غافل گیری سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
غافل گیری
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو كوشا
    *فاطمه* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 171      تشکر : 841
    709 در 170 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *فاطمه* آنلاین نیست.

    setareh غافل گیری




    غافل گیری
    مادرم هنوز از سرکار بر نگشته بود. دوست داشتم وقتی در را باز میکند و وارد خانه میشود، خوشحال و غافل گیرش کنم و خستگی را از تنش در بیارم .
    تصمیم گرفتم دستی به سر و روی خانه بکشم. جارو برقی رو برداشتم و همه جا را جارو کشیدم. از همان جا که ایستاده بودم، دور و برم را برانداز کردم. حالا خانه مثل یک دسته گل تمیز شده بود.
    جارو برقی رو بلند کردم سر جایش بگذارم که نا گهان لوله اش ازجا در آمد و همه ی آشغال ها ریخت روی زمین. با اضطراب ساعت دیواری را نگاه کردم، پانزده و چهل دقیقه بود. زمان چه قدر زود گذشته بود.
    نگاهی به آشغال های روی فرش کردم و با خودم گفتم جمع کردن این آشغال ها با شد برای بعد! فعلا بهتر است بروم سراغ آماده کردن غذ ا. چند دقیقه ی دیگر مادر از راه و حتما خیلی گرسنه است.
    می خواستم سمبو سه درست کنم. سفره ی نان را از یخچال بیرون آ وردم، اما بیشتر نان ها نرمی و لطا فت قبل را نداشتند؛ پس آن ها را در کیسه ی نان خشک ها انداختم و دو نانی را که از بقیه نرم تر بود، کنار گذاشتم.
    حالا نوبت سیب زمینی بود. چند تا سیب زمینی برداشتم، اما هیچ کدام به نظرم خوب نیامد.
    با خودم گفتم)): ای بابا! انگار هیچ چیز به درد بخوری در این خانه پیدا نمیشود! )) بالا خره دو تا سیب زمینی برداشتم و آنها را انداختم در
    قا بلمه ی پر از آب و گذاشتم روی گاز.
    نگاهی به سا عت انداختم. چیزی به آمدن مادر نمانده بود.
    هیچ چیز آماده نبود و من هول شده بودم.
    با عجله ی گاز را زیاد و دوباره کم می کردم.
    با خودم گفتم
    :(( چه قابلمه ی مزخرفی! یک ساعت طول میکشد تا آب توش جوش بیاد. ))
    این طوری بود که یک قابلمه ی دیگر برداشتم و محتویات قابلمه ی اول را در آن خالی کردم و قابلمه ی خالی را همان طوری انداختم توی ظرف شویی.
    بالا خره آب جوش آمد. آمدم قابلمه را بردارم که آب جوش لب پر زد و ریخت روی دستم. همان طور که بالا و پایین می پریدم، به طرف شیر آب رفتم و دستم را زیر آب سرد گرفتم.
    سوزش دستم که کم شد و به خودم آمدم، دیدم قابلمه و سیب زمینی ها روی زمین پخش و پلا شده اند و آب جوش کف آشپزخانه را خیس کرده است.
    مانده بودم چه طور این همه ریخت و پاش را جمع کنم که صدای چرخش کلید در قفل به
    گوشم رسید. بله این مادرم بود که وارد خانه می شد. همان طور که تصمیم داشتم، موفق شده بودم او را غافلگیر کنم، اما از نوع دیگر.









    غافل گیری
    من خدایی را که من را اینقدر زیبا آفرید دوست دارم.
    خدایا شکرت

  2. تشكرها 3


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •