••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 4 از 12 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 119
  1. #31
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض همیشه مردد بودم تا آن پیامک به دستم رسید




    سلام شاید برای گفتن خاطره چادری شدنم زود باشه اما فکر کردم شاید بتونه تردید را از کسی دور کند
    من تنها سه روز است که چادری شده ام از روز تاسوعا.
    چادری شدن من داستانی طولانی دارد همیشه حجاب برایم مسئله مهمی بود من چادر نمی پوشیدم اما حجاب کاملی داشتم مانتو مناسب می پوشیدم و کسی موهایم را نمی دید هیچ وقت به چادر جدی فکر نکرده بودم همیشه با خود می گفتم وضعیت حجاب مناسبی دارم تا اینکه امسال راهی کربلا شدم به گمانم جرقه اش از همان جا زده شد
    بعد تردیدهایم اغاز شد می خواستم با اعتقاد کامل این تاج بندگی را بر سر کنم اما مدام تردید به سراغم می امد اتفاقات زیادی افتاد اما من همچنان مردد بودم
    نه سخن شهید که خواهرم دشمن از سیاهی چادر تو بیشتر از سرخی خون می ترسد نه احساس دینم به شهدا نه به کمال رساندن حجابم هیچ یک نتوانست تردیدم را از میان بردارد
    خیلی اتفاقی در مسجد دانشگاه از تردیدم برای چادری شدن بایکی از دوستان چادری ام حرف زدم از اینکه لزومی نمی بینم چادر بپوشم شب تاسوعا با خود فکر می کردم کاش خدا نشانه ای سر راهم قرار می داد نشانه های بسیاری سر راهم بود اما باز هم بعد از مدتی مردد می شدم و در تصمیمم پافشاری نمی کردم
    صبح تاسوعا از همان دوستم که برایتان گفتم دو پیامک دریافت کردم که اتشم زد دیگر نشانه ای بالاتر از ان وجود نداشت ان را عینا برایتان می نویسم تا شاید تردیدها را از میان بردارد دوستم گفته بود تو اوج دعا به یادم افتاده و بعد ادامه داده بود:
    می دونستی چارقد از سر حضرت زینب برداشتن؟ همه مصیبتها یه طرف اسیری زینب هم یه طرف
    برای دلداری زینب از روز تاسوعا تا اخر عمرت چادر زینبو بپوش بگو فقط به خاطر تو زینب


    پیامکش اتشم زد
    شب که رفتم عزاداری چادر سر کردم و امروز یه چادر نوخریدم چادری که انشاا...تا اخرعمر روی سرم باقی بمونه
    راستی یه چیز دیگه با دختر همسایمون رفتیم عزاداری وقتی چادرمو دید اون هم رفت و چادر سر کرد نمی دونید چقدر خدا را شکر کردم که حداقل یه شب باعث انجام کار نیکی به این بزرگی شدم


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  2. تشكر

    ال یاسین (22-12-1390)

  3. #32
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک جمله از یک خانم سه چهار ساله بهانه ام شد




    تا حالا شده برای انجام یک کار نیاز به یک جرقه داشته باشین؟ من یه دختر 18 ساله ام...و این خاطره مربوط به 7 یا 8 سال پیشه. . .
    از وقتی به سن تکلیف رسیدم حجابم رو بطور کامل رعایت میکردم اما بدون چادر. . .چادر برام خیلی محدودیت ایجاد میکرد. . .
    حدودا 10 یا 11 ساله بودم که توی شهرمون به مناسبت دهه اول محرم یه نمایشگاه بسیار بسیار زیبا از واقعه عاشورا زدن و تمام صحنه ها و صداهارو بازسازی کردن. . .
    قسمت آخر این نمایشگاه هم ساختن ماکت ضریح امام حسین(ع) بود که اونجا روضه و زیارت عاشورا میخوندن. . .توی اون روضه فقط یه جمله بود که به گوش من رسید ، اما عبور نکرد. . .
    اونم یه جمله بود از خانم 4 ساله. . .
    حضرت رقیه(س) که هنگام نجوا با سر بریده امام حسین به امام برای کشیدن چادر از سرشون اعتراض کردن. . .
    این جمله از یک دختر سه، چهار ساله بود . . .
    من که چند وقت بود به دنبال یه بهانه برای چادری شدن بودم,
    از خودم خیلی خجالت کشیدم. . .
    از همونجا بود که دیگه چادر از سر من جدا نشد. . .
    یادش بخیر مادربزرگم چقدر تشویقم کردن. . .کاش هنوزم بودن. . .آخه ایشون هم تو عصر بی حجابی پهلوی حتی حاضر نشدن جوراب نازک بپوشن. . .چه برسه به چادر. . .
    به هر حال هرکی دنباله بهانه برای چادری شدنه. . .درد و دلهای یه خانم سه، چهار ساله خیلی کمکش میکنه. . .


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  4. تشكر

    ال یاسین (22-12-1390)

  5. #33
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض منم چادری شدم همین هفته ی اخیر




    یه دختره مانتویی محجبه بودم ، هیچ وقت به چادر به صورت جدی فکر نکرده بودم ، احساس میکردم حجابم رو دارم و البته راحتترم ! میدونستم نگه داشتن چادر خیلی سخته و دردسر داره ! ناگفته نمونه خانواده هم کلا مانتویی هستند ! ...

    تا اینکه وارد دانشگاه شدم ، از اولین راهیان نور دانشگاه اسفند 89 شروع شد فقط جرقش ...
    ولی وقتی برگشتم به شهر بازم دیدم چادر خیلی سخته در واقع میشد گذاشت به پای جوگیری !
    عیدش نوروز 90 رفتم اردوی جهادی ! تفکراتم کم کم داشت تغییر میکرد ...دوستان فوق العاده ای پیدا کرده بودم ! ..... اما بازم من چادری نشدم ! ...به خیلی از دلایل ! که همه اون دلالیل شاید بهونه بود ....بخاطر سختیاش ! تیپ زدن هاش ! که دونه دونه خدا جواباش رو گذاش توی کف دستم !
    اردوی جهادی بعدی ام تابستونش بود یعنی همین تابستون 90 ! این اردو فوق العاده بود ...خیلی اتفاقات عجیبی برای من افتاد .... عالی بود ...تفکراتم داشت شکل میگرفت ... روز اخرش طرز کفن کردن رو بهمون یاد دادن ....شب بود ...باعث شد به بزرگترین حقیقت یعنی مرگ به صورت عمیق فکر کنیم.... و اعمالمون و ...... اون شب من تصمیم قطعی گرفتم که بعد از برگشتن به شهر چادری بشم اینبار بر اساس جو و محیط نبودم به چادر رسیده بودم ....اما ... اما ...باز نتونستم ! گفتم حجابم خوبه ..کامله ...
    من چادر رو فقط به خاطر حجابش نمیخواستم ! احساس میکردم با چادر میتونم خیلی از رفتارهای دیگه مو اصلاح کنم ....راحت بودنمو با دیگران .... سنگین بودنمو ...متانت .... حجب و حیا ... و خیلی چیزای دیگه ..چادر فقط حجاب ظاهری نیست ... در واقع اگر احترام چادر رو بتونیم نگه داریم ..... خیلی اثار و برکات دیگه ای داره !
    کم کم پیام هایی از اینور اونور بهم میرسید؛ جمله هایی که بچه ها همینجوری بهم میگفتن ولی خیلی کمکم میکرد ...
    یکی از دوستام که اونم چندروز چادری شده بود و من بهش غبطه میخوردم ... از دست کشیدن از تیپش گفت ... اینکه چه پالتوهای قشنگی رو مجبوره زیر چادر بپوشه که کسی نمیبینه ..و از عشقی که باعث شد دست بکشه ...واسه ی رضایت خدا ...... با خودم مقایسه میکردم !

    یه جمله ای که یکی همینجوری پشت اینترنت بهم گفت این بود که : مگه میشه کسی عشق خانوم فاطمه زهرا س توی قلبش باشه اما چادر رو دوست نداشته باشه ! توسل کن به خانم فاطمه زهرا س ...
    19 ابان ماه، -فکر میکنم کامنتم گذاشتم- خیلی اتفاقی وارد اینجا شدم ....خاطره هاش فوق العاده روم تاثیر گذاشت ....یعنی میتونم بگم این کاری که کردید فوق العادس ..دلایل هر کسی.... عقیدش ! ...اون شب من اشکم دراومد ...هرچی خاطره بود رو خوندم چندساعتی داخل بلاگ بودم ...
    کسی که گفته بود از مشهد برگشته اونجا به خاطر امام رضا ع چندروزی چادر سرش بود و وقتی برمیگرده تهران یه لحظه فکر میکنه که خب اینجا هم شهر امام زمانه ...
    بچه هایی که خانوادهاشون سخت مخالفت میکردن ....
    خب من به نسبت خیلیاشون شاید شرایطم بهتر بود شاید مخالفت سختی رو در پیش نداشتم.....برای همین واقعا افسوس داشت و شرمندگی ...
    اون شب اون خاطره ها جواب دونه دونه بهونه هام بود ....19 ابان ....
    به طرز قشنگی هوس کرب و بلا کردم ....هوس کردم ....درست شد !!! 27 ابان با کاروان دانشجویی رفتیم به دیار عشق به کربلا .... من اونجا نهایت عشق رو چشیدم .... من عاشق شدم .... عاشق همه قداست هایی که داشتم ...
    یک هفته است برگشتم از اونجا .....
    و دیگر نتونستم تاج بندگیمو دربیارم .... از اونجا پارچه خریده بودم ....فردای همون روز که برگشتیم رفتم با همون چادر ساده ام، دادم یه چادر مناسب برام دوختند .... .
    با عشق خودم چادر رو انتخاب کردم و بهش رسیدم ...خیلی قشنگه ....اینکه ادم خودش بهش برسه ....
    هر روز چادرمو رو وقتی سرم میکنم جلوی اینه خودم رو ستایش میکنم ...چادرم رو میبوسم ......
    من چادری شدم در یک خانواده ای که محجبه اند ولی چادری نیستند ...
    هفته ی پیش وقتی از سفر برگشتم بعد از دو هفته غیبت سفر رفتم دانشگاه با ظاهر جدید
    برخوردها فوق العاده بود ....حتی از کسانی که انتظارشو نداشتم .... احترامی مضاعف .... برخوردی خوب ....لبخندهای ممتد ....
    و به خدا قسم همین چندروز به وضوح برکات چادر رو دیدم .... اتفاقات خوب ... آخ !
    من چادری شدنم رو مدیون اینجا هم میدونم..... اینجا رو دوست دارم ...کاش ادرسش دسته همه برسه
    ....................
    از لحظه ای که چادری شدم همش توی این فکر بودم که حتما اینجا بیام بنویسم. چون من بی بهره نموندم از خاطره ی بچه هایی که خودشون به چادر رسیدن !

    هنوز باورم نمیشه من یه دختره چادری ام !
    میخوام بگم اگه مانتویی هستید و محجه ... میتونید به چادرم فکر کنید ! منی که هیچ وقت هیچ وقت فکر نمیکردم چادری دائم شدم !
    خدایا شکرت

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  6. #34
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض اولش از قهر برادرم شروع شد اما...




    چادری شدم چون احساس میکنم چادر برام یک حصاره که دست هیچ مفسدی بهم نمیرسه راستش اولش از وقتی شروع شد که من سوم راهنمایی بودم (من از اول راهنمایی گاهی چادر میزدم گاهی نمیزدم)
    اما سوم راهنمایی داداشم باهام قهر کرد و گفت باید چادر بزنی که باهات آشتی کنم
    منم چادر رو خیلی دوست داشتم اما سختم بود، چون بدم می اومد کسی بهم چیزی تحمیل کنه
    من چادر رو از بچگی انتخاب کرده بودم اما با خودم قرار گذاشته بودم از اول دبیرستان چادری بشم آخرش قهر برادرم کار خودش رو کرد و خوشبختانه یکسال زودتر چادر زدم
    چادر میزدم اما گاهی از سختیاش عصبی میشدم تا موقعی که رفتم تو خط شهدا و جنگ 8سال مون یا بهتر بگم دفاع 8سال مون
    حالا خیلی به چادر علاقه دارم وقتی میزنمش اصلا دوست ندارم درش بیارم بهم حس خوبی میده؛ حس دختر بودن...حس یک مروارید تو صدف..حس مسئولیت در مقابل اعمالم و خون شهدا...حس یک آدم معقتد ...و بازم میگم حس دخـــتر مسلــمون و ایرانــــی
    حالا چادرمو خیلــــــــــــــــــــــ ــــــــی دوست دارم بیشتر از اونچه که فکرشو بکنید
    الان میگم اگه همون داداشم بیاد بگه اگه چادر رو در نیاری باهات قهر میکنم این دفعه منم که مقاومت میکنم و به هیچ قیمتی درش نمیارم حتی اگه داداشم که خیلی دوسش دارم برای همیشه باهام قهر بمونه.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  7. تشكر

    ال یاسین (22-12-1390)

  8. #35
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض هدیه ی امام رضاست




    تا هفت سال پيش به شدت از چادر بدم می آمد . يعني چي كه يک پارچه سياه رو مي كشند سرشون؟ چه لزومي داره ؟ چرا خودشونو با چادر انگشت نما ميكنن ؟ آخه چه قشنگي داره ؟ اين امل بازي ها چيه ؟ اما الان عاشق چادرم هستم . يعني بميرم هم از خودم جدایش نميكنم . تو دنيا خريد هيچي به اندازه چادر شادم نميكنه . آخه هديه ست؛ هديه عشقم ، امامم ، هديه اي كه باهاش شرمنده ام كرد .
    هفت سال پيش بود . كلاس زبان ميرفتم . يک روز تو كلاس زبان معلممون پرسيد چه شهري رو دوس داريد ؟ هر كسي يه شهري رو گفت يكي شيراز، يكي اصفهان، يكي مشهد، يكي يزد و ... .
    من گفتم اصفهان. آخه مثلا مشهد چي بود كه اون خانم مسن گفت مشهد؟؟؟ اصلا به تيپش هم نمي آمد اهل مشهد رفتن باشه؛ خيلي جينگول بود و بد حجاب . بنظر من پول حرووم كردن بود مشهد رفتن . چقدر من نادون بودم . چقدر كور بودم . خدايا منو ببخش ..
    معلم ازمون خواست كه دليلهامون رو به انگليسي بگيم، هر كسي دلایل خودش رو گفت اون خانم گفت من مشهدو فقط و فقط به خاطر امام رضا دوس دارم . اما من بازم درك نكردم اون خانم چي ميگه خوب همه امام رضا رو دوس دارن البته به زبون ديگه . دوس داشتن واقعي كجا ادعاي دوس داشتن كجا ؟
    يادمه حتي تو همون روزا يكي از دوستام داشت ميرفت سفر بهش گفتم كجا ميري؟ گفت مشهد . گفتم ديوونه اي اين همه هزينه ميكني ميري مشهد ؟؟؟ برو شمال، مشهد چيه آدم دلش ميگيره . يا امام رضا شرمندتم
    اون روزا حال خيلي پريشوني داشتم همش در حال بغض و گريه بودم . يه گوله غم تو گلوم نشسته بودو مدام قورتش ميدادم گاهي ميخواست خفم كنه . رفتم خونه بازم بغض داشتم . ياد حرف اون خانم افتادم كه گفت يه بار ميگم يا امام رضا جوابمو ميده حتي از راه دور . باور نكردم اما تا ياد خانمه افتادم گفتم يا امام رضا شايد كمكم كنه اما اصلا اميد نداشتم ديگه هم بهش فكر نكردم .اصلا منتظرم نبودم .
    يكي از همون شبا كه با غم و بغض و گريه خوابم برد، خواب ديدم: ديدم دارم ميرم مشهد . تو جاده ام گنبد طلا هم انتهاي جاده اي بود كه توش بودم، اما نميرسيدم. ساعتها با ماشين به سمت گنبد ميرفتم اما ذره اي از مسير كم نميشد . تو خواب همش حرص ميخوردم چرا نميرسم چرا ؟؟؟
    يه ماهي بود اين خواب مدام تكرار ميشدو منو به شدت عصبي ميكرد . ديگه آرزو شده بود حتي تو خواب بهش برسم .عشق امام رضا عجيب افتاده بود به جونم با اون خوابائي كه ميديدم چرا بهش نميرسيدم ؟؟؟
    يه شب يه خواب خيلي عجيب ديدم كه هنوزم لحظه به لحظه شو يادمه . خوابي كه عشقم هزاران هزار برابر كرد؛
    خواب ديدم توي يه جاي تاريكه تاريك نشستم زانوهامو بغل كردم دارم زار زار گريه ميكنم . اينقدر كه تو خوابم گلوم درد ميكرد . همونطور كه صورتم خيش اشك بود و سرم رو زانوم، دو نفر اومدن سمتم دستمو گرفتن و بلندم كردند، مثل يه زنداني دو طرفم ايستادند و دستمو گرفتند
    اصلا رمق حركت نداشتم كمكم ميكردند حركت كنم . بهشون گفتم شما كي هستيد؟ نه نگام كردند نه جوابم رو دادند . هر چي مي پرسيدم انگار نميشنيدند . چرا اينجوري بودن ؟ من حتي صورتشونم نميتونستم ببينم پوشونده بودنش .
    تو مسير خيلي ها بودن همه فانوس به دست از يكيشون پرسيدم اينا منو كجا ميبرن؟ گفت حرم امام رضا . منم شروع كردم به گريه تا رسيديم به صحن .
    يهوئي يه چادر افتاد رو سرمو رفتم تو حرم . ديدم همه مشغول دعا نماز و اشك و آهند منم اشك ريختم و زيارت كردم .
    از خواب بيدار شدم . عين ديوونه ها شده بودم همش اشك ميريختم و به مامان و بابام التماس ميكردم منو ببرند مشهد، ميگفتن عيد. هيچ كس حالمو درک نميكرد .
    داداشي ميخواست بره شاهرود منم بدون اينكه حرفي از مشهد بزنم باهاش راهي شدم . به خاله ام جریان رو گفتم، گفت خودم مي برمت .
    يادم نيست فكر كنم ولادت امام رضا بود و بليط پيدا نميشد داداشيم گير داده بود برگرديم و رفت بليط تهران رو گرفت . منم اشك ميريختم و ميگفتم يا امام رضا من تو رو خواستم، تو منو نخواستي؟ دلمو شكوندي؟ عاشقم كردي، اما به عشقم نرسوندي؟ چرا پس اون همه تو خواب دلبري كردي ؟ كه بيام دلمو بشكني ؟
    خوابم برد صبح ديديم داداشي كه شب ميگفت صبح ساعت 6 حركته تا صبح خوابش نبرده و رفته بليط ها رو پس داده ، الهي خواهرت دورت بگرده .
    با هزار زحمت و رو زدن به اين و اون بليط جور شد طفلي شوهر خاله ام و داداشي و پسر خاله رفته بودن راه آهن جلوي گيشه هر كي تك تك بليط مي آورد مرجوع كنه ميخريدن ازش و هي بهمون زنگ ميزدن يكي جور شد حالا يكي ديگه .
    بالاخره 6 تائي رفتيم مشهد با خواهر و داداشي و پسر خاله و دختر خاله عزيزم .
    بدون چادر رفتم .
    نزديكاي حرم چادرو از تو كيفم درآوردم سر كردم . تا گنبد رو ديدم غم از تو گلوم عين يه گوله اومد بيرون حس كردم امام رضا بغض و غم چند ماهه رو از تو گلوم برداشت . چه عاشقانه زيارت كردم تمام مدت اشك ميريختم اينقدر كه چشمام درد گرفت بود آخه لحظه شيرين وصال بود .
    از حرم اومدم بيرون چادر و تا كردم گذاشتم تو كيفم حس بدي گرفتم اما اهميت ندادم گفتم جوگير شدي توجه نكن اما تمام مدت ذهنم پيش چادر بود و حس خوبي كه بهم داده بود .
    برگشتم تهران با يه دنيا عشق .
    يكي دوماهي گذشت اما ديدم نه انگار بحث جوگير شدن نيست انگار واقعا به چادر محتاج شده بودم همش با دست و كيفم و مقنعه ام خودم و مي پوشوندم . به خانواده و دوستام گفتم انگار بايد چادر سر كنم تو خواب ديدم تو حرم چادر اومد رو سرم فكر كردم خوب عاديه همه تو حرم چادر سر ميكنن اما انگار يه تكليف بوده .
    همش خانماي چادري رو نگاه ميكردم و ازشون در مورد چادر ميپرسيدم مامانم حاضر نبود واسم چادر بگيره يكي از دوستام واسم خريد ودوخت و تو امام زاده حكيمه خاتون سرم كرد و از اون روز عاشق چادرمم ديگه نميتونم از خودم دورش كنم .
    جالب اينه كه اونائي كه منعم ميكردن از چادر چقدر از چادرم خوششون اومد و مي گفتد بهم مياد خيلي ها هم به چادر مشتاق شدند .
    اون موقع بود که فهميدم هديه است كه اينهمه واسم عزيزه وگرنه من و افكار قبلي كجا چادر كجا؟ خدايا شكرت . ..


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  9. #36
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض بهترین لطف خداست به من




    هشت سالم بود مثل همه بچه ها دلم میخواست زودتر بزرگ بشم و میدونستم که خانمها و بزرگترهای من همه چادر دارند، منم با کلی التماس و خواهش به مادرم، ایشون رو راضی کردم تا یکی از چادرهای قدیمی خودش را برای من کوتاه کنه تا من بپوشم از اون موقع که چادر به سر کردم احساس میکردم که چقدر خانم شدم و باید یکسری رفتارهای بچه گانه را کنار بگذارم و به کارهای خانمانه خودم اضافه کنم .
    اونقدر خوشحال بودم که برای بچه های یکی دوسال بزرگتر از خودم هم بزرگی میکردم .
    خلاصه از هشت سالگی چادری شدم و هیچوقت هم تا الان که بیست و سه سالمه چادرم رو کنار نگذاشتم بلکه با ورود به دانشگاه و بدست آوردن یکسری اطلاعات جدید در مورد حجاب و چادر هر روز به چادری بودنم افتخار بیشتری میکردم.
    و الانم بهترین لطف خدا به خودم را چادری بودنم میدانم.
    ممنون که باعث شدید تا یادی از اون روزها بکنم.
    التماس دعای فرج
    یاعلی


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. #37
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض چادر مشکی به شرطها و شروطها




    کلاس پنجم ابتدایی بودم، یک روز که از مدرسه برگشتم دیدم مامانم و خواهرم قراره به خیابان بروند تا برای خواهرم چادر مشکی بخرن. من هم که چند وقتی بود اعلام می کردم که دوست دارم مثل خواهرم چادر بپوشم اون روز دیگه پامو تو یه کفش کردم که منم می خوام چادری بشم. چرا خواهرم باید بپوشه ولی من نه؟ و خلاصه کلی اصرار کردم تا بالاخره با پافشاری من پدرم گفت: خب چه اشکالی داره؟ حالا که خودش اینقدر دوست داره چرا مانعش می شید؟ اونم چادر سر می کنه تا یاد بگیره و عادت کنه.
    اون موقع زمستون بود و مادرم می گفت : الان باید لباس زمستونی بپوشی و تازه چون خیابون ها هم دائما به خاطر برف و بارون گل و شل است برات سخته که جمع و جور کنی و دست و پاگیره، حداقل بزار زمستون رد بشه برات چادر می دوزم.
    اما من اصلا گوشم بدهکار نبود، گفتم نه! من دوست دارم زودتر چادر سر کنم اما راضی شدم به چادر خواهرم رضایت بدم و گفتم: من حاضرم فعلا چادر خواهرم رو سر کنم ولی شما هم باید قول بدید وقتی بیشتر یاد گرفتم و از پس جمع و جور کردن چادر بر اومدم برام چادر نو بخرید.
    خلاصه هم زمان با خواهرم پیش خیاط رفتیم او برای دوخت چادر نو و من برای اینکه قد چادر خواهرم به اندازه ی من کوتاه بشه
    وقتی از خیاطی تماس گرفتند که بیایید چادرها رو تحویل بگیرید من به حدی خوشحال بودم که از خواهرم که چادر نو دوخته بود بیشتر ذوق می کردم.
    فردای اون روز با کلی ذوق و شوق چادرم رو سرم کردم و به طرف مدرسه راه افتادم ، خیلی احساس بزرگی می کردم ولی تازه اول سختی من شروع شد چون تمام دغدغه و نگرانی من شده بود نگهداری از چادرم، آخه می خواستم به مامانم ثابت کنم که من از پس جمع و جور کردن چادر برمیام و خیلی راحت بدون اینکه ذره ای کثیف بشه جمع و جورش کنم.
    به همین خاطر به محض اینکه به بیرون می امدم و چادرم را با احتیاط تمام سرم می کردم شش دانگ حواسم رو می دادم به چادرم و این مراقبت تو روزهای برفی و بارونی به اوج خودش می رسید به طوری که انگار همه ی تمرکزم صرف این کار می شد.
    اما وقتی به منزل می رسیدم با کلی احساس غرور که گاهی باعث می شد حتی سلام یادم بره می گفتم ببینید مامان جون حالا هی بگید برای تو زوده هنوز نمی تونی چادر جمع کنی، اصلا کوچکترین لکه ای روی چادرم می بینید؟ ببینید چقدر تمیزش نگه داشتم.
    اما خدا می دونست که خیلی هم برایم راحت نبود آخه واقعا به قول مامانم با لباس های زمستونی و کیف و وسایل مدرسه و هوای برفی و بارونی طبیعی بود که سختی هایی هم وجود داشته باشه اما چون می خواستم ثابت کنم که من هم می تونم مثل خواهرم و حتی بهتر از او چادر سر کنم و لیاقت چادر سر کردن رو دارم اصلا به روی خودم نمی آوردم و با عشق و علاقه تمام این سختی ها رو به جان می خریدم.
    واقعا به چادر علاقه داشتم البته قبلا هم گاه گاهی مثلا موقع رفتن به مسجد یا اماکن مذهبی چادر سر می کردم ولی می خواستم بریا همیشه و همه جا چادر سر کنم و فقط منحصر به جاهای خاصی نباشه.
    چند وقتی از این ماجرا گذشت تا اینکه پدرم ماه رمضان همان سال به سفر مکه مشرف شدند و طبق رسومی که وجود داره موقع برگشت برای همه سوغاتی هایی آوردند .
    وقتی چمدان پدر رو باز کردیم هرکس سوغاتی خودش را دریافت کرد و وقتی نوبت سوغاتی من رسید پدرم از زیر وسایلی که در چمدان داشت یک قواره چادر مشکی بیرون آوردند و بعد از نگاهی به من ، آن را به طرف من گرفتند و گفتند: این هم برای دختر گل خودم است.
    من که چشمهام از شدت خوشحالی گرد شده بود صورت بابا رو بوسیدم و کلی تشکر کردم. واقعا برای هیچ سوغاتی و هدیه ای این اندازه شوق و ذوق نداشتم. حالا دیگه به آزویم که داشتن یک چادر نو بود رسیده بودم.
    الان 20 سال دارم و به لطف خدا چادری ام و این افتخار رو دارم که این حجاب برتر رو برای خودم حفظ کنم به طوری که بدون آن احساس می کنم حجابی ندارم .
    به خاطر این عنایت الهی خداوند رو شاکرم و از خداوند می خواهم که کمک کند تا من و همه ی عزیزانی که از این افتخار پرمسئولیت برخورداریم، بتوانیم از عهده ی این مسئولیت که بر دوشمان نهاده شده در نهایت کمال آن برآییم و اثرات آن را در رفتار خود نمایان سازیم و هرچه بیشتر مراقب رفتار خود باشیم و قداست آن را با کم توجهی خود زیر سوال نبریم و همراه با ظاهر خود توفیق اصلاح باطن را هم بیابیم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  11. تشكر

    شهیده (23-12-1390)

  12. #38
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض ماجرای یک تحول




    دنیا بود و خیابان های شلوغ و جاذبه هایش و من دختری بودم که پاکی و سادگی را دوست داشتم اما از طرفی باکلاس بودن را هم می خواستم و بین این دو خواستنی گم شده بودم، گنگ شده بودم.
    از طرفی می دانستم که جذابیت های زن بر نامحرم حرام است می دانستم که من ویترین نیستم تا در فکر آراستن خود در برابر نگاه های غریبه باشم و از طرفی می دیدم دخترانی که خود را زیبا کرده اند و مورد توجه پسرها هستند -به خیال باطل من- شادند و نیروی فطری من هم از درون از من زیبا بودن و مورد توجه بودن را می خواست تا اینکه بالاخره مغلوب شدم و من هم به دنبال مد رفتم.
    اوایل احساس گناه می کردم اما کم کم با خودم فکر کردم اگر در بیرون خانه به خود نرسم انسان عقب مانده ، امل و بی کلاسی خواهم بود . نمی دانم شاید هم واقعا همین طور بود ؛ از نظر خیلی ها من دختر "های کلاسی" بودم اما همین باعث شد که کم کم از خدای خود دور شوم و این دوری یک احساس تاریک و کوری را در من ایجاد کرده بود، احساس می کردم نوعی غم و یا چیزی شبیه کمبود همیشه همراهم هست.
    این غم ته دلم برایم عادت شده بود و نمی دانستم که در واقع نوعی دلتنگی برای محبوب واقعی ام -خداوند مهربان- است. آن اوایل وقتی این حس دلتنگی در من خیلی شدید می شد قرآن می خواندم و اشک می ریختم اما باز متوجه نمی شدم که چرا برعکس آن ظاهر شیک و جذاب و شاد و شیطنت آمیزم همیشه دلم گرفته است.
    برای فرار از این سنگینی دلم گاهی آهنگ های غمگین گوش می دادم آهنگ هایی که متاسفانه هم اکنون هم در بین جوانانی مثل من رایج است .
    بعد فکر کردم اگر یک یار یا دوست و همراه از جنس مخالف داشته باشم آرامش خواهم یافت دقیقا منظورم از این دوستی همان است که به آن دوست پسر می گویند البته با خودم تعارف می کردم نمی خواستم پیش خودم بگویم دوست پسر دارم و برای خودم با عنوان دوست اجتماعی این گناه و دست آویز شیطان ملعون را توجیه می کردم. متاسفانه این گناه را هم تجربه کردم اما به خاطر وابستگی ای که پیدا کردم و مسائل عاطفی دیگر، غمم صد برابر شد تمام فعالیتهایم مختل شده بود و تمام در و دیوار خانه مان برای من بوی غم می داد در صورتیکه همه چیز در ظاهر خوب بود ولی در واقع خودم را از چاله به چاه انداختم
    البته ناگفته نماند روزهای اول شاد و سرمست بودم و هرگز فکر نمی کردم این حس برایم پیش بیاید اما وعده ی خدا حق بود و از گناه چیزی جز بدبختی و شوم بدختی و زشتی نصیبم نشد.
    گذشت و گذشت وعده های خدا با اصرار من بر گناه و برنگشتنم دوباره محقق شد حالا دیگر دچار غم و گرفتاری هم نمی شدم که به سراغ قرآن بروم و با قرآن خودم را آرام کنم. حسابی سرمست و مغرور دنیا شده بودم و به تمام زرق و برق های فریبنده ای که می خواستم رسیدم مثلا دلم می خواست آنقدر جذاب و شیک و زیبا باشم که زیباترین پسرها عاشقم بشوند و شد. موقعیت اجتماعی خوب می خواستم که این هم اتفاق افتاد . من یک گرافیست خوب شدم و به محض ورود به شرکت هایی که طرف سفارشم بودند با احترام خاصی رو به رو می شدم. می خواستم همه ی دخترها به دوستی با من افتخار کنند همین هم شد دخترهای کوته فکر زیادی بودند که به دوستی با من افتخار می کردند.اما ...
    اما هنوز در خلوتم وقتی فکر می کردم ، می دیدم به همه ی چیزهایی که آرزو داشتم رسیدم اما هیچ کدام راضی ام نمی کرد و آرامشی به من نمی داد . می فهمیدم یک کمبود بزرگ دارم یک چیزی که به من احساس امنیت بده اما نمی دانستم چه اسمی روی آن بگذارم.
    شاید برایتان جالب باشد گاهی هم پیش خودم فکر می کردم که در روز قیامت که بازگشتی برای افراد نیست و هیچ فرصت جبرانی ندارم چه می خواهم به خدا بگویم؟ بگویم شرمنده ام؟ همین!
    بگویم خدایا یک عمر به من فرصت دادی همه چیز در اختیارم بود همه چیز در خدمت من بود اما...
    هروقت تلویزیون یا رادیو روشن می کردم یا از کوچه و خیابان می گذشتم به شکلی معارف دین به من می رسید اما من گوش شنوا نداشتم و در مقابل خدا جوابی جز شرمنده ام ندارم.
    خلاصه گه گداری هم از این فکرها می کردم اما نمی توانستم از خیلی از لذات بگذرم.
    وضع به همین منوال می گذشت تا اینکه شبی احساس کردم کمی سرم درد میکند . درد سرم کم کم بیشتر شد تا اینکه حال خیلی بدی به من عارض شد. تمام جانم داشت از بین می رفت. کاملا حس می کردم به ترتیب اعضای بدنم پشت سر هم بی حس می شوند همه خواب بودند و من برای اینکه مزاحم کسی نباشم به انباری رفته بودم و به وضع بدی از شدت سردرد به خود می پیچیدم و مرتب بالا می آوردم تا به حالتی رسیدم که داشتم قالب تهی م یکردم با تمام وجودم فهمیدم فهمیدم که لحظه ی مرگم فرا رسیده کاملا مرگ را به وضوح در مقابل چشمانم می دیدم برای یک لحظه تمام زندگی ام و گذشته ام مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت تمام الطافی که خداوند در زندگی ام داشت را می دیدم و می دیدم که چقدر زندگی ام را بیهوده هدر داده ام و با تمام وجود حسرت می خوردم و از اینکه برای سفر دست خالی ام آه از نهادم بلند می شد. فکر می کردم با این همه گناه و غفلت چه کنم؟
    با تمام وجود به خداوند عرضه داشتم که یک فرصت دیگر بدهد به اشتباه و گناه خودم اعتراف کردم و در همین نجواها بودم که کم کم احساس کردم حالم داره رو به راه می شه .
    نوری توی قلبم روشن شد یک جور اطمینان قلبی که خدا خواهشم را قبول کرده باشه و خودش دستمو از یک دنیا لجن و کثافت بیرون آورده و خودش راه رو بهم نشون داده
    از فردای اون روز بی ارزش و پست به دنیا نگاه یم کردم دیگه دنبال آرایش و خودآرایی نبودم کم کم درصدد این برآمدم که حجاب داشته باشم اوایل برایم سخت بود اما به مرور با حجاب انس گرفتم و برایم شیرین و دوست داشتنی بود.
    با خدای خودم خیلی انس گرفتم نمازهای باحال و روحانی، تلاوت قرآن ، دعا و اشک ریختن برای طلب استغفار بسیار برایم لذت بخش بود همان آرامشی که یک عمر دنبالش گشته بودم و پیدا نکردم در نماز دیدم در دوستی با خدا، وقتی یک بنده با پادشاه جهانیان دوست است و چنین سرمایه ی باارزشی در اختیار دارد دیگر چه کم دارد؟ واقعا دیگر چه یم خواهد؟
    الان تقریبا دوسال از آن ماجرا گذشته است و هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم خداوند چه لطفی کرده که مرا از قعر جهنم بیرون کشید و در کنار خود ارزش داد .
    جالب اینکه اوایل وقتی چادری شدم احساس می کردم دید افراد نسبت به من خوب نیست ، مغازه دارها تحویلم نمی گیرند و جایگاهی ندارم اما به مرور متوجه شدم که اعتماد به نفس نداشته ام و کم کم این حالت از بین رفت و اتفاقا خیلی هم خوب در جامعه با من برخورد شد و حتی در فامیل هم عزیزتر از قبل شدم و نوعی احترام خاص پیدا کردم به طوریکه واقعا به این نکته پی بردم که چادر احترام و شخصیت را برای زن به ارمغان می آورد.
    و جالب اینکه خواستگارهایم زیادتر شده بود و همه موقعیت های خوبی داشتند و آدم های مطمئنی بودند در صورتیکه قبلا فکر می کردم توی این دوره کسی دنبال همچین دختری نمی گرده و این چیزها دیگه دمده شده در صورتیکه وقتی از جاذبه ی نگاه های ناپاک خود را رها کردم یک زندگی حلال و پاک به سراغم آمد .


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  13. تشكرها 2

    ال یاسین (22-12-1390), شهیده (23-12-1390)

  14. #39
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض فریاد یا زهرا مرا چادری کرد




    سلام دوستان من تو خانواده ای مذهبی به دنیا اومدم...ته تغاری بودم واز وقتی که یادم میاد خواهرام رو با چادر دیدم
    یادش بخیر یک عکس از چهارسالگی ام تو اصفهان هست که یک روسری توری سفید سرمه و من با لجبازی خاصی اونو تا جلوی پیشونیم جلو کشیدم و صورت کوچیکم توش گم شده در حالی که همه میخواستن اونو عقب بکشم... اما بزرگتر که شدم من روسری ام رو با لجبازی عقب میکشیدم و بقیه اصرار داشتن بیارمش جلو، خلاصه معمولا روسری ام در حدی عقب بود که حجابم کامل نبود...
    سرتونو درد نیارم تا دوم دبیرستان گناه بد حجابی رو شونه هام بود درین میون پدرم اصرار خیلی زیادی داشت که من چادری بشم جوری که اصلا جلوی بابام بیرون نمیرفتم که بهم گیر نده اما از حق نگذریم من نسبت به خیلی از هم سن و سالام خیلی ساده بودم اهل آرایش و اینا هم نبودم اما خیلی ضرورت اینکه حدود حجاب را کامل رعایت کنم و موهایم را کامل بپوشانم را حس نمی کردم در نتیجه مسلما دوست هم نداشتم به زور چادری بشم می خواستم خودم بهش علاقه پیدا بکنم خودم با خلوص نیت و رضایت برم طرفش
    تا اینکه سال دوم دبیرستان بحث اردوی جنوب شد من با دوتا از هم کلاسی هام طلبیده شدیم و این که میگم طلبیده شدیم چون واقعا همین طور بود من که اصلا درک نمیکردم جنوب چیه دوتا همکلاسی هایم هم مثل من اطلاعات خاصی نداشتن تازه کاروان پر شده بود و ما یه روزه تصمیم به گرفتن کردیم و زنگ زدیم گفتن جاخالی شده...
    وای وقتی سوار اتوبوس شدم و به این فکرکردم که چندین ساعت باید تو راه باشم پشیمونی زده بود به سرم....
    رفتیم جنوب به معنی واقعی کلمه بهترین جای دنیا بود درحالی که کمترین امکاناتم داشتیم
    و خداروشکر که قسمتمون شد غروب شلمچه رو تجربه کردیم......معرکه بود...
    نماز خوندیم رو خاک !خیلی ساده! برگشتنی از شلمچه با یکی از دوستام از کاروان عقب موندیم دوتایی پشت سر مردم راه افتادیم رفتیم تو اون راه خاکی که دوطرفش آب بود و بافانوس راه رو روشن کرده بودن روبه رو هم صفحه ی اسلاید شو گذاشته بودن که تصاویری از کربلا روش نمایش داده می شد
    وااااای ناگهان مردی از پشت سرم از ته ته ته دلش فریاد زد: یا زهراااااااااااا دست مارم بگیر...... اونجا بود که بغضم شکست نفسم گرفته بود مو به تنم سیخ شد...سجده کردم رو خاک شلمچه ، دعا کردم که شهدا دوباره مارو بطلبن...اما هنوز نطلبیدن...خلاصه اومدیم تهران حجابم کامل شده بود اما چادر سرم نکردم ..میترسیدم...میترسیدم سرم کنم و بعدا بزارمش کنار
    از یه طرفم دوست داشتم حجاب برتر داشته باشم...سه ماه تابستون داشتم فکر میکردم خلاصه گفتم یعنی چی این بهونه ها چیه چادر بذار شاید همین چادر جلوی بعضی از گناهان دیگه ات رو هم بگیره
    یه روز قبل از اول مهر ماه سال89چادری شدم اونم کجا وقتی میخواستیم بریم بوستان نهج البلاغه......
    یه روز تو تابستون امسال که میرفتم کلاس ورزش یکی از بچه ها به من و دوستم که چادری بودیم گفت:تو این تابستون تو این گرما چرا چادر میذارین شماها که بی چادر هم حجابتون کامله؟
    من فقط یک جمله گفتم:ما این گرما رو دوست داریم باهاش عشق می کنیم
    و او فقط با تعجب به من نگاه کرد و گفت:آهان...دوست دارین!
    از وقتی از شلمچه اومدم عشقم به بی بی دوعالم حضرت فاطمه ی زهرا(س)چندین برابر شده خیلی خیلی زیاد اصلا با کلمات نمیشه بیان کرد
    تو این یه سال با افتخار، چادر، این تاج بندگی رو سرم کردم ان شاءالله خدا توفیق بده که بازم بتونم با چادرم پرچمدار اسلام باشم
    ***بر دهان هرچه رنگ است می کوبد رنگین کمان چادر مشکی من***

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  15. تشكر

    ال یاسین (22-12-1390)

  16. #40
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض نامه ای از شهید علم الهدی




    سلام محیط خانوادگی ما طوری بود که اجباری برای چادری بودن من وجود نداشت و تقریبا آزاد بودم.
    توی دانشگاه هم ظاهری خوب ولی بدون چادر داشتم تا اینکه به ترم آخر رسیدم ...
    خیلی دلم می خواست برای آخرین بار به سفر راهیان نور که بسیج دانشگاه ترتیب داده بود بروم اما از آنجا که سال قبل هم به این سفر رفته بودم و اولویت با افرادی بود که سفر اولشان بود، محدودیت ثبت نام داشتم اما خدا خواست و آن سال هم به سعادت سفر به کربلای ایران را عنایت کردند...
    سفر خاصی بود و حالات عجیبی داشتم که در سفرهای گذشته این حالتها را نداشتم؛ در هویزه احساس عجیبی به شخصیت عمیق و استوار شهید علم الهدی پیدا کرده بودم. در طول مسیر راوی برای ما از نامه ای گفته بود که شهید علم الهدی برای خواهر خودش نوشته بود و ایشان را به حجاب سفارش کرده بود ولی این نوشته در دسترس ما نبود و...
    سفر سرشار از زیبایی و معنویت تمام ما شد. وقتی به خانه برگشتم، بین وسایلم چشمم به برگه ای خورد که برایم ناآشنا بود شروع به خواندنش کردم و با کمال تعجب متوجه شدم کپی همان نامه ای است که راوی برای ما گفته بود البته این نامه در مورد حجاب نبود بلکه مسائل عمیق و اساسی در رابطه با نگاه و غفلت انسان ها را مطرح کرده بود
    احساس خاصی داشتم اشک هایم بند نمی آمد آخر این نامه چگونه بین وسایل من آمده بود؟
    این مسئله را با بچه های بسیج دانشگاه درمیان گذاشتم و به نظر خودم و اونها این نشانه ای بود برای اینکه من چادری بشم البته شیطون با کلی وسوسه به استقبالم اومده بود با کمک بچه ها توانستم وسوسه ها را کنار بگذارم و تصمیم خودم را بگیرم که چادری بشم.
    تا اینکه یک روز توی حیاط دانشگاه یکی از بچه های بسیج برایم یه چادر هدیه آورد و خیلی با من حرف زد در مورد اینکه این چادر قداست داره و باید قبل از پوشیدنش درست فکر کرده باشم و پشیمون نشم و اگه هنوز تردید دارم بیشتر فکر کنم تا به اطمینان برسم و بعد آن را به عنوان پوشش انتخاب کنم من تصمیمم را گرفته بودم و قول دادم تا با پوشیدن چادر حیا و عفت درونی را هم بیشتر رعایت کنم....
    و اینطوری چادری شدم ....
    هرچند در دانشگاه با رفتارهای متفاوتی روبه رو شدم ولی برام مهم نبود چون کسیکه به من این حجاب رو هدیه کرده بود (شهید علم الهدی) برایم ارزش بیشتری داشت.
    و هرگز از اینکه چادری شدم پشیمان نشدم...


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

صفحه 4 از 12 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •