چيستي هستي شناسي سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
چيستي هستي شناسي
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1
    کارشناس افتخاری سایت
    صالح آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 57      تشکر : 53
    295 در 54 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    صالح آنلاین نیست.

    پیش فرض چيستي هستي شناسي




    باسمه تعالي


    هستي شناسي چيست؟

    هستي يعني وجود و وجود يعني بودن. وقتي هستي شناسي گفته مي شه مراد شناخت موجودات عالم و روابط بين آن ها است .

    هستي شناسي شاخه اي از فلسفه است که به بررسي و تحقيق درباره وجود از آن جهت که وجود است مي پردازد. بحث مي کند که وجود چه تقسيماتي را مي پذيرد و هر قسم از وجود چه احکامي را دارد و در نهايت يک ساختار کلي از نظام هستي ارائه مي دهد و علاوه بر اين ساختار روابط بين مراتب وجود را نيز مطرح مي کند.


    البته هستي شناسي منحصر به هستي شناسي فلسفي نيست بلکه عرفان نيز براي خود هستي شناسي خاصي را طرح ريزي کرده و تفاوت هاي بنياديني با هستي شناسي فلسفي دارد.

    اساس هستي شناسي عرفاني مبتني بر وحدت شخصي وجود است. يعني يک وجود در عالم است و بقيه همه مظاهر و تجليات آن حقيقت واحد هستند ولي در هستي شناسي فلسفي ملاک و ميزان بر تکثر وجود است يعني حقيقت وجود داراي مراتب متعدد و متکثر است. در راس هرم هستي وجود واجب تعالي است که از هر جهت کامل و بي نقص است و در پايين و مراتب نازله، وجودي است که هيچ فعليتي نداشته و تنها فعليتش اين است که قابليت پذيرفتن فعليت ها را دارد.


    والسلام
    چيستي هستي شناسي
    ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن (khoc)زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
    -------------------------------------------------------------


  2. تشكرها 9

    *آیه های انتظار* (28-07-1390), parsa (04-11-1390), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (07-10-1390), مليکه (22-09-1390), مدير اجرايي (01-08-1390), نرگس منتظر (28-07-1390), الهادی المهدی (09-12-1390), شهیده (28-07-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (07-10-1390)

  3.  

  4. #2
    کارشناس افتخاری سایت
    صالح آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 57      تشکر : 53
    295 در 54 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    صالح آنلاین نیست.

    پیش فرض




    باسمه تعالی

    هر علمی دارای موضوعی است. علم ادبیات از ریشه کلمات و ساختارهای مختلف جمله صحبت می کند. علم فیزیک به بحث از طبیعت اشیاء و روابط بین آنها می پردازد. علم پزشکی در مورد بدن انسان و حیوان تحقیق می کند و روابط بین اجزاء بدن و شرایط صحت آن را مطرح می کند. ریاضیات از روابط بین اعداد بحث می کند.

    تمام علومی که ما می شناسیم از این قبیل است. ولی در کنار همه این علوم علمی وجود دارد که از اشیاء عالم بحث می کند ولی نه از این جهت که آن شیء انسان است یاحیوان است یا جسم است یا عدد است . بلکه اگر آن شیء را مورد مطالعه و تحقیق قرار می دهد از این جهت است که او وجود دارد. به تعبیر دیگر به اشیاء عالم از آن جهت که وجود هستند نظر می کند.

    فرض کنید عینکی به چشم زده اید که وقتی به موجودات عالم نگاه می کنید تنها چیزی که می بیند وجود آن هاست. به انسان نگاه می کنید ولی انسان نمی بینید بلکه وجود می بینید. به آسمان به زمین به طبیعت به هر چه نگاه می کنید آن شیء را نمی بینید بلکه وجود می بینید. بحث از اشیاء عالم از این جهت علمی را به وجود می آورد به نام علم هستی شناسی

    شاید بگویید این دیگر چه علمی است؟ اگر ما همه اشیاء را وجود ببنیم چگونه از این حالت علمی به وجود می آید؟
    چيستي هستي شناسي
    ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن (khoc)زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
    -------------------------------------------------------------


  5. تشكرها 5


  6. #3
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    goll نگاهی به هستی شناسی در فلسفه غرب از آغاز تا سقراط




    شاید مهم ترین مساله ای که فلسفه- به عنوان شاخه ای از درخت تنومند شناخت بشری - در طول تاریخ حیات و حیات تاریخی خود، کوشیده به آن پاسخ دهد و آن را به عنوان معمایی بغرنج حل کند، مسأله هستی شناسی است. هستی چیست؟ سرچشمه و منشا وجودی وجود کدام است؟ گوهر بنیادین و ریشه پنهان آن چیست و از کجاست؟

    حل سایر مسائل اساسی فلسفه، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، آشکار یا ضمنی، بستگی تام به پاسخی دارد که به این پرسش های بنیادین داده می شود، و در ارتباط تنگاتنگ با نوع رویکردی است که نسبت به این مسئله در پیش گرفته می شود. مسائلی چون ماهیت شناسی، پدیده شناسی، ساختارشناسی، شناخت شناسی، انسان شناسی، اخلاق شناسی، شناخت خیر و شر، آزادی و اجبار، ضرورت و تصادف، و سایر مسائل مهم دیگر فلسفی، در ارتباط با موضوع هستی شناسی و وجود شناسی طرح می شوند و پاسخ به آن ها در گرو پاسخی است که فلسفه به مسئله ی هستی شناسی می دهد.

    طالس ملطی از نخستین فیلسوفانی بود که کوشید تا به مسئله هستی شناسی بپردازد و به آن پاسخی صریح و روشن بدهد. از نظر طالس آب گوهر بنیادین هستی و ماده نخستین بود و بقیه چیزها همگی از آب ساخته شده بودند. او بر این باور بود که جهان ریشه آبی داشته و زمین بر آب قرار گرفته است.

    انکسیمندر- از دیگر فیلسوفان مکتب ملطی- معتقد بود که تمام اشیاء از یک نوع ماده ساخته شده اند، ولی این ماده هیچ کدام از موادی نیست که ما می شناسیم، بلکه ماده ای است نامتناهی و جاودان که همه جهان را در بر گرفته است. این ماده نخستین، در اثر تحولات درونی به صورت موادی در می آید که ما می شناسیم، و خود این مواد نیز به یکدیگر تبدیل می شوند.

    انکسیمندر بر این عقیده بود که اشیاء چنان که تقدیر آن ها است، به همان اصلی باز می گردند که از آن برخاسته اند، زیرا که باید بی عدالتی های یکدیگر را در زمان مناسب جبران کنند.

    انکسیمندر می گفت که مواد تشکیل دهنده جهان واقعی دو به دو مکمل و متضادند و اگر ماده اصلی جهان بخواهد از جنس یکی از آن ها باشد، می بایست تا کنون سایر عناصر را تسخیر و بر آن ها غلبه کرده و جهان را از خود انباشته باشد. به عنوان مثال، اگر آب عنصر اصلی تشکیل دهنده جهان بود بایست هوا و خاک و آتش را فرا می گرفت و از خود می آکند، و چون چنین اتفاقی نیفتاده، پس ماده نخستین و گوهربنیادین جهان بایست ماده ای خنثی و بدون مکمل و متضاد باشد، به همین دلیل انکسیمندر عقیده داشت که هیچ یک از مواد موجود در ساختمان فعلی جهان ماده بنیادین آن نیست و ماده نخستین ماده ای است متفاوت با همه مواد تشکیل دهنده ی ساختمان جهان.

    انکسیمندر معتقد به حرکتی دائمی و ابدی بود که در ضمن آن جهان پدید آمده است. او هستی را مخلوق نمی دانست، بلکه آن را تکامل یافته ماده همیشه موجود می دانست که گوهر بنیادین هستی است.

    انکسیمنس- سومین فیلسوف بزرگ مکتب ملطی- هوا را ماده نخستین و بنیادین هستی می دانست و بر این باور بود که هر چیز، گونه ای خاص یا ترکیبی ویژه از هوا است. او معتقد بود که روح و جسم نیز هر دو هوا هستند، اولی به نهایت رقیق و شفاف، دومی به نهایت متراکم و کدر. او آتش را نیز گونه ای هوای رقیق شده می پنداشت و می گفت: هوا چون متراکم گردد نخست به آب تبدیل می شود، سپس در اثر تراکم بیشتر به خاک و سنگ بدل می گردد. او اختلاف بین مواد مختلف را اختلافی کمّی دانست و آن را ناشی از میزان تراکم هوا می شمرد. او هوا را محیط بر همه چیز می دانست و می گفت همانطور که روح ما که از هواست ما را وجود می بخشد و حیات ما متکی به آن است، وجود جهان نیز متکی به باد و نفسی است که تمام جهان را در بر گرفته است. به گمان او جهان هم مثل سایر موجودات زنده نفس می کشید.

    فیثاغورس گوهر بنیادین هستی را روحی می شمرد که به صورت اعداد تجلی می یافت. این روح به باور او موجودی است باقی و بی مرگ که به شکل گونه های گوناگون موجودات زنده در می آید و پس از آن که پاره ای از آن با موجودی پا به جهان هستی می گذارد، و دورانی معین را همراه آن می گذراند، هنگام مرگ جسمانی، از وجود آن موجود خارج شده و بار دیگر همراه پیکر موجودی دیگر به جهان باز می گردد.

    فیثاغورث همه چیز را عدد می دانست و بر این باور بود که نسبت های عددی صحیح بین چیزها به آن ها هویت و موجودیت می بخشد، و به پاره های روح آغازین اجازه نمود و بروز مادی می دهد، بنابراین نسبت های عددی ساده است که جهان هماهنگ و منظم و هارمونیک را پدید آورده است.

    گزنوفانس معتقد بود که همه چیز از خاک و آب ساخته شده و این دو ماده، مواد بنیادین و نخستین هستی هستند. او جهان را آفریده آفریدگاری یگانه می دانست که بدون هیچگونه تلاش و تحرک، فقط به نیروی اندیشه ی خود همه چیر را به حرکت در می آورد و جنبش زاییده قدرت تفکر اوست.

    هراکلیتوس آتش را ماده نخستین و گوهر بنیادین هستی می دانست و می گفت که هر چیزی همانند شعله آتش از مرگ چیزی دیگر پدید می آید: « میرا مانا است و مانا میراست. یکی در مرگ دیگری می زید و در زندگی دیگری می میرد.» ، « همه چیز از یک چیز و یک چیز از همه چیز به وجود می آید.»

    از نظر هراکلیتوس آتش اصلی که گوهر بنیادین و ماده آغازین هستی است هرگز خاموش نمی شود. جهان همیشه یک آتش زنده جاوید بوده و هست و خواهد بود.

    هراکلیتوس معتقد به جنگ میان اضداد بود و می گفت که جنگ پدر و پادشاه همگان است و اوست که برخی را خدا و برخی را انسان، برخی را برده و برخی را آزاد کرده است. وی جنگ را امری عمومی و ستیزه را عدالت می دانست و می گفت: همه چیز در اثر ستیزه به وجود می آید و در نتیجه ستیزه نیز از بین می رود، و اساس هستی بر بنیان ستیزه و نزاع بین اجزای متخاصم متضاد استوار است.

    هراکلیتوس روح را ترکیبی از آب و آتش می دانست که از میان این دو عنصر، آتش شریف و آب پست است.

    پارمنیدس گوهر بنیادین هستی را آن یگانگی نامتناهی و نامشهود و فراتر از جنبش و تضادی می دانست که در سکون و سکوت محض به سر می برد و یکپارچه و پیوسته است و تمام جهان را از خود انباشته است، اما حواس آدمی قدرت درک و دریافت آن را ندارد و آن چه را در حرکت و تغییر و دگرگونی دائمی می بیند و سرشار از عناصر متضاد، خواب و خیالی وهم آلود و فریبنده بیش نیست.

    پارمنیدس معتقد بود که حقیقت جهان واحد و بسیط و ناگسسته است، و فاقد هر گونه تشخص و تعین و تکثر است.

    امپدوکلس خاک و هوا و آب و آتش را به عنوان چهار آخشیج بنیادین تشکیل دهنده هستی می شناخت و بر این باور بود که این چهار آخشیج جاودانند و فاقد تولد و مرگ. او معتقد بود که از درهم آمیزش آن ها با نسبت های معین مواد مرکبی پدید می آید که جهان را می سازد.

    امپدوکلس عقیده داشت که بین آخشیج های چهارگانه، دو نیروی اصلی متضاد وجود دارد و از کنش و واکنش آن دو جهان شکل می گیرد و ساختار می یابد. او این دو نیروی متضاد را " مهر" و " ستیز" می نامید، و معتقد بود که " مهر" اجزاء را به هم پیوند می دهد و با هم ترکیب می کند، و" ستیز" آن ها را از هم می پراکند . او "مهر و ستیز" را نیز جزو گوهر های بنیادین و نخستین، و در ردیف آخشیج های چهارگانه قرار می داد. از دید او تغییرات جهان هدفمند نیستند، بلکه در نتیجه تصادف روی می دهند و در نتیجه آن " مهر و ستیز" به طور متناوب جانشین هم می شوند، و در این روند دور و تسلسلی دائمی و بی مرگ وجود دارد، به این ترتیب که وقتی آخشیج ها به وسیله " مهر" در هم می آمیزند، " ستیز" آن ها را به تدریج از هم جدا می کند، و چون " ستیز" به طور کامل آن ها را از هم جدا کرد، "مهر" بار دیگر آن ها را به هم می پیوندد، بنابراین ماده مرکب موقت است و فقط آخشیج های چهارگانه و دو نیروی "مهر و ستیز" اصالت ذاتی دارند و بنیادین و جاویدانند.

    انکساگوراس هستی را مرکب از مجموعه ای از اجزای مادی و روحی می دانست و معتقد بود که موجودات غیر زنده فقط از اجزای مادی و موجودات زنده از ترکیبی از اجزای مادی و روحی تشکیل شده اند. انکساگوراس می گفت که همه چیز بی نهایت قابل تقسیم است و هر پاره ماده، هر چقدر هم کوچک باشد، مقداری از هر عنصر را در خود دارد و اشیاء آن چیزی به نظر می رسند که از آن چیز بیشتر از سایر چیزها دارند. به عنوان مثال، هر چیزی مقداری آب دارد، ولی وقتی مایع به نظر می رسد که در صد آبش بیشتر از در صد سایر اجزایش باشد.

    انکساگوراس روح را گوهری می دانست که در موجودات زنده بر همه چیزهای دیگر مسلط است، گوهری نامتناهی و آزاد که با هیچ چیز مخلوط نمی شود و بر خلاف اجزای مادی، حاوی هیچ تضاد یا ترکیبی نیست. روح از نظر انکساگوراس سرچشمه جنبش و چرخش است، و در تمام موجودات زنده اعم از انسان و حیوان دارای شکلی واحد و گوهری یگانه است.

    دموکریتوس گوهر بنیادین هستی را اتم های از لحاظ فیزیکی غیر قابل تقسیم و از لحاظ فلسفی فنا ناپذیر

    می دانست که همیشه در جنبش و گردش بوده و خواهند بود و در فضایی تهی شناور و سرگردانند. تعداد اتم ها و انواع آن ها بی نهایت است و تفاوت آن ها فقط در شکل و اندازه هندسی و فضایی آن هاست.

    از دید دموکریتوس حتی روح هم از اتم تشکیل شده است و حرکت اتم ها در روح شبیه حرکت ذرات غبار در نور خورشید است، آن هنگام که باد نمی وزد.

    دموکریتوس فضای تهی را که اتم ها در آن شناورند، بی پایان می دانست و معتقد بود که در آن خالی مطلق نه بالا وجود دارد و نا پایین. او حرکت اتم ها را قانونمند و جهت دار می دانست و معتقد بود که این جنبش جاودانه بر اساس قوانین طبیعی رخ می دهد و هیچ گونه تصادف یا اختیاری در آن وجود ندارد.

    توجیه هستی شناسانه ی دموکریتوس به دور از هرگونه توسل به علت غایی و هدف نهایی بود. او هستی را بر مبنای واقعیت آن و قوانین طبیعی حاکم بر آن توجیه می کرد و هیچ گونه علت غایی یا عامل خارجی را در آن دخالت نمی داد.

    پروتاگوراس منکر حقیقت عینی خارج از ذهن انسان بود و عقیده داشت که تنها چیزی که شاید وجود دارد، دریافت های ناشی از حواس انسان های مختلف است که به شدت شخصی و غیر قابل انتقال است، و خارج از آن، هستی چیزی نیست، یا اگر هم هست قابل دریافت و درک نیست. او می گفت به تعداد افراد حقیقت وجود دارد و حقیقت هستی از دید هر کس، همان چیزی است که خودش درک می کند و بیرون از حیطه ادراک شخصی او چیزی وجود ندارد.

    گورگیاس معتقد بود که یا در جهان هیچ چیز وجود ندارد، یا اگر هم چیزی وجود داشته باشد غیر قابل درک و شناخت است.
    منبع:http://yazdphysics.parsiblog.com/Pos...1%D8%A7%D8%B7/
    چيستي هستي شناسي




  7. تشكرها 3

    مدير اجرايي (29-11-1390), کوثر (09-12-1390), الهادی المهدی (09-12-1390)

  8. #4
    کارشناس افتخاری سایت
    صالح آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 57      تشکر : 53
    295 در 54 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    صالح آنلاین نیست.

    پیش فرض




    باسمه تعالي

    ممنون از مطلبي كه درج كرديد


    اين كه واقعا مي‌توان افرادي نظير تالس ملطي، آناكسيمندر ، آناگساگوراس و پارمنيدس و شاگردش زنون و امثال اينها را فيلسوف ناميد؟ جاي بحث داره؟ در اينجا نبايد نقش افلاطون و ارسطو را فراموش كنيم چرا كه اگر اين افراد به عنوان فيلسوف شناخته شدند بيشتر مديون اين دو فيلسوف هستند.

    غربي ها وقتي مي‌خواهند آغازي براي فلسفه پيدا كنند اين آغاز را از شخصيتي به نام تالس كه حدود پانصد سال قبل از ميلاد مسيح زندگي كرده مي‌برند و انحصار طلبي خودشان را آشكار مي‌كنند و مي‌خواهند به دنيا بفهماند كه فلسفه از غرب از يونان آغاز شده است ولي آيا به راستي چنين است؟


    فقط چند كد مي‌دهم كه ببنيم اين گونه نيست؟

    كد اول: كساني كه با رياضيات و منطق آشنايي دارند خوب مي‌دانند كه علم رياضيات و علم جبر خود نوعي منطق است و منطق اساس فلسفه است. آيا خيلي از قبل تر از تالس ما در شرق و ايران رياضيات نداشتيم؟ پس انصاف اين است كه اگر بخواهيم خاستگاهي براي فلسفه بجوييم بايستي آن را در شرق بجوييم.

    كد دوم: كساني كه اندك آشنايي با اديان هندي داشته باشند و آثار آن ها را مطالعه كرده باشند انديشه هاي عميق فلسفي را در آيين جين، در آيين هندو و در اپانيشادها كه اساسا يك هستي شناسي عرفاني محض است را به خوبي مي‌بيند . سابقه كتابهاي عرفاني هندي به مراتب بيش از كلمات بعضا مهمل و بي محتواي دانشمندان يوناني است.

    كد سوم: كه شايد بهتر بود اول ذكر مي‌كنم . يكي از بحث هاي هستي شناسي مسئله شناخت خداوند است. اگر اين حرف درست باشد كه هست، آيا با اولين پيامبر روي زمين و مطرح شدن خدا به عنوان خالق و رازق انسان نبايستي بحث هاي فلسفي هر چند محدود شكل گرفته باشد. پس چه اصراري از سوي متفكران غربي است كه خاستگاه فلسفه را يونان آن هم از طرف كساني كه نظراتشان شبيه نظرات ماترياليستي است بدانيم

    دقت شود.

    والسلام
    چيستي هستي شناسي
    ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن (khoc)زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
    -------------------------------------------------------------


  9. تشكرها 2

    مدير اجرايي (09-12-1390), الهادی المهدی (09-12-1390)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •