۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 45
  1. #31
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa يك حج به ياد ماندنى





    يك حج به ياد ماندنى


    غمگين نشود دلى كه دارد غم تو
    محروم مباد آن كه شود محرم تو

    نوميد نشد آن كه ز درگاه تو شد
    مشمول عطا و نظر يك دَم تو
    (1)

    عنايتى را كه حضرت ولى عصر عليه السلام در سفر پر بركت حج به آية اللّه سيّد محمّد مهدى لنگرودى و همسفرانشان نموده است خود ايشان در مصاحبه اى با واحد ارشاد امور فرهنگى مسجد مقدّس جمكران چنين نقل مى كند:


    اوّلين سفرى كه حدود سى سال پيش به خانه خدا مشرّف شدم، توأم با اتّفاقات و گرفتارى هاى زيادى بود. قبل از اين كه قصد رفتن به حج را داشته باشم، خواب ديدم كه در مكّه هستم; تمام صحنه ها و جاهايى را كه بعداً در بيدارى زيارت كردم، در عالم رؤيا ديدم. در پى اين رؤيا اقدامات لازم را انجام و مدارك خود را در تهران به اداره مربوط تحويل دادم. بعد از مدّتى به تهران رفتم در آن جا به من گفتند: عكس هايتان مفقود شده و مدارك شما ناقص است. بنابر اين امسال نمى توانيد به حج برويد چون مهلت مقرر تمام شده است.
    پرسيدم: من در نگهدارى مدارك كوتاهى كرده ام يا شما؟!

    گفتند: كوتاهى از هر طرف كه باشد، شما نمى توانيد امسال به مكّه برويد.
    از آن جايى كه خواب ديده بودم، سعى كردم هر طور شده آنها را راضى كنم تا پرونده مجددى برايم تشكيل دهند. لذا به واسطه هايى كه مى شناختم و داراى نفوذ بودند، مراجعه كردم;


    از جمله مرحوم آقاى فلسفى و اميرالحاج آن سال كه فردى بود به نام نجفى شهرستانى، ولى همه در جواب مى گفتند كه امسال ديگر نمى شود و بايد سال آينده مشرف شويد. از جواب ها و راهنمايى ها متقاعد نمى شدم و مى گفتم: كوتاهى از خود آنها بوده است. بايد خودشان هم جبران كنند.
    به همين دليل هرچند روز يك بار به همان اداره اى كه تقاضا داده بودم، مى رفتم و اصرار مى كردم كه حتماً بايد امسال به حج بروم، ولى جواب همچنان منفى بود. آن قدر رفتم و آمدم تا اين كه يك روز شخصى كه متصدى كار ما بود و گويا سرهنگ هم بود، عصبانى شد و گفت: سيّد ! اين قدر نيا اين جا، و گرنه دستور مى دهم بيرونت كنند.

    گفتم: لازم نيست! خودم مى روم، امّا اين را بدانيد كه شما مقصّر هستيد و من عكس ها را گم نكرده ام. كوتاهى از شما بود و خودتان هم بايد درستش كنيد.
    دست بردار نبودم; هرچند روز يك بار به آن جا مى رفتم و مرتّب بين تهران و قم در رفت و آمد بودم تا اين كه در يكى از روزها كه به آن اداره مراجعه كرده بودم، سرهنگ خيلى عصبانى شد و دستور داد تا دو ـ سه نفر از مأموران بيايند و مرا بيرون كنند.


    در حالى كه اشك در چشمانم حلقه زده بود و بغض راه گلويم را گرفته بود، اتاق را ترك كردم و گفتم: اميدوارم كه خير نبينى!
    سرهنگ گفت: من خير نبينم؟
    گفتم: بله! حالا خواهى ديد.
    خسته و ناراحت به قم برگشتم و آن شب نخوابيدم. در حال سجده، گريه و زارى مى كردم و مى گفتم: خدايا! تو خودت مى دانى كه تقصير از من نبوده است. هر طورى كه شده به اين ها بفهمان!
    صبح شد. داشتم خودم را براى رفتن به تهران آماده مى كردم كه مادرم گفت: نرو جانم، بى فايده است. خودت را اذيّت نكن!
    گفتم: مادر! به دلم برات شده است كه خدا امروز نظرى به من مى كند.

    وقتى به تهران رسيدم و به اداره مربوط مراجعه كردم، يكى از كارمندها به من گفت: شما آقا سيّدى هستيد كه ديروز آمده بوديد و جناب سرهنگ به شما جسارت كرد؟
    گفتم: بله، خودم هستم. چه شده است؟
    گفت: سرهنگ از اوّل صبح منتظر شما است و گفته است كه هر وقت آمديد، شما را پيش او ببريم.
    با خودم گفتم: خدايا! با من چه كار دارد ؟
    وقتى سرهنگ مرا ديد، گفت: سيّد! آخر كار خودت را كردى ؟
    من بين خوف و رجاء، فكرى كردم كه چه خواهد شد؟ كه او تعارف كرد و گفت: بنشين! الآن مى گويم عكاس بيايد و پرونده ات را تكميل مى كنم. ان شاءاللّه كار شما درست مى شود.
    گفتم: حالا كه مى گويى درست مى كنى، من ديگر نمى خواهم.

    پرسيد: چرا نمى خواهى؟
    در جواب گفتم: تاعلّتش را نگويى، حاضر نمى شوم. بايد بگويى چطور شد كه برخورد امروز شما مثل روزهاى گذشته نيست؟ تا حالا مى گفتى نمى شود، هرچه اصرار مى كردم قبول نمى كردى و حتّى دستور دادى مرا بيرون كنند، امّا حالا چه شده است كه نظرتان عوض شده است ؟!
    ـ سيّد ! حالا ما قبول كرديم.
    ـ نخير، تا دليلش را نگويى، قبول نمى كنم.
    سرهنگ وقتى اصرار مرا ديد، گفت: قضيّه از اين قرار است كه وقتى ديروز آن رفتار را با شما كردم و شما با چشمان اشك آلود از اين جا رفتيد، نيمه هاى شب مبتلا به دل درد شدم. هرچه نبات داغ و نعناع داغ آوردند، اثر نكرد. هر لحظه دردم شديدتر مى شد. عاقبت دكتر آوردند، حتى در چند نوبت، چند دكتر بالاى سرم آمد. هرچه آمپول مسكّن تزريق كردند، سودى نداشت.
    بالاخره همسرم گفت: اين درد يك درد عادى نيست. تو حتماً كسى را اذيّت كردى و باعث ناراحتى كسى شده اى.

    در حالى كه مى ناليدم، گفتم: نخير. من كارى نكرده ام، آخر چرا بايد كسى را اذيت كنم. امّا ناگهان به ياد شما افتادم و قضيّه را تعريف كردم. همسرم گفت: هرچه هست، همان است. حالا قصد كن و با خدا عهد ببند كه هر طور شده كار او را درست كنى. و ادامه داد: از صميم قلب تصميم بگير، ببين چه مى شود!
    سرهنگ گفت كه من همان وقت قصد كردم كار شما را درست كنم. همين كه نيّت كردم، مثل اين كه روى آتش آب ريخته باشند; بلافاصله دل دردم خوب شد. فهميدم هرچه هست از طرف شماست. بعد از كمى مكث پرسيد: حالا بگو ببينم، مگر تو چه كار كرده بودى؟

    گفتم: بعد از اين كه با آن حال از شما جدا شدم، به خانه رفتم و آن شب وقتى شما خواب بوديد، تا صبح، ناله مى كردم.
    گفت: نه سيّد جان! ما هم خواب نبوديم. تا ساعت يك نيمه شب ناله مى كرديم.
    گفتم: امّا شما به خاطر يك چيز و من به خاطر چيزى ديگر!
    سرهنگ دستور داد عكس مرا گرفتند و پرونده ام را كامل كردند.
    خودم را آماده مى كردم تا موسم حج فرا برسد و طبق نوبت مشخص شده مشرّف شوم. وقتى براى پرواز به فرودگاه تهران رفتيم، متوجه شديم هواپيمايى كه قرار بود ما را ببرد، چهار موتور دارد كه دو موتور آن از اول خراب بود و دو موتور ديگرش هم، همان روز نقص فنّى پيدا كرده است. اعلام كردند كه به علّت نقص فنّى، سفرمان به فردا موكول شده است.

    روز بعد كه آمديم، هواپيما هنوز در دست تعمير بود. سفرمان دو ـ سه روز به تأخير افتاد. روز چهارم يا پنجم كه مى خواستيم به فرودگاه برويم، پدر همسرم، مرحوم آية اللّه شهرستانى گفت:
    اين بار كه مى روى، ديگر نبايد برگردى. من هم سفارش مى كنم كه نهارتان را بياورند فرودگاه كه ان شاءاللّه رفتنى باشيد!

    نهار را داخل فرودگاه خورديم. ساعت يك بعد از ظهر بود كه هواپيما درست شد و ما سوار شديم. من كنار شيشه نشسته بودم. وقتى هواپيما پرواز كرد، كمى كه بالا رفت و اوج گرفت، احساس كرديم كه يك مرتبه به طرف پائين كشيده مى شويم.

    گفتند كه چيزى نيست; چاه هوايى است، ولى بعد متوجه شديم كه همين طور داريم به طرف پايين مى رويم. وحشت كرديم. مردم سراسيمه فرياد مى زدند. ما داشتيم سقوط مى كرديم.
    وقتى از شيشه بيرون را نگاه مى كردم، مى ديدم كه لحظه به لحظه فاصله ما با زمين كمتر مى شود و مناظرى كه از بالا به هيچ وجه ديده نمى شد، كاملا قابل رؤيت بود. حتّى خانه ها به صورت واضح ديده مى شد.
    تنها روحانى هواپيما من بودم. مسافرين رو به من كردند و گفتند: سيّد چه كنيم ؟

    گفتم: به ولى اللّه الاعظم، حضرت حجة ابن الحسن العسكرى توجه كنيد! اگر بنا باشد ما نجات پيدا كنيم، آقا ما را نجات مى دهد و اگر هم مصلحت نباشد، شهادتين را بگوييد و ان شاءاللّه شهيد هستيم!
    گفتند: چطور متوسل شويم و چه بگوييم؟
    ـ بگوييد يا أبا صالح المهدى ادركنى!
    همه مسافرين يك صدا ناله زدند «يا ابا صالح المهدى ادركنى»; به طورى كه صداى مهيبى فضا را پر كرد. همين كه ناله ها بلند شد، مهماندار هواپيما كه روسى حرف مى زد از كابين مخصوص بيرون آمد و اشاره كرد كه چه خبر است؟

    زمان به سرعت مى گذشت و فاصله ما با زمين كمتر مى شد. يك دفعه ديديم در حالى كه چند متر بيش تر نمانده بود تا با زمين برخورد كنيم، هواپيما آرام آرام به طرف بالا رفت و حالت عادى پيدا كرد. وقتى هواپيما به سلامت در فرودگاه جده نشست، همان فرد روسى كه از صداى «يا أبا صالح المهدى ادركنى» تعجب كرده بود، جلو آمد و باز هم شروع كرد با ما به زبان روسى حرف زدن. از جمعيت حاضر پرسيدم: كسى هست كه زبان روسى بداند؟


    شخصى كه دكتر بود، آمد و با او شروع به حرف زدن كرد. دكتر گفت: او مى گويد كه شما چه كسى راصدا مى زديد؟ خدا راصدا زديد يا پسر خدا را؟
    گفتم: به او بگو نه خدا را صدا زديم و نه پسر خدا را، بلكه ما امام خودمان را خواستيم كه به قدرت پروردگار خيلى كارها مى كند.
    پرسيدم: مگر حالا چه شده است؟

    دكتر گفت: او مى گويد لحظه اى كه هواپيما در حال سقوط بود با نااميدى كامل دستمان را به طرف دكمه مربوط به جليقه هاى نجات برديم تا شايد مسافرين آنها را بپوشند و نجات پيدا كنند، امّا آن كليد هم قفل شده بود و كار نمى كرد.


    ديگر آماده مرگ مى شديم كه ناگاه متوجه شديم هواپيما سير صعودى گرفته و بالا مى رود. تعجب و حيرت سر تا سر وجودمان را گرفته بود. بعد هم وقتى كه مهندسين را با بى سيم مطلع كرديم و آنها خودشان را با هواپيماى ديگرى به اين جا رساندند، انگشت حيرت به دهان گرفتند و گفتند كه چه كسى بين زمين و آسمان در يك فاصله بسيار كوتاه، قطعاتى را از دو موتورى كه خراب بود، برداشت و حتى بعضى از پيچ ها كه به هم نمى خورد را ساييده و جابه جا كرده و اِشكال را بر طرف نموده است؟
    (2)



    يار صفحة:
    (1)به عشق مهدى، ص 121.
    (2)دفتر ثبت كرامات، شماره 262، مورخه 16/11/77.





    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:21
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  2. #32
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa هديه اى سبز






    هديه اى سبز


    اگر درمان درد خويش مى خواهى بيا اين جا***دوا اين جا، شفا اين جا، طبيب دردها اين جا (1)

    سال 1367 (هـ .ش) ازدواج كرديم. مثل همه زن و شوهرهاى جوان منتظر هديه اى از طرف خداوند بوديم تا زندگى مان گرمايى دو چندان بگيرد، ولى بعد از هفت سال انتظار و رفتن پيش دكترهاى مختلف، سال گذشته نااميد شديم و ديگر به دكتر مراجعه نكرديم.

    به همسرم گفتم: حالا كه دكترها جوابمان كرده اند، بيا به مسجد جمكران برويم و به امام زمان عليه السلام متوسّل شويم.


    از همان روز، هر هفته، شب هاى چهارشنبه به مسجد جمكران مى رفتيم و به آقا حجة ابن الحسن عليه السلام متوسّل مى شديم و حاجتمان را مى خواستيم.
    يك هفته قبل از تولد حضرت زهرا عليها السلام خواب ديدم كه شوهرم آمد، صدايم كرد و گفت: آقا سيّدى با شما كار دارند.

    بيرون رفتم و سيّدى را ديدم كه به من فرمودند:
    «اين قدر گريه و زارى نكن! صبر كن، حاجتت را مى دهيم».
    گفتم: آخر جواب اين و آن را چه بدهم؟ سيد سه بار فرمودند: «حاجتت را مى دهيم».

    شب بعد به جمكران رفتيم; خيلى گريه كردم. نزديكى هاى سحر خواب ديدم كه امام زمان عليه السلام پارچه سبزى در دامن من گذاشت. عرض كردم: اين پارچه چيست؟
    فرمود: بازش كن!
    پارچه را باز كردم. بچه اى زيبا داخل پارچه بود. بچه را به صورتم چسباندم و با ولع مى بوسيدم.
    از خواب كه بيدار شدم، فهميدم كه حضرت حتماً حاجتم را خواهد داد.

    پس از آن با اين كه باردار بودم و همه توصيه مى كردند به مسجد نروم، ولى من مرتب به جمكران مى رفتم; هفته چهلم، مصادف با شب عيد نوروز بود كه به آن مكان مقدّس مشرّف شدم.
    وقت زايمان هم، آقا را در خواب زيارت كردم
    (2).

    دكتر غلامرضا باهر و دكتر محسن توانانيا از اعضاى هيأت پزشكى دار الشفاى حضرت مهدى عليه السلام در رابطه با عنايت مذكور مى گويند:
    بررسى هاى پزشكى «آقاى ص» و «خانم ع» كه تا هفت سال بعد از ازدواج صاحب فرزندى نشده بودند، نشان داد كه مشكل، مربوط به «آقاى ص» بوده است. معمولا در مواردى اين چنين جواب درمان مشكل تر است. به همين دليل ظاهراً درمان قطع شده بود و بعد از مدتى، به طور خود به خود و با عنايت حضرت حقّ، باردارى اتفاق افتاده است».


    يار صفحة:
    (1)مسجد مقدس جمكران تجليگاه صاحب الزمان(عليه السلام)، ص 154.
    (2)دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 313، سال 1377.

    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:24
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  3. #33
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa شفاى بيمار سرطانى در شب پانزدهم شعبان






    شفاى بيمار سرطانى در شب پانزدهم شعبان


    حافظ اين حالِ عجب با كه توان گفت كه ما
    بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم(1)


    در نيمه دوم سال 1376 خانمى 52 ساله به علّت ابتلا به دردهاى شديد استخوان و احساس توده اى در ناحيه سينه به پزشك مراجعه مى كند. بيمار، متأهل و مبتلا به بيمارى قند وابسته به انسولين بود كه با توجه به نوع عارضه و نتايج حاصل از معاينات به عمل آمده، تحت اقدامات تشخيص پزشكى قرار مى گيرد.

    در قدم اوّل، پزشك معالج در عكس راديولوژى تنه، متوجه وجود توده هايى بر روى دنده ها و ستون فقرات كمرى مى شود. بيمار به علّت شدّت دردهاى استخوانى قادر به راه رفتن نبود و جهت تسكين درد از مرفين استفاده مى كرد.
    پس از آن به سبب وجود توده اى در ناحيه سينه تحت آزمايش نمونه بردارى «بيوپسى» از توده فوق قرار مى گيرد. آقاى دكتر پرويز دبيرى كه از اساتيد مجرّب پاتولوژى كشور به شمار مى رود، نتيجه بررسى هاى خود را اين چنين گزارش مى دهد:

    نمونه ارسالى متعلّق به توده اى از نوع بدخيم و از گروه سرطان «كارسينوم ارتشاحى» مى باشد.

    بعدها با انجام سى .تى .اسكن متوجّه مهاجرت سلول هاى سرطانى از منشأ سينه به ديگر قسمت هاى بدن، از جمله ستون فقرات، دنده ها، لگن، استخوان ترقوه و حتّى استخوان جمجمه مى شوند.
    اكنون سرطان، بسيارى از قسمت هاى بدن را در سياهى خود فرو برده است. استخوان هاى جمجمه نيز از اين سياهى در امان نمانده اند. ديگر اميد بسيار اندكى براى نجات بيمار وجود دارد. اوّلين گام درمان، بريدن سينه «ماستكتونى» است. در اين جا شدّت انتشار سلول هاى سرطانى به حدّى است كه پزشكان معالج ضرورتى به انجام آن نمى بينند و قربانى در آخرين نفس ها تحت شيمى درمانى و پرتو درمانى قرار مى گيرد. كورسويى از اميد در دل ها روشن مى شود. آيا اين هر دو مى توانند گرمى حيات را به جسم نيمه جان يك مادر باز گردانند؟

    عِلم پاسخ مى دهد كه باتوجّه به شدّت آلوده شدن بدن به سلول هاى سرطانى، پاسخ منفى است; حتّى در صورتى كه بيمار با دور بالاى داروهاى شيمى درمانى تحت معالجه قرار گيرد. در اين ميان عارضه اصلى شيمى درمانى، يعنى از بين رفتن سلول هاى مغز قرمز استخوان، به وسيله مغز استخوان مرتفع مى گردد.

    پاسخ به درمان معمولا بيش از شش ماه طول نمى كشد و پس از اين مدّت مجدداً سرطان عود مى كند. در اين جا از شيمى درمانى و راديوتراپى تنها براى به تعويق انداختن زمان مرگ استفاده شده است. چرا كه اكنون سلول هاى سرطانى با ورود به خون و مجارى لنفاوى همه بدن را زير سيطره خود در آورده اند و در هر صورت مرگ به سراغ بيمار خواهد آمد و بهبودى چيزى در حدّ غير ممكن مى باشد.

    امّا . . . اكنون بعد از گذشت دو سال، او زنده است و با بدنى سالم و دور از چنگال هاى سرطان در بين ما و شايد بهتر از ما بر روى اين كره خاكى زندگى مى كند.


    در بررسى هايى كه مورخ 17/9/78 از او به عمل مى آيد، هيچ گونه علائم و شواهدى دال بر وجود سلول هاى سرطانى مشاهده نمى گردد. چه بسا انسان هايى كه با دنيايى از غم و اندوه انتظار مرگ او را مى كشيدند، امّا خود، اكنون در زير خاك آرميده اند. حضور جسمانى او روى زمين همه آنهايى را كه حيات را در فيزيولژى سلولى مى جويند به سخره مى گيرد و چراغى است براى همه آنهايى كه در جستجوى خاموشى اند!

    دكتر حسين عزيزى
    مسئول فنى درمانگاه مسجد مقدس جمكران
    پزشك قانونى مركز پزشكى قانونى استان قم
    همسر فرد شفا يافته مختصرى از چگونگى وقوع معجزه را چنين نقل مى كند:
    بعد از اين كه همسرم را در بيمارستان سيّد الشهداى اصفهان تحت معالجات شيمى درمانى و پرتو درمانى قرار دادند براى عمل به تهران نزد دكتر عبّاسيون و دكتر امير جمشيدى رفتيم. سپس به اصفهان برگشتيم و او را در خانه بسترى كرديم. هيچ نتيجه اى نگرفتيم حتّى همسرم قادر نبود كوچك ترين حركتى بكند.


    آن روزها مصادف با ايّام نيمه شعبان، شب تولّد آقا امام زمان عليه السلام بود كه به حضرت متوسّل شديم و طلب شفا كرديم.
    آن شب، چند شاخه گل به خانه بردم و بالاى سر همسرم گذاشتم. همان شب بعد از اين كه همسرم به حجة بن الحسن عليه السلام متوسّل مى شود، به خواب مى رود. وقتى از خواب بيدار مى شود، مى فهمد كه كسى دستش را به روبان سفيد شاخه گل بسته است; آقا امام زمان عليه السلام او را شفا داده بود.
    من هم بعد از توسّل به آقا، آن حضرت را در خواب ديدم كه به من فرمود: «عيال خود را به خانه من بياور!»

    يك هفته بعد باز هم حضرت را در عالم رؤيا زيارت نمودم و عرض كردم كه عيالم هنوز بيمار است. حضرت فرمود: «هر چيزى كه براى خوردن به او مى دهيد، با نام من باشد».
    به حمدللّه با شفاعت منجى عالم بشريّت، همسرم مصرف همه داروها را قطع كرد; كسى كه حتّى نمى توانست راه برود و همه دكترها از درمان او قطع اميد كرده بودند، شفاى كامل پيدا كرد. او در حال حاضر كارهاى روزمره خود را انجام مى دهد(2).


    دكتر توانانيا درباره شفاى خانم م . پ در فرم اظهار نظر پزشكى نوشته اند:
    «. . . باتوجّه به همه شواهد و گزارش آزمايشگاه پاتولوژى و همچنين گزارش سى .تى .اسكن و شواهد ديگر، بيمار، به سرطان بدخيم مبتلا بوده است. لذا از نظر طبّى اگر ايشان تا اين تاريخ (17/10/78) زنده باشد، هيچ توجيهى نمى تواند داشته باشد جز يك معجزه كامل.


    يار صفحة:
    (1)ديوان حافظ.
    (2)ـ دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 323 مورخه 30/9/78.
    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:26
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  4. #34
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa توجّه امام زمان عليه السلام به زائران امام رضا عليه السلام






    توجّه امام زمان عليه السلام به زائران امام رضا عليه السلام



    افسوس كه عمرى پى اغيار دويديم
    از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم



    سرمايه زكف رفت و تجارت ننموديم
    جز حسرت و اندوه متاعى نخريديم



    شاها ز فقيران درت روى مگردان!
    بر درگهت افتاده به صد گونه اميديم(1)



    حجة الاسلام و المسلمين شيخ مهدى حائرى تهرانى(2) در مصاحبه اى با واحد ارشاد و امور فرهنگى مسجد مقدس جمكران عنايتى كه از امام زمان عليه السلام در سفر مشهد مقدس به ايشان و همراهانشان شده است را چنين نقل مى كند:

    28 اسفندماه 1375 همراه بعضى از دوستان اهل علم و مدّاح تهرانى و عدّه اى از مسؤولين كشور با هواپيما عازم مشهد مقدّس بوديم.
    وقتى هواپيما به فرودگاه مشهد رسيد، داشتيم براى پياده شدن آماده مى شديم كه گفتند هواپيما دچار نقص فنى شده و نمى تواند در باند فرودگاه بنشيند. حدود يك ساعت هواپيما در آسمان مشهد سرگردان بود كه در نهايت مجبور شديم به تهران برگرديم.

    همه سرنشينان نگران بودند. خلبان و خدمه هواپيما علت را نمى گفتند، ولى وقتى يكى از مسؤولين به طور خصوصى از خلبان پرسيد، گفت كه هنگام فرود، چرخ هاى هواپيما باز نشد و هرچه سعى كردند، نتيجه اى نداد. همچنين گفت كه دستور داده اند تا آتش نشانى آماده باشد. چون احتمال سقوط و آتش گرفتن هواپيما مى رود.


    همين كه به نزديكى هاى فرودگاه تهران رسيديم، اعلام كردند: ما به هيچ وجه نتوانستيم چرخ هاى هواپيما را باز كنيم و امكان نشستن به صورت عادى وجود ندارد و بايد آماده سقوط باشيم. اگر كسى دندان مصنوعى دارد، بيرون بياورد; همه كفش هايشان را درآورند و هركس عينك دارد، بردارد.

    معلوم است كه انسان در چنين موقعيتى چه حالى پيدا مى كند. من هم مثل بقيّه منقلب شده بودم و در آخرين لحظات، عمّامه ام را برداشتم و گفتم: آقايان اگر آخرين لحظه زندگيمان است، بهتر است به امام زمان حجة بن الحسن عليه السلام متوسّل شويم!

    همه منقلب بوديم. دستم را روى سرم گذاشتم و گفتم: همه بگوييد: «يا أبا صالح المهدى ادركنى، يا أبا صالح المهدى أدركنى . . .»
    همه با حال توسلى كه داشتند با صداى بلند مى گفتند: «يا أبا صالح المهدى أدركنى.»
    مشغول ذكر و در حال توسّل بوديم كه ناگهان خلبان داد زد: مژده، مژده! امام زمان عليه السلام عنايت فرمود و چرخ ها باز شد!

    ي
    ك صدا صلوات فرستاديم. هواپيما به سلامت روى زمين نشست. مطمئن بوديم تنها معجزه امام زمان عليه السلام بود كه ما را در آن لحظات آخر نجات داد و به زائرين جدّش امام رضا عليه السلام توجّه فرمود(3).

    حجة الاسلام و المسلمين سيّد محمّد باقر گلپايگانى، دو خاطره از زبان پدر بزرگوارشان، حضرت آية اللّه العظمى آقا سيّد محمّد رضا گلپايگانى رحمه الله در رابطه با توجّه نمودن حضرت صاحب الزمان عليه السلام به آية اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى، مؤسّس حوزه علميّه قم نقل كرده اند، كه در كرامت بعدی به صورت مشروح تقديم خوانندگان خواهد شد.


    يار صفحة:
    (1)ـ مسجد مقدس جمكران تجليگاه صاحب الزمان(عليه السلام)، ص 171.
    (2)معظم له در دى ماه 1379 وفات يافت.
    (3)دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 97، مورخه ؟؟/؟؟/1376.



    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:28
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  5. #35
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa گريه هاى امام زمان عليه السلام






    گريه هاى امام زمان عليه السلام


    خوش آن روزى كه صوت دلربايت
    به گوش جان رسد هر دم صدايت



    ز هر سو ياورانت با دل شاد
    بيايند و نمايند جان فدايت(1)



    در زمان حاج شيخ عبدالكريم حائرى رحمه الله وقتى شهريه طلاّب نرسيده بود، آنهايى كه از نظر معيشتى وضعيت خوبى نداشتند، كم كم از حوزه متفرّق مى شدند. اين مسأله باعث ناراحتى و نگرانى همه شده بود.

    لذا به حضرت حجّت «ارواحنا فداه» متوسّل شدم و از آن حضرت براى رفع اين مشكل استمداد نمودم. در مدرسه فيضيه خوابيده بودم كه در عالم رؤيا شخصى به من گفت: «قرار است شما در منزل فلان آقا، خدمت حضرت صاحب الزمان عليه السلام مشرّف شويد».

    بعد، خبر آوردند كه تشريف فرمايى حضرت به منزل آن فرد به تأخير افتاده است، ولى صدايى را شنيدم كه فرمود: «سيد محمد رضا! به حاج ميرزا مهدى(2) بگو كه به آقا شيخ عبدالكريم بگويد از گريه هاى امام زمان عليه السلام ، وجوهات متوجّه قم شد».

    وقتى از خواب بيدار شدم، پيش حاج ميرزا مهدى رفتم و خوابم را براى ايشان تعريف كردم. نكته اى در اين خواب برايم سؤال برانگيز بود كه چرا به حاج شيخ عبدالكريم تعبير به «آقا شيخ عبدالكريم» كرده بودند; با اينكه ايشان به مكّه مشرف شده بودند، ولى «حاج ميرزا مهدى» را حاجى ناميدند؟!

    وقتى خدمت حاج شيخ رسيديم، فرمودند: رؤياى شما از رؤياهاى صادقه است. فردى از تجّار مشهد پيدا شده و قرار است هر ماه دو هزار تومان بفرستد، امّا اين كه حضرت به من تعبير «آقا شيخ» كرده اند با اين كه به مكّه مشرّف شده ام، به خاطر اين است كه من حجّى را كه انجام داده ام، نيابتى بوده است(3).



    يار صفحة:
    (1)داغ شقايق، ص 217.
    (2)ابو الزوجه حضرت آية اللّه العظمى گلپايگانى(رحمه الله).
    (3)دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 242، مورخه 5/12/77.



    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:29
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  6. #36
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa عليكم بالشيخ عبد الكريم






    عليكم بالشيخ عبد الكريم



    قال الامام المهدى عليه السلام :
    «وَامَّا الحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيها إلى رُواةِ حَدِيثِنا فَإنَّهُمْ حُجَّتي عَلَيْكُمْ وَأَنَا حُجَّةُ اللّهِ»(1).
    «و امّا در رخدادها و پيش آمدهايى كه در آينده روى خواهد داد،
    درباره آنها به راويان احاديث ما رجوع كنيد. زيرا آنان
    حجّت من بر شمايند و من حجّت خدا هستم».

    از ابتدا ارادت خاصّى به ائمه اطهار عليهم السلام مخصوصاً صاحب الزمان عليه السلام داشتم و در مشكلات و گرفتارى ها به آن حضرت متوسّل مى شدم. حضرت هم عنايت مى نمودند و مشكلاتم برطرف مى شد.


    در همان اوايل طلبگى كه در دوره رضاشاه بود، مرحوم آقا روح اللّه اصفهانى رحمه الله به قم آمده بود و عدّه اى از علما و بزرگان ايران را بسيج كرده بود تا بر عليه رضا شاه قيام كنند، ولى مرحوم آية الله العظمى حائرى رحمه الله اين كار را به صلاح حوزه نمى دانست و با آن موافق نبود. عدّه اى مى گفتند: بايد به دنبال آقا روح اللّه رفت! عده اى هم مى گفتند: بايد ديد نظر حاج شيخ چيست؟ بايد از ايشان تبعيّت كرد!

    اين مسأله باعث شده بود كه امر بر من مشتبه شود. پس به حضرت حجّت عليه السلام متوسّل شدم كه در اين اوضاع وظيفه من چيست؟ آيا از شيخ تبعيّت كنم يا دنبال آقا روح اللّه اصفهانى بروم؟ رضايت شما در كدام است؟

    ماه مبارك رمضان بود. هنگام ظهر در مدرسه فيضيه خوابيده بودم كه در عالم خواب ديدم كه در آسمان تابلو سبز رنگى، شبيه نئون، روشن است و با خط سبز بر آن نوشته شده بود:

    «وَاِذا ظَهَرَتْ عَلَيْكُمْ الْبِدَعِ فَعَلَيْكُمْ بِالشَّيخ عَبْدُ الْكَريم; هنگامى كه براى شما مسأله تازه و جديدى اتّفاق افتاد، بر شما باد كه به حاج شيخ عبدالكريم رجوع كنيد!»
    .

    وقتى از خواب بيدار شدم، فهميدم كه بايد دنبال حاج شيخ عبدالكريم بروم. اتّفاقاً حاج آقا روح اللّه اصفهانى هم كارى از پيش نبرد و سياست حاج شيخ در آن مقطع زمانى باعث حفظ حوزه علميّه از شرّ رضاخان شد; والاّ رضاخان قصد از بين بردن حوزه را داشت(2).


    يار صفحة:
    (1)احتجاج، ج 2، ص 470 ; بحار ج 53، ص 181 ; كمال الدين و تمام النعمة، ص 484.
    (2)دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 241، مورخه 5/12/77. دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 235، مورخه 11/3/78.

    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:31
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  7. #37
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa توسّل در مسجد مقدّس جمكران







    توسّل در مسجد مقدّس جمكران


    خاطره اى كه جناب حجة الاسلام و المسلمين سيّد على اكبر ابوترابى از جدّ مادرى شان مرحوم حاج سيّد محمّد باقر علوى قزوينى در رابطه با عنايت آقا امام زمان عليه السلام در مسجد مقدّس جمكران بيان نموده بودند كه در زمان مرحوم آية اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى رحمه الله اتفاق افتاده بود به شرح زير مى باشد:

    بعد از تشريف فرمايى مرحوم آية اللّه حائرى «رضوان اللّه تعالى عليه» به قم، جدّ مادرى ما، آقاى حاج سيد محمد باقر علوى قزوينى رحمه الله از طرف ايشان به قم دعوت شدند تا هم درس و بحثى داشته باشند و هم اين كه در مسجد عشقعلى و مسجد بالاسرِ حضرت فاطمه معصومه عليها السلام اقامه نماز كنند. ايشان هم طبق دعوت به قم آمدند.

    مرحوم آية اللّه حائرى رحمه الله مؤسّس حوزه علميّه قم در آن زمان بابت مُهر نانى كه به طلاّب محترم داده بودند، به چندين نانوايى بدهكار مى شوند كه چند ماهى نمى توانند پول نانواها را بپردازند. مرحوم شيخ به سه نفر از علماى قم، از جمله مرحوم جدّ ما فرمودند:

    به جمكران مشرّف شده و به وجود مقدّس آقا امام زمان «عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف» متوسّل شويد تا به هر حال اين مشكل رفع شود و ما بتوانيم حداقل، مهر نان طلاّب را فراهم كنيم!

    مرحوم جدّ ما نقل كردند كه ما به مسجد مشرّف شديم و چند شبى در آن جا مانديم. شب سوم يا چهارم بود كه به وجود نازنين آقا امام زمان عليه السلام متوسّل شده بوديم كه حضرت را در خواب زيارت كردم كه فرمودند: «به آقا شيخ بفرماييد به درس و بحثتان ادامه بدهيد! نگران مشكل مالى نباشيد، مرتفع مى شود!»

    خوشحال به محضر مرحوم شيخ رسيديم. چند روزى طول نكشيد كه حاج شيخ، تمام بدهى خود را به نانواها پرداختند و از آن به بعد اين مشكل مالى به تدريج مرتفع شد و آية الله حائرى رحمه الله هم تا آخر عمرشان با مشكل شهريه طلاب مواجه نشدند(1).



    يار صفحة:
    (1)دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران، شماره 321، تاريخ 15/6/77.



    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:33
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  8. #38
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa يك معجزه در عالم پزشكى






    يك معجزه در عالم پزشكى


    دست و پاى برادر زاده ام فلج بود. كمى پول تهيّه كرديم و او را از نجف آباد به اصفهان برديم و از سرش عكس گرفتيم. عكس را در نجف آباد به دكتر زمانى نشان داديم. وقتى دكتر عكس را ديد، گفت: اين بچه غده سرطانى دارد و بايد هرچه زودتر بسترى شود.


    عكس را به دكتر ديگرى نشان داديم او هم گفت: هرچه زودتر بايد بيمار را بسترى كنيد. بيمارى خطرناكى است و احتياج به عمل دارد.
    گفتيم: ما مى خواهيم براى عمل استخاره كنيم.

    گفت: وقتى مى خواهيد نماز بخوانيد استخاره مى كنيد؟! اگر مى خواهيد مريض شما سالم شود، بايد به خدا و امام زمان عليه السلام متوسل شويد تا بلكه فرزندتان را به شما برگردانند.
    دكتر نوريان گفت: مريض شما دو ماه بيش تر زنده نمى مانَد و اگر قصد عمل او را داريد بايد هر چه زودتر تصميم بگيريد.
    گفتيم: فكرهايمان را كرده ايم.

    گفت: برويد و درست و حسابى فكرهاى تان را بكنيد. هزينه اين عمل خيلى زياد است.
    بچه را در اصفهان پيش دكتر معين هم برديم، او نيز همان حرف را به ما زد و گفت: غدّه، سرطانى است و هر دكترى هم نمى تواند او را عمل كند. چون غده اش سمّى است. هرچه زودتر بايد بسترى شود.


    برادر زاده ام را بسترى كرديم و سه روز در بيمارستان الزهراى اصفهان بوديم. با اين كه قرار بود روز چهارم عمل شود، ولى او را مرخص كردند و گفتند كه چهارشنبه ديگر بياييد!

    او را از بيمارستان مرخص كرديم. نذر كردم تا هر هفته، روزهاى چهارشنبه او را به جمكران بياورم. براى اوّلين بار كه به مسجد مشرّف شديم، بعد از خواندن نماز امام زمان عليه السلام كنار چاه عريضه رفتم. بچه را هم در بغلم گرفته بودم و با دلى شكسته گريه مى كردم.


    اشك هايم روى صورتش مى چكيد. بيدار شد و گفت: عموجان! فكر كردم دارد باران مى آيد. چرا گريه مى كنى؟
    گفتم: هم براى تو و هم براى خودم. شفاى تو را از امام زمان عليه السلام مى خواهم.
    بعد از آن، هر وقت او را به جمكران مى آورديم، حالش بهتر مى شد; تا اين كه بعد از چهار ماه وقتى از سرش عكس گرفتيم و پيش دكتر برديم، گفت: هيچ اثرى از غدّه سرطانى نيست. اين بچه را خدا و امام زمان عليه السلام شفا داده اند(1).

    طبق اظهار نظر هيأت پزشكى، شفاى مذكور يكى از مستندترين نمونه هاى عالم پزشكى است.


    يار صفحة:
    (1)دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 234، مورخه 11/3/78.



    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:34
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  9. #39
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa در تنگناى اسارت






    در تنگناى اسارت



    حجة الاسلام و المسلمين مرحوم ابوترابى رحمه الله ، نماينده ولى فقيه در امور آزادگان، خاطره اى از دوران اسارتش نقل مى كند كه حاوى عنايتى از امام زمان عليه السلام است:

    اواخر سال 1360 در پادگان «العنبر» عراق مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بوديم كه حدود 28 نفر اسير را وارد اردوگاه كردند. معمولا كسانى را كه تازه به اردوگاه مى آوردند، بيش تر مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار مى دادند تا به قول خودشان زهر چشم بگيرند.

    بعد از نماز به دوستان گفتم: بايد به تازه واردها روحيه بدهيم و با صداى بلند، سرود «اى ايران اى مرز پر گهر . . .» را بخوانيم تا فكر نكنند اين جا قتلگاه است و متوجّه بشوند كه يك عدّه از هموطنانشان مثل آنها اسير هستند. در عين حال، مى دانستيم كه اگر امشب اين سرود را بخوانيم، كتكش را فردا خواهيم خورد. بعد از مشورت با برادران، سرود را دسته جمعى و با صداى بلند خوانديم.
    روز بعد، افسر بعثى كه خيلى آدم پستى بود، آمد و حسابى كتكمان زد. بين اسيرانى كه تازه آورده بودند، جوانى بود به نام على اكبر كه 19 سال داشت و 70 تا 80 كيلو وزنش بود; سرحال بود و قوى.

    طولى نكشيد كه على اكبر با آن سلامت جسمى اش مريض شد و بعد از يك سال، وزنش به زير 28 كيلو رسيد; خيلى ضعيف و لاغر شده بود. از طرفى دل درد شديدى هم گرفته بود. وقتى دل دردش شروع مى شد، دست و پا مى زد و سرش را به در و ديوار مى كوبيد. دست و پايش را مى گرفتيم تا خودش را مجروح نكند.


    اربعين امام حسين عليه السلام ، سال 60 يا 61 بود كه ما در اردوگاه موصل بوديم. پنج روزى به اربعين مانده بود پيشنهاد كرديم كه اگر برادرها تمايل داشته باشند، دهه آخر صفر را كه ايّام مصيبت و پر محنتى براى اهل بيت امام حسين عليه السلام است، روزه بگيريم. مشروط بر اين كه آنهايى كه مريضند و روزه برايشان ضرر دارد، روزه نگيرند.
    در هر آسايشگاهى با دو نفر صحبت كرديم. بنا شد كه وقتى بچه ها شب به آسايشگاه مى روند، هركدام با عدّه اى از برادران مشورت كنند تا ببينيم دهه آخر صفر را روزه بگيريم يا نه؟

    فرداى آن روز فهميدم كه همه بچه ها استقبال كردند و حاضرند تمام ده روز را روزه بگيرند. باز هم تأكيد كردم: آنهايى كه مريض هستند يا چشمشان ضعيف است، اصلاً و ابداً روزه نگيرند!


    شب اربعين رسيد و همه برادرها كه جمعاً 1400 نفر مى شدند، بدون سحرى روزه گرفتند. اردوگاه حالت معنوى خاصى گرفته بود; آن هم روز اربعين امام حسين عليه السلام . حدود ساعت 10 صبح بود كه خبر دادند على اكبر دل درد شديدى گرفته و دارد به خودش مى پيچد. وارد سلولى كه مخصوص بيمارها بود، شدم. على اكبر با آن ضعف جسمانى و صورت رنگ پريده اش به قدرى وضعيتش بد بود كه از درد مى خواست سرش را به در و ديوار بكوبد. او را محكم گرفتيم تا آسيبى به خودش نرساند.

    آن روز دل درد على اكبر نسبت به روزهاى ديگر بيش تر شده بود; طورى كه مأمورين بعثى وقتى او را به آن حال ديدند، او را به بيمارستان بردند. بيش تر از دو ساعت بود كه فرياد مى زد، از حال مى رفت و دوباره فرياد مى كشيد. همه ما از اين كه بالاخره مأمورين آمدند و او را به بيمارستان بردند، خوشحال شديم.


    حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود كه درِ اردوگاه را باز كردند و صداى زمين خوردن چيزى همه را متوجه خود كرد. با كمال بى رحمى، پستى و رذالت، جسدى را مثل يك مرده يا چوب خشك روى زمين سيمانى پرت كردند و رفتند; طورى كه اصلاً فكر نمى كرديم على اكبر باشد.

    با عجله نزديك در آسايشگاه رفتيم و على اكبر را ديديم كه افتاده و تكان نمى خورد. همه دور او جمع شديم و بى اختيار شروع به گريه كرديم. دو نفر على اكبر را برداشتند. يكى سر او را روى شانه اش گذاشت، ديگرى هم پاهايش را توى دست گرفت و من هم زير كمرش را گرفتم. على اكبر آن قدر ضعيف و نحيف شده بود كه وقتى سر و پاهايش را بر مى داشتند، كمرش خم مى شد. او را از انتهاى اردوگاه وارد سلول كرديم.


    ديدن اين صحنه اشك و ناله بچه ها را در آورده بود و اردوگاه مملوّ از غم و اندوه شده بود. على اكبر را توى همان سلولى كه بايد بسترى مى شد، برديم. ساعت نزديك پنج بعد از ظهر بود كه همه بايد داخل سلول هاى شان مى رفتند; آن ساعت، آمار مى گرفتند و همه بايد داخل سلول مان مى رفتيم و درِ سلول را قفل مى كرديم.

    طبق معمول آمار گرفتند و همه داخل سلول ها رفتيم، ولى چه رفتنى؟! همه اشك ها جارى بود و همه با حالت عجيبى كه اردوگاه را فرا گرفته بود براى على اكبر دعا مى كرديم.
    داخل آسايشگاه شماره سه بوديم. آسايشگاه ها طرف هاى شرق و غرب اردوگاه بودند و فاصله بين هركدام، صد متر مى شد. داخل آسايشگاه شماره پنج كه دو آسايشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح، اتّفاق مهمّى افتاد:

    يكى از برادرها به اسم محمّد، قبل از اذان صبح از خواب بيدار مى شود و پيرمرد هم سلولش را بيدار مى كند و مى گويد: آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داد!
    پيرمرد نگاهى به محمّد مى كند و مى گويد: محمّد! خواب مى بينى؟ تو اين طرف اردوگاهى و على اكبر طرف غرب; حتى با چشم هم همديگر را نمى بينيد، چه رسد كه صداى يكديگر را بشنويد! تو از كجا مى گويى كه امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داد؟

    محمّد مى گويد: خودتان خواهيد ديد.
    صبح، درهاى آسايشگاه كه باز مى شد، همه بايد به خط مى نشستند و مأموران بعثى آمار مى گرفتند. آمار كه تمام مى شد، بچه ها متفرق مى شدند. آن روز صبح ديدم به محض اين كه آمار تمام شد، سيل جمعيت به طرف سلول على اكبر هجوم بردند و فرياد زدند: «آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داده است».

    ما نيز با شنيدن اين خبر، مثل بقيه، به سمت همان سلول رفتيم.
    بله! چهره على اكبر عوض شده بود; زردى صورتش از بين رفته و خيلى شاداب، بشاش و سرحال شده بود و داشت مى خندد. برادرها وقتى وارد سلول مى شدند، در و ديوار سلول را مى بوسيدند و همين كه به على اكبر مى رسيدند سر تا پايش را بوسه مى زدند و بعد خارج مى شدند.

    در طول ده سال اسارتمان، مأمورين بعثى اصلاً اجازه تجمع نمى دادند و مى گفتند كه اجتماع بيش از دو نفر ممنوع است، امّا آن روز مأمورين بعثى هم مى آمدند و اين صحنه را مى ديدند. آن قدر آن صحنه براى شان جالب بود كه حتّى مانع تجمع بچه ها نمى شدند.


    صف طويلى از تعداد حدود 1400 نفر درست شده بود كه مى خواستند على اكبر را زيارت كنند. وقتى رفتم او را زيارت كردم، گفتم: على اكبر! چى شد؟
    گفت: ديشب آقا امام زمان عليه السلام عنايتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.
    از سلول بيرون آمدم; سراغ محمّد كه خواب ديده بود، رفتم و جريان را از او پرسيدم.

    گفت: من از سن 18 ـ 19 سالگى، هر شب، قبل از خواب، دو ركعت نماز امام زمان عليه السلام را با صد مرتبه «إيّاك نعبدُ و إيّاكَ نسْتَعين» مى خوانم و مى خوابم. قبلا بعد از تمام شدن نماز، فقط يك دعا مى كردم كه آن هم براى فرج آقا امام زمان«عجل اللّه تعالى فرجه الشريف» بود; فقط همين دعا. چون مى دانم كه با فرج آقا، يقيناً هرچه از خير و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خيرى كه براى دنيا و آخرت خودمان مى خواهيم، حاصل مى شود. مقيّد بودم كه بعد از نماز براى هيچ امرى غير از فرج حضرت دعا نكنم; حتّى در زمان اسارت براى پيروزى رزمندگان و نجات از اين وضع هم دعا نكرده ام تا اين كه ديشب، وقتى على اكبر را به آن حال ديدم، بعد از نماز شفاى او را از آقا خواستم. قبل از اذان صبح خواب ديدم كه در فضاى سبز و خرّمى ايستاده ام و به قلبم الهام شد كه وجود مقدّس آقا امام زمان عليه السلام از اين منطقه عبور خواهند نمود. به اين طرف و آن طرف نگاه مى كردم. ماشينى از راه رسيد. جلو رفتم و ديدم كه سيّدى داخل ماشين نشسته است. سؤال كردم كه شما از وجود مقدّس آقا خبرى داريد؟ فرمودند: مگر نمى بينى نورى در ميان اردوگاه اسرا ساطع است؟

    ديدم كه از سلول على اكبر نورى به صورت يك ستون كه به آسمان پرتو افشانى مى كند، ساطع است و تمام منطقه را روشن كرده است. لذا يقين كردم كه امام زمان عليه السلام على اكبر را مورد عنايت و لطف قرار داده و شفايش داده است. وقتى از خواب بيدار شدم، بشارت شفا گرفتن على اكبر را دادم.
    برگشتم به سلول على اكبر و جريان را سؤال كردم. گفت: در عالم خواب، حضرت را زيارت كردم و شفاى خود را از ايشان خواستم. حضرت هم فرمودند: «انشاء اللّه شفا پيدا خواهى كرد!»
    بعد از اين اتّفاق همه برادران با همان حالت معنوىِ روزه دار، بى اختيار گريه مى كردند و به وجود مقدّس آقا امام زمان عليه السلام متوسّل شدند. يادم مى آيد كه همان روز گروهى از طرف صليب سرخ وارد اردوگاه شدند.
    هر دو ماه يك بار هيأتى از طرف صليب سرخ جهانى به اردوگاه مى آمد و نامه مى آورد و نامه هاى ما را كه براى خانواده هايمان مى نوشتيم، مى برد. تعدادى از دكترهاى صليب سرخ هم آمده بودند و اعلام كردند كه آمده ايم تا بيماران صعب العلاج را معاينه كنيم. چون قرار است آنها را با مريض هاى عراقى در ايران معاوضه كنيم.

    آن روز صليب سرخ هرچه از بچه ها مى خواست تا آنهايى كه پرونده پزشكى دارند به ايشان مراجعه كنند، هيچ كس اقدام نمى كرد. جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاكم بود و همه با آن حال، متوسل به آقا امام زمان عليه السلام بودند; به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پيدا كرده بود كه احساس خطر كردم و به آنهايى كه مريض بودند، گفتم: بايد بروند!

    بچه ها آمدند و گفتند: يكى از عزيزان كه چشم هايش ضعيف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب كردم. وقتى به آن جا رفتم، ديدم كه او را براى معاينه برده اند، ولى چشم هايش را باز نمى كند!
    گفتم: چطور شد؟
    گفت: چشمانم نمى بيند; و گريه كرد. متوجّه شدم كه مى گويد چشم هايم ضعيف است و تا آقا امام زمان عليه السلام مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمى كنم!
    يك چنين حالتى بر اردوگاه حاكم شده بود. احساس خطر كردم و گفتم: همه بچه ها بايد روزه هايشان را بشكنند!
    هرچه گفتند كه الآن نزديك غروب است و اجازه بدهيد تا روزه امروز را تمام كنيم، گفتم: شرايط، شرايطى نيست كه ما بخواهيم اين روزه را ادامه بدهيم.
    آرى! حالت معنوى بچه ها طورى شده بود كه اگر مى خواستند با آن حالت داخل آسايشگاه باشند، عدّه اى از نظر روحى آسيب مى ديدند.

    الحمد للّه على اكبر شفا پيدا كرد. آن جوّ معنوى هم به قدرى شدّت پيدا كرده بود كه تا آخر اسارت جرأت نكرديم بگوييم كه روزه مستحبى بگيرند(1).

    ما گرفتار سر زلف تو هستيم اى دوست
    رشته مهر ز اغيار گسستيم اى دوست



    برگرفتيم دل از غير تو جانا! امّا
    دل بر آن عشق گرانبار تو بستيم اى دوست



    تا اسير غم جانسوز تو گشتيم همه
    از غم عالم هستى همه رستيم اى دوست

    جلوه كن جلوه، ايا دلبر يكتا! كه دگر
    شيشه صبر و تحمّل بشكستيم اى دوست(2)





    يار صفحة:
    (1)دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 234، مورخه 11/3/78.
    (2)به عشق مهدى، ص 110.





    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:37
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

  10. #40
    كاربر ويژه
    خادم کریمه اهل بیت آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 12,137      تشکر : 19,988
    15,886 در 7,078 پست تشکر شده
    وبلاگ : 34
    دریافت : 0      آپلود : 1
    خادم کریمه اهل بیت آنلاین نیست.

    doooaaa شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان






    شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان




    اى طبيب دردمندان خسرو خوبان كجايى
    اى شفا بخش دل مجروح بيماران كجايى



    ظلم و جور و جهل و كين يكباره عالم را گرفته
    ظالمان جولان دهند اى مصلح دوران كجايى(1)



    يكى از ارادتمندان آقا امام زمان عليه السلام هستم كه براى سومين بار، دچار سكته مغزى شده و طرف چپ بدنم فلج شده است.
    بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف، جوابم كردند. يك روز قبل از روزِ تولّد آقا امام زمان عليه السلام به دستور پزشك براى انجام آزمايش هاى كلّى به اتفاق برادرهايم به شيراز رفتيم. در مركز درمانى شهيد چمران براى «ام .آر .آى» نوبت گرفتيم. خوشبختانه با آن كه اين نوع آزمايش ها را نوبت هاى دو ـ سه ماهه مى دهند، امّا همان روز براى ما نوبت زدند.

    از اوّل صبح، داخل ماشين نشسته بودم و خيلى خسته و بى حال بودم. با توافق برادرانم قرار شد كه آزمايش را به دو روز بعد موكول كنيم. فرداى آن روز، مصادف با نيمه شعبان، روز تولّد آقا امام زمان عليه السلام بود. آزمايشگاه تعطيل بود. به خانه كه برگشتيم، احساس كردم كه ديگر توانايى حركت ندارم. يأس عجيبى تمام وجودم را فرا گرفت!

    آن روز، خانواده و همه آنهايى كه منتظر آمدن ما بودند، دلشكسته و گريان بودند; طورى كه تا آن وقت اين طور آنها را بد حال نديده بودم.
    اضطراب و نگرانى خاصّى در من به وجود آمده بود; از خود بى خود شدم. وقتى از پنجره مى ديدم كه برادرم در حال آذين بندى و چراغانى حياط و كوچه است، حالت غريبى پيدا كردم. كسانى كه كنارم بودند از شدّت گريه، يكى يكى اتاق را ترك مى كردند تا مبادا نگرانى من بيش تر شود. آن شب خواب ديدم ديوارى كه روبروى من بود به صورت دَرى آشكار شد و جوانى نورانى وارد شد و پايين پاى من ايستاد و به من اشاره كرد و فرمود: بلند شو!

    گفتم: مريضم، نمى توانم حركت كنم.
    او دوباره تكرار كرد: بلند شو!
    بار سوم، دست مرا گرفت و فرمود: تو صاحب دارى، برخيز!
    همان طور كه دست مرا گرفته بود، بلند شدم و لحظه اى بعد خودم را در آغوش برادرم ديدم و ديگر چيزى نفهميدم. به حمد خدا، عنايت حضرت ولى عصر عليه السلام در نيمه شعبان شامل حالم شد و با لطف آن حضرت شفا گرفتم(2).

    دكتر غلام على يوسفى پور متخصّص مغز و اعصاب، پزشك معالج برادر «ر . ج» در جواب نامه دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران در مورد شفاى مذكور مى نويسد:

    گواهى مى شود آقاى «ر . ج» كه به علّت فلجِ نيمه چپ بدن، به اين جانب مراجعه مى كرد، با مراجعه به پرونده قبلى ايشان در تاريخ دى ماه 1376 با شفاى كامل بهبودى يافته اند.


    يار صفحة:
    (1)شيفتگان حضرت مهدى(عليه السلام)، ص 362.
    (2)دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 285، مورخه 18/8/78.



    ۩۞۩|✿كرامتهاى حضرت مهدى عليه السلام✿|۩۞۩
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 30-03-1392 در ساعت 16:40
    إِلَهِي أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •