••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 289101112
نمایش نتایج: از شماره 111 تا 119 , از مجموع 119
  1. #111
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض هدیه من به یک شهید یا هدیه ی یک شهید به من؟




    سلام

    من واقعا دوست نداشتم چادر بپوشم . اونم تو این سنم که هنوز زیاد بزرگ نشدم (تازه اردیبهشت امسال 15 ساله شدم )

    چادر پوشیدن من یه خاطره شیرینه برام .

    همیشه خواهرم می گفت که چادر عزت خانوما رو بالا می بره ولی من گوشم بدهکار نبود .

    من اصولا هر پنجشنبه میرم سر مزار شهدا . هر وقتی که مساعد باشه سعی میکنم برم . اون روز هم اولین پنج شنبه ی سال بود. همینطوری داشتم بین مزار شهدا میرفتم چشمم به عکس مزار یک شهید افتاد. نمیدونم انگار داشت صدام می کرد که یه چند لحظه ای مهمونش بشم . گفتم یه فاتحه برای آن شهید بخوانم .
    نشستم فاتحه رو که خواندم یه حس خیلی عجیبی بهم دست داد که تا اون زمان تجربه اش نکرده بودم . یه حس دلبستگی و ارادت به اون شهید .

    دیگه داشتم کم کم میرفتم که مادر اون شهید اومد؛ یه خانوم مسن بود . اومد و منم نمیشناخت خیلی گرم باهام احوالپرسی کرد و بعد دستامو گرفت و گفت : تو پسرمو میشناسی؟

    گفتم : نه اولین باره میام سر مزارشون .

    گفت : میخوای یه هدیه بدی به پسرم ؟ تو این ایام عید

    گفتم : بله چرا که نه

    گفت : اگه پسرم شهید شده و خونشو به مردم وطنش هدیه داده ؛ تو هم میتونی چادر بپوشی و حجابتو به پسرم هدیه بدی؟

    واقعا حرفای اون خانوم خیلی به دلم نشست گریه مون گرفت و من قول دادم

    روز اولی که چادر پوشیدم اتفاقا کلاس زبان داشتم . اصلا نمیتونستم جمع و جورش کنم هی از تصمیمم منصرف می شدم ولی وقتی یاد اون روز می افتادم به خودم میگفتم : تو هدیه دادی حجابتو، نمیتونی پس بگیری.

    یه مدت که گذشت عادت کردم و حالا خیلی برام راحته که چادر بپوشم . فکر میکنم با اینکارم دیدگاه دیگران هم دربارم عوض شد . احساس میکنم حالا دیگه بیشتر بهم احترام میدارن .

    و حالا میبینم چادری شدن چه عزتی داره !

    راستی قسمتی از وصیت نامه ی آن شهید رو در وبلاگم نوشتم و براش یه طرح ختم قرآن گذاشتم .

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  2. تشكرها 4

    *❀*نازبانو*❀* (26-04-1391), mahsa (24-04-1391), مدير اجرايي (24-04-1391), بیقرار ظهور (27-04-1391)

  3. #112
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض اول از روی عادت بود اما...




    سلامـــ... من متولد سال 72 هستم و دانشجوی دندان پزشکی
    در یک خانواده مذهبی متولد شدم ولی چادر را به اصرار مادرم یا خانواده انتخاب نکردم یعنی مادرم هیچ گونه فشار و اجباری بر من وارد نکردند. چون کل فامیل و اقوام چادری هستند منم فکر میکردم که چادر سر کردن یه اصله! سر کردنش برام خیلی ناخوشایند نبود. شاید اگه ناخوشایند می بود و سر نمیکردم خانواده اصرار میکردن!

    دقیقا یادم نیست اولین بار چه زمانی بود که چادر سرم کردم از کودکی به دلیل مجاورتمون با امام رضا علیه السلام برای حرم رفتن چادر می پوشیدم ولی به شکل مرتب از اول راهنمایی شروع شد که در یک مدرسه ی مذهبی ثبت نام کردم و چادر آنجا اجباری بود و دبیرستان هم همین طور

    در تمام این مدت من برای رفتن به مدرسه و خارج آن چادر به سر میکردم ولی هیچ منطق و استدلالی برای آن نداشتم و سعی هم نمیکردم که از کسی بپرسم!خلاصه بگم شده بود عــــــــادت...!

    تا اینکه سال 88(سوم دبیرستان) خدا طلبید و خانوادگی رفتیم حج تمتع! تک تک ثانیه های اونجا بودن شیـــــرین ترین لحظات زندگیم بود و خـــــواب های بعد از آمدن هم همینطور! که کلا مسیر زندگیم را عوض کرد...

    فضای حج واسه یه نوجوان خیلی جالبه مخصوصا اینکه اولین سفرش باشه! از وصف صحرای عرفات و منا که واقعا زبونم قاصره!

    همین جریان باعث شد بفهمم چقدر ارزشم زیاده و نسبت به حجاب و عفافم با آگاهی رفتار کنم

    در آخر فقط می تونم بگم که ایمان و زندگی و... همه و همه را بعد از خــــــــدا مدیون حضرت مــــــــادر هستم که الان در این شرایط سخت با افتــــــــخار چادر سر می کنم نه از روی عادت!
    چادر من سنگر من است و من سنگر سیاهم را عاشقانه دوست دارم...
    افتخار می کنم که وارث چادر فاطمه ام...
    ممنون که حرفامو خوندید.در پناه حق پاینده باشید.

    یا علی

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  4. تشكرها 3

    mahsa (27-04-1391), مدير اجرايي (27-04-1391), بیقرار ظهور (27-04-1391)

  5. #113
    عضو ماندگار
    *❀*نازبانو*❀* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 486      تشکر : 5,386
    2,590 در 513 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    *❀*نازبانو*❀* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط یاس نبی نمایش پست ها
    سلام

    من واقعا دوست نداشتم چادر بپوشم . اونم تو این سنم که هنوز زیاد بزرگ نشدم (تازه اردیبهشت امسال 15 ساله شدم )

    چادر پوشیدن من یه خاطره شیرینه برام .

    همیشه خواهرم می گفت که چادر عزت خانوما رو بالا می بره ولی من گوشم بدهکار نبود .

    من اصولا هر پنجشنبه میرم سر مزار شهدا . هر وقتی که مساعد باشه سعی میکنم برم . اون روز هم اولین پنج شنبه ی سال بود. همینطوری داشتم بین مزار شهدا میرفتم چشمم به عکس مزار یک شهید افتاد. نمیدونم انگار داشت صدام می کرد که یه چند لحظه ای مهمونش بشم . گفتم یه فاتحه برای آن شهید بخوانم .
    نشستم فاتحه رو که خواندم یه حس خیلی عجیبی بهم دست داد که تا اون زمان تجربه اش نکرده بودم . یه حس دلبستگی و ارادت به اون شهید .

    دیگه داشتم کم کم میرفتم که مادر اون شهید اومد؛ یه خانوم مسن بود . اومد و منم نمیشناخت خیلی گرم باهام احوالپرسی کرد و بعد دستامو گرفت و گفت : تو پسرمو میشناسی؟

    گفتم : نه اولین باره میام سر مزارشون .

    گفت : میخوای یه هدیه بدی به پسرم ؟ تو این ایام عید

    گفتم : بله چرا که نه

    گفت : اگه پسرم شهید شده و خونشو به مردم وطنش هدیه داده ؛ تو هم میتونی چادر بپوشی و حجابتو به پسرم هدیه بدی؟

    واقعا حرفای اون خانوم خیلی به دلم نشست گریه مون گرفت و من قول دادم

    روز اولی که چادر پوشیدم اتفاقا کلاس زبان داشتم . اصلا نمیتونستم جمع و جورش کنم هی از تصمیمم منصرف می شدم ولی وقتی یاد اون روز می افتادم به خودم میگفتم : تو هدیه دادی حجابتو، نمیتونی پس بگیری.

    یه مدت که گذشت عادت کردم و حالا خیلی برام راحته که چادر بپوشم . فکر میکنم با اینکارم دیدگاه دیگران هم دربارم عوض شد . احساس میکنم حالا دیگه بیشتر بهم احترام میدارن .

    و حالا میبینم چادری شدن چه عزتی داره !

    راستی قسمتی از وصیت نامه ی آن شهید رو در وبلاگم نوشتم و براش یه طرح ختم قرآن گذاشتم .

    منبع

    اشکم رو در آورد!!!!!
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

    دلم به مستحبی خوش است
    که جوابش واجب است
    السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه




  6. تشكرها 4

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (31-04-1391), mahsa (27-04-1391), مدير اجرايي (27-04-1391), بیقرار ظهور (27-04-1391)

  7. #114
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض آقای مهربانمان خودمان را با بهترینها برای ظهورت آماده میکنیم




    ثُمَّ لآتِيَنَّهُم مِّن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ سپس از روبرو و از پشت سر و از راست وچپ شان بر آنان میتازم وبیشتر آنان را سپاسگزار نخواهی یافت.
    آیه17سوره اعراف
    خواهران خوب ایمانی من سلام
    من دختری16ساله هستم .دختری که در چادرش و چادری شدنش تردید داشت و به کمک یک دوست این شک و تردید به یقینی پایدار تبدیل شد.
    من در خانواده ای مذهبی بزرگ شدم که اعتقادات مذهبی قوی در آن وجود دارد و از همه مهمتر با وجود مذهبی بودن خانواده ما هیچ چیزی در آن به من تحمیل نشد و من یک فرد مذهبی شدم. حجاب من مانتو و شال یا روسری بود اما هیچ وقت هیچ نامحرمی یک تار موی مرا نیز ندیده بود .
    با وجود اینکه خانوده خود ما مذهبی بود اما آشنایان و خویشاوندان نزدیک شاید حجابی در حد متوسط یا حتی کمتر داشتند و بعضی کارهایم مثل سعی در پوشاندن کامل موهایم یا به طورمرتب نمازخواندنم برایشان سوال شده بود که بعدا هم خودشان به خودشان جواب داده بودند که '' ای بابا تازه به سن تکلیف رسیده ,جو گیر شده بذار یه مدت بگذره ببین همین دختر با چه سرو وضعی میاد بیرون."
    اما آنان بعدها دیدند که این اعتقادات نه تنها تضعیف نشد بلکه روز به روز تقویت می شود.
    و من بین اینهمه حرف وحدیث , باحجاب بزرگ شدم.

    از حدود یکسال یا یکسال و نیم پیش به حجابم شک کردم اوایل به خودم میگفتم ''حجاب تو کامله خودتو تو دردسر ننداز. مگه نمی بینی تو فامیل تو به محجبه بودن معروفی پس دیگه چادر چیه؟ '' اما بعد از یه مدت فکر کردن به این نتیجه رسیدم که '' توی معنویات آدم باید خودشو با افراد بالاتر از خودش مقایسه کنه ''

    تصمیم گرفتم مطالعه ام رو بیشتر کنم راجع به زندگی حضرت زهرا(س) والبته حجاب ایشون
    و خواندم که در نقل ماجرای فدک نیز شکل خاص حجاب حضرت زهرا(س) هنگام خروج از منزل اینگونه توصیف میکنند:
    حضرت زهرا(س) هنگام خروج از منزل مقنعه را محکم به سر بستند و جلباب را به گونه ای که تمام بدن آنحضرت را می پوشانید و گوشه های آن به زمین میرسید به تن کردند وبه همراه گروه کوچکی از نزدیکان و زنان قوم خود بسوی مسجد حرکت کردند (طبرسی الاحتجاج ج1ص98)
    انگار جواب خودمو پیدا کردم اما من باید اونقدر اطلاعات راجع به چادر ودلایلم برای پوشیدنش داشتم تا اگر کسی یه روز ازم پرسید چرا چادر کردی؟ دلایل مناسب و منطقی بهش ارائه بدم.

    در همین جست وجو ها که به دنبال دلیل محکم بودم به جای دلیل محکم یه دوست پیدا کردم، یه دوست که با تمام وجودش چادرش رو دوست داشت و خب طبیعتا می تونست منو خیلی خوب راهنمائی کنه. من سوالامو ازش پرسیدم و اون تمام روزنه های تاریک ذهن منو روشن کرد با دلایل منطقی و روشن همون چیزی که من دنبالش بودم.
    توی این سوال پرسیدن ها من از سختی حجاب گفتم و دوستم یه جواب خیلی خوب بهم داد گفت: ما تو عشقمون به خدا به اندازه ایی که انتخاب های سخت داشته باشیم میتونیم بگیم عاشق توئیم .

    راست می گفت، یه خرده که با خودم فکر کردم دیدم خدای به اون بزرگی با اون همه توانائی و قدرت که خالق منه تو قرآن ازم چندتا چیزخواسته (مثل حجاب و عفاف و نماز و...) حالا من, من بنده فقط به خاطر چند روز خوشی و تفریح و راحتی در این دنیا ، دارم از چادر که می دونم واقعا حجاب برتره فراری میشم.منصفانه نبود.
    خلاصه این دوست ما که خدا واقعا خیرشون بده مثل اینکه یه وسیله بودن تا دو سه تا سوال عمده و تردید های منو که مانع من بودند با جواباشون از سر راه من بردارن و کمک کنن تا من با آگاهی چادر رو انتخاب کنم.
    در نهایت هم دل به دریا زدم و تمام حرفایی که پشت سرم و حتی مقابلم گفته میشه رو به بهای رضایت کامل خدای خوبم و امام عصر (عج) وحضرت زهرا (س) به جون خریدم که اصلا قابل مقایسه با رضایت بنده ها نیست. به خودم گفتم تا کی میخوای ندای امام زمانت رو نشنوی که به بهترین دعوتت میکنه و تو خودتو به نشنیدن میزنی؟ و بالاخره به خاطر امام زمان (عج) چادری شدم.
    اسم خاطره ام رو لطفا بذارید: آقای مهربانمان خودمان را با بهترین ها وبرترین ها برای ظهورت آماده میکنیم.
    میدونم توی این راه ممکنه بعضی وقتا سست ایمان بشم اما برام دعا کنید تا همیشه چادرسیاهم رو با لذت بندگی خدا سرم کنم.فقط و فقط به خاطرخدا

    بعد از چادری شدن فهمیدم همونطور که چادر حجاب برتره باید اخلاق وکردارم رو هم برتر کنم.

    یکی از عوامل دیگری که باعث شد من بیشتر وسوسه شیطان در به تردید انداختن خودم را حس کنم دیدن اتفاقی آیه 17سوره اعراف و جستجو درباره تفسیر آن از تفسیر نور بود که آنرا برای شما نیز مینویسم برای کسانی که هنوز فقط ذره ای درباره این پوشش(چادر) تردید دارند تا باور کنند این تردیدها از کجاست:

    ''سپس از روبرو و از پشت سر و از راست وچپ شان بر آنان میتازم وبیشتر آنها را سپاسگزار نخواهی یافت'' (17) سوره اعراف

    نکات تفسیری:

    - در حديث مى ‏خوانيم: شيطان كه سوگند خورد از چهار طرف در كمين انسان باشد تا او را منحرف يا متوقّف كند، فرشتگان از روى دلسوزى گفتند: پروردگارا! اين انسان چگونه رها خواهد شد؟ خداوند فرمود: دو راه از بالاى سر و پايين باز است و هرگاه انسان دستى به دعا بر دارد، يا صورت بر خاك نهد، گناهان هفتاد ساله‏اش را مى‏ بخشايم.

    - همين كه حضرت آدم از تسلّط شيطان بر انسان آگاه شد، روبه درگاه خدا آورده و ناله زد. خطاب رسيد: ناراحت نباش، زيرا من گناه را يكى و ثواب را ده برابر حساب مى‏كنم و راه توبه هم باز است.


    این 2 مورد پایینی خیلی بهم کمک کرد.


    امام باقر عليه السلام فرمود: ورود ابليس بر انسان از پيشِ رو بدين شكل است كه امر آخرت را براى انسان ساده و سبك جلوه مى‏دهد، و از پشت سر به اين است كه ثروت‏اندوزى و بخل و توجّه به اولاد و وارث را تلقين مى‏كند و از طرف راست با ايجاد شبهه، دين را متزلزل و تباه مى‏سازد و از طرف چپ، لذّات و شهوات و منكرات را غالب مى ‏كند.


    شيطان اگر بتواند، مانع ايمان انسان مى‏شود و اگر نتواند، راه‏هاى نفاق و ارتداد را مى‏گشايد و اگر موفّق نشود، با ايجاد شك و ترديد و وسوسه، انسان را به گناه سوق مى‏دهد تا از ايمان و عبادتش لذّت نبرد و كار خير برايش سنگين و با كراهت جلوه كند.

    در روايات متعدّد، صراط مستقيم، به اهل‏بيت عليهم السلام و ولايت على عليه السلام تعبير شده است.
    تفسیرآیه17سوره اعراف.منبع;تفسیرنور
    شدیدا به دعایتان محتاجم.
    خدایا از ما راضی باش.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. تشكرها 4

    *❀*نازبانو*❀* (29-04-1391), mahsa (27-04-1391), مدير اجرايي (01-05-1391), بیقرار ظهور (31-04-1391)

  9. #115
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض با چادر تفاوت را واقعا احساس کردم




    چی شد چادری شدم؟ شاید جواب جالبی برای این سوال نداشته باشم اما مینویسم...
    قبلا هم چادر سر کرده بودم. شاید به خاطر بافت مذهبی شهرم, یزد. محرم , اردوهای مدرسه و از این قبیل مناسبت ها باعث میشدند که گهگاه چادر سر کنم. تقریبا همیشه حس خاصی با چادر پیدا میکردم, یک جور احساس غرور.
    فقط حجابم نبود. کلا در حال تحول بودم. داشتم به دینم مقیدتر میشدم. درمورد حجاب, به بهانه های مختلف چادر سر میکردم. اما همیشه در مورد چادری شدن تردید داشتم. می خواستم با اطمینان کامل چادری شوم, باهمه ی وجود ... شاید میترسیدم از اینکه بعدا بخواهم کنارش بگذارم. از اینکه از تصمیمم برگردم و حرمت چادر بشکند میترسیدم.
    تابستان بود, معلم زبان شده بودم! موسسه زبان تا خانه مان فاصله ی زیادی نداشت. اغلب پیاده میرفتم و تنها. اما این مسیر خلوت برای من 18 ساله سراسر دلهره بود. با اینکه حجابم کامل بود باز هم در امان نبودم از میانسال مریض دلی که باعث میشد همه ی مسیر را با وحشت بدوم یا ... برایم عادی شده بود.

    همان تابستان بود که حسین گفت دوست دارد چادری شوم. تصمیم گرفتم به خاطر او هم که شده تردید را کنار بگذارم. مطمئن بودم او کمکم میکند چادرم را حفظ کنم...چادری شدن را از همان مسیر کذایی شروع کردم و چه شروع خوبی بود! چون به واقع تفاوت را احساس کردم. دیگر نه مزاحمتی بود و نه ترسی.
    هر روز بیشتر به چادرم عادت کردم. حالا انس گرفته ایم با هم و من غرور و امنیتی که با چادرم پیدا کرده ام را هرگز از دست نخواهم داد. ان شا الله...
    راستش بعضی از خاطراتی که برای این طرح فرستاده شده خیلی قشنگه و خیلی هم تاثیرگذار. البته نحوه چادری شدن من برای خودم واقعا خاصه و چادری شدنم نقطه ی عطفی توی زندگیم بوده. چون چادر علاوه بر اینکه یه پوشش کامله ولی مزایای دیگه ای هم داره. (لااقل واسه من داشته)
    وقتی چادر سرت میکنی همین باعث میشه خیلی کارها رو کنار بذاری. یه جورایی به آدم حیا میده. "من با چادر!؟ نه خیلی زشته!..." با این وجود احساس میکنم خاطره ی چادری شدن من آنچنان هم تاثیرگذار نیست. شاید دلیلش نبود جزییات هیجان انگیز باشه یا اینکه من کلا خاطره نویس خوبی نیستم.(هیچ وقت نبودم!) در هر صورت انشاالله که مقبول افتد.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. تشكرها 3

    mahsa (28-04-1391), مدير اجرايي (01-05-1391), بیقرار ظهور (31-04-1391)

  11. #116
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض 10 سال طول کشید تا عاشق چادر شدم ...




    راستش خجالت می کشم بگم خیلی طول کشید تا عاشق چادرم بشم. چون به نظرم چادر انقدر زیباست که شخصی که اون رو به عنوان حجاب انتخاب می کنه زود جذب می کنه. ولی برای من تقریبا 10 سال طول کشید تا زیباییش را بفهمم.از سال اول راهنمایی خودم شروع کردم به چادر سر کردن. دوستانم که مانتویی بودند فکر می کردند به خاطر خانواده، چادر سر می کنم. وقتی متوجه می شدند انتخاب خودمه تعجب می کردند. دیگه از مادرم هم بیشتر به چادر مقید بودم. البته این تقید نه به خاطر علاقه بود و نه به خاطر اجبار خانواده. خیلی ذوق و شوق برای چادر سر کردن نداشتم. گاهی اوقات حتی خودم هم از این همه تداوم تو چادر سر کردنم تعجب می کردم. ولی یه چیز رو خیلی خوب می دونستم انتخاب من، انتخاب درستیه. هر چند هنوز از ته دل چادر رو دوست نداشتم، اما واقعا نمی تونستم هدیه حضرت فاطمه (س) را کنار بگذارم.
    الان حدود 3 ساله که عظمت چادر را فهمیدم. میشه گفت عاشق چادرم شدم.
    و اما ماجرای چادری شدنم:
    اولین بار که چادر زدم، همون اولین روز رفتن به دوره ی راهنمایی بود. مدرسه ما چادر رو اجباری کرده بود ولی اکثر بچه ها وقتی می خواستند وارد مدرسه بشند چادر سر می کردند و وقتی هم که خارج می شدند چند خیابان بعد چادرشون رو در می آوردند. البته بعضی از دخترها یه کم انصاف رو رعایت می کردند و مسیر خونه - مدرسه رو چادر سر می کردند ولی در موارد دیگه چادر سر نمی کردند. من از این حرکت دوستام خوشم نمی اومد. این کار رو یه جور دورویی می دونستم.
    یه روز سال دوم یا سوم راهنمایی، معلم دینی که از بچه ها پرسید : " به نظرتون چرا بعضی از بچه ها فقط برای مدرسه چادر سر می کنند؟"، یکی از همون بچه ها گفت: "برای اینکه تو خیابون خیلی بمون متلک می گند"
    من تعجب کردم. چون تو اون مدتی که من چادر سرم می کردم یک یا دو بار برام این اتفاق افتاده بود و من خیلی راحت از این اتفاق گذشته بودم در حالیکه بدون چادر این اتفاق بیشتر و بدتر می افته!
    بعدها که به رفتار همون دختر توی خیابون توجه کردم دیدم واقعا طرز چادر سر کردنش متلک گفتن داره. از طرز چادر زدنش راحت می شد فهمید که چادر را فقط برای مدرسه زده. خب مشخصه که بهش متلک میگند. اون وقت بنده خدا دلیل این متلکا رو به خاطر چادر می دونست نه طرز چادر سرکردن خودش! این چیزها را می دیدم و می فهمیدم که اگر مشکلی هست از رفتار خودمونه نه از چادر.
    خلاصه در ظاهر من به اجبار مدرسه چادری شدم ولی دائمی شدن چادر سرکردنم به دلیل مطمئن بودن از درستی راهم بود.
    الان حدود 3 ساله که عظمت چادر را فهمیدم. میشه گفت عاشق چادرم شدم.
    باز اتفاق خاصی برام نیفتاد که عاشق چادر شدم. این که گفتم سه سال پیش، یه زمان تقریبی بود برای تغییر احساسم. ولی شاید تجربه محیط دیگر باعث این تغییر احساس شد. تجربه زندگی با هم اتاقی هایی در خوابگاه. هم اتاقی هایی با عقاید متفاوت اما با ظاهری یکسان و بعد عوض کردن اتاق و زندگی کردن با هم اتاقی هایی که تقریبا هم عقاید و هم ظاهر یکسان داشتیم. اینجا بود که متوجه تفاوت عقاید حتی بین افراد چادری شدم.
    کسانی که اول باشون هم اتاق بودم چادری بودند (یه اتاق 7نفره و همه چادری!!!) بعضی به خاطر محیط خانواده، بعضی به خاطر محیط شهرشون و بعضی با اختیار خودشون چادر داشتند. ترم دوم از هم اتاقی های اولم جدا شدم. اواخر سال دوم بود که دیدم 3 تا از اونا دیگه کامل چادرشون رو برداشتند.
    تو دانشگاه دخترایی بودند که در طول دوره دانشگاه اول چادر م سرمی کردند ولی بعد از یکی دو سال دیگه چادرشون رو برداشتند. و بودند دخترایی که با مانتو وارد دانشگاه شدند و بعد از مدتی چادر را برای حجابشون انتخاب کردند.
    من اول فکر می کردم کسانی که با همون ظاهر وارد دانشگاه می شوند با همون ظاهر دوره دانشگاه رو تمام میکنند. این اتفاق ها رو که دیدم متوجه شدم که هدیه حضرت فاطمه(س) رو نگه داشتن واقعا لیاقت می خواهد و ترسیدم نکند حالا که من احساس خاصی نسبت به چادر ندارم من هم جزو کسانی بشم که این هدیه رو از دست بدم.شاید این ترس باعث شد که حجاب رو سفت و سخت تر بگیرم و سفت و سخت تر گرفتن باعث تغییر احساسم شد.
    تازه من توی خانواده ای بزرگ شدم که درسته به خیلی چیزها مقیدند ولی با مقیدتر شدنم به حجاب، بعضی جاها به من ایراد می گیرند. مثلا تو مهمونی های خانوادگی من جلوی اقوام همچنان با چادر هستم. اوایل مادرم ویا فامیل بم می گفتند "دیگه توخونه برا چی چادر میزنی؟" منم می گفتم :" شما برای چی تو خیابون چادر می زنید؟" می گفتند: " خب خیابون با خونه فرق می کنه" میگفتم " نامحرم، نامحرمه. فرق نمی کنه آشنا باشه یا غریبه. تازه تو خونه بیشتر در حال نشست و برخاستیم. امکان داره بیشتر جلب توجه بشه" اینا رو که گفتم،دیگه بم کاری ندارند.
    تازگی ها کتاب "مسئله حجاب" رو خوندم. این کتاب بیشتر رو احساسم اثر گذاشت.
    به هر حال توفیق خدا بود که چادر زدنم تداوم داشت و از خدا می خواهم همچنان لیاقت حفظ هدیه حضرت فاطمه(س) رو داشته باشم. چون هر لحظه شیطان در کمین است که این هدیه را از ما دخترها بگیرد.
    اما یه نکته را نباید فراموش کرد. اگه تو این مدت خدا توفیق نمی داد و توی چادر سر کردنم تداوم نداشتم، واقعا نمی دونستم الان چه وضعیتی داشتم.
    این مطلب رو برای دوستایی فرستادم که در گیر و دار انتخاب نوع حجابشونند. دوست عزیزم! اگه چادر را انتخاب کردی، بعد دیدی احساس خاصی پیدا نکردی، به راهت ادامه بده. مطمئن باش راهت درسته. وقتی چادر را برای رضای خدا انتخاب کنی، دیگه مهم نیست تو خوشت بیاد با نیاد. قرار نیست تو از حجابت لذت ببری. قراره خدا از تو راضی باشه.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  12. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-05-1391), بیقرار ظهور (31-04-1391)

  13. #117
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی هجمه را شناختم




    من یه دختر 23 ساله ام خانوادم زیاد مذهبی نیستن اما مامانم آدم معتقدیه اگرچه ایشان هم چادری نیستن همیشه تو جمع مذهبیا وقتی دوستای مذهبیش بهشون می گن حالا که سمانه چادریه تو چرا چادر سرت نمی کنی میگه من چادر سر نمی کنم! اون زمانیکه برای اولین بار تصمیم گرفتم واسه همیشه چادر سر کنم رو هیچ وقت یادم نمیره البته قبلش هم وقتی می رفتیم هیئت یا مسجد هر از چند گاهی سر می کردم اما موقع مهمونی رفتن یا ...نه
    خیلی دوست داشتم چادر رو همیشه داشته باشم اما نفسم خیلی با وسوسه هاش اذیت می کرد مثلا نمی تونستم وقتی میرم مهمونی مانتو نپوشم یا لباس های قشنگ نپوشم یا خود نمایی نکنم آخه تیپ من همیشه تو فامیل تک بود.
    تا اینکه وقتی 18 سالم بود در روز تولد حضرت زهرا (س) به یک جشن دعوت شدیم که زیر نظر یه مجمع قرآنی فرهنگ بود! اونجا یه تئاتر اجرا شد که اسمش " هجمه" بود، و موضوعش هجمه و هجوم فرهنگی ای بود که دشمن به سمت ما نشونه رفته بود و در مورد ما جوونا اجرا می کرد. افراد در این تئاتر نقش کشورها رو بازی می کردند و کسی که نقش آمریکا رو بازی می کرد هر روز یک حربه ی جدید علیه کشورهای اسلامی به کار می بست. او ایرانی ها رو آدمهای بی عقلی می دونست که هرچی او طراحی کنه رو بدون فکر اجرا می کنند و او خیلی راحت می تونه روشون تاثیر بزاره و ..
    اون تئاتر خیلی رو من تاثیر گذاشت ضمن اینکه آن روز ، روز میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها هم بود از خودم بدم اومد که انقد ضعیف النفسم. من می دونستم حق با چادره اما از اینکه نمی تونستم حق رو در مورد خودم اجرا کنم حرصم می گرفت. تا اینکه همون شب بعد نماز مغرب و عشا از حضرت زهرا (س) خواستم کمکم کنه تا دیگه برای همیشه چادر سر کنم. بعد از نماز هم رفتم تصمیمم رو به مامانم گفتم. مامانم که باور نمیکرد و فکر می کرد فردا پشیمون می شم گفت خدا کنه!
    اما وقتی دید مصمم هستم باور کرد و کوتاه اومد .
    اتفاقا چند روز بعد از این ماجرا به یه عروسی دعوت شدیم که همه ی فامیلا در اون حضور داشتن..واقعا امتحان سختی بود که من چادر رو نذارم کنار اما تصمیم گرفتم مصمم کارم رو انجام بدم و به تیکه های این و اون هم اهمیت ندم..اونشب گذشت با همه ی اتفاقاش اما من خوشحال بودم که شاخ غول رو شکستم و تا الان 5 ساله که با افتخار چادر سر می کنم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  14. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-05-1391), بیقرار ظهور (31-04-1391)

  15. #118
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی مانع اصلی را شناختم




    جنوب! همه چیز زیر سر جنوب است، اگر چه قبل از رفتن به راهیان نور هم سودای چادر به سر داشتم و یکسال اول دبیرستان چادری بودم و بعد به خاطر سختی کنار گذاشتم، اما با دیدن دخترهای محجبه که حجاب لطف و زیبایی خاصی به چهره شان می دهد و با چهره طبیعی و معصومانه خود در جامعه ظاهر می شوند و نیازی به رنگ و لعاب تصنعی برای زیباتر شدن ندارند، دیدن زوج های جوان مؤمن و خدایی دلم پر می کشید برای چادر؛ این حرم امن الهی و حسرت عجیبی در وجودم شعله می کشید. حسی خوب و آشنا، آرامش و امنیتی عجیب با سرکردن چادر در زیارتگاه، ایام محرم و جنوب دوست داشتنی به من دست می داد که جاذبه شدیدی در دلم ایجاد می کرد و حسرت تصمیم نگرفته دلم را آتش می زد اما بهانه ها، وسوسه ها، دلایل پوچ و فرافکنی هایی که می کردم مانع بود، من خودم مانع بودم! خودم حجاب بودم، دوستی در مترو به من گفت!
    نشانه های خدا برای من فراوان بود، دختران فامیل، دوستان خوب، موفق و ارزشمند چادری که داشتم و دارم، بچه های دانشگاه که بعد از سفر جنوب چادر را انتخاب کردند و زندگی متفاوتی را از سر گرفتند، دوستانم که در دوره دانشگاه چادری شدند و ماندند و کسانی که به حکمت خدا همچون نشانه سر راهم قرار می گرفتند و چیزی را به دلم می انداختند. قرآن و چادر نمازی که در اردوی راهیان از بسیج دانشگاه هدیه گرفتم، سخنان راوی که می گفت خواهرم خاک جنوب را از چادرتان نتکانید، این خاک تن شهداست که بر چادرتان نشسته، رسالت تو بعد از شهدا حجاب توست، این پوشش حضرت زهراست، سیاهی چادر تو از سرخی خون من کوبنده تر است! بیرق ما چادر خاکی تو و...
    تصاویر و جملات زیبا و اتفاقات و نشانه های معناداری که در ذهنم رژه می رفتند عطشم را چند برابر می کرد، مجنونم می کرد اما می خواستم با فکر چادر را انتخاب کنم نه از سر احساس ...!
    و چه خواب بودم، مگر حجاب از احساس یک دختر جداست، مگر تصمیم از حس انسان جداست و چه بهایی داده بودم این بهانه های ساختگی را، این بت بزرگی که از سختی چادر ساخته بودم.
    و آن جملات، تصاویر و نشانه ها دیوانه ام می کرد. بعد از هر سفر جنوب، با هر نشانه و اتفاق جدیدی داغ دلم تازه می شد و هوای چادر به سرم می زد و این من و دل بودیم که به کشمکش می پرداختیم. مثلاً نمی خواستم که تصمیم از سر احساسم را بعد مدتی کنار بگذارم و به بهانه احساسی شدن حسرت به دل می ماندم تا سال بعد... و مدام ماجرا را به وقت دیگری موکول می کردم.
    این اواخر در گیرودار تصمیمم جوانب را می سنجیدم، توانم برای این کار، جو اطرافم، بازخوردها، بهانه های الکی دلم و آخرین کوشش های شیطان را برای منصرف کردنم بررسی می کردم که قانون پوشیدن چادر در محل کار هم دلیل حکمت آمیز و تمرین لذت بخشی شد در مسیر رفت و برگشت خانه و بررسی دوباره. تا آن دختر دانشجو در اتوبوس که تازه چادر به سر کرده بود، تا آن دختری که بعد از تصادف و به کما رفتن متحول شده بود، وبلاگ شما که اتفاقی پیدا کرده بودم و می خواندمش، این نشانه های پشت سر هم، و آن دختر خانم در مترو درست قبل سفر که ازش پرسیدم تازه چادری شدید؟ گفت بله، چطور؟ و سر حرف باز شد و تیر خلاص را زد.
    مُردم و دوباره متولد شدم، دل آگاه شدم، قلبم را روشن کرد آن حوری بهشتی که حرفهایش به سنش نمی خورد و گفت: اینها همه بهانه ست، تو خود مانعی!
    و امسال جنوب، بهشت، شلمچه، عقد آسمانی ام با همسرم در آن خاک مقدس... چادر نماز سفیدی که هدیه بسیج دانشگاه بود به سر کردم و قرآن هم در دست...هیچ چیز بی حکمت نیست...
    وقتی برگشتم به دوستانم پیامک زدم که من چادری شدم و تبریک های جانانه شان قلبم را روشن کرد، یکی گفت تاج به سر شدی مبارک باشد و دیگری گفت باید صورت ماهت رو ببینم که به لطف خانم فاطمه زهرا ماه تر هم شده و روحم از خوشی این تصمیم آرام شد. کاش زودتر این کار را کرده بودم.
    از فاطمه زهرا، از زینب کبری از شهدا می خواهم کمکم کنند که این موهبت الهی را حفظ کنم و این هدیه خدایی و تاج بندگی را از سر برندارم.
    شهدای عزیز... ممنونم. شهید چمران عزیز و بهاره نازنین که روحم را در هنگامه آغاز سال نو بهاری کردی ممنون
    میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیستتو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  16. تشكرها 2

    مدير اجرايي (03-05-1391), بیقرار ظهور (03-05-1391)

  17. #119
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض فقط یک کلمه مرا دگرگون ساخت"شهید"




    آن زمان که نفس خود را به قربان گاه عشق می بردم فقط یک کلمه مرا دگرگون ساخت "شهید"
    مادرم بعد فرزند اولش بچه هاش فوت می کردن وقتی دوباره باردار شد خیلی نگران بود شبی تو عالم خواب می بینه که حامله هست و دارن تو قبر می زارنش هر چی میگه من زنده هستم کسی صداش رو نمی شنید مادرم فریاد میزنه: یا فاطمه زهرا (س) که یه خانوم نورانی دستشون رو می گیرن و از قبر بیرونشون میارن...
    مادرم تصمیم میگیره اگه فرزندش دختر بود و زنده ماند اسمش رو بزاره فاطمه
    و به همین دلیل اسم من شد فاطمه و مادرم نذر حضرت زهرا هر سال ایام فاطمیه تو خونه مون آش حضرت زهرا بار می زاره
    کم کم بزرگ می شدم مادرم خیلی تلاش می کرد که حجاب برتر رو به من هدیه بده اما تاثیر هم سن و سالان اجازه این کار رو نمی داد تا دانشگاه قبول شدم. پدرم گرون ترین چادر رو به عنوان هدیه بهم داد و ازم خواست حداقل زمانهایی که دانشگاه میریم، سرم کنم و من با اکراه قبول کردم...
    روز ها می گذشت یه روز که همینطوری برا عضویت عادی بسیج رفتم تو دفتر بسیج دانشگاه شنیدم کسی برای تایپ کردن لازم دارن منم که یه کمی تو این زمینه سر رشته داشتم رفتم جلو و قبول کردم کارشونو انجام بدم باید چادر سر کردنم رو میدیدن این رو بعد ها از زبون همون دوست های خوبم شنیدم که همه متعجب بودن ...
    کم کم با اونا دوست شدم تایپ اولم در بسیج یه بروشور برا سفر زیارتی به حرم حضرت معصومه (س) بود همون روزها شنیدم که می برن راهیان نور، بچه ها اصرار که تو هم بیا منم که یکی یه دونه و ته تغاری خونه بودم بالاخره با راضی کردن خانواده رفتم اما اینقدر که برام سخت بود شب قبل حرکت مریض شدم و بیمارستان و باقی ماجرا .
    بالاخره خودم رو به همسفرانم رسوندم و سوار اتوبوس شدم به سمت سرزمینی آن سوی آسمان ها اما آنقدر برام سنگین بود و مریضیم بدتر و بدتر شد که هیچی از مسیری که رفته بودیم رو یادم نمیاد. اکثر مسیرها خواب بودم حتی وقتی طلائیه رفتیم یا هویزه ، در واقع هیچی نفهمیدم تا شلمچه اونجا من بودم و یه مشت خاک و شهید و شهادت حضرت رقیه .
    عمه ام مریض بود سرطان داشت روز شهادت حضرت رقیه ورودی شلمچه سردرگم و بی حال فقط تنها چیزی که یادمه یه مشت خاک بود سرمو بلند کردم و گفتم یا حضرت رقیه قسم به خون این شهیدان یه نگاه ...

    خاک رو برداشتم بعد اون همه مریضی اولین روز عید برگشتم و اولین خونه، خونه ی عمه ام بود سوغاتی ام خاک و یه آیت الکرسی فقط می خواستم خوب بشه اون سفری رو که می خواد بره، اره سوریه ...
    بعدا خبر اوردن عمم که حتی قادر نبود قاشق رو برداره بلند شده و سر حال ازمایش جواب منفی سالم و سرحال رفت و برگشت و بعد رفت همونجا که باید می رفت تنهامون گذاشت ...
    کمی ایمانم قوی تر شد نمازام سر وقت شد چادر برام حجابی شده بود که با نبودنش انگار همه چیزمو گم کرده بودم اینقدر بهم عزت داد که تو قم- شهری که در آن تحصیل می کردم- شدم خادم حضرت معصومه (س) "افتخاری جوری که هر وقت برم کمک می کنم "همه رو از اون خاک شلمچه و شهدا دارم...
    و اما از اون روز گرم تابستون بگم که همراه چند نفر از اقوام مشغول خرید بودیم انقدر گرم بود هوا و شرجی که تحمل هیچی رو نداشتم اطرافیانم اینقدر اصرار داشتن که چادرمو بردارم ولی خودم دو دل بود انگار شیطان کمر بسته بود به قتل نفسم و می خواست من رو از پا در بیاره یه لحظه نگاهم خورد به چشمای مادرم همون بود که منو به خودم اورد چادرمو محکم تر گرفتم و رفتیم. همون شب تو عالم خواب اقا فرموند دو روز مهمان خانه شما هستیم :) بعد ی باغی رو بهم نشون دادن که پر بود از گل های لاله :)

    خیلی پر حرفی کردم الان حدود 6 سال چادر سرمه و افتخارمه

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  18. تشكرها 2

    مدير اجرايي (03-05-1391), بیقرار ظهور (03-05-1391)

صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 289101112

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •