••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 11 از 12 نخستنخست ... 789101112 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 119
  1. #101
    مدیر ارشد انجمن مهدویت و انتظار
    حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1390
    صلوات
    80000
    دلنوشته
    55
    اَلـــلّـــ❤ـهـُـــ❤ـمَّ عَـــ❤ـجِـّــ❤ـلْ لِــ❤ـوَلــ❤ـیـــِّکَ ❤الــــْفــ❤ــَرَجْ
    نوشته : 6,708      تشکر : 44,869
    29,489 در 7,770 پست تشکر شده
    وبلاگ : 45
    دریافت : 16      آپلود : 10
    حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض "هدیه خدا"




    "هدیه خدا"

    دختر با ناز به خدا گفت: چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای دیگران جلوه گر نکنم؟

    خدا گفت: زیبای من! من تو را برای خودم آفریدم.
    دخترک پشت چشمی نازک کرد وگفت: خدا که بخل نمی ورزد بگذار آزاد باشم.
    "خدا چادر را برای دخترک هدیه داد"
    دخترک با بغض گفت:با این؟ اینطور که محدودترم!
    اصلا میخواهی زندانی ام کنی؟
    یعنی اسیر این چادر مشکی شوم؟
    خدا قاطع جواب داد:بدون چادر اسیر نگاه های آلوده خواهی شد!
    هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند! تو جواهری!!!
    دخترک با غم گفت: آخر...
    آن وقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت!
    نه نگاهی سمت من خواهد آمد!
    نه کسی به من توجه خواهد کرد!
    خدا عاشقانه جواب داد: من خریدار توام
    منم که زود راضی میشوم و نامم" سریع الرضاست"
    آدمیانند و هزاران نوع سلیقه هر طور که بپوشی و بیاراییباز هم از تو راضینمیشوند!
    اصلا تو مگر فقیر نگاه مردمی؟ آن نگاهها مصدومت میکند!
    دخترک آرزویش را از خدا خواسته بود...
    میخواست چونان فرشته ای محبوب جلوه کند!
    خدا با لطف جوابش را داد: دخترک قشتگ وقتی با عفاف و حجابت در میان گرگان قدم بر میداری " فرشته ای"
    دخترک زبان دور دهان چرخانید و گفت: مگر خودت زیبایی را دوست نداری؟
    اینطور ساده که نمیشود!!! میخواهم جذاب تر شوم و خریدنی!!!
    مداد شمعی سرخش را برداشت و دو لبه ی دهانش را قرمز کرد!
    ماژیک مشکی به دست گرفت و دور چشم هایش کشید و بعد چون برف سپید جلوه مینمود
    آبشار گیسوانش را هدیه داد به نگاهها
    "مفت و رایگان"

    دخترک چون عروسکی در بازار دنیا پشت ویترین خیابان خود را به نمایش که نه به فروش گذاشت
    برچسبی روی هر نگاه دخترک به چشم میخورد:

    "حراج شد"حراج شد" حراج شد"
    هرکس رد میشد میگفت:
    آن چیز که حراج شود حتما ارزش و قیمتی ندارد و همگان رد شدندو هیچ کس نخریدش.





    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••




  2. تشكرها 5

    mahsa (22-04-1391), فاتح خیبر (04-04-1391), مدير اجرايي (02-04-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391), ظهور12 (04-04-1391)

  3. #102
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض به خدا و شهدا قول دادم




    سلام

    اگه یادتون باشه چند ماه پیش براتون پیام گذاشتم که چادر رو خیلی دوست دارم ولی می ترسم سر کنم برام دعا کنین که چادری بشم...

    بالاخره 18 اسفند 90 چادری شدم. خیلی خوشحالم .

    من از طرف دانشگاه اسممو نوشته بودم اردوی راهیان نور. ولی اسمم در نیومد. خیلی ناراحت بودم ...

    گفتن که قراره دوباره یه قرعه کشی بشه برای مشتاقین، که بازم اسم من در نیومد .
    با وجود اینکه تا اون موقع 3بار رفته بودم جنوب ولی بازم دوست داشتم برم تا اینکه یه روز صبح که تو راه دانشگاه بودم بهم زنگ زدند و گفتند یک نفر انصراف داده و اسم تو توی قرعه کشی برای اردو در اومده...
    اصلا باورم نمیشد خیلی خوشحال بودم همون لحظه به خدا و شهدا قول دادم که با چادر برم وبا چادر برگردم ...
    و خوشبختانه همین طور هم شد و من الان 2ماه و 9 روزه که چادری شدم .

    خیلی وقت بود که دوست داشتم چادر سر کنم ولی از عکس العمل دیگران و همچنین اینکه نتونم سر کنم میترسیدم اما اون روزی که بهم زنگ زدن و گفتن اسمم در اومده جنوب اصلا انتظارشو نداشتم و شوکه شدم و حس کردم شهدا دعوتم کردن و نمیدونم چی شد که فکر کردم باید حتما چادر سر کنم و تصمیمم رو گرفتم و همون جا به خدا و شهدا قول دادم و خوشحالم که رو قولم وایستادم.

    بعد این که از جنوب برگشتم خانوادم نمیدونستن که میخوام چادر سر کنم و بار اول که میخواستم برم بیرون با چادر بابام بهم گفت میخوای برای همیشه چادر سر کنی؟

    گفتم : اره .

    گفت: مبارکه ...
    این بهترین برخوردی بود که باهام شد

    ولی از دوستام بودن که گفتن اگه میخوای چادر سر کنی با ما بیرون نیا اما من چیزی نگفتم بهشون ...

    خوشبختانه الان همه چی خوبه . چون من خودم خواستم چادری بشم و حرف هیشکی نمیتونه نظرمو عوض کنه.

    من عاشق چادرم و خوشحالم که چادری شدم. و به نظرم چادر بهترین نوع حجابه و هرچقدر هم بخوای با مانتو حجابت رو رعایت کنی باز به چادر نمیرسه .

    برام دعا کنین همیشه چادری بمونم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  4. تشكرها 4

    mahsa (22-04-1391), مدير اجرايي (04-04-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391), ظهور12 (04-04-1391)

  5. #103
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض آهای خانومی که با چادرت فرش برا اومدن امام زمان پهن میکنی




    سلام به همه من هم دوست دارم با تقسیم این خاطره خانم فاطمه زهرا واسم یه لبخند از اون لبخندای نورانیش بزنه

    امیدوارم این خاطره باعث بشه یه خانم با شرایطی مثل شرایط من، به چادر فکر کنه!

    سوم دبیرستان بودم که برای تحصیل پدرم به انگلستان رفتیم. خانواده معتقدی داشتم. اما خودم آزاد بودم برای انتخاب روش زندگیم. اونا فقط گاهی گوشزد میکردن. من اصلاً به خدا و نماز و دین اعتقاد چندانی نداشتم. بر حسب عادت روسری سرم می کردم ولی حجاب برام مهم نبود.
    تا اینکه یک حاجت مسیر زندگیمو عوض کرد. می دونستم خدایی هست که دعای بنده هاشو می شنوه و اجابت میکنه. تو انگلستان گاهی اوقات از اینترنت سریال ها و فیلم های ایرانی رو دانلود می کردیم می دیدیم. از این طریق بود که یک آهنگی رو شنیدم که یک جمله اش انگار جواب سوال من بود. آهنگ آقای اخشابی که واسه سریال گمگشته خونده بود یادتونه؟ میگفت " نماز حاجت بخونین، حاجتتون روا میشه" این جمله باعث شد تو نت سرچ کنم که چیه این نماز حاجت؟ و این شد شروع تلاش من برای شناخت خدا
    وقتی نتایج سرچ رو دیدم با یه مطالبی روبه رو شدم که تا اون موقع نشنیده بودم. منی که 4 سال بود تو خود انگلیس پر بودم از مادی گرایی... با یه دریا مطالب تازه و زیبا مواجه شدم.
    از همون موقع شروع کردم به خوندن یه دور کامل ترجمه قرآن، زندگیم متحول شد. اما هنوز با حجاب نبودم تا اینکه اومدیم ایران.
    وارد دانشگاه شدم. بنا به دلایلی مجبور شدم به دانشگاه آزاد برم. اون واحدی که من بودم چادر اجباری بود اما فقط واسه دانشگاه چادر می پوشیدم و متاسفانه در دانشگاه ما چادر وسیله ای شده بود که ما هر طور خواستیم زیرش لباس بپوشیم و فقط برای رد شدن از حراستی های ورودی، چادرو بکشیم رو موهامون. سر کلاسم که چادرارو در میاوردیم.
    متاسفانه الان تو جامعه چادریهای بدحجاب هم زیاد می بینم یه حرکاتی از چادری ها می بینیم که مو به بدنمون سیخ میشه، صد البته عمومیت نداره ولی هستن این جور چادری هایی ......اون موقع که من تازه اومده بودم به ایران، زیاد مدگرا نبودم و حجابم خیلی بد نبود. چشم و همچشمی تو دانشگاه و کلاس اومدن واسه همدیگه باعث شد رو بیارم به آرایش های آنچنانی و مدگرایی و اسراف و بی قیدی نسبت به حجاب و خلاصه با ورودم به دانشگاه وضع حجابم بدتر شد و به شدت رو آوردم به مدگرایی...
    هر چند روز یه ست کامل عوض می کردم. کارم به جایی کشید که از دوست و آشنا واسه تنوع لباس قرض می گرفتم. اما خدارو شکر هیچوقت با پسری رابطه نداشتم. همه اش رو هم مدیون خدا می دونم. چون از بچگی خودش مانع من شده بود. در هر حال دوباره از خدا فاصله گرفتم. خدا منو ببجشه، چقدر آدم فراموشکاره....
    یه ترم واحد اندیشه داشتم. کتابشو که میخوندم اون تلنگر دوباره به من زده شد. جملاتی که از ذهنم گذشت یادمه: "اگه من الان بمیرم چی می خوام جواب خدا رو بدم؟" دیدم هیچ بهونه ای ندارم. از همون لحظه تصمیم گرفتم با حجاب بشم و نماز بخونم.
    برا شروع هد گذاشتم. قیافم خیلی عوض شد. همه تو دانشگاه یه جوری نگام می کردن. من که تا اون لحظه با یه مد و قیافه میومدم، این دیگه براشون خیلی عجیب بود. دوستای دوروبرم هم گاهی متلک می پروندن...
    خلاصه واسم خیلیییی سخت بود. هر شب قبل از خواب کارم شده بود گریه کردن. آرزو میکردم ای کاش از اولش با حجاب بودم که این سختی ها رو تحمل نمی کردم.
    شب شهادت امام صادق (ع) طبق معمول با گریه خوابیدم. اون شب پیامبر (ص) و امام علی (ع) اومدن به خوابم. پیامبر با یه لبخندی اومد طرفم که هیچ کس تا الآن اون طوری برام ذوق نکرده بود. دستشو گذاشت رو شونم و کلی برام حرف زد. ولی وقتی بیدار شدم یه کلمه هم یادم نبود. شد یه دلخوشی و امید واسم. اما واقعاً آدم فراموشکاره و ناسپاس. خودم رو عرض می کنم. نمی دونم، من زیاد میشه که تو جنگ با نفسم شکست می خورم. اون موقعی هم که هد رو گذاشتم کنار، اون خوابم رو فراموش کرده بودم.
    یادمه اون روزا وسوسه شیطان چی بود! میگفت که تو با این ظاهرت ازدواج نمی کنی و کسی دیگه ازت خواستگاری نمی کنه. این قضایا تو زمستون اتفاق افتاد و جند ماهی از هد گذاشتنم می گذشت به هر حال من دوباره تو جنگ با نفسم شکست خوردم و هدو گذاشتم کنار.
    همون شب خواب دیدم روی یه کوه فوق العاده بلندی بودم که مثل برج میلاد نازک بود و تاب می خورد که تو تاب آخرش منو گذاشت زمین. بیدار که شدم فهمیدم واقعاً سقوط کردم و از چشم خدا افتادم. تو این فاصله که خیلی از خودم بدم میومد و دائم خودمو سرزنش می کردم، خودمو با دوستام که جلو نامحرم با لباس ناجور میرقصیدن مقایسه کردم. گفتم چه فرقی با اونا داری؟
    توی شب قدر همون سال تصمیم گرفتم برای همیشه با حجاب شم. ولی آروم آروم، نه یه دفعه ای که مثل سری قبل کمرم زیر اون همه فشار بشکنه. خوشبختانه جواب داد. . تو شب قدر در جواب وسوسه ی شیطان با خودم گفتم، من همسری که منو با این قیافه (بدحجاب) انتخاب کنه نمی خوام، حتی اگه تا آخر عمر مجرد بمونم. ولی این حرفارو که خانوهای محجبه شانس ازدواجشون پایینتره رو الان دیگه اصلاً قبول ندارم. اتفاقاً خدا براشون بهتر می خواد. همش حیله شیطان بود. واسه اینکه با حجاب بشم هم چندین بار زمین خوردم. اما به لطف خدا و توسل به معصومین بالاخره مهارش کردم نفسم رو. حداقل در این زمینه.
    حدود یک سال گذشت یه روز داشتم به سخنرانی آقای پناهیان گوش میدادم ایشون گفتن: " آهای خانومی که با چادرت فرش برا اومدن آقا امام زمان (عج) پهن می کنی ......"
    گفتم منم میخوام برا آقا و سرورم فرش قرمر پهن کنم. از اون موقع چادری شدم و با افتخار میگم که اولین و تا مدتها تنها کسی بودم که تو خونواده چادریه!
    چادری شدن من رو 2 تا خواهر دیگرم که قبلاً بدحجاب بودن هم اثر گذاشته. من دختر بزرگم و ما 3 تا خواهریم. خواهر دوم من که 1.5 سال از من کوچیکتره تا حدی چادری شده. و خواهر کوچیکم که دبیرستانیه موهاشو کامل داده تو.
    خدا رو هزاران بار شکر می کنم، که تو آخرالزمان، موقعی که به قولی خداوند شیعیان رو الک می کنه، تا اونایی که ثابت قدم هستن مشخص بشن، من رو نه یه بار نه دو بار، بلکه چندین بار تلنگر زد که بیدار بشم و مجذوب خودش کرد و از اون تاریکی ها نجات داد.
    اطرافیان برخوردای متفاوتی در مورد چادرم دارن. بعضی ها فکر می کنن من ریا می کنم! بعضی ها به فکر واداشته شدن که من چرا عوض شدم. چون من "نماد" کلاس بودم برا فامیل! بعضی ها هم خدارو شکر از من تأثیر گرفتن و می خوان چادری بشن و یا شدن. بعضی ها از شنیدن خبر تغییر من اشک شوق ریختن. تو دانشگاه هم بعضی ها گفتن که حجاب بهم میاد و کسایی رو که دورادور میشناختم با نگاه هایی که نمی دونم چه طور تعبیر کنم نگام می کردن. دوست نداشتم نگاهاشونو. بعضی ها هم عقیده دارن که من اشتباه کردم. از وقتی که چادری شدم حدود یک سال میگذره و خدا در این مدت رحمت زیادی به من نازل کرده. توفیق دارم جمعه ها نماز جمعه برم. برا اولین بار رجب پارسال به اعتکاف رفتم که تجربه ای بی نظیر بود واسم. دانسته های دینیم خیلی زیاد شده. مراسمات و روضه ها و.... رو هم شرکت می کنم. چند تا از گناهان و خصلت های بد دیگه رو گذاشتم کنار. مثل اسراف و .... با بعضی از خصلت هام هم دارم مبارزه می کنم..
    ببخشید که طولانی شد.
    خدایا این نعمت بزرگی که به من دادی ازم نگیر، و طعم این زیبایی رو به دیگران هم بچشون.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  6. تشكرها 3

    mahsa (22-04-1391), مدير اجرايي (17-04-1391), بیقرار ظهور (17-04-1391)

  7. #104
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض آرامشی که در بندگی خداست




    سلام مادر من بعد از ازدواج چادری شد و من هرگز ازش نپرسیدم چرا . هرچند مطمئنم مادرم هم چادرش رو با قلبش انتخاب کرده .

    خیلی کوچیک بودم و عاشق چادر . چادر برای من مثل بال بود ، برای منی که عاشق پرواز بودم .
    یادم نمیاد که آیا از بچگی دوست داشتم چادری بشم یا نه ؟ چون چادر برای من حکم اسباب بازیو داشت .
    بالاخره وقتی راهنمایی رفتم یه دوست پیدا کردم به اسم کوثر . دختر خوبی بود (حداقل اون موقع دختر خوبی بود .) چادر سرش می کرد و خوش اخلاق بود . همین باعث شد من یاد اسباب بازیم بیوفتم و از مادر خواهش کنم برای منم یه چادر بخره .
    مامان اما چادر خودشو بهم هدیه داد . چادر خوبی بود ولی من اصلا بلد نبود باید چجوری چادر سر کرد . مثه توی فیلما چادرو دورم می گرفتم و اجازه می دادم باد اونو با خودش ببره . خوب می بینید که بازم چادر شد اسباب بازی من . ( واقعا از خودم شرمنده ام . )
    اما وقتی وارد دبیرستان شدم انگاری واقعا فرق کردم . احساس می کردم بدون چادر نمی تونم زندگی کنم. بهم امنیت می داد . یه چیز خاص . واقعا چادر یه هدیه الهیه . من همیشه با داشتن چادر احساس آرامشی دارم که با هیچ مانتوی گشادی بهم دست نمی ده .

    زمانی که من چادرو واقعا انتخاب کردم بیشتر به خاطر آرامشی بود که بهم میداد اما الان نه مسلما چادر دلایل دیگه ای داره . اولیش هم برای رضای خداست . اما شروعش با اون آرامش بود . اول مزه ی آرامشی که توی بندگی بود چشیدم .
    شاید توی این سالها متلک زیاد شنیدم . شاید خیلی وقتا شیطون و حتی دور و بری های همسنم بهم گفتن نمی تونی ازدواج کنی...شاید به خاطر چادرم توی جمع دخترای فامیل تحویل گرفته نشدم اما تمام این شایدا نمی تونه ذره ای باعث بشه که من دست از آرامشم بکشم .
    یه زمانی خیلی درمونده و ناامید بودم...احساس ناراحتی می کردم...خیلی احساس بدی بود...و یه اتفاق جالب افتاد:
    توی رادیو خانمی داشت راجع به آرایش و علل گرایش شدید دخترا به آن رو توضیح می داد که یک دلیل عمده ی دخترها برای این کار تمایل به خاص بودنه اما این روش درستی برای آن هدف نیست و زیبایی سالمی نیست چون شما رو وابسته به خودش می کنه و ...
    اون لحظه یه چیزی توی ذهنم جرقه زد ... این که دخترخاله هام و دخترداییم بهم می گن مانتو بپوش...این که این همه بهم متلک میندازن...همه و همه علتش فقط یه چیزه..اونا هرچقدرم خاص آرایش کنن بازم شبیه همن . اما این تنها منم که متفاوت و خاصم .
    از اون روز دیگه به حرفاشون لبخند می زنم. دیگه برام مهم نیست چی می گن. مهم نیست که ازدواج کنم یا نه. هرکسی منو می خواد باید چادر منم بخواد .
    چادر یه هدیه س ... یه هدیه قشنگ که باعث می شه من روز به روز به خدا نزدیکتر بشم و خدا رو فراموش نکنم .

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. تشكرها 3

    mahsa (22-04-1391), مدير اجرايي (18-04-1391), بیقرار ظهور (22-04-1391)

  9. #105
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض بعد از ماه رمضان...




    پدر بزرگم روحانی هستند و خانواده ام کاملا مذهبی اند مادرم دوست داشت من چادر سرم کنم ولی چون اون موقع ها دوستانم چادری نبودند منم یه جوری برام سخت بود چادری بشم. البته حجابم همیشه کامل بود وهر وقت به قم می رفتم (که محل زندگی پدر بزرگم هست) همیشه چادر سرم می کردم با میل خودم.

    یک مدت ماه رمضان ها برای مراسم ختم قرآن چادر سرم می کردم ولی دو سال پیش وقتی 18 ساله بودم بعد از ماه رمضان دیگه چادرم رو برنداشتم ، از برداشتنش خجالت کشیدم

    من در شهر رشت زندگی می کنم و از خانم های بدحجابی که می دیدم دلم می گیره واسه همین دلم نمی خواد مثل آنها باشم. هرچند قبل از چادری شدنم حجابم رو رعایت می کردم اما چادر یک چیز دیگه ست

    هیچ کس این حق رو به خودش نمی ده که مزاحم یه خانم چادری بشه

    از وقتی چادری شدم احساس می کنم تو کارهام موفق ترم و از همه مهم تر رضایت خداست

    خانواده ام خصوصا پدر و مادرم از تصمیمم خیلی راضی بودند و تشویقم کردند اما اطرافیانم فکر می کردند تصمیمم به اجباره ولی من با قاطعیت می گفتم که با میل و علاقه خودم چادر رو انتخاب کردم و فقط به خاطر رضایت خدا چادری موندم.
    همیشه موفق باشید.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. تشكرها 3

    mahsa (22-04-1391), مدير اجرايي (21-04-1391), بیقرار ظهور (22-04-1391)

  11. #106
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض هدیه ی الهی مادرم حضرت زهرا (س)




    به نام خدای مهربونیها

    می خوام از سال 83 بگم از خاطرات 18 سالگی ام؛ از اون روزا که همیشه شاکی بودم، بنده ی خوبی براش نبودم، همیشه باهاش دعوا می کردم، سرهر موضوعی بهانه گیری می کردم تا یه جوری از زیر بندگیش در برم تا وقتی که نوبت به رسیدن به هدفم یعنی دانشگاه که همه آرزوم بود و براش خیلی تلاش کرده بودم رسید.

    وقتی اسممو تو روزنامه ندیدم وارفتم.

    اومدم خونه و ازشدت ناراحتی نعره می کشیدم غافل ازینکه اسم من در ذخیره ها بود و دانشگاه مشهد قبول شده بودم ولی چون دیر فهمیدم از اونجا هم محروم شدم.

    خلاصه قبول نشدن من همان و باز شدن در رحمت خدا برویم همان(همونجا بود که به این حکمت قشنگ خدا پی بردم که اگر خداوند چیزیو تو دنیا ازت بگیره یه چیز خیلی خیلی بهتر بجاش بهت می ده.)

    یه روز که توی خونه بودم نوری را در قلبم حس کردم. نه اینکه یک نور مادی باشه که به چشم دیده بشه .اون نور همون لبخند رضایت خدا بود که توی وجودم حسش کردم یا بهتر بگم کشفش کردممن به این معتقدم همه ی ما یه جور نظر کرده ی خداییم به تعبیر قرآن، خداوند خودش می فرماید ادعونی استجب لکم این نشون دهنده ی اینه که منتظرماست فقط اونی برنده ست که این دعوت رو لبیک بگه و این دو روزه ی دنیا رو قدر بدونه و از فرصتش نهایت استفاده رو بکنه.
    وجودم دگرگون شد. درعجب بودم. تاکم کم با همین نور ارتباط برقرار کردم و همین نور میزان اعمال خوب و بدم رو توی دلم مشخص می کرد. یعنی هر وقت کار بدی می کردم این نور توی قلبم کمرنگ می شد و هر وقت اعمالم خوب بود پررنگ!
    همچنان بی چادر بودم برای رفتن به بیرون آرایش می کردم. اونجا بود که جنگ بین حق و باطل درونم شعله ور شد ،هم دوست داشتم خوش صورت باشم و هم خوش سیرت. تا اینکه یه دوست به کمکم اومد که همینجا از صمیم قلب براش آرزوی عاقبت بخیری می کنم.
    واقعا از طرف خدا مامور بود تا منو نجات بده. هر روز منو با حرفاش با خدا بیشتر آشنا می کرد. او زندگی رو از نگاه یه بنده ی مومن واقعی به من نشون داد...
    البته اینم بگم با مرگ یکی از عزیزام به گلزار شهدا راه پیدا کردم و اونجا با یه مادر شهید آشنا شدم که یکی از وسیله ها هم ایشون بودن.
    آن عزیز عموی من بود و 21 سال سن داشت و چون خیلی جوون بود مرگش برای من غیر منتظره و باور نکردنی بود. با یکی از دوستان صمیمی تا یکسال هر پنجشنبه به بهشت زهرا می رفتیم و عجیب اینکه دوستم می گفت تو هوای قطعه های عادی نفس کشیدن براش سخته. می گفت قطعه شهدا هم بریم و ما با اون تیپ های غیر مذهبی پامون به قطعه ی شهدا باز شد.
    و همان جا با اون مادر شهید اشنا شدم مادر شهید بهرام انزلچی که مزار فرزند شهیدشون درست کنار مزار شهید گمنامی بود که دوستم گفت خوابش رو دیده که گفته اسمش علیه واهل خوزستانه و پدر مادرشم کشته شدن.مادر شهید انزلچی از خاطرات فرزند عزیزش چه قبل از شهادت چه بعدش و ارتباطشون با این دنیا و آدمهاش می گفت که اتفاقا اینم یکی از عامل های تکون خوردن من بود
    نمی دونم باید این حرف رو بزنم یا نه؟ اصلا نمی دونم باور می کنید یا نه؟ چون این حرفا دلیه از دل میاد فقط و فقط هم به دل می شینه بعضی وقتها از طریق خواب پیامهایی از جانب خداوند دریافت می کردم که یکیش چادر بود.
    اون روزا بهبوهه ی چادری شدنم بود، همه غرمی زدن، می گفتن جو گیر شدی و ازین حرفای دلسرد کننده... یه شب توی خواب و بیداری حضرت زهرا رو باچادر نماز خودم توی خونمون با چشمهای خودم دیدم که توی خونه فقط راه می رفت و از راه قلبی باهام حرف می زد . بهم گفت نگران نباش من باهاتم و مراقبت هستم!
    روز اول چادری شدنم رو دقیق یادم نمیاد ولی یادمه یه مانتو خریده بودم که خیلی کوتاه بود ومن وقتی می پوشیدمش عذاب وجدان داشتم اما چون اونو گرون گرفته بودم دلم نمیومد بذارمش کنار و دیگه نپوشمش (چون اون موقع هنوز چادری نشده بودم و برای شروع می خواستم از مانتو ی بلند و یکم گشادتر استفاده کنم)
    خلاصه یه شب که عروسی یکی از فامیلای نزدیکمون بود و هنوز کسی نمی دونست که من متحول شدم اون مانتو رو پوشیدم و رفتم. از خواست خدا و در کمال تعجب و حیرت، اون مانتو رو یه نفر از رختکن سالن دزید ازم. اینم یکی از عشقبازیهایی بود که خدا با من می کرد.
    ولی یه چیز دیگه یادمه که برای خریدن چادر چه مکافاتی کشیده بودم چون تا قبل از اون فقط شبای احیا یا ختم چادر مامانمو می پوشیدم بخاطر همون برای خریدن پارچه ی چادری پدر مادرم میگفتن این جوه و نمی پوشی. کلی براشون فک زدم تا راضیشون کردم که بهم پول بدن برای خریدش که یادمه قیمتش شد 12000 تومن. خیلی حال قشنگی داشتم موقع خرید و تا چند ماه اول که اونو می پوشیدم نمی تونستم جمع و جورش کنم. برای بقیه خنده دار بود ولی برای خودم لذت بخش!!!!!!!!!
    خیلی روزای قشنگی بود در واقع دو سال پشت کنکور مثل دو سال سربازی بود که کاملا آماده شدم برای راه پر فراز و نشیب زندگی و جنگ با شیطان و همین دوسال استارتی شد برای پیشرفت من در راه خدا .
    به لطف و کرم خودش حافظ قرآن کریم شدم و در رشته ی علوم و معارف قرآنی در حال تحصیل هستم و از اهداف بلند مدتم اینه که به یاری خودش بتونم در این راه بمونم و تحصیل و تدریس کنم انشاءالله
    اسم خاطره رو با همین اسمی که براتون فرستادم بزارید: هدیه ی الهی مادرم حضرت زهرا (س) ، من ارادت خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی... خاصی به حضرت زهرا دارم به خاطر همین ایشونو مادر واقعی نه خودم بلکه همه ی آدمها می دونم.
    شاید باورتون نشه ولی ایشونو تو مجلس خواستگاریم به عنوان مادر واقعی واقعیم حس کردم و همه چیزو با عشق و با تمام وجود به خودشون سپردم و همه چیز باخوبی پیش رفت و درست شد...
    اجرکم عند الله

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  12. تشكرها 3

    mahsa (22-04-1391), مدير اجرايي (21-04-1391), بیقرار ظهور (22-04-1391)

  13. #107
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض مثل شهدا فقط به خاطر تو!!!




    بسم رب الشهدا و الصدیقین
    بیرق ما چادر خاکی تو ...
    من چادر رو از روزی که دانشجو شدم انتخاب کردم. اونم به دلیل اینکه نیت کرده بودم اگر دانشگاه قبول شدم، چادر بپوشم، اما این پوشش از اسفندماه 86 به بعد برای من شکل دیگری پیدا کرد.
    البته قبل از ورود به دانشگاه هم چادر سرم می کردم ولی نه همیشه و همه جا. با ورود به دانشگاه یک انتخاب دائمی و همیشگی شد و از اسفند سال 86 با دلیل همراه شد و رنگ اعتقاد و عشق گرفت.
    می خواهم برای شما از اسفند 86 بگویم از نقطه ی عطف زندگی ام:
    آن سال توفیق شد که با دعوت شهدا و همراه با کاروان راهیان نور به مناطق عملیاتی جنوب سفر کردم. در ابتدا نگاه من به این سفر یک سفر اردویی صرف بود. اما آنجا در کنار فضای معنوی مناطق، حرف های روحانی کاروان (حاج آقا هادی پور) روی من خیلی تاثیر گذاشت و باعث تحولی عظیم در اعتقادات من شد که مسیر زندگی ام را تغییر داد...
    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
    حاج آقا هادی پور برای ما از عشق گفتند و این که جوانی بهترین فرصت عاشق شدن است اما معشوق واقعی کیست؟
    در مناطق از شهدا گفتند؛ سیره ی عملی شون؛ اخلاص و شجاعت و فداکاری و سایر ویژگی های اخلاقی و اعتقادی شهدا...
    از شهدا خاطرات متفاوتی متناسب با روحیه ی ما تعریف کردند و ما به این رسیدیم که اونها عاشق خدا بودند، خدایی که معشوق واقعی ست چون کامل و ابدی ست.
    حاج آقا پله پله و به وسیله ی شهدا ما را با خدا آشنا کردند و به نوعی میان ما و خدا آشتی برقرار کردند.
    با صحبت هاشون سوالات زیادی در ذهن ما ایجاد می شد و پاسخ همه ی آنها چیزی نبود جز اینکه اگر می خواهی مثل شهدا باشی و به خدا برسی باید از خودت ، از خواسته هات، از عزیزانت -هرجا که مجبور شدی بین آنها و خدا یکی را انتخاب کنی - به خاطر خدا بگذری!
    باید دلیل همه ی کارهامون تنها یک چیز باشد: فقط به خاطر تو!!!
    و همه ی عبادات و کارهای روزمره ات را طوری انجام بدی که مورد رضایت او باشه چون او معشوق توست
    قبلا هیچ وقت به دین، به خدا این طور نگاه نکرده بودیم؛ ما ماجرای واقعی عاشقی مان را در روزمره گی هایمان گم کرده بودیم، هزاران معشوق دروغین دلیل کارهای ما شده بودند و همین بود که حتی کارهای خوبمان آنقدرها برایمان زیبا نبود.
    این بینش و نوع نگاه به خدا و دنیا ، روی تمام کارها و رفتار من و بسیاری از دوستانم اثر گذاشت از جمله بر نوع پوشش و رفتار در جامعه.
    وقتی رضایت خدا برای ما از رضایت هرکسی مهم تر باشه ، چادر پوشیدن که چیزی نیست، سخت ترین و ناممکن ترین کارها هم ممکن و لذت بخش می شه.
    بعد از آن با مطالعاتی که در زمینه ی حجاب داشتم به این نتیجه رسیدم که با حجاب کامل و اسلامی نه تنها خودمان را از آسیبهای اجتماعی دور نگه می داریم بلکه به تامین سلامت و امنیت روانی جامعه کمک می کنیم و نکته ی دیگه این که علاوه بر چادر و حجاب ظاهری باید سعی کنیم عفاف رو در رفتار و گفتار هم رعایت کنیم تا حق واقعی چادر که یک حجاب برتر است ادا بشه.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  14. تشكرها 3

    mahsa (22-04-1391), مدير اجرايي (21-04-1391), بیقرار ظهور (22-04-1391)

  15. #108
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض نمی خواهم یک بنده ی معمولی خدا باشم




    بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین ... هو ناصر و معین اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
    دختری ۱۷ ساله هستم
    محصل رشته ی ریاضی فیزیک
    اگر خدا بخواهد و در دانشگاه قبول شوم مهر ۹۲ عازم دانشگاهم
    عاشق اسمم هستم
    محدثه...آن هم محدثه سادات
    چی شد چادری شدم؟؟
    خب مادر بزرگم یا اطرافیان را میدیدم که چادری بودند
    مادرم هم اوایل که من به دنیا آمده بودم...فکر میکنم تا ۲-۳ سالگیم چادری بود
    اما با چادر وقتی بیشتر آشنا شدم که به مدرسه ی راهنمایی رفتم
    در مدرسه ما چادر اجباری بود، هنوز هم هست
    شاید ۸۰% یا شاید هم ۱۰۰% دوستانم چادری نبودند...اکثرا بی حجاب بودند...یعنی اعتقادی به حجاب نداشتند
    ولی من...نمیگویم آن زمان حجاب را می فهمیدم، شاید هنوز هم درست و حسابی درکش نکرده باشم، ولی همیشه حرف پدرم در گوشم بود که از همان اول به من گفت:«یا روسری را درست سرت کن، یا اصلا سرت نکن!»
    اصلا بگذار از حجاب گذاشتنم شروع کنم
    خانواده ی پدرم، به جز مادر بزرگم بی حجاب هستند، اوایل تکلیفم که بود، یک روز که می خواستیم با هم گردش برویم، مادرم هم نبود، به من گفتند ما رویمان نمیشود تو را با این سرو وضع بیرون ببریم.
    خلاصه دل خوشی از حجابم نداشتند. مرا بردند و برایم مانتوی سفیدی خریدند با آستین های کوتاه، که آن را بپوشم! من هم که بچه بودم! پوشیدم
    پدر بزرگم همیشه میگفت:«این چیه سرت میکنی؟»
    تا آخر سر یک بار به او گفتم عقاید هرکسی به خودش مربوط است و خلاص! البته با احترام!
    این ها را گفتم که از فضای اطرافم بدانید
    به جایش خانواده ی مادرم! همیشه مرا برای حجاب داشتن تشویق میکردن و قربان صدقه ام می رفتند.
    بزرگتر که شدم دلم خواست از حجاب بیشتر بدانم. به سخنرانی ها گوش کردم و بیشتر فهمیدم. اما معتقدم که هنوز هم کم میدانم. حکیم ملا صدرا فرموده است :«اگر میخواهید از عبادت خسته نشوید و از آن لذت ببرید ، با عقل خود خدا را بندگی کنید.» و من انگار قسمت عشقیم بیشتر فعال است و در صدد هستم که بیشتر راجع به حجاب بدانم و قصدم این است که انشالله کتاب حجاب آیت الله مطهری را مطالعه کنم. هم چنین کتاب زن در آیینه ی جمال و جلال آیت الله جوادی آملی
    و اما چادر!
    مادرم همیشه در گوشم میخواند و هم چنین می خوانَد که چادر حرمت دارد!برای همین هیچ وقت خوشش نمی آمد که من چادرم را از مدرسه تا خانه مچاله کنم زیر بغلم یا توی کیفم.همیشه میگوید باید تا کنی چادرت را.
    علاقه مند شدم به چادر!
    هر وقت پیاده از مدرسه به خانه یا به عکس میرفتم دلم نمی خواست چادرم را در بیاورم. دوستش داشتم! یک حس امنیت...
    عقیده ام این است که قلبت هیچ گاه به تو دروغ نمیگوید! سند هم دارم!
    ""پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله:
    «تُفْتيكَ نَـفْسُكَ، ضَعْ يَدَكَ عَلى صَدْرِكَ، فَإنَّهُ يَسْكُنُ لِلْحَلالِ وَ يَضْطَرِبُ مِنَ الْحَرامِ دَعْ ما يُريبُكَ اِلَى ما لا يُريبُكَ، وَ اِنْ اَفْتاكَ الْمُفْتُونُ، اِنَّ الْمُؤمِنَ يَذَرُ الصَّغيرَ مَخافَةَ اَنْ يَقَعَ فِى الْكَبيرِ»
    قلبت (وجدانت)، حقيقت را براى تو مى‏گويد. دستت را بر روى سينه‏ ات بگذار، زيرا قلبت از حلال، آرامش و از حرام تشويش پيدا مى ‏كند. آنچه تو را به ترديد مى ‏اندازد ـ هر چند كه صاحبان فتوا، فتوا دهند ـ رها كن و به سراغ چيزى برو كه تو را به ترديد نمى ‏اندازد. مؤمن از ترس گناه بزرگ، گناه كوچك را هم رها مى ‏كند.
    كنزالعمّال، ح 7306"
    برای همین اولش نذر کردم که اگر در دانشگاه قبول شوم چادر سرم کنم.
    یک بار وقتی در کوچه داشتم با چادر راه میرفتم، حس عجیبی داشتم! انگار کن خداوند دارد به من لبخند میزند... حسابی دوستم دارد! هیچ وقت دلم نمی خواسته برای خدا یک بنده ی معمولی باشم! همیشه دوست داشتم که سوگلی در گاهش بشوم انشالله...و احساس کردم این چادر مرا به این هدف نزدیک می کند.
    به مادرم گفتم که دلم چادر میخواهد...
    گفت چادر حرمت دارد! دلم نمی خواهد که چادرت را هی در بیاوری و سرت کنی!!!
    پس قرار شد وقتی وارد دانشگاه شدم و عقل رس تر و تحقیقاتم را تکمیل کردم چادری شوم، اما ... از وقتی در خیابان چادر سرم می کردم دیگر مانتو و روسری به دلم نمی چسبید!
    مانتوی گشاد مشکی می پوشیدم و روسری های تیره! انگار کن دلم نمی خواست که آن نگاههای که چادرم دفعشان می کند با مانتو جذبم شوند!
    همیشه همه ایراد به من میگرفتند که چرا این طور لباس میپوشی؟
    چرا عین پیرزنها؟
    خلاصه یک روز جایی بودیم در محفلی و بحث خرید پیش آمد.
    مادرم گفت می واهد برایم شلوار جین بخرد. گفتم نه! من شلوار مشکی میخواهم!
    خاله ام گفت:وا! تو چرا انقدر دگم شدی؟
    از آن طرف خاله ی بزرگترم رو به مادرم گفت:چرا انقدر این بچه رو اذیت میکنی؟دوست داره چادر سرش کنه، بذار بکنه!
    خلاصه بحث بالا گرفت و کلی حرف شنیدم
    موافق و مخالف!
    خلاصه حسابی سر در گم شدم! محاسباتم به هم ریخته بود...
    ایام،ایام فاطمیه بود و من با خودم عهد کردم که اگر تا روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به نتیجه رسیدم به نام نامی ایشان در همان روز چادری شوم و اگر نه که بماند برای بعد...
    خلاصه حرف زیاد شنیدم و راستش را بخواهید بد جوری از عکس العمل عمه هایم نگران بودم.
    خلاصه روزی که دلم حسابی گرفته بودم...یادم نیست دقیقا کی...فکر میکنم یکی دو روز قبل از شهادت حضرت بود که قرآن را برداشتم و گفتم: «خدایا!تو دانی و توانی! من که ندانم و نتوانم! سپردم دست خودت... اگر اونی که می خوای چادره بهم بگو...»
    در ذهنم بود که آیه ی ۵۹ سوره ی احزاب باشد و کلمه جلابیب...
    با دلی شکسته و دستانی لرزان و قلبی پر از شک و محاسباتی به هم ریخته قرآن کریم را گشودم و...
    «یا ایها النبی قل لازواجک و بناتک و نساء المومنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین و کان الله غفورا رحیما»
    حال آن لحظه هایم وصف ناشدنی است...انگار با زبان گفتنش از حسش می کاهد.
    تصمیمم را مصمم گرفتم!گفتم خدایا!من دیگر صبر نمی کنم...توکل بر تو...و به یمن حضرت زهرا سلام الله علیها و قرآن کریم شروع کردم.
    امروز که این خاطره را مینویسم(23 اردیبهشت 1391) ۱۷ روز است که چادری شده ام!
    و...
    وجودم پر از عشق است گوش شیطان و چشمش کر وکور!!!!
    از شما هم که این خاطره را میخوانید صمیمانه می خواهم که برای منو امثال من حسابی دعا کنید تا در راهمان بسیاااااار ثابت قدم بمانیم.

    اللهم عجل لولیک الفرج
    التماس دعای شهادت
    یا زهرا
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  16. تشكرها 3

    mahsa (22-04-1391), مدير اجرايي (22-04-1391), بیقرار ظهور (22-04-1391)

  17. #109
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض صمیمی با خدا




    به نام خدا سلام
    من یه خانواده ای مذهبی دارم اما خودم از اون دخترهای بد حجاب بودم ، از پوششم راضی نبودند خیلی بهم تذکر می دادند (البته اصلا منظورشان چادر نبود) اما من وقتی با اون حالت بد حجاب میرفتم بیرون و همه نگام میکردن اصلا احساس بدی بهم دست نمی داد...

    نمی دونم چی شد که تو هفده سالگی یه روز که با یکی از دوستای بد حجاب خودم رفته بودم بیرون متوجه نگاه های بد و هوس آلود مردم به او شدم و اون لحظه از خودم بدم اومد .
    نمی دونم چرا این اتفاق افتاد شاید به خاطر نماز خواندن های مرتبم بود، قبلا هم نماز می خواندم اما گاهی کاهلی می کردم ولی مدتی بود مرتب نمازم رو می خوندم همین با چند مسئله ی دیگه شاید ایمانم رو بالا برد که متوجه بد بودن آن نگاه ها شدم در هر حال دیگه تصمیم گرفتم با حجاب بشم
    اولش چادر سرم نمی کردم اما حجابم رو کامل رعایت میکردم یواش یواش با خدا صمیمی تر شدم این صمیمیت اون قد ادامه یافت تا اینکه عاشقش شدم یواش یواش پیش خودم فکر می کردم که چه زشته کسی که عاشق خداست بدون چادره! راستش حتی بدون چادر و با حجاب کامل باز نگاه مردم دنبالم بود خیلی عذاب میکشیدم تو 2 راهی مونده بودم . در اون زمان خواهرم که 4 سال از من کوچکتر بود نیز تمایل نشون می داد که چادر سرش کنه و من نیز با دیدن او اشتیاقم بیشتر می شد.
    یک سری چیزها رو بهانه می کردم مثل مشکلات چادر سر کردن مثل پوشیدن لباس زمستانی چون ما هم در منطقه سردسیر زندگی می کنیم و بعضی مشکلات مشابه از آن طرف احساس می کردم با چادر آدم یه منزلت دیگه ای داره پاک تره واسه همین به خاطر عشقی که به خدا داشتم احساس کردم باید کامل ترین حجاب رو انتخاب کنم.در نهایت تصمیمم رو گرفتم با تمام این مشکلات مقابله کرده و چادر سرم کنم .
    یه روز که به مراسم نیمه شعبان رفته بودیم تو دلم به اقا گفتم اقا اگه من لایق همراهی شما هستم کاری کن که اسمم تو قرعه کشی در بیاد،-اسم منی که تا حالا از هیچ جا برام جایزه در نیومده- البته فکر نکنین جایزه خاصی بود و به خاطر جایزه گفتما نه جایزش یه دست لیوان بود!!! فقط به این خاطر گفتم که یه جوری آقا حالیم کنه که تو هم بیا میتونی.
    باور کردنی نبود درست تو همون نفرات اول من هم بودم.
    دیوونه شدم، گریه کردم، فهمیدم که آقا منو صدام زد...
    فرداش با مادرم وخواهرم رفتیم بازار و چادر خریدیم هم من و هم خواهرم. از اون وقت 1 سال و نیم میگذره و من هر روز بیشتر از دیروز عاشق چادرم و حیا و وقارم می شدم اصلا با چادر انگار از چشمهای هوس آلود دوری ، انگار اصلا نمیبیننت وای که چه حس خوبی داره که نبیننت که خدا و آقا صاحب الزمان با لبخند رضایت نگاهت کنن من اینو با هیچ چی تو دنیا عوض نمیکنم با هیچی....
    اولین روز چادری شدنم با اینکه تحول بزرگی بود و احساس می کردم همه من رو نگاه میکنن اما خیلی شیرین بود احساس خیلی زیبایی داشتم احساس می کردم عشقم و ایمانم به خدای مهربونم بیشتر شد
    تا حالا اینا رو به هیچکی نگفته بودم اما اینجا گفتم تا شاید یکی با خوندنش چادر رو انتخاب کنه ان شاء الله...

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  18. تشكرها 3

    mahsa (22-04-1391), مدير اجرايي (23-04-1391), بیقرار ظهور (22-04-1391)

  19. #110
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض چادر مسیر زندگی من و خانواده ام را عوض کرد




    بسم الله نور سلام
    چند سال پیش مسیری را انتخاب کردم که برعکس قصه ی جادوگر شهر اُز جاده اش زرد و آجری نبود یا مانند خیلی از قصه های دیگر سر سبز پر از گل نبود، بلکه با شکوهتر از همه ی آنها چادر نام داشت سرشار از عطر یاس و نرگس
    ماجرای من و دوست خوبم چادر از زمان بسیار دوری در زندگی من آغاز شد
    دختر بچه ای بودم که در یک خانواده بسیار معمولی در یکی از این سال های خدا به دنیا آمدم در شهری از شهر های سرسبز ایران ،خانواده ای با تمام خوبی ها ولی آزاد و روشن فکر،خانواده ام به خیلی از اصول پایبند و معتقد بودند ولی برخی دیگر را خرافه و سخت گیری های بی مورد می دانستند به اندیشه آنان نامحرم یعنی افراد در کوچه و خیابان و محدوده حجاب هم برای نا محرمان در همان تکه شالی یا تکه پارچه ایی به نام روسری (که ابعادش هر روز کوچکتر می شد) که قسمتی از مو را بپوشاند یا مانتویی که حالا بلندایش چندان مهم نبود تعریف میشد حال آنکه اگر با ماشین شخصی مسافرت می کردیم نیازی به این ها هم نبود!!!
    گوش دادن به موسیقی و....هم که برای تامین شادی بود و بس
    چه توجیهی !!!!!
    به اندیشه آنان دل پاک کافی بود و به نظر آنان این ها مهم نیست مهم کمک به دیگران و ویژگی های انسانی که فلاسفه و بزرگان و اندیشمندان غرب به آن اشاره کرده اند بود
    خلاصه زندگی ادامه داشت !!
    من تنها بودم بیشتر بچه های فامیل پسر بودند ، چیزی از درون مانع انس و نزدیکی و صمیمیت من با آنان میشد ،اصلا از بچگی وقتی لباس خیلی تنگ می پوشیدم احساس بدی بهم دست میداد به همین خاطر اصلا لباس تنگ نمی پوشیدم وسیله ی بازی من چادر نماز مادرم بود که او نیز مثل من بسیار تنها و غصه دار بود چون مانند بسیاری او فقط در ماه رمضان بیرون میامد و به دیدار معشوق می رفت با مادرم،
    چادر نماز مادرم مثل لباس یک پرنسس و شاهزاده بود برایم، حس قشنگی داشتم، روزگار گذشت ماجراهای زندگی یکی پس از دیگری می آمد و می رفت، پدرم بسیار مرد شریف و محترم و دوست داشتنی بود و خیر، از شب عیدی که من 8 سال بیشتر نداشتم تا به امروز چشمان مانده به در که شاید او بیاید ولی.... او به دیدار معشوق رفته مارا در این دنیا تنها گذاشت.......
    ندایی از درونم بر سرم فریاد میزد، اصلا از آنچه بودم راضی نبودم،من به واسطه خانواده ام پوشش درستی نداشتم و ایمان اعتقادم نیز که به قولی مانند آن ها ماه رمضانی بود و محرمی....
    ولی راضی نبودم ، شاد نبودم!!
    اصلا از جامعه و از اطراف خود واهمه داشتم ،بدون مادرم اصلا بیرون نمی رفتم و حتی به اصرار، بنده خدا را مجبور می کردم به همراهم به مدرسه بیاید و موقع برگشتن نیز دنبالم بیاید،یک ندایی در درونم مرا جدا میکرد از دخترکانی که به دنبال توجه پسر ها بودند ومن به دنبال آن بودم که برای خودم امنیتی ایجاد کنم که در امان باشم از نگاهشان و صحبت های بی اساسشان و آنرا در مادرم یافته بودم و اصرار می کردم با من همراه شود این و ضع تا اول دبیرستان ادامه پیدا کرد
    اینجا بود که ماردم که خسته شده بود دیگر با من همراه نمی شد و من دست به دامن برادرم شدم که یک سال از من بزرگتر بود از او میخواستم قبل از اینکه به مدرسه برود اول مرا برساند و بعد خود به مدرسه برود و به محض تعطیل شدن به دنبالم بیاید او نیز 2 هفته بیشتر دوام نیاورد
    به یاد دارم یک روز صبح مادرم به من گفت خودت تنها می روی و بر میگردی ، التماس ها جواب نمی داد، مسیر مدرسه شهادت می دهد که چقدر گریه کردم و چه دلهره ایی داشتم ..........
    همان روز بود که با متین آشنا شدم فرشته ایی که خدا برایم فرستاده بود ، دختری مؤمن از یک خانواده شهید!!
    با هم همکلاسی بودیم ،آن روز متوجه نگرانی من شد من موضوع را برایش باز گو کردم ،موضوع جالب تر شد من ومتین هم مسیر بودیم و او خواست که از این به بعد با هم رفت و آمد کنیم
    خدایا شکرت
    اما این مرا راضی نمی کرد من هر روز احساس تنهایی میکردم رو به سوی خدا آوردم ، نماز روزه ،به دنبال آرامش و امنییت در بین نماز و روزه میگشتم و تمام وقت از خدا می خواستم که مرا حفظ کند تا انسان خوبی باشم ولی به واسطه لطف خدا و دوست خوبم دریافتم که باید به دنبال بنده خوبی بودن بگردم،من که تمام اندیشه ام پر بود از کانت ،دکانت،گاندی،اوشو شکسپیر و..... حال به دنبال برنامه زندگی و برای بهتر زیستن به سراغ کتابی که بر روی طاقچه خانه خاک می خورد و فقط برای بدرقه مسافران استفاده می شد. رفتم به سراغ عاشقانه هایی که بهترین عابد خدا حضرت زین العابدین سورده اند .رفتم به دنبال حکمت های بزرگ حکیم و برادر رسول الله . و به دنبال آنکه ندیده جامعه ایی عاشقش می شدن به واسطه این که عبد شایسته خدا بود و نامش محمد
    یادم نمی رود روزی که راحت در حیاط خانه نشسته بودم بدون توجه به در باز حیاط!!!!!!!!
    یکدفعه لحظه ایی بدون آنکه بدانم به سمت در خانه برگشت و متوجه نگاه آن پسر که به من نگاه میکرد و رد شد شدم تحولی در درون شکل گرفت به شدت ناراحت شدم تمام توان را گذاشتم و به سمت در دویدم و به شدت در را به هم کوبیدم و پشت در بسیار گریه کردم نمی دانم چرا برای من که این برایش یک امر عادی بود چرا این ماجرا منقلب کننده بود؟؟؟

    خدا ان شاءالله گناه های مارا ببخشد، حالم بد شد به شدت سر درد تب و لرز داشتم، دلیلش را نمی دانم (آخر من خود جز کسانی بودم که تمام وقت حتی تا دوره ی دبیرستان با بولیز و شلوار بیرون میرفتم و وقتی با ماشین شخصی بودیم روسری سر نمی کردم )،مادرم میگفت : یک نگاه کرد دیگه نخوردت که چرا وحشی بازی در آوردی .
    نمی دانم ولی خودم را بین بهشت و جهنم می دیدم، با ناراحتی خوابیدم و خواب عجیبی دیدم زنی به همراه یک مرد بسیار رشید و یک کودک به سمت من می آمدن زن کاملا حجاب داشت پوشیه به صورت و کودک بر دستانش چادری و به من گفت ناراحت و نگران نباش و چادر را بر سرم کشیدن
    از خواب بیدار شدم و تا صبح نتوانستم بخوابم از آن شب به بعد بود که دیگر مانتو بلندتر شد و روسری بر سرم استوارتر و محکم تر البته این ها فقط برای نامحرمان( افراد کوچه و خیابان) بود، تمام وقت در مسیر و زنگ تفریح من و متین از معرفت، دین و.....صحبت می کردیم
    این فرشته خدا خیلی چیز ها به من یاد داد ولی هر چه قدر سعی می کرد تا من حدود محرم و نامحرم را بفهمم نمی شد و برایم مقبول نبود چرا فامیل و اطرافیان نامحرمند؛ نمیشد به قول خانواده این چه مزخرف هایه تنها باعث دوری میشه ، دست دادن به هنگامه سلام و خداحافظی نشان ادب و احترام است و..... دل پاک مهمه
    خلاصه گذشت دوم دبیرستان هم به پایان رسید سال سوم متین با چهره ی جدیدی وارد شد متین بسیار عفیفه و محجبه بود ولی چادری نبود ،او چادری شده بود، منم که از بچگی انس خاصی داشتم با چادر تنها غریب کنج کمد بیشتر از پیش عاشقش شدم ولی خانواده مخالف بودند و با آن کنار نمی آمدن من بسیار ناراحت و هر روز عاشق تر میشدم ولی دوستان بزرگوار! چادری شدن پیش نیاز می خواست که من نداشتم
    روزی سر کلاس دین و زندگی بودیم که معلم گویا از راز دل من با خبر بود از محرم نامحرم حرف زد از ارتباط ناصحیح خانواده ها و از دست دادن ها و.... نمی دانم چطور گوش دل پرده ها را کنار زد و خود را پذیرای این سخنان کرد باز هم کار خدا بود که آن کلمات را بر زبان معلمم جاری ساخت، خدایا شکرت
    آن روز از مدرسه تا خانه با متین حرف نزدم فقط به یاد دارم نمازم آن روز ساعت ها طول کشید من که تمام آرزویم بنده خوبی برای خدا شدن بود و هر روز بیشتر عاشقش میشدم گویی از او فرسنگ ها فاصله داشتم ،شرمنده شده بودم:
    دستانم! بسیار شرمنده ام که شما را به گناه انداختم ، چشمانم! از شما نیز که پاکیتان را به اشتباه به پشیزی فروختم، شرمنده ام ، پاهایم! شرمنده از این که قرار بود در صراط مستقیم گام بردارید ولی به دلیل این نفس و خود خواهی محروم شدیدف گوش هایم! مرا عفو کنید قرار بر این بود که به نجوای معشوق جان بسپرید ولی فریادهای سرمستانه شیطان در عمق شما لانه گزید بسیار شرمنده .........
    عزمم را جذب کردم برای مقابله، چقدر سخت بود ولی عشق مولا و اندیشیدن به سختی های رسول الله و ائمه آرامم میکرد توهین ها و برخوردها طعنه ها طرد کردن ها حتی از طرف مادرم؛ ولی ایستادم و در کمال ادب و احترام اندیشه خود را به همگان ثابت کردم
    حال دیگر اواخر دوره ی پیش دانشگاهی بود ، به صورت ناگهانی برای مادرم سفری پیش آمد و او دعوت شده بود به سوریه ،خانم زینب جان ،فرصت را غنیمت شمردم سوغاتی از مادرم پارچه ی چادر خواستم تمام وقت که مادرم در آنجا بود از خانم می خواستم که خودش کمکم کند و یاد حرفی که در خواب به من زده بودن افتادم مادر برگشت با چادری که عطر خاصی داشت ولی باز اجازه سر کردنش را نداشتم و تنها مادر اجازه داده بود در مساجد از آن استفاده کنم، دلم شکسته تر شد...
    تا این که از طرف مدرسه قرار شد سفری به قم و جمکران برویم من که تا به آن زمان نرفته بودم بسیار خوشحال شدم ثبت نام کردم و اینجا برنامه ایی را طرح ریزی کردم به مادرم گفتم که شرط برای این سفر گذاشتن چادر است
    روز سفر و من و دوست خوبم متین ودوست صمیمی ترم چادر
    وای چه حال و هوای داشتم تمام طول مسیر تا جمکران را گریه کردم و تنها در گوشه ایی نشستم آنقدر گریه کردم که چشمان دیگر باز نمی شد با خود و امام زمان و خانم زهرا و خانم زینب و خانم حضرت معصومه عهدی بستم ،اتفاقات بسیار خوبی برایم در آن سفر افتاد
    برسر قولم ماندم و چادری شدم ،مخالفت ها بسیار بسیار ولی هدفم مرا مصمم تر میکرد
    دانشگاه قبول شدم سراسری اصفهان ،باستان شناسی و آزاد در شهر خودمان پرستاری ،به اصرار خانواده رفتم دانشگاه آزاد پرستاری ،همه اطرافیان می گفتن دانشگاه که بری میشی همون آدم چند سال پیش همه خوشحال بودن و من ناراحت توسل می کردم و بسیار گریه و توکل از جو دانشگاه میترسیدم تازه متین هم به دلیل اینکه در دانشگاه دیگری قبول شده بود در کنارم نبود تنها تا امروز بیشتر تلفنی در ارتباط هستیم ،
    وای دلهره اضطراب ،تنها توکل و توسل آرامم میکرد ترس از آن داشتم نکند حرف اطرافیان درست باشد و من نیز مانند آن کاریکاتور نشریه که روز اول دانشگاه داده بودن هر روز از خودم از حجابم از اندیشه ام دور بشوم ولی چیزی را که من فراموش کرده بودم رشته ایی بود که قبول شده بودم و اینکه این رشته منتصب به خانومی است که خودش تا اینجا به من کمک کرد تا چادری شوم بله و باز هم خانم زینب!!
    خدارو شکر دوستان خوبی پیدا کردم در دانشگاه
    چادر مسیر زندگیم را عوض کرد ،اندیشه ام را
    همیشه جمله ایی را با خود زمزمه میکنم که پروردگار به بندگانش می گوید اولین گام را شما بردارید و تمام گام های باقی مانده اش با من و این چنین شد خدا بسیار به من لطف داشت بسیار
    سال اول دانشگاه همسفر دیگران راهی راهیان شدم،: طلاییه بود که به حال آن دختران بسیجی غبطه خوردم و دلم شکست که جایی در جمع پر شور و مذهبی شان نداشتم
    از راهیان برگشتم و با عنایت شهدا و لطف خدا با داستانی بسیار جالب و رمز آلود، بعد از 2 ماه تلفنی به من شد و از من در خواستی شد!!! من نیز خادم شدم و بعدها مسئول خواهران حوزه بسیج دانشجویی دانشگاه بزرگ شهرمان شدم و ااکنون دو سال است که خودم خادم کاروان شهدا هستم و خیلی ماجرا های دیگر که بسیارند
    اندیشه و فکر خانواده ام با شکست مواجه شد و آنان شاهد بودند که من هر روز مصمم تر و هر روز بیشتر عاشق معشوق و دین و حجابم می شوم و از همه جالب تر اینکه خودشان کم کم به من نزدیک شده و حال به طوری شده که مادرم بدون چادر تا دم در حیاط نمی رود و بچه های کوچک فامیل می خواهند بزرگ که می شوند شبیه من باشند برخی از جوان هایشان چادری شده اند
    خدایا شکرت هزاران بار شکرت
    چادر دوست بسیار خوبم بود. برای رسیدن به آن مرحله به مرحله رشد پیدا کردم و وقتی لایق چادری شدم که روزی بر سر مادرمان زهرا(س) و خانم زینب (س) بوده اندیشه و مسیر زندگیم عوض شد در مسیری که چادرم برایم ترسیم کرد احساس میکنم فاصله ها بین من و معشوقم کمتر شده ولی دوستان عزیز ،اگر چادر بر سر کنیم کافی نیست حال ما چادری ها سفیر اسلامیم و نماینده دین هستیم این را وقتی فهمیدم که دیدم دیگران از من الگو می گرفتن وقتی از حجابم و رفتارم برای خودشان الگویی می ساختن فهمیدم کار بسیار سخت است قرار است من الگو باشم خیر الگو کسانی هستن که ما از آنان الگو گرفتیم پس چگونه باید در جامعه تاثیر گذار باشیم تا کسی از دینمان از حجابمان زده نشود ما چگونه معرفی هستیم برای الگو های خودمان خانم فاطمه و خانم زینب (س)؟!!!!
    حال که 23 سال دارم و سال سوم پرستاریم و حوزه علمیه شهرمان قبول شدم و خیلی از فرصت ها که به واسطه لطف خدا و الطاف ائمه و توجهات شهدا و دوست خوبم چادر و دوستان عزیز دیگرم و استاد بسیار خوبم که در دانشگاه زمینه های بسیاری را برای رشدم فراهم کرده اند به این نتیجه رسیدم که ندای درونم ، نجوا و ندای خدا بود که مسیر را به من نشان میداد ای کاش همیشه و همه جا حضور خدا را لمس کنیم و صدایش را بشنویم
    اگر این خاطره را برای شما می فرستم دو دلیل دارد:
    اول آنکه اگر کسی مثل من با محدودیت و مخالفت مواجه هستند از این تجربیات استفاده کنند و دوم آنکه یادمان باشد ما حافظ چه چیزی هستیم و چقدر باید مراقب رفتارمان باشیم

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  20. تشكرها 2

    مدير اجرايي (23-04-1391), بیقرار ظهور (23-04-1391)

صفحه 11 از 12 نخستنخست ... 789101112 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •