اول احوال خودم را بپرس بعد احوال موتور سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
اول احوال خودم را بپرس بعد احوال موتور
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو آشنا

    تاریخ عضویت : مهر 1390
    نوشته : 17      تشکر : 0
    65 در 17 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    atshan آنلاین نیست.

    پیش فرض اول احوال خودم را بپرس بعد احوال موتور




    با عبور از موانع دفاعی دشمن ،وارد سنگری شدیم که هنوز کار نگهبانی آن شروع نشده بود .دو نفر بودیم .تا ساعت 9 شب ،منتظر پست نگهبانی ماندیم .ساعت 9 با فرماندهی تماس گرفتیم که کسی برای نگهبانی به این سنگر نمی آید .دستور دادند تا ساعت 30/9 آنجا باشیم .بعد از چند دقیقه ،سر و صدای جمعی که از سنگرهای استراحت به سوی این سنگر می آمدند بلند شد .

    در تاریخ 19/12/1366 ،لشکر یازده امیر المومنین(ع) ،طی یک کاروان بزرگ ،متشکل از چند گردان ،برای عملیات والفجر 10 ،به منطقه عملیاتی شاخ شمیران کردستان ،اعزام شد . آن زمان حدود شانزده سال داشتم .تاکنون در هیچ عملیاتی شرکت نداشتم و با مردان بزرگ که از همه تعلقات دنیایی گذشته بودند و چون مولایشان حسین(ع) جز به شهادت ،به چیز دیگری فکر نمی کردند ،همراه شده بودم.
    غروب روز 19 اسفند ماه ،در چند کیلومتری شهر ویران شده قصر شیرین ،لشگر توقف کرد .هوا کم کم تاریک شد .مشکلات یکی پس از دیگری شروع شد ند تا روح و جسم من و دیگر همرزمانم را بیازارند .(نداشتن پتو برای خواب ،فقدان آب و غذا ،نا آشنا بودن به منطقه ،عدم تجربه کافی و...)همه اینها از جمله مسائلی بودند که تحمل آنها برای یک نوجوان مشکل می نمود .حدود ساعت 12 شب تا ساعت 3 شب ،لب جاده ایستاده و مشغول صحبت بودیم .سرما و بارندگی از یک سو و خواب شدید از سوی دیگر ،ما را مجبور کرد علیرغم میل باطنی ،بر روی علف های خیس منطقه (قرق )دراز بکشیم .فردی را دیدم که از ماشین پیاده شد و به طرف ما آمد .مدتی نگذشت که یک نفر دیگر هم از ماشین پیاده و به ما ملحق شد. پس از احوال پرسی در کنارمان بر روی علفهای خیس دراز کشیدند .با تعجب پرسیدیم :آقا شما که ماشین دارید !چرا داخل ماشین نمی خوابید ؟!شهید سخنی گفت :که پر از معنی و مفهوم بود .به راستی که آن سخن روحم را متحول گردانید .گفت :خدا را خوش نمی آید که من داخل ماشین گرم و راحت بخوابم و دیگر عزیزانم ،روی علف های مرطوب .

    **********

    بچه ها خیلی مرتضی را دوست داشتند .چون هم شجاع بود و هم شوخ طبع .در خط مقدم جبهه و مرز چنگوله که بودیم ،شبانه یک عدد بلند گو را به پشت سنگر های عراقی ها می برد و در داخل بوته ها پنهان می کرد .از یکی از برادران که با زبان عربی آشنا یی داشت ،می خواست عراقی ها را دعوت به پناهنده شدن نماید .
    وقتی عراقی ها صدای بلند گو را می شنیدند ،منطقه را زیر آتش گلوله های خمپاره ،آرپی جی و تیر بار می گرفتند. آنها فکر می کردند که ما حمله می کنیم .تا آن ها به طرف ما مشغول تیر اندازی بودند ،در محور دیگری ،برادران بسیجی حمله می کردند .

    ********

    هر وقت موقع صرف صبحانه یا شام می شد و رزمندگان ما مشغول خوردن می شدند ،می گفت :برادران عراقی هم، الان مشغول خوردن هستند. چند خمپاره به طرف عراقی ها شلیک می کرد و آنها هم پاسخ می دادند .
    بعضی از برادران به کار او اعتراض می کردند .مرتضی بدون آنکه ناراحت شود ،با خوش رویی توضیح می داد و می گفت :این کار برای راحتی شماست. با این حرکات ،اولا مهماتشان به حدر می رود و شما در عملیات ها به راحتی می توانید آن ها را اسیر کنید و ثانیا نمی گذارم غذا به راحتی از گلویشان پایین برود.

    *********

    مرتضی عاشق عملیات بود . هر روز دعا می کرد که عملیات شود .تا اینکه در منطقه مهران عملیات شروع شد .او فرمانده بود و اجازه شرکت در عملیات را نداشت .از فرماندهی گردان تقاضا کرد که اجازه شرکت در عملیات را به او بدهند ،اما با در خواست ایشان موافقت نکردند .
    او نتوانست خود را در عملیات غایب ببیند. به همین خاطر با موتور سیکلتی که در اختیار داشت ،بدون هماهنگی به طرف مهران حرکت کرد. مرتضی در آن عملیات مجروح شد و موتور سیکلت نیز از بین رفت .
    بعد از بهبودی ،فرمانده گردان به مزاح به ایشان گفت :موتور تریل کو ؟ایشان در جواب پاسخ داد:اول احوال خودم را بپرس بعد احوال موتور را .

    **********

    رزمندگان لشگر ،خصوصا بسیجی های تپه ی 203 در منطقه ی عمومی چنگوله در جنوب شرقی این تپه را خوب می شناسد .چه بسیار بودند دلاوران خطه ایلام که در مصاف با دشمن اسلام وایران روی این ارتفاعات به شهادت رسیدند .تک تیر اندازهای حرفه ای دشمن ،به دلیل نزدیکی به خطوط دفاعی ما ،مجال سر بلند کردن از کانال و سنگر ها را به کسی نمی دادند .در فرماندهی قرار گاه لشگر ،تصمیم براین شده بود تا در این منطقه ،ضربه ای ناگهانی به دشمن وارد شود ؛به نحوی که روحیه آنان تضعیف گردد .ماموریت اجرای این کار به بنده و محسن کریمی داده شد ،ما طرح نفوذ به داخل سنگرهای نگهبانی عراقی ها را تنظیم کردیم .نیروهای اطلاعات عملیات و گردان با مجموعه ای در حدود دو دسته ،آمادگی پشتیبانی از این حرکت نفوذی را داشتند .
    با عبور از موانع دفاعی دشمن ،وارد سنگری شدیم که هنوز کار نگهبانی آن شروع نشده بود .دو نفر بودیم .تا ساعت 9 شب ،منتظر پست نگهبانی ماندیم .ساعت 9 با فرماندهی تماس گرفتیم که کسی برای نگهبانی به این سنگر نمی آید .دستور دادند تا ساعت 30/9 آنجا باشیم .بعد از چند دقیقه ،سر و صدای جمعی که از سنگرهای استراحت به سوی این سنگر می آمدند بلند شد .هفت نفر بودند ،آنان به در سنگری که ما در آن کمین کرده بودیم رسیدند ،بلند شدیم .وقتی ما را دیدند چنان شکه شدند که انگار برقشان گرفته .همزمان با بستن دو رگبار اطراف آنان ،هر هفت نفر نقش زمین شدند .نیروهای سنگر استراحت به دلیل در گیری و تیر اندازی همیشگی نیروهای عراقی و ما ،به فکر وقوع چنین حادثه ای نیفتادند و عکس العملی هم از خود نشان ندادند .آنان تا روز بعد و ساعت 10 صبح ،متوجه این قضیه نشدند .نیروهای ما از خط دفاعی خود ؛جنازه های عراقی ها را می دیدند .
    به دلیل وحشت پدید آمده از این اقدام ،عراقی ها دو روز تمام ،ارتفاعات 203 را زیر آتش مستمر خود قرار دادند ؛درست مانند آتش تهیه ی قبل از عملیات .بعد از مدتی ،مجددا به سراغ شناسایی همین سنگر رفتیم که ببینیم آیا شب هنگام نگهبان دارد یا نه ،به محض نزدیک شدن ،متوجه خالی بودن سنگر و وجود اعلامیه هایی شدیم که روی آنها عراقی ها نوشته بودند :ما انتقام کشته هایمان را خواهیم گرفت !

    مروری بر زندگی شهید مرتضی ساده میری

    قائم مقام فرمانده گردان502امام حسین(ع)از(تیپ یکم امیرالمومنین(ع)لشکر4بعثت ( سپاه پاسداران انقلاب اسلامی )
    شهید مرتضی ساده میری در سا ل 1340 ه ش در خانواده مذهبی در ایلام دیده به جهان گشود .زندگی در خانواده مذهبی وسنتی و وجود مشکلات اقتصادی ،فرهنگی و...که آن روزها اکثر خانواده های ایرانی ساکن درمناطق محروم مانند ایلام از آن رنج می بردند ؛ مرتضی را نوجوانی سخت کوش وفعال بار آورده بود.پس از رسیدن به دوران کسب علم ،تحصیلات را در ایلام آغاز کرد وبا موفقیت به پایان رساند .انقلاب آزادی بخش امام خمینی که شروع شد مرتضی که شاهد ظلم ونابرابری شاه خائن بود ،مشتاقانه به صفوف مبارزین پیوست وتا پیروزی نهضت خمینی کبیر لحظه ای آرام نگرفت. در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل جهاد سازندگی به این نهادانقلابی پیوست .اما مزاحمتهای ضدانقلاب برای مردم ستم کشیده کرد وبعد از آن جنگ تحمیلی عراق که به نمایندگی از زورمندان ستمکار جهان ،برعلیه مردم بزرگ ایران شروع شد،اورا به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کشاند تا سدی تسخیرناپذیر در مقابل دشمنان ایران بزرگ باشد. خود او می گوید «... بنا به علاقه وافرم به عضویت رسمی سبز پوشان لشگر امیر المومنین (ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمدم و خدمتم را از گردان 503 شهید بهشتی به عنوان مسئول دسته آغاز کردم. »
    مرتضی در بین بچه های لشگر به حلتی معروف بود ،آخر او 8 سال دفاع
    مقدس را در هلت ها گذراند. هلت در لجهه ی ایلامی به تپه ماهورهای رملی بی آب و علف می گویند که شرایط زندگی در آنجا بسیار سخت است .شهید مرتضی با لهجه ی شیرین (شوهانی )تبسم را بر لبان رزمنده گان می شاند. سنگر مرتضی شلوغ ترین سنگر بودو دور و برش همیشه پر بود از رزمندگانی که به اخلاق خوب ورفتار پسندیده اوعشق می ورزیدند.در شب عملیات آنقدرروحیه رزمندگان را تقویت می کرد که مرگ شیرین تر از عسل می شد .او به حمله و عملیات عشق می ورزید ،در عملیات والفجر 5،والفجر 9 ،والفجر 10 ،کربلای 1 ،کربلام 10 نصر 4و نصر 8 سمت فرماندهی گروهان و ستاد گردان را بر عهده داشت و بارها مجروح گردید ،بعد از جنگ او در فراغ شهدا ءخیلی بی تابی می کرد . مرتضای بعد از جنگ خیلی با آن مرتضای زمان جنگ فرق داشت ،چنانکه روزی روی چادرش این شعر را نوشته بود :
    در سنگر حق شیر شکاران همه رفتند
    یاران هلت چون عطر بهاران همه رفتند
    چون بوی گل ،آن پاک عیاران همه رفتند
    هلتی با که نشینی که یاران همه رفتند
    آه و افسوس مرتضی در فراق دوستان سفر کرده لحظه ای قطع نمی شد و از اینکه از این قافله جا مانده بود ،احساس شرمساری می کرد .اما خدا هم نمی خواست دل مرتضی شکسته شود تا این که دعای او مورد اجابت قرار گرفت و در تاریخ 25/ 12/ 1369 در دامنه های قلاویزان در عملیات پاک سازی مناطق غرب کشور از وجود منافقین ،صدای گرفته ای در بیسیم ها پیچید :مرتضی پرپر شد ،مرتضی به غیوری ودوستانش ملحق شد . سکوت عجیبی حاکم شد اما مرتضی عروس زیبای شهادت را در آغوش گرفت و خود را به قافله ای شهدا رساند .

    اول احوال خودم را بپرس بعد احوال موتور

  2. تشكرها 2

    نرگس منتظر (16-10-1390), دلتنگ خدا (18-06-1391)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •