ماجرای شکنجۀ زندانبان امام خمینی سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
ماجرای شکنجۀ زندانبان امام خمینی
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    kabotar. ماجرای شکنجۀ زندانبان امام خمینی





    حجة‏الاسلام و المسلمین جلالی خمینی در خاطرات خود نوشته است:

    دوستی نقل می‏کرد که زمان آمدن امام از پاریس، در بهشت زهرا فردی را دیدم که مردم را کنار می‏زد و برای دیدن امام بی‏تابی می‏نمود. وضعیتی تقریباً غیر عادی داشت که مجبور شدم علت این بی‏تابی و تلاش را از وی جویا شوم. در جواب گفت:
    من داستانی دارم که شما نمی‏دانید.

    زمان زندانی بودن حضرت امام، من سرباز بودم و یکی از دوستانم که مسئول سلول حضرت امام بود، ظاهراً آقا را نمی‏شناخت، برایم تعریف می‏کرد که «من از این سید چیزهایی عجیبی می‏بینم، درون سلول بعضی اوقات مشغول نماز است، پاره‏ای وقتها او را در سلول نمی‏بینم، قفل در سلول را باز می‏کنم و به جستجو می‏پردازم و او را نمی‏بینم، درب را قفل می‏کنم ولی بعد از دقایقی می‏بینیم درون سلول نماز می‏خواند».

    خلاصه به پیشنهاد ایشان جایمان را عوض کردیم و من زندانبان آقا شدم. اوایل آن بزرگوار را نمی‏شناختم؛ ولی براساس بیانات دوستم کنجکاوی به خرج می‏دادم. من هم عیناً همان صحنه‏ها را مشاهده می‏کردم. گرچه درب زندان بسته بود، اما ایشان را در سلول نمی‏یافتم و ... . مشاهده این کرامات مرا متوجه عظمت شخصیت آن بزرگوار کرد و بالاخره توفیق نصیب شد و آن حضرت را شناختم.

    زمانی که از ارادت و علاقه من به آقا آگاه شدند، دستگیرم ساخته و به شکنجه و آزارم پرداختند و از جمله ناخنهایم را کشیدند.
    دوست ما نقل می‏کرد که نگاه کردم، دیدم ناخنهایش کشیده شده است.

    منبع: صحیفه دل، مطالب و خاطرات مکتوب از شاگردان امام خمینی(س)،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص56
    ماجرای شکنجۀ زندانبان امام خمینی

    رفتن دلیل نبودن نیست
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...2332154524.gif
    در اوج نیزارهای پشیمانی ، به ابرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند سلام میگویم
    تو باور نکن اما من عاشقم

    رفتن دلیل نبودن نیست ...








  2. تشكر

    حيدر کرار (04-06-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •