سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: تمثیل های عرفانی

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    796
    نوشته
    3,238
    تشکر
    3,636
    مورد تشکر
    5,449 در 2,230
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    kabotar. تمثیل های عرفانی


    درسخنان اوشو


    در مورد يك سالك شنيده ام كه سي سال در هيماليا به سر مي برد. او احساس مي كرد كه در اين سي سال كاملاً ساكت شده و نفسش ازبين رفته است. آنوقت يكي از مريدانش به او گفت، "در اين نزديكي جشني مذهبي برپاست و ما مايليم شما هم با ما بياييد."
    بنابراين براي شركت در جشن رفتند. ولي وقتي وارد جمعيت شدند و يك غريبه پا روي پاي آن سالك گذاشت، بي درنگ متوجه شد كه بارديگر خشم و نفسش برخاسته است. او در شگفت شد: "يك غريبه با پاگذاشتن روي پاي من چيزي را به من نشان داد كه هيماليا در اين سي سال نتوانست به من نشان بدهد."
    بنابراين فراركردن چاره نيست. مجبور نيستي فرار كني، بايد متحول شوي. بنابراين فرار كردن را در زندگي يك كليد ندانيد، بلكه متحول شدن را كليد بدانيد. وقتي دين براساس فرار بنا نهاده شد، دين بي جان شد.



    لا اله الا الله
    روزي مردي نزد بهاء الدين نقشبند آمد و گفت : (( من از يك آموزگار به آموزگاري ديگر سفر كرده
    ام و طريقت هاي بسياري را مطالعه كرده ام كه همگي به من مناقع بسيار رسانده و انواع استفاده ها
    را از آن ها برده ام . اينك مايلم به عنوان يكي از مريدان شما پذيرفته شوم تا از آبشخور دانش بيش
    تر بنوشم و خود را بيش از پيش در طريقت و عرفان پيشرفته سازم . ))
    بها الدين به جاي اين كه مستقيما پاسخ دهد , دستور داد تا شام بياورند . وقتي برنج و خورشت
    گوشت آورده شد , او بشقاب بشقاب براي ميهمان غذا كشيد . پس از شام , شيريني و ميوه به او داد .
    آنگاه دستور داد تا تنقلات بيش تري آوردند و سپس انواع خوراك هاي ديگر از قبيل سالاد , سبزي ,
    نقل و شيريني ها را به او خوراند .
    در ابتدا ميهمان شاد بود زيرا كه بهاء الدين با اين تعارفات راضي به نظر مي رسيد و هر لقمه اي
    را كه او به دهان كي گذاشت با رضايت نگاه ميكرد . پس او تا ان جا كه ميتوانست خورد . وقتي
    سرعت خوردن او آهسته شد , شيخ صوفي به نظر آزرده شد و براي رفع ازردگي شيخ , ميهمان بد
    اقبال يك وعده ي ديگر نيز خورد .
    وقتي كه ديگر نتوانست حي يك دانه برنج ديگر فرو دهد و با ناراحتي بسيار به پشتي تكيه داده بود ,
    بهاء الدين به او گفت : (( وقتي نزد من امدي , سرشار از آموخته هاي هضم نشده بودي , همان طور
    كه اينك از اين همه گوشت و روغن و سبزي و شيريني و برنج انباشته شده اي . تو ناراحت بودي و
    چون با ناراحتي واقعي معنوي اشنايي نداشتي , اين پديده را همچون گرسنگي براي دانش بيش تر
    تفسير مي كردي . عارضه واقعي تو سوء هاضمه بوده است .
    حالا اگر به من اجازه بدهي , در قالب كارهايي كه به نظر تو مشرف شدن نمي آيد , به تو بياموزم
    چگونه آنچه را كه خورده اي هضم كني و ان را به انرژي – و نه به وزن اضافي – تبديل كني . ))
    مرد موافقت كرد . او داستانش را ده ها سال بعد , زماني كه خودش يك مرشد بزرگ صوفي به نام
    خليل اشرف زاده شده بود براي ديگران بازگو كرد .
    برگرفته از كتاب راز
    جلد يك – مترجم : محسن خاتمي
    امضاء

    رفتن دلیل نبودن نیست
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...2332154524.gif
    در اوج نیزارهای پشیمانی ، به ابرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند سلام میگویم
    تو باور نکن اما من عاشقم

    رفتن دلیل نبودن نیست ...








  2. تشكر

    نرگس منتظر (16-06-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی