••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 2 از 12 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 119
  1. #11
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی فاطمی شدم




    از چادر که پرسیدی کلی فکر کردم ! تا جایی که یادم می آمد،همیشه من بودم و چادرم. شاید تعجب کنی، ولی باور کن کمتر از 7 سال داشتم که بر سرم نگین خدایی شدن بود.
    شاید فکر کنی مادر به زور چادر به سرم می کشید و مرا با خود بیرون می برد، نه !
    چادر دوستـــــــــ من بود. مادر میگفت، کودکی هایم زیبا بود..
    میگفت: " وقتی کوچکتر بودی، چادر را که سر میکردی (هیچ)، رو هم میگرفتی! "
    میگفت: " با چادرِ که رو گرفته بودی، زن همسایه کلی تو را ناز می کرد و قربان صدقه ات میرفت ..."
    میگفت: "چادری برایت دوخته بودم که جای دست داشت، تا تو راحت باشی "
    میگفت: "هروقت بیرون می رفتم، برایت هدیه ای می خریدم، محض چادر سرکردنت "

    فکر کن تو چطور همیشه لباس می پوشی و بیرون می روی، اگر نپوشی انگار چیزی کم داری،حس من هم نسبت به چادر اینطور بود .
    خیلی از دوستانم چادری به سر نداشتند . با هم مدرسه می رفتیم ، می خندیدیم، بازی می کردیم. آنها با مانتوی مدرسه بودند و من اضافه بر آن مانتو، یک برگ از حریم یاس با خود داشتم.

    سالها چادر سر کردم، مثل همه چادری ها، اما همیشه مقنعه ام جلوتر از چادر بود .
    بعضی از دوستان، منکر این کارم بودند اما برایم دشوار بود و دوست هم نداشتم چادر را جلوتر از مقنعه یا روسری بگذارم.

    چندسال قبل با دوستانم رفته بودیم مشهد، یکبار به حریم رضوی که رسیدیم در نزدیکی ضریح نشستم و لب به دعا گشودم.. کش چادر را برداشتم تا راحت تر حس بگیرم ...
    ساعتی گذشت و موعد قرار با دوستان رسید.سر را بلند کرده و قدی راست کردم، چند قدمی رفتم. به جایی رسیدم که در تیررس آقایان هم بود.کش چادر را رها کردم و مثل بعضی چادری ها، چادر را جلوتر کشیدم و چند لحظه ای رو گرفتم.با نگاهم به دنبال دوستان بودم..

    احساس کردم چقدر آرام تر از همیشه ام.شاید چادر چند سانتی جلوتر آمده بود اما دلم به قدر دریا آرامش یافته بود. دیگر دلم نیامد آن آرامش (بیشتر) را از دست بدهم ...
    بعدها برخی میگفتند "بهت نمیاد"، "زشت شدی" ،
    حرفهاشان مهم نبود.به آنچه می خواستم رسیده بودم و می دانستم اینطور که باشم خدا راضی تر است..چرا؟ چون اگر بطور اتفاقی، پایم روی چادر می رفت و چادر عقب تر می رفت، دیگر موهایم دیده نمی شد

    حالا بیشتر عطر حریم یاس را حس می کنم ؛ دیگر _خدا را شکر _ برایم رضایت خدا از هر بنی بشری ارزشمندتر است ..


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  2. تشكرها 3


  3. #12
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض دوستی خدا




    از دوران کودکی خیلی خدا را دوست داشتم .
    در یک خانواده مذهبی،و تحت تربیت اسلامی پدر و مادرم بزرگ می شدم. می دیدم که آنها رنگ و بوی الهی دارند.
    مادرم میگفت : خداوند انسانهایی که اطاعتش می کنند را دوست می دارد.
    خب یکی از آن اطاعتها مساله ی حجاب بود!

    دبستان که می رفتم، مادرم نمیگذاشت در مسیر مدرسه تا خانه، چادر سرکنم. چون دست و پا گیرم می شد.
    اما من مخفیانه می رفتم دمِ در، چادر سر میکردم و وقتی از مدرسه برمیگشتم، دمِ در چادر را تا میکردم و داخل کیفم میگذاشتم.
    بالاخره کلاس اول راهنمایی که بودم مادرم اجازه داد تا برای همیشه چادر سر کنم،
    خودش برایم چادر دوخت.
    من هم با لذت تمام سرم کردم آن وقت بود که انگار دنیا را به من داده بودند.اون موقع بود که دیگه رسما چادری شدم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••


  4. #13
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض هدیه ی نوروزی بابا




    دم دمای نوروز بود و همه در تب و تاب سال جدید.
    خانواده ما هم برای رفتن به یک سفر نوروزی آماده می شد.
    بابا از در آمد و دو قواره چادر مشکی در دستش بود.
    آن موقع من 13 ساله بودم. بابا به مادرم گفت : "چادر را برای لیلا بدوز تا از این به بعد چادر سر کند "
    من هم خیلی خوشحال شدم، چون فکر میکردم دیگر بزرگ شده ام.
    روزهای اولی که چادر سر میکردم احساس بزرگی و شخصیتِ بیشتری میکردم.

    واعظی میگفت : " چادرهای مشکی شما خیلی مقدس است، حتی مقدس تر از ضریح امامزاده ! "
    من با تمام وجود چادر را دوست دارم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••


  5. #14
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض نمایش ایام فاطمیه




    بسم الله الرحمن الرحيم

    تو خانواده ما، فقط دو تا از دختر خاله هام چادري بودن.منم خيلي دوستشون داشتم.
    کلاس چهارم که بودم به مامانم گفتم که مي خوام چادري بشم.مامانم گفت: به شرطي برات چادر مي خرم که حتما سر کني، اگه بخواي يه وقتايي سرت نکنی، نميخرم.
    منم قول دادم که حتما سر ميکنم.اما وقتي سرم کردم پشيمون شدم! خيلي برام سخت و دست و پا گير بود. از متلکاي اطرافيانم بي بهره نبودم. بعضي وقتا که چشم مامانمو دور ميديدم چادر رو در مياوردم.
    تا اينکه رفتم دبيرستان. داداشم عضو بسيج شده بود به منم گفت تو هم برو بسیج عضو شو . من دوست نداشتم با اکراه قبول کردم اما کم کم ازشون خوشم اومد و باهاشون دوست شدم.
    سال دوم دبيرستان بودم که قرار شد دخترها يه نمايش براي ايام فاطميه آماده کنن.
    کارگردان از بچه ها تست گرفته بود ولي هنوز بازيگر نقش حضرت زهرا سلام الله علیها رو پيدا نکرده بود.
    همون روزا بود که امتحانا تموم شده بود و کارنامه گرفته بودم رفتم يه سري به بچه ها بزنم.
    همين که وارد شدم خانم کارگردان گفت تو براي اين نقش خيلي خوبي اما من قبول نکردم و گفتم نميتونم.
    گفت: تو که نميخواي ديالوگ بگي. يه پوشيه رو صورتت مي اندازي و فقط حرکت داري.از اون اصرار و از من انکار. ديگه بچه ها واسطه شدن و من تست دادم و قبول شدم.
    نمايش خيلي سخت بود. يک ماه، 5ـ6 ساعت تمرين مي کرديم خیلي مشکلاتمون زياد بود. مکان مناسب براي تمرين نداشتيم، مسئولاي سالني که اجاره کرده بوديم همکاري نمي کردن، نور و دکور واتاق فرمان هيچ کدوم آماده نبود.اما همه چيزو خود حضرت زهرا درست کردند.
    اونايي که خبري از محتواي نمايش نداشتن ميگفتن کسي نمياد نمايش شما رو نگاه کنن انقدر خودتونو خسته نکنيد، روز نمايش خودمون هم باورمون نميشد تو سالن 400 نفري، 500 نفر به زور جا شده بودن.

    ديالوگ نداشتيم، ذکر مصيبت بود و نور و حرکت.نمايش با رحلت پيامبر(ص) شروع ميشد و دسيسه سقيفه. بعد آتش زدن در خونه و به زور بردن حضرت علي(ع). سر صحنه کوچه و کتک خورن حضرت زهرا
    همه شيون ميکردن، پسر بچه اي که نقش امام حسن (ع) رو بازي مي کرد، گريه مي کرد چسبيده بود به من مجبور شدن واقعا کتکش بزنن تا زمين بخوره. بعد از اون صحنه مريضي و شهادت خانم بود و دختر بچه اي که دنبال تابوت مي دويد. بازيگراي نقش منفي از بس گريه کرده بودن حالشون بد بود، حال من که از همه بدتر بود.
    خلاصه بعد از اون يک ماه که نقش خانم رو بازي کردم خيلي ازشون خجالت کشيدم. حتي چادر سر کردنم تا قبل از اون با منت بود. وقتي ديدم چطور به خانم بي احترامي کردن و حقشونو خوردن و آزارشون دادن شرمنده شون شدم.
    بعد از نمايش يه محبت عجيبي به چادرم پيدا کردم. ديگه با علاقه چادر سرم کردم هنوز همون اشتياق رو دارم. هر مراسمي که همه جلو نامحرم بي حجاب بودن من چادر رنگي سر کردم و بهش افتخار کردم و مطمئن بودم از همه پوشش بهتری دارم.
    محبت به چادرم رو از حضرت زهرا سلام الله علیها دارم و از خودشون مي خوام که هميشه گرماي اين عشق رو تو دل من حفظ کنن.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••


  6. #15
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض دلایل عقلی و قلبی




    به نام مهربانترین تو یک خانواده معمولی زندگی میکنم از هر نظر...
    نوجوان هستم 16 ساله و گاهی برای زیارت چادر به سر میکردم..
    داستان از اونجا شروع شد که با دوستانی ارتباط پیدا کردم که مذهبی بودن و همه چادری، از چادرشون میگفتن از ارامشی که باهاش دارن از اینکه متلک نمیشنون یا جنس متلک ها فرق میکنه .از این که دیگه مزاحمت معنایی نداره از اینکه به گفته ی یک شهید عزیزی سیاهی چادرشون واسه دشمن ترسناک تر هست تا سرخیه خون شهداست...از اینکه چادر هدیه فاطمه زهراست به دختران واسه اسمانی شدن روی زمین، از کلمه جلباب توی قران که همون چادره...این هارو که شنیدم دیگه حرفی نداشتم واسه گفتن ...
    توی ماه رمضون سال قبل یه روز امتحانی پوشیده بودم و دیدم خیلی سخته ..به خدا گفتم شرمنده من بمیرررررم هم نمیتونم بپوشم.اما از اوایل ماه محرم بود که نمیدونم چی شد که این بال های سیاهرنگ دیگه از سرم پایین نیومد...
    وقتی میپوشمش فکر میکنم دارم رو ابرا تو اسمون راه میرم...وقتی همه با اخم و ادا بهم نیگاه میکنن علاقم به چادر بیشتر میشه. دیگه شده ناموسم...راستی به تولدش نزدیکم..دعا کنید لایقش شم..


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••


  7. #16
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک جمله تکان دهنده




    راستش چادرو خیلی دوست داشتم.فقط خجالت می کشیدم سرم کنم. احساس می کردم با چادر همه یه جور دیگه بهم نگاه می کنند. با این حال ماه محرم و رمضان و ... سرم می کردم.
    یه روز برادرم کتابی راجع به حجاب آورد خونه. یادم نیست اسم کتاب چی بود.شروع کردم به خوندنش. خیلی تکان دهنده بود. مخصوصا یکی از جملاتش منو متحول کرد.
    نوشته بود:

    اگر نامحرمی کوچکترین عضوی از بدن دختر نامحرم را ببیند و به این علت منحرف شده و به گناه بیفتد، دختر هم در گناه آن شخص شریک است و به همان میزان گناه هم برای دختر نوشته می شود. اگرچه هیچگاه ، هیچ گناهی و هیچ انحرافی در زندگی اش انجام ندهد.

    این جملات را بارها مرور می کردم و در ذهنم تحلیلش می کردم؛ وقتی می دیدم با بی حجابی و بدحجابی، گناه ناخواسته ی دیگری به کارنامه اعمالم اضافه خواهد شد، عقلم حکم می کرد که به خودم ظلم نکنم و حجاب کامل را انتخاب کنم.
    از آن روز به بعد با لطف و فضل خداوند هرگز چادرم را از سرم برنداشتم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. #17
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض چادرم رو مدیون امام رضام




    سلام ماجرای چادری شدن من برمیگرده به دوران دانشگاهم.
    تاجایی که یادم میادخیلی چادر رو دوست داشتم اما هیچ وقت سرم نمیکردم علتش رو درست نمیدونم شاید گمون میکردم هنوز وقت هست.
    خوانوادم مذهبی هستن ولی هیچ وقت مجبورم نکردند که باید چادر سرکنم من هم حجاب داشتم ولی در حد مانتو حتی موهام رو حساس بودم که بیرون نیاد.
    خیلی امروز فردا می کردم واسه چادر سرکردنم تا اینکه یه شب مادر خواب آقام علی بن موسی الرضا رو میبینن که اومدن خونه ما و تو دستشون تعدادی پارچه مشکی بود به مادر میگن این هارو بدید به زهرا تنش کنه.
    اینجور که مادر میگن از پارچه ها یکیش یه ردای بلند مشکی بوده و یکیش هم مثل مقنعه بوده ظاهرا.پوششی شبیه به خانم های عرب. تعبیر من و مادر از ردای بلند مشکی همون چادر بود .شاید که حجاب من و چادرم هدیه اقام علی بن موسی الرضا بوده.خیلی دوسش دارم .
    از همون شب که مادر خواب رو دیدند من یادمه ترم اول دانشگاه بودم - بهمن ماه 1384 - که تصمیم گرفتم چادر سرکنم .حس می کنم حجاب من سیر صعودی داشته چون هرچی از اون زمان گذشت حجاب من کاملتر شد و نسبت به چادرم و حجابم حساس تر شدم و هرلحظه که میگذره اصلا دلم نمی خواد ازش جدا بشم.
    الان به اعتقادی رسیدم که اگر هزار بار بمیرم و زنده بشم بمیرم و زنده بشم دست از حجابم برنمیدارم چون خیلی باهاش مانوسم و هرچه دارم از اون دارم چون مسیر زندگیم رو به رشد رسوند الان هم ترم اول حوزه هستم. خلاصه چادر تاج بندگیم شده. در کل بگم که حجابم رو مدیون اقا هستم . اقاجون ممنون که دستمو گرفتی و نور رو بهم نشون دادی
    یا علی


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  9. تشكر


  10. #18
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض برکت اردوی جنوب و همنشینی با شهدا




    سلام به همسنگری های عزیز واقعا دستتون درد نکنه به خاطر این طرح قشنگ داستان چادری شدن من از جمله داستانهای شیرین کاری های شهداست...
    من در خانواده مذهبی بزرگ شدم و عشق به چادر از ابتدا در وجود من بود از اواسط دبستان چادر یار من شد ولی با ورود به دوران بلوغ و شور نوجوانی پوشیدن چادر من میشه گفت یکی بود چندتا نبود شده بود طوری که خودم هم نمیدونستم چیکار میکنم
    ولی خداوند به من عنایت داشت و با ورود به دانشگاه تحولاتی در من رخ داد البته قبل از دانشگاه نیز حجاب برای من خیلی مهم بود.
    رفتن به اردوی جنوب در دوران دانشجویی و برکات همنشینی با شهدا من رو بی نصیب نذاشت و با بستن عهدی با شهدا و کمک و یاری خداوند من نیز به جماعت چادری ها پیوستم.
    اولین روزی که چادر را در دانشگاه پوشیدم خیلی روز قشنگی برای من بود.
    من در پیاده روی جلوی دانشکده به سمت آنجا میرفتم که گروهی از دوستان ترم بالایی رو دیدم که همگی خندان به سمت من آمدند و پوشیدن چادرم را به من تبریک گفتند و ابراز خوشحالی کردند و من با خوشحالی و کمال اعتماد به نفس وارد دانشکده شدم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  11. تشكر


  12. #19
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض خدا! اما نه آن خدایی که قبلا می شناختم




    چرا چادری شدم؟! سوالی ست که این روزها ذهنم را مشغول کرده و باعث شده تا خاطرات هفت سال پیش را دوباره بازیابی کنم.
    قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم چادری نبودم اما احساس میکردم با مانتو حجابم کامل است. سالی که دانشگاه قبول شدم با خودم قرار گذاشتم با چادر بروم دانشگاه. خب همین کار را هم کردم اما چادرم فقط در مسیر رفت و آمد بود و در دانشگاه و سرکلاس نمی پوشیدم.
    از همون ترم اول توی بسیج رفت و آمد داشتم. بچه های بسیج فکر می کردند کلا چادری هستم. ترم اول به همین منوال گذشت اما ترم دوم تصمیم گرفتم چادر سر نکنم و با مانتو به دانشگاه بروم.
    برای بچه های هم کلاسیم این تغییر زیاد محسوس نبود اما هیچ وقت اولین روزی که بدون چادر به دفتر بسیج رفتم را فراموش نمی کنم؛ همه ی بچه ها که تقریبا با هم دوست شده بودیم با تعجب نگاهم کردند. بعضی ها هم گفتند چی شده کشف حجاب کردی؟ منم به یکیشون گفتم : با مانتو هم میشه بسیجی بود ، بسیجی بودن که به چادر نیست...
    زمان به همین شکل می گذشت تااینکه اسفندماه سال 86 با بچه های دانشگاه رفتیم جنوب؛ به اون سرزمین مقدس و پاک ، به کربلای ایران که لحظه لحظه اش خوب یادم هست...
    من فقط به یک سفر زیارتی نرفته بودم به سفر معرفت و شناخت رفتم در اون سفر خدا یکی از بنده های خوبش رو به عنوان روحانی کاروان همراه ما کرد.

    او برای ما از خدا گفت، نه خدایی که من تا اون لحظه می شناختم، از خدایی گفت که عاشق است، که دلتنگ است برای بنده هایش، از وجود یک رابطه ی محبت آمیز ، از ذات یزدانش گفت، از عظمتش، از عطوفتش، از قدرتش و ...
    دنیا برایم شکل دیگری شده بود، دلم می خواست لحظه لحظه ی عمرم، نفس کشیدنم، خوابیدنم، همه و همه خاص خاص برای او باشد. دوستش داشتم و دارم، علاقه و عشقی که تاکنون احساس نکرده بودم...
    اون سفر توی زندگی من و چندتا از دوستانم سرآغاز پرواز بود...
    بعد از آن زندگی ام تغییر کرد، احساس کردم می بایست فونداسیون فکری و عقیدتی ام را از اول بسازم.
    سعی کردم تمام رفتار و گفتار و کردارم مطابق خواستش باشد. هرچه من به سوی او می رفتم و می روم، او نیز خودش را بیشتر نشانم می داد و می دهد در لحظات نابی از شبانه روز که اوج یک رابطه عاشقانه است...
    بعد دیدم این خالق مهربانم در قرآنش آن هم در سوره ی نورش از اندازه ی حجاب گفته است و همین برایم کافی بود...
    دیگر چادر برایم آن چادر قبلی نبود وسیله ای بود که لبخند رضایت معبودم و معشوقم را با خود به دنبال داشت.
    با عشق چادر می پوشیدم لذتی می بردم که قبل از آن وجود نداشت، احساس می کردم هم خدا راضی است و هم یگانه حجت او در زمان ما، صاحب ما امام زمان(عج) ما در میان این همه هیاهوی شهر و ناآرامی و بی حجابی و ... خیالش از من راحت است.
    وقتی با چادر بیرون می روم و دست رد به سینه ی بددلان و نامحرمانی می زنم که با چشمان هوسران به انسان ها می نگرند، وقتی هیچ دیده ای را به خودم جلب نمیکنم وقتی آرامش خانواده ای را خواسته یا ناخواسته بر هم نمی زنم احساس آرامش می کنم.
    از آن تصمیم تا به امروز چادرم - این هدیه ی آسمانی را - ترک نکرده ام، سعی کردم الگو باشم با اخلاق و رفتار و البته با نوع پوششم که همیشه مرتب و آراسته باشد و آراستگی همراه سادگی و حفظ حدود خداوند
    سعی کردم از گناهان مثل غیبت و تهمت و بددلی و مسخره کردن و ... دوری کنم و خود را پاک نگه دارم تا باطنم با ظاهر چادری ام بخواند.
    خدا را شکر بعد از چادری شدن من سه خواهر دیگرم نیز چادری شده اند و من از این بابت همیشه خدا را شکر میکنم.
    در پایان این را بگویم که دنیا صحنه ی آمدن و رفتن ماست. چه خوب است لحظه ای از رضایتش جدا نشویم و با امید و توکل به او در لحظات سخت و دشوار زندگی با بندگی قدم برداریم و به عنایش امیدوار باشیم.
    یا حق


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  13. تشكر


  14. #20
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض می خواستم منم تاج بندگی بر سرم باشه




    سالهای دوم و سوم دبیرستان مانتویی بودم،اما به خاطر قوانین مدرسه که چادر رو جزء فرم مدرسه قرار داده بود ، چادر سر میکردم.
    خوب اون دو سال رو یادم هست که به اجبار چادری بودم.وقتی برخورد نامناسب ناظم رو با کسانیکه چادر نداشتند می دیدم ، از چادر بیشتر بدم می اومد. این دوسال با هر سختی که بود،گذشت. دوره پیش دانشگاهی هم چون تو مدرسه چادر اجباری نبود، من هم چادر سر نمیکردم. گرچه ظاهرم ساده و محجبه بود اما علاقه ای به چادر نداشتم.
    یکسال بعد از این ماجرا پشت کنکوری شدم و برای درس خوندن به کتابخونه محله مون می رفتم.
    موقع اذان ، 45 دقیقه سالنِ مطالعه ی کتابخونه تعطیل میشد. اکثر بچه ها تو این مدت به مسجد کنار کتابخونه میرفتن.من هم در این فاصله تو مسجد نمازم رو میخوندم.خانمهایی که توی مسجد بودن؛ با اخلاق، خوش برخورد، دوست داشتنی و چادری بودن. به خصوص خانم مسنی که اونجا می اومد خیلی مهربون بود و بچه های کتابخونه رو تحویل می گرفت.فکر کنم فقط سواد قرآنی داشت اما یک دنیا مهربونی تو قلبش بود. تو صف نماز که می ایستادم باهام دست میداد و به من لبخند می زد.
    یادمه لذت رفتن به مسجد از رفتن به کتابخونه برام بیشتر شده بود.اون سالی که پشت کنکور موندم، مسجد اولین و بهترین دانشگاه و خاطره من بود. بعضی وقتها تو یه سری از کلاسهای مسجد هم شرکت می کردم.
    یه روز که از کتابخونه برگشتم به خونه، تلویزیون روشن بود و صحبتهای خانم آرین(که چادری شده بود و از آمریکا اومده بود ) ، توجه منو به خودش جلب کرد.خصوصا این جمله اش که : "چادر تاج بندگی منه ! " .از سختی های انتخابش میگفت و از توکلش به خدا.

    انگار همه چیز داشت دست به دست هم میداد تا من ایمانم رو نسبت به پوشیدن چادر راسخ تر کنم. یکسال قبل از رفتن به دانشگاه چادر رو به عنوان پوشش خودم انتخاب کردم و برای این انتخاب تو دوره ی دانشگاه سختی هایی داشتم. اما به یاری خدا این سختی ها برام لذت بخش بود.چرا که پوششم حجاب برتر بود و تاج بندگی من! اگر خدا قبول کنه ...
    انشاالله که همگی مون عاقبت به خیر بشیم ..

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

صفحه 2 از 12 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •