••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 10 از 12 نخستنخست ... 6789101112 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 119
  1. #91
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض دلایل قبل و بعد از ازدواجم




    سلام من از بچگي تو خانواده اي مذهبي بزرگ شدم و خواهرام چادري بودن خب لابد در نگاه اول من هم بايد چادري ميشدم، درسته من چادري هستم اما هيچوقت خانواده ام مجبورم نكردن برعكس! خانواده ام چادر هم اگر سر نكنم هيچ گيري بهم نميدن اما من چادر رو با دليل و منطق قبول كردم:
    چون دلم نميخواد تو خيابون كه راه ميرم هر آدم بي سر و پايي به خودش اجازه بده بهم نگاه كنه و ازم لذت ببره
    چون دلم نميخواد حريم خصوصي ام رعايت نشه
    چون نميخوام با جلب توجه كردن نگاه هاي ديگران هم خودم گناه كنم هم يه جوون ديگه رو به گناه بندازم
    چون وقتي تو دانشگاه وارد شدم ديدم دخترهاي چادري يه احترام و ارزش خاصي دارن
    چون ديدم كسي به خودش اجازه نميده درمورد يه دختر چادري فكر نامربوط بكنه
    چون ديدم حتي پسرهاي ... هم براي دخترهاي چادري يه حرمت خاصي قائلن
    چون معصوميتم حفظ ميشه
    چون پاك مي مونم
    و از وقتي كه ازدواج كردم دلايل ديگه هم به اين دلايل اضافه شده
    چون ديدم چه لذتي داره كه آدم همه زيباييش فقط متعلق شوهرش باشه
    چون ديدم چه لذتي داره وقتي شوهرت بهت افتخار ميكنه كه قبل اون هيچ نا محرمي ديگه تورو نديده
    من قبل ازدواج حجابم کامل بود اما پيش فاميل هاي نزديك مثل پسردايي و پسرخاله چادر سرم نميكردم اما بعد ازدواج وقتي دلايل منطقي شوهرمو شنيدم كه اگر مرد زنشو دوست داشته باشه روی همسرش غیرت داره و او را فقط برا خودش مي خواد و چقدر براي مردها نجيب بودن و پاك بودن همسرشون مهمه، با افتخار حتي پيش فاميل هاي نزديكم چادر سر ميكنم.
    ضمنا چادري بودن دليلي بر اين نيست كه قديمي شلخته و يا بق مد نباشيم علاوه بر خودم، آدمهاي اطرافم هم بسيار محجبه ان و هم بسيار شيك پوشن...
    من به چادر خودم افتخار ميكنم و هرگز حاضر به تركش نيستم اين شعار نيست بلكه اعتقاد و باور قلبيمه
    التماس دعا

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  2. تشكر

    مدير اجرايي (21-03-1391)

  3. #92
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض خانواده و سخنرانی مذهبی




    سلام درست یادم نیست در چه سنی اولین بار بود که چادر به سر کردم اما با وجود اینکه خونواده ام مذهبی هستن و چادری، به خاطر کوچک بودنم و اینکه شاید نتونم چادر را درست نگه دارم همیشه دغدغه داشتن. از آن طرف من هم با حس کودکانه خود اصرار بر استفاده از چادر داشتم.
    یادم هست وقتی با چادر مدرسه می رفتم چندین بار نزدیک بود زمین بخورم و نمی تونستم درست چادرم را جمع و جور کنم مثل همه کودکانی که الان با شوق چادر به سر می کنند و نمی تونند درست جمع و جورش کنند.
    در کودکی به خاطر جو خانواده و به خاطر اینکه دوست داشتم مثل اونها باشم چادری شدم بزرگتر که شدم باز هم به خاطر اینکه خوانواده در انتخاب مسیر من را آزاد گذاشته بودند و به لطف خدا و استفاده از محضر سخنرانان خیلی خوبی چون دکتر بانکی چادر را با تمام وجود انتخاب کردم.
    شاید تا اواخر دوره راهنمایی برایم تقلیدی بود اما بعد از آن برایم یک ارزش شد.
    هیچ وقت این صحبت دكتر بانكي را فراموش نمی کنم که می گفتند حیا مانند سفيده تخم مرغ كه زرده را در يك هاله قرار مي دهد و حفظ مي كند مي ماند و نمي گذارد كسي به فرد تعرض كند.
    البته حیا چیزی فراتر از چادر هست و جنسیت در آن مطرح نیست اما یکی از مصادیقش مسلما پوشش برتر است.
    از همون جا به این نتیجه رسیدم که صرفا چادری شدن و چادری موندن هنر نیست. باید الگو شد باید فاطمی شد باید حیا داشت.
    به دنبال الزامات این اصل رفتم و کم و بیش سعی کردم لااقل بفهمم که فرق چادر سر کردن و چادری بودن چی هست.
    به نظرم در خوانواده های مذهبی مثل خوانواده من چادری بودن کار سختی نیست اما اینکه چادر را به انتخاب خودت حفظ کنی و سعی کنی از ماهیتش دفاع کنی کار سختی هست.
    چه بسا خونواده های مذهبی که مادر با چادر و حجاب زیاد در جامعه ظاهر می شود اما امان از حجاب دختر! نمی تونم به صراحت بگم اما شاید چون اون دختر خانم ها نفهمیدن حجاب چی هست، متوجه نشدن حیا چی هست و به اجبار در خوانواده مذهبی بودن و شاید مجبور شدن حجابی داشته باشند که اینجوری شدن.
    فکر می کنم در کل اینکه خوانوادم من را در انتخاب آزاد گذاشتن و محدود نکردن و در کنارش نگاه نظارتی داشتن و خودم هم مشتاقانه و به لطف خدا در سخنرانی های مرتبط حضور داشتم باعث شد چادری بمونم و قدردان آن باشم.
    اون سخنرانی ها در دوران بلوغ و سالهای تحصیلی راهنمایی، خیلی زیاد به زندگی من جهت دادند. فکر می کنم مهم هست که انسان در سالهای بلوغ یعنی دوران راهنمایی و دبیرستان چه مسیری را انتخاب می کند، اجباری انتخاب می کند یا اختیاری.همین انتخاب ها هست که مسیر آینده را شکل می دهد و حتی باعث تغییر مسیرهایی در دانشگاه و ازدواج می شود.
    خدا را شکر می کنم که در سالهای بلوغ خدا خیلی به من لطف کرد و در دانشگاه هم با دوستان توانستم با گروه های دانشجویی بی نظیری همراه شوم، به عبارتی رفیق بد در مسیرم یا نبود یا تأثیر گذار نبود. الان هم در این بازه زمانی سعی می کنم در محیط کار، تحصیل، خانواده و جامعه به الزامات چادری بودن توجه کنم و آن ها را رعایت کنم نه صرفا چادر به سر کنم. مهم است كه با چادر در همه محيط ها قوي وارد شويم و الگو قرار گيريم.

    پايدار باشيد و دست حق يارتان
    التماس دعا

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  4. تشكر

    مدير اجرايي (22-03-1391)

  5. #93
    کارشناس پاسخگوی سایت
    فاطر آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1391
    نوشته : 87      تشکر : 56
    447 در 86 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطر آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط یاس نبی نمایش پست ها
    سلام من از بچگي تو خانواده اي مذهبي بزرگ شدم و خواهرام چادري بودن خب لابد در نگاه اول من هم بايد چادري ميشدم، درسته من چادري هستم اما هيچوقت خانواده ام مجبورم نكردن برعكس! خانواده ام چادر هم اگر سر نكنم هيچ گيري بهم نميدن اما من چادر رو با دليل و منطق قبول كردم:
    چون دلم نميخواد تو خيابون كه راه ميرم هر آدم بي سر و پايي به خودش اجازه بده بهم نگاه كنه و ازم لذت ببره
    چون دلم نميخواد حريم خصوصي ام رعايت نشه
    چون نميخوام با جلب توجه كردن نگاه هاي ديگران هم خودم گناه كنم هم يه جوون ديگه رو به گناه بندازم
    چون وقتي تو دانشگاه وارد شدم ديدم دخترهاي چادري يه احترام و ارزش خاصي دارن
    چون ديدم كسي به خودش اجازه نميده درمورد يه دختر چادري فكر نامربوط بكنه
    چون ديدم حتي پسرهاي ... هم براي دخترهاي چادري يه حرمت خاصي قائلن
    چون معصوميتم حفظ ميشه
    چون پاك مي مونم
    و از وقتي كه ازدواج كردم دلايل ديگه هم به اين دلايل اضافه شده
    چون ديدم چه لذتي داره كه آدم همه زيباييش فقط متعلق شوهرش باشه
    چون ديدم چه لذتي داره وقتي شوهرت بهت افتخار ميكنه كه قبل اون هيچ نا محرمي ديگه تورو نديده
    من قبل ازدواج حجابم کامل بود اما پيش فاميل هاي نزديك مثل پسردايي و پسرخاله چادر سرم نميكردم اما بعد ازدواج وقتي دلايل منطقي شوهرمو شنيدم كه اگر مرد زنشو دوست داشته باشه روی همسرش غیرت داره و او را فقط برا خودش مي خواد و چقدر براي مردها نجيب بودن و پاك بودن همسرشون مهمه، با افتخار حتي پيش فاميل هاي نزديكم چادر سر ميكنم.
    ضمنا چادري بودن دليلي بر اين نيست كه قديمي شلخته و يا بق مد نباشيم علاوه بر خودم، آدمهاي اطرافم هم بسيار محجبه ان و هم بسيار شيك پوشن...
    من به چادر خودم افتخار ميكنم و هرگز حاضر به تركش نيستم اين شعار نيست بلكه اعتقاد و باور قلبيمه
    التماس دعا

    منبع
    خيلي زيبا بود
    من در كارهاي مردم واقعا مانده ام،براي اينكه دزد به خانه انها نزند،قفل بر در ميزنن،باز قانع نميشوندوحفظ محكمتري استفاده ميكنن،چون دزد ماشينشان را نبرد،قفل ميزنن و...از دزد ودزدي ميترسن
    ولي چرا از اينكه دين وايمان وناموسشان دزديده بشودفنگران نيستند؟خانمي كه با حجاب قابل قبولي بيرون نمي اييد،يعني اي دزدهاي ناموس وايمان ودين بدانيد ،اين خانم حفظ ندارد،غارتش كنيد
    چادر وحجاب حفاظ است
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  6. تشكرها 2


  7. #94
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی یک گروه دانشجویی چادری شدند.




    خاطره ای از چادری شدن یک گروه دانشجو: زمانی که در سال 84 وارد دانشگاه در دوره کارشناسی شدم. در گروه ما فقط سه خانم چادری بودیم. از حدود 20 خانم گروه.
    تعدادی بد حجاب و تعدادی مانتویی اما با حجاب بودند.
    تا پایان سال 88 یعنی در طی 4سال دوره کارشناسی بیشتر خانم ها چادری شدند. حتی اونایی که می گفتند اگر بیرون از دانشگاه چادر سرمون کنیم همسرمون ناراحت میشن. حتی اونا هم چادری شدند.
    فقط تقریبا 4نفر چادری نشدند. اونا هم از نظر حجاب تقریبا خیلی بدحجاب بودند و عملا اگر چادری می شدند با آن وضع چادر را به سخره می کشیدند.
    برای همه ما جالب بود که هرکس وارد کلاس ما می شد اون هم در درسهایی که فقط بچه های گروه خودمون بودن، با جمعی یک دست مواجه می شد. آقایونی که خیلی تغییر کرده بودند و خانم ها نیز.
    اشتباه نکنید رشته ما الهیاتی نبود. ما از بچه های گروه علوم انسانی بودیم. و دانشکده مان هم تا حدی مشهور بود به دانشکده های مورد دار در دانشگاه فردوسی.
    علتش را نمی شود دقیق گفت. شاید چون ماها که چادری بودیم در عمل تا حدی سعی کردیم الگو باشیم و از نظر درس هم برترین بودیم. فکر می کنم الگوی درسی و اخلاقی بودن خودش علت خوبی برای این تغییر در گروه مان بود.
    مثلا من خودم ترم يك دانشگاه شاگرد اول گروه شدم و براي همه از این جهت مركز توجه قرار گرفتم حتي آقايون براي ترم هاي بعد تلاش كردن تا از من جلو بيافتند و اينطور هم شد اما همين كه ترم يك، فردي مركز توجه قرار گيرد باعث می شود منش او در خاطر همه مركز توجه باقي بماند.
    دوستان ديگر چادري هم از نظر درسي در وضع مناسبي بودن. ما با آقايون تقريبا اصلا صحبت نمي كرديم مگر در ضرورت اما با خانم ها فوق العاده خوب بوديم و ارتباط مناسبي داشتيم به همين علت حتي دوست صميمي خودم كه مانتويي بود بعد از چادري شدن گفت به خاطر رفتار تو چادري شدم.
    بايد بگم ما براي اينكه در افراد اثر بگذاريم بايد با رفتارمان درست باشد. اونها بايد اسلام و يك مسلمان را در رفتار ما ببينند نه در گفتار ما. بايد خانمها عملا ببينند كه ما از آزار برخي آقايون مريض به خاطر چادر و وقارمان در امان هستيم و از آن طرف این پوشش مانع هیچ پیشرفتی نیست بلکه موجب تقویت ماست.
    خوشبختانه اكثر افرادي كه آنجا چادري شدند همچنان در همه محيط ها چادري و با حجاب هستند.
    از همان زمان به این نتیجه رسیدم که بجای اینکه فقط در حرف بخواهم حجاب برتر را ترویج کنم در عمل هم سعی کنم الگو باشم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. تشكرها 2

    مدير اجرايي (25-03-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391)

  9. #95
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض خدا منتظرمه...




    سلام فاطمه هستم (شراره سابق ) اهل مشهد بی حجاب بودم در حد تیم ملی، اهل موسیقی و ... البته خونوادم هم توجهی به دین ندارند و مقید نیستند.
    یک روز یکی از دوستان هم دانشگاهیم اومد پیشم و گفت فردا شب خونمون هیئته میای؟
    گفتم نه همچین دعوتم کردی فکر کردم پارت..
    گفت: آدرسو sms می کنم اگه خواستی بیا.
    نمیدونم چی شد شب هوس هیئت رفتن زد به سرم.تو هیئت زیارت عاشورا خواندند و نوبت به سخنرانی رسید میخواستم برم (چون از شیخا خوشم نمیومد) دوستم گفت چند دقیقه بشین بعد برو.
    گفتم باشه ولی نمیدونم چی شد که 40 دقیقه نشستم و گریه کردم و دوست نداشتم برم. عجب سخنرانی و عجب شیخی.تا حالا کسی اینقدر روم تاثیر نگذاشته بود حجه الاسلام سنجرانی یکی از سخنرانهای خوب مشهد بود بعدا که از دوستم پرسیدم چون برادر ایشون از دوستان حاج آقا بودند گفت سخنرانیها و مناجاتهای ایشون خیلی تاثیر گذاره . احادیث عجیبی درباره ی توبه و بازگشت گفتند. هنوز جملاتش یادمه خدا می فرماید: اگر بندگان گنهکارم بدانند که چقدر مشتاق و منتظر برگشتنشان هستم از شوق می میرند.
    خدا منتظرمه ...
    هر چی میگفتن گویا شرح حال من آلوده بود و هم از زشتی گناهان ما میگفتند و باز از رحمت خدا
    سخنرانی حاج آقا تموم شد میخواستم ببرم پیش ایشون و سوال کنم که چیکار باید بکنم ولی خجالت کشیدم.
    رفتم خونه تو حال خودم بودم. رفتم توی اتاقم و تا چشمم به عکسهای خواننده ها افتاد همشون رو پاره کردم بعد سی دیهای مبتذل رو خش خشی کردم و ...خلاصه اون شب گذشت ولی خیلی حال و هوای عجیبی داشتم یادم نمیره که با گریه خوابیدم.
    از همون موقع دیگه موسیقی گوش نکردم فرداش شروع کردم به نماز خوندن، دلم می خواست چادر سرم کنم ولی برای چادر خیلی میترسیدم که نتونم در برابر حرفهای خانواده و دوستانم بایستم در نهایت دانشگاه که رفتم به یکی از بچه هایی که اهل حجاب بود قضیه رو گفتم که خدا خیرش بده با کمال خوشرویی و مهربانی منو دلداری داد و گفت : امتحانهای سخت خدا مدرکش خیلی معتبره پس مقاومت کن و با یک اراده آهنین حجابت رو شروع کن.
    یک هفته طول کشید تو اون یک هفته مانتویی بودم ولی چه مانتویی! رنج می کشیدم بعد از یک هفته با همون دوست خوبم چادر خریدم و سرم کردم.البته روز اول چادرم رو دم در خونه در آوردم ولی فرداش دیگه دلمو زدم به دریا و رفتم خونه.
    اولین روزی که از دانشگاه با چادر رفتم خونه جالب بود. مادرم گفت: چیه قراره جایی استخدام بشی که چادر سرت کردی؟ گفتم نه میخوام همیشه چادر سرم کنم که فکر کرد شوخی می کنم و تحویل نگرفت. ولی بعد از مدتی که همه فهمیدند من عوض شدم (بقول خودشون دیوانه شدم،) هر چی مخالفت کردند فایده ای نداشت مقنعه چانه دار و الان هم که نقاب به لطف خدا
    دانشگاهم که همه تعجب کرده بودند حتی بعضی از اساتید هم متاسفانه کنایه گفتند. مجبور شدم با بعضی از رفقا هم کمتر ارتباط داشته باشم تقریبا تنها شده بودم ولی دو تا دوست خوب برام مونده بود یکی همون کسی که رفتم خونشون هیئت که ایشون هم از تحول من متحول شده بود(البته دختر خوبی بود ولی گهگاهی کارهایی ازش سر می زد که خوب نبود مثلا بلند بلند خندیدن یا موسیقی یا همین سبکبازیها ولی بعد از داستان من او هم کاملا عوض شد) و دیگری همون دوستم که گفتم منو تشویق کرد برای چادر.
    حدودا یازده ماهه که چادری ام به نظرم مهمتر از هر چیزی اینه که اول نگاه آدم عوض بشه نه لباس. من عمری بدون چادر بودم و هیچ نگرانی و خجالتی هم نداشتم ولی چون فکر و نگاهم عوض شد و با خدا آشتی کردم حتی اون چند روزی که توبه کرده بودم ولی بدون چادر بودم از خودم بدم میومد و رنج می کشیدم.چادر بهترین حریمه برای زن پاک و عفیف.
    سعی میکنم جلساتی که سخنرانان خوب داره برم و استفاده کنم.همه میگن شراره دیوانه شده و به نظرم راست میگن. الان تازه فهمیدم که چه خبره

    الان هم حجابم بهترین پوشش عالم یعنی چادر مشکی است و قبلا اگر در مهمونی یا جشنی کسی رو با چادر میدیدم چندشم میشد ولی الان با عنایت خدا به چادری بودنم افتخار می کنم.الان هم همه با تمام فوا مخالف چادر پوشیدنم هستند و انصافا من مایه آبروریزیشونم ولی کیف میکنم ار این جور آبروریزیها.
    جمله ای که زیاد گفتم به مخالفان و باز هم میگویم:
    اگر هزار بار مرا با شکنجه بکشند که قدری چادرم را شلتر بگیرم(وای به حالی که بگن بی چادر باش) میمیرم و تن به این ذلت نمیدهم.
    تو اینترنت می گشتم تا دوستان خوبی پیدا کنم یکی دنبال طلبه ها که واقعا تاثیر گذارند و دین رو به ما یاد میدن و دوم چادریها و کسانی که درباره حجاب می نویسند و سوم هم کسانی که درباره شهدا مینویسند.


    از همه عزیزان التماس دعا دارم

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. تشكرها 2

    مدير اجرايي (25-03-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391)

  11. #96
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض قدم به قدم تا درک حجاب




    سلام منم چادری هستم از دوره دبیرستان چادری شدم ولی یکی در میون یعنی زمانی که مدرسه میرفتم سرم میکردم ولی زمانی که مهمونی میرفتیم مانتویی بودم البته مانتویی پوشیده، دلیل خاصی نداشتم چون دوستام چادری بودن منم چادری شدم چون خانوادم در این خصوص محدودیتی نذاشته بودن
    در اون دوران دوستانم به معنای واقعی چادری بودند ولی من هنوز درک نکرده بودم خب سطح خانواده هامون فرق داشت البته همه خاهرام چادری بودن ولی نه به صورت اجباری
    وارد دانشگاه که شدم وقتی می دیدم که بی حجابی بعضی دخترها باعث چه مسائلی میشه و بدون اینکه متوجه باشند چه توهین هایی به شخصیتشون و کلا شخصیت یک خانوم میشه خیلی ناراحت می شدم و این مهم برام ارزش بیشتری پیدا کرد.
    حتی یه جورایی به چادرم افتخار میکردم چون میدیدم که حریم خصوصیم رو هر کسی اجازه دسترسی بهش نداره و خلاصه تصمیمم جدی شد که ارزشهای واقعی زن رو با حفظ حجاب و به معنای بهتر پوشش چادر نشون بدم.
    وقتی که ازدواج کردم دیگه بیشتر این امر برام مسجل شد

    اصلا یه جور ارامش یه جور حفاظ یه جور مصونیت یه جور رضایت خدا رو در برداشت و خیلی خدا رو شاکرم که این توفیقات شامل حالم شد

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  12. تشكرها 2

    مدير اجرايي (28-03-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391)

  13. #97
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک جایزه یک قرار




    بسم ربّ النّورالعظیم سال سوم دبیرستانم تمام شده بود، تصمیم گرفته بودم برای تابستان هیچ کلاسی شرکت نکنم و برای کنکور درس بخونم.از اونجا هم که خیلی به خودم مطمئن بودم به حرف هیچ کس مبنی بر اینکه خسته می شی و نمی کشی و از این جور صحبت ها گوشم بدهکار نشد.
    شروع به خوندن کردم که بعد از بیست، بیست و پنج روز کم آوردم. در نتیجه یرای خودم تفریحات سالم! جور می کردم .چندتا کار رو خیلی روش تاکید داشتم، یکیش این بود که صبحها زود از خواب بیدار شم و لازمه این کار هم این بود که بعدازظهر ،به هر ترفندی که شده نخوابم.
    یکی از همین بعد از ظهرها ، رفتم سراغ رادیو و همین طور که موج هاش رو عوض می کردم یکیش توجهم رو به خودش جلب کرد: اولین طرح سراسری حفظ موضوعی قرآن "آیه های زندگی" گوش کردم برام جالب شد چندتا سوال تو ذهنم به وجود آمد و ...
    مثلا یادمه چندتا خانوم بودن توی آران و بیدگل که من اونموقع اصلا نمی دونستم کجاست! اینجور که از آن برنامه متوجه شدم آنها برای شرکت در این طرح می آمدند مخابرات که زنگ بزنن و قرآن بخونن .این موضوع هم برای من جالب بود و هم سوال برانگیز:مگه گناه نداره خانم بیاد جلوی مردها قرآن باصوت بخونه!؟ ( که البته بعدها متوجه شدم مشکل نداره البته به شرط اینکه با آهنگ و غنا نباشه)
    یکی دوبار که این اتفاق افتاد و حدود ساعت سه تا چهار بعدازظهر به این برنامه گوش دادم و خواب از سرم پرید مشتاق شدم که خودم هم در این طرح شرکت کنم. از راههایی که اعلام کرده بودند کتاب را تهیه کردم و تماس گرفتم، خلاصه در این مسابقه شرکت کردم.
    می گفتن جایزه های متنوعی داره از سفر عمره و کربلا گرفته تا بسته آموزشی حفظ قرآن و نهج البلاغه و صحیفه و...
    وقتی من تماس گرفتم تمام سوالات رو پاسخ دادم و خیلی هم تشویقم کردند و اسم من را برای شرکت در قرعه کشی رد کردند اما اینکه چه جایزه ای برنده می شوم مشخص نبود. من با خودم نیت کردم که هر جایزه ای که برنده شدم معطل نگذارمش و در اون راه قدم بردارم مثلا بسته حفظ قرآن اگر گرفتم برم سراغ حفظ یا نهج البلاغه ....
    خلاصه چندماهی گذشت و اونقدر درگیر درس و پیش دانشگاهی و کنکور شدم که جایزه و قرار یادم رفت تا اینکه یه روز پستچی آمده بود درب منزل ما و یه قواره چادر مشکی آورده بود!
    از مدرسه که آمدم جا خوردم! اصلا نمی دونستم چنین جایزه ای هم دارند و یاد قرارم افتادم. خیلی با خودم کلنجار رفتم یک بار هم در خانه مطرح کردم که چندان استقبال نشد و گفتند عوض این حرفا بشین درست رو بخون. ماهم گفتیم راست می گن دیگه و نشستیم درس خوندیم.
    تا اینکه تقریبا توی سالگرد اون روزایی که نیت کرده بودم جایزه ام را به کار بگیرم ، رتبه های کنکور اومد و قرار شد انتخاب رشته کنیم اما منزل ما خیلی شلوغ بود تابستان و مهمان از شهرستان و...چشمتون روز بد نبینه تا ساعت 8 شب روز جمعه وقت بود تا برگه های انتخاب رشته را تحویل دهیم و من برای اولین بار تنهایی به جایی که اصلا یادم نیست کجا بود حول و حوش هشت و نیم رسیدم یادمه آقایی که داشتند ماشین استیشنی رو همراهی می کردند سریع آمدند و برگه من را با اخم گرفتند و گفتند تاحالا کجا بودی و خدانگهدار.
    هوا تاریک شده بود و من توی اون راه بخشی از راه رو با اتوبوس شرکت واحد برگشتم اما بخش دیگرش که راه زیادی هم نبود ساعت کار شرکت واحد به اتمام رسیده بود.
    با منزل تماس گرفتم قرار شد برادرم بیاد دنبالم کمی ایستادم که چندتا آدمه... اونطرفتر دیدم ترسیدم با خودم گفتم راه می افتم توی راه برادرم را می بینم.
    اما در مسیر یکی دوبار متلک! انداختند .خیلی ترسیدم گفتم بگذار یه ماشین سوار شم تا ایستادم ماشینی از پشت سر بوق زد تا مسیرم را گفتم راننده باعصبانیت گفت: برو بابا!! تازه حس کردم نه بابا اینجا یه خبرایی هست. به سرعت به راه افتادم، چیزی شبیه دویدن به شدت اخم کرده بودم و بغض گلویم را گرفته بود .اول با خودم گفتم جامعه پر از گرگه، بعد فکر کردم شاید هم من طوری هستم که اینها به خودشان اجازه می دهند چنین برخوردی داشته باشند؟ (البته من همیشه مانتو بلندتر از زانو پوشیده و مقنعه میزدم اما رنگ روشن می پوشیدم) ناگهان یاد چادر مشکی و اون قرار افتادم.
    تو همین فکرا بودم که حس کردم یه ماشین سفید رنگ داره از کنار پیاده رو من رو تعقیب می کنه و هی بوق می زنه .گفتم خدایا تو خودت این قضیه را به خیر بگذرون منم قول می دم به قولم وفا کنم اصلا دیگه مجاب شده بودم که چادر حافظ منه، قول و قرارام باخدا هنوز تموم نشده بود که رسیدم به یه کوچه و ماشینه پیچید جلوم! وآقایی که تو ماشین بود داد زد: یه ساعته دارم میام دنبالت کجایی معلوم هست.واااااااااااااااااای خدای من داداشم بود بالاخره رسید!!
    اینطوری شد که بیست روز بعدش که برای ثبت نام باید می رفتیم دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران من البته با پوشش چادر، اون هم چادر مذکور وارد دانشگاه شدم .
    اولین روزهایی که چادر سرم کردم یادمه دلهره داشتم وخوشحال بودم یه جوری مثل اینکه قند تو دل آدم آب می شه:) احساس خیلی خوبی داشتم اما بعدش که رفتم توی جمع و برخورد بعضی استادا کم کم دلسرد می شدم که سعی کردم خودم رو به جمع های مذهبی نزدیک کنم و اطلاعات دینی ام را بالا ببرم. یه روز که از مسجد دانشگاه بیرون می آمدم یک بنر دیدم که نوشته بود :آموزش علوم دینی در حوزه دانشجویی شهید بهشتی سریع زنگ زدم و شرایطش رو پرسیدم و بعد از مشورت بامادرم تصمیم گرفتم برم-همزمان باز کلی حرف و حدیث اطرافیان بود-اما من برای اینکه باطنم را هم مثل ظاهرم ارتقاء بدم و در جمعی برم که به تصمیم من احترام می گذاره در امتحان و مصاحبه حوزه دانشجویی شرکت کردم و شدم دانشجوی طلبه
    در دانشگاه هم برنامه های کانون قرآن و عترت همراه شدم وبا مفاهیم قرآنی و نرم افزارهای کاربردی آشنا شدم و از من خواستن در کلاسهای فوق برنامه تدریس کنم و ... یادش به خیر
    البته در خانواده ما مادرم چادری بود و خواهرم هم چون رشته الهیات بود و در دانشگاه چادر باید سر می کردند، پس از دانشگاه هم معمولا چادر سرش می کرد. اما تقریبا در اقوام نزدیک که شرایط مثل من داشتند ،کسی چادری نبود. و حتی حجاب پیش از چادر من هم از اکثرشان بهتر بود. در این میان تنها کسی که نه تنها مخالفت نکردند بلکه حمایت هم کردند و عامل اصلی جسارت من در انجام این تصمیم به شمار می آمدند، مادرم بودند که البته هنوز هم در برخی اقدامات بنده که شبیه چادر سرکردن است و نیاز به حامی دارم الحمدلله ایشون پشت من هستند ، بقیه نظر مثبتی نداشتند و دائم نصیحت می کردند .یکی می گفت تو مثل آدم! برو بیا لازم نیست خودت رو توی چادر چاقچور بپیچی . یکی می گفت می خوای خودت رو مطرح کنی! دوستام می گفتن خیلی سخته خل نشو! همه چادر از سرشون بر می دارن اونوقت تو! حتی می گفتن اینطور که بدون چادری بیشتر می تونی با اخلاق و کارهات تاثیر روی دیگران بگذاری!
    یادمه عید که رفتیم عید دیدنی یک سری از اقوام تازه من رو با چادر دیدن و متاسف شدن! می گفتن مامان اینا مال نسل قبل هستن اما شما که نباید مثل امّل ها(نمی دونم دیکته اش درست؟)باشید -خیلی حرفها که متاسفانه برخی هاش تاثیر منفی روی من گذاشته بود و در دانشگاه خیلی اعتماد به نفسم کم شده بود و مثل قبل در کلاس و حل مسائل فعال نبودم البته فقط به خاطر چادر نبود چون محیط هم عوض شده بود ،کلاس ها بعضا سی چهل نفره و مختلط بود ،شرایط تغییر کرده بود و این عامل(چادر) هم بیشتر من رو تحت فشار قرار می داد.
    وقتی از بیرون می آمدم مثلا برادرم من رو می دید و سرش را به نشانه تاسف خوردن به حال من تکان می داد و می گفت باید توی چه فکری باشه، نگاه کن چه کار می کنه .به جای اینکه درسش رو خوب بخونه و زبانش رو کامل کنه و... خلاصه انواع و اقسام حرفها بود که من می شنیدم اما روی حساب همون قُد بودن که اگه تصمیم به کاری داشتم و به این می رسیدم درسته، حتما انجامش می دادم، به حرف هیچ کس توجه نکردم و رضایت مادرم هم من رو محکم می کرد جالب این بود که چندماه بعد از من، خواهرم هم دیگه چادرشون رو کنار نگذاشتن و در مهمانی ها هم با چادر حاضر شدند
    الان که دارم اینها رو برای شما می نویسم حدود هشت سال از تاریخ اون ماجرها گذشته و من داستانهای تلخ و شیرینی را به واسطه انتخاب این پوشش تجربه کردم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  14. تشكرها 2

    مدير اجرايي (28-03-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391)

  15. #98
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض تاج بندگی به جای طوق بردگی




    شخصیت زده شده بودم.....
    شخصیت؟؟
    آری!ذهن بیابان گردم ،مرا به سوی بردگی کشانده بود....
    بردگی دنیای برهنگی....
    در بازاری آزاد که زنان ،کالاهای مشترکی هستند در آن
    اما نه تمامی زنان ..
    بلکه، زنانی که برهنگی و جذابیت های ظاهریشان را ،دلیلی بر قیمتی بودنشان یافته بودند...
    و من
    در این بازار به دنبال شخصیتم بودم و غافل از آنکه این بازار اجناس عاری از ارزش دارد و
    روحی که از جانب اوست به خلیفه ی خدا شدن ،مشتاق است و
    طاقت ماندن در این بازار را ندارد...
    دیگر بازی را شروع کرده بودم و تماشاچیانی را نظاره گر بودم که فقط برای چشم نوازیشان آمده بودند..
    پرده ای ضخیم بر دیدگانم زده بودم و خودم را به حبس ابد محکوم کرده بودم و...
    ولیکن..
    شور رفتن در قلبم زبانه میکشید و حرص رفتن داشتم
    این بازار را لایق جسم و روحم نیافتم و
    پرده ممانعت را گسستم و دیوار حبس را شکستم..
    نه..
    این توانایی را بنده نداشتم چون قلیل البضاعتم
    پس...
    نفس حقی از جانب خالق احدیت مرا به این مسیر روانه کرده است
    شاید 9دی و اشک هایی که برای ولایت ریخته بودم و
    شاید جنوب و شهدا و
    شاید امام غریب نواز و
    شاید.......
    و اکنون کمتر از2سال عظمت ملجا امنم را یافتم
    آری
    میبوسمت ای ملجای امن من!
    چه چیزهایی که به من نداده ای....
    این عظمت را از کجا یافته ای؟
    تو را به مادرمان زهرا (س) نسبت داده اند!
    و من از تو یافته ام ، زیباییهای بندگی را!
    با تو،دیگر به بن بست نمی رسم و
    از رنگت:
    دانایی ،تقدس و اقتدار
    هیبت و عظمت و
    شرافت و نجابت یافته ام...
    با تو به این رسیده ام که:
    اسلام، دین فطرت است.....
    *وقتی احترام به زن ،زیبایی های ظاهری و جاذبه های جنسی اش باشد ، این مدت احترام تا وقتی است که او زیباست.....
    و دائما باید تلاش کند تا خودش را به مردها نشان دهد که "من هنوز زیبا هستم به من توجه کنید"
    در حالیکه
    در فرهنگ اسلام ، زیبایی اصلی در زن و مرد زیبایی روح آنهاست.
    رحیم پور ازغدی*
    ***
    طوق بردگی ،بر گردنم سنگینی میکند...
    قفل سترگی از جنس حصر فکری به آن نصب شده است..
    چگونه از آن رها شوم...
    آخر جامعه ی اطرافم را مینگرم...
    چه می گویند؟؟؟؟؟
    "مهم ذات و دل می باشد که باید مانند گوهری پاک بماند...
    خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. پس زیباییت را ،به همگان نشان بده اما فطرت پاک خود را، حفظ کن!!!!!!
    مگر نمیبینی افرادی با آن پوشش چه کرده اند؟آنها بدتر میباشند!....
    و...."
    نداهای افراد جامعه را میشنوم...
    اما ندای وجود خود را چگونه خاموش کنم؟
    زمانی که می گوید:
    "چرا به عنوان جنس میخواهی در جامعه حضور بیابی؟
    چرا زیباییهای باطنت را نمایش نمیدهی؟
    مگر نمیدانی:
    قالب برای نشان دادن باطن مهم است...
    مگر عقلت اثبات نکرده است:
    جای گوهر در گنجینه است...
    مگر عرفت نگفته است:
    برای نشان دادن ارادتت به معشوقت ،مطیع فرامینش باش...
    مگر
    مگر
    ...."
    دیگر خسته شده بودم...
    خداوندا!تو را به بی بی دو عالم!قسمت میدهم که نشانم دهی چگونه عشقم را به تو نشان دهم...توانایی مخالفت با جامعه و اطرافیانم را ندارم...بالاتر از آن با حس خودنمایی و زیباپرستیم چه کنم....
    تو خود میدانی...مرا تربیت کن...واگذار میکنم خودم را به تو....
    توانایی نه گفتن را،نه گفتن را، به من بده...
    جنوب88
    وای راویان چه می کنند:
    حجاب حجاب حجاب
    سیاهی چادر تو از سرخی خون شهدا رنگین تر است...
    ..
    گذشت و توانایی یافتن ،نه بگویم. اما با زبانی الکن و نه کاملا با اراده و فریاد بلند....
    مشهد88
    نماز صبح20اسفند ماه در حرم آقای غریب نواز..
    چه می گویی روحانی:
    "زمین فوتبال را در نظر بگیرید با دوربین از قسمت بالا میشه تشخیص داد اعضای هر تیم رو ،چون رنگ پیراهنشون مشخصه...
    حالا تصور کن خدا از بالا یه دوربین داره و میخواد یارای امام زمانو مشخص کنه....
    فکر کن....
    با این تیپت در کدام دسته ای؟"

    خدایا با من چه میکنی....
    چشم چادر سیاه را انتخاب میکنم
    اما همه مرا به کم کردن سرعت در اثبات بندگیم به تو دعوتم میکنند...
    با اینها چه کنم...
    میگویند افراط نکن...مگر افراط است؟؟؟؟
    یعنی فعلا زود است...
    دیگر طاقت ندارم...
    خودت نشانم بده...
    اواخر فروردین89 بعد از نماز شب و کلی درد ودل..
    نوبت به باز کردن حجتت ،زبان گویایت میرسد...
    آیه ی 55 سوره ی احزاب...
    حجت تمام شد و
    تاج بندگی را جایگزین طوق بردگی ....
    فعل مفرد نمی توانم بیاورم
    چون من
    سرعت و سبقت را از شما میدانم نه...
    و چه لذتی دارد تاج بندگی.
    یا زهرا(س)

    منبع

    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  16. تشكرها 2

    مدير اجرايي (02-04-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391)

  17. #99
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض چادر همه ی اعتماد به نفس منه




    سلام یادمه یه روز برای چادر با معلمم بحث کردم
    اون موقع ها تازه مانتو مهربان مد شده بود(مانتوی مهربان سال 79 مد بود خیلی بلند بود و مدلای مختلفی داشت گشاد هم بود. مال من مشکی بود آستینهای تقریبا گشادی داشت دورش هم نخ سفید دور دوز شده بود.)
    گفتم من که مانتوی به این بلندی می پوشم چرا باید چادر بپوشم؟
    ایشون هم یکم برام توضیح داد
    اما اینکه آدم یه چیزی رو از ته قلب بپذیره چیز دیگه ایه
    اولین چادرم رو سال اول راهنمایی مامانم دوخت
    همه ی دوران تحصیلم چادر اجباری بود
    حتی دانشگاه دوران کارشناسی نا پیوسته ام
    گذشت تا من پشت کنکوری شدم
    تا اون موقع تک و توک چادر می پوشیدم
    اما نذر کردم اگه دانشگاه قبول بشم برای همیشه و همه وقت چادر بپوشم
    و تا الان هم که 8 سال از اون روز میگذره سر نذرم هستم و خواهم بود
    به یاری حضرت زهرا(س)
    من تنها دختر چادری فامیل هستم
    باور میکنید تنها
    پس تا ته خط برید؛
    همیشه به من میگن حاج خانوم اوایل از حرفا نارحت میشدم اما به رو نمی اوردم، الان نه ناراحت می شم و نه به رو میارم
    چادر همه ی اعتماد به نفس منه
    و یکی از شرط های من برای ازدواج
    همیشه از خدا خواستم کسی که من رو می خواد اول عاشق چادرم بشه بعد من
    چادر هاله ای برای آرامشم
    و یه دژ محکم

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  18. تشكرها 2

    مدير اجرايي (02-04-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391)

  19. #100
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی امام زمان ظهور کنه...




    بسم الله الرحمن الرحیم

    محجبه که نبودم هیچ، تو خانوادمون هم هیچکس چادری نیست... از شش هفت سالگی کنار مادرم نماز میخوندم، با یه چادر نماز سفید با گلای ریز که خودش برام دوخته بود. تو همه ی بازیام بدون استثناء اون چادر همراهم بود. یا به عنوان شنل ازش استفاده می کردم یا دامن یا همون چادر.
    متاسفانه بزرگتر که شدم اصلا مسئله ی حجاب جزو مشغولیات ذهنیم نبود. هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم! اما مادرم در عین حال که چادری نیست خیلی مقید و با حجابه. منو با خودش می برد جمکران.
    اوایل برام حکم سرگرمی داشت، به خصوص اینکه خالمم با دخترخاله هام میومدن، کلی خوش میگذشت! بعد از چند وقت خالم اینا از شهری که توش زندگی می کردیم رفتن و از قم و جمکران دور شدن اما من هنوزم شبای چهارشنبه با مادر می رفتم جمکران ولی دیگه از شیطونی خبری نبود. کنار مادر می نشستم و فقط می نشستم!!! منتظر میموندم تا دعای توسل تموم بشه و برگردیم!
    یه دفعه هوا سرد بود، رفتیم تو مهدیه، اونجا برای اولین بار به روضه ای که مداح برای امام حسین(ع) می خوند گوش دادم و برای اولین بار گریه کردم، چه گریه ای!!! انگار یه بغضی بود که خودمم ازش خبر نداشتم اما شکست و چه خوب شکست!!! بعد از اون انگار چشم و گوشم آگاه تر شدن! اون موقع خبر نداشتم گریه برای امام حسین(ع) چه کارا که نمیکنه!!!!
    مادرم همیشه به سخنرانی های آقای پناهیان که از تلویزیون پخش میشد گوش میداد.یادمه پاییز بود منم کنار مادر داشتم به سخنرانی گوش میدادم.الان اصلا یادم نمیاد حاج آقا دقیقا چی گفت،فقط میدونم یه جمله گفت که حکم یه تلنگر داشت برام.ازون به بعد کلمه ی حجاب وارد ذهنم شد و بهش فکر کردم اما خیلی سخت بود.من عادت نداشتم به اونجور پوشش و سر کردن چادر برام محال بود!!
    نیمه ی دوم اسفندماه بود، شب آغاز ولایت امام زمان(عج)، بازم جمکران.بیست و دوساله بودم اما هنوز به زیارت آقا امام رضا(ع) مشرف نشده بودم.اون شب دعا کردم و فقط همینو خواستم! فردا صبحش بلیط گیرمون اومد!!!
    رفتم پابوس امامم، چادرمو از خود آقا خواستم چون می دونستم خودم نمیتونم، خیلی برام سخت بود. روز آخر وقتی داشتیم از حرم برمیگشتیم از مادر خواستم برام پارچه ی چادری بگیره، وقتی وارد یکی از مغازه های اطراف باب الجواد شدیم مادرم رفت سراغ پارچه های چادر نماز!! وقتی بهش گفتم چادر مشکی می خوام، یکم تعجب کرد، گفت مطمئنی؟ بعد با کمال میل بهترین پارچه ی چادری رو برام خرید.
    وقتی برگشتیم دیگه مثل قبل نبودم، دیگه از آرایش کردن خوشم نمیومد. هنوزم مانتوهای قبلیمو می پوشیدم اما همش معذب بودم.
    شروع کردم کم کم رو خودم کار کردن. اول آرایشمو قطع کردم. بعد ریزه ریزه مقنعمو تنگ کردم. دیگه همه تو دانشگاه متوجه تغییراتم شده بودن. اواخر فروردین ماه یه روز مقنعمو نگاه کردم دیدم حدود ده دوازده سانت درزشو دوختم!!! از خودم خجالت کشیدم!! دیگه مانتوهام برام شده بودن مثل قفس. چادرمم دست خیاط بود و هنوز آماده نشده بود. یه روز تو یه مهمونی خونه ی یکی از دوستام اعلام کردم که به زودی قراره چادری بشم، اصلا استقبال نکردن!
    بالاخره چادرم آماده شد، ایام فاطمیه و نیمه های اردیبهشت بود. یادمه کسی خونه نبود. می خواستم برم بانک. دلو به دریا زدم و چادر و سر کردم و زدم بیرون. جلوی در بانک از تاکسی که پیاده شدم چادر از سرم افتاد و فرش زمین شد! نا امید شدم.
    چند روز گذشت، فردا روز شهادت حضرت فاطمه(س) بود.ظهر بود جلوی تلویزیون نشسته بودم. قرار بود نیم ساعت بعد با دوستم بریم کتابخونه. گوینده ی تلویزیون گفت فاطمه(س)با حجاب بود. وقتی آقامون حضرت ولی عصر ظهور کنن هم همه با حجاب میشن، پس چه خوبه که از الان بریم استقبال! همونجا به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و تصمیم قطعی گرفتم...
    وقتی چادر به سر از خونه خارج شدم یه حس دیگه ای داشتم. حس می کردم خدا داره نگاهم میکنه و بهم لبخند میزنه.
    الان دقیقا دو ساله که چادری ام. تنها دختر چادری خانواده. اون حسو هنوزم دارم. انقددددددددددر شیرینه که با همه ی دنیا عوضش نمیکنم.
    اینم بگم که دیگه هیچوقت چادر از سرم نیفتاد.الان یه حرفه ای هستم!!! اوایل خانوادم زیاد استقبال نکردن.همه فکر میکردن که یه هوس زودگذره و از سرم میفته اما الان دیگه همه عادت کردن و با چادر بیشتر دوستم دارن.
    تو این دوسال خدای عزیزم کادوهای خیلی خوبی برام فرستاد، دیگه نماز صبحم قضا نمیشه، همه ی نمازامو سر وقت میخونم، مشرف شدم نجف، کربلا، کاظمین، سامرا، چند وقت دیگه هم قراره برم مکه انشاالله...
    هرچقدر شکرشو به جا بیارم بازم نمیتونم حقشو ادا کنم.....
    بزرگترین افتخارم توی دنیا اینه که دختر مسلمان شیعه ی ایرانیم و عشق فاطمه ی زهرا(س) و خاندانشون تو دلمه.

    وبلاگ خوبی دارین فقط کاش زمینه ای ایجاد میشد که غیر چادریا هم بهش سر بزنن، اگه فقط یکی از خاطره ها روی فقط یه نفر تاثیر بذاره و مسیرشو عوض کنه.... خییییلی خوب میشه.

    یا علی (ع)

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  20. تشكرها 2

    مدير اجرايي (02-04-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391)

صفحه 10 از 12 نخستنخست ... 6789101112 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •