••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 5 از 12 نخستنخست 123456789 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 119
  1. #41
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک سوال و عیدی از حضرت زهرا




    با سلام چادری شدن من هم مثل بقیه ماجرا دارد با اینکه خیلی دیر شد ولی آخرش شد .
    23 سالم بود و همیشه به این فکر می کردم که وقتی رفتم مکه چادری بشم (الان 26 سالمه)
    روز به روزم وضع تیپ و حجابم هم بدتر می شد، خواهر کوچکترم هم تقریباً تازه متحول شده بود و چادری شده بود و درس دانشگاهیش که تمام شد رفت حوزه علمیه
    همیشه منو به زبون بی زبونی نصیحت می کرد تا اینکه یکروز حرف سر چادر شد و من گفتم دوست دارم هروقت مکه رفتم چادری بشم .
    خواهرم حرفی زد که تنم رو لرزوند و استارتی شد برای چادری شدنم
    خواهرم گفت: اگر فردا افتادی مردی چی؟ میخوای بخدا بگی می خواستم چادری بشم ولی فرصت نشد؟ پشیمون نمیشی؟؟
    این حرف خیلی روم تاثیر گذاشت و بعد از مدتی ناخوداگاه خواستم چادر بپوشم و پوشیدم و اون شب بدون اینکه من بدونم شب تولد حضرت زهرا بود و جمکران بودیم و این یک عیدی بود که من از خانم گرفتم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  2. تشكرها 6


  3. #42
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض چادرم رو مدیون مدیر مدرسه مون هستم!




    سلام دوستان عزیز چادری شدنم رو مدیون مدیر مدرسه راهنمایی مون هستم ، هر روز می اومدن سر کلاس که چادری ها چادرشون رو بردارن می خواهیم بریم اردو، یه روز دیگه تئاتر یه بار دیگه راهپیمایی حجاب و غیره
    راستش چون اسم کس خاصی رو نمی بردن هر روز تعداد چادری های مدرسه چندین برابر می شد، من هم یکی از اونا، این چادر فقط مال برنامه هایی که می بردنمون بود بعد کم کم مدرسه که می رفتم و بعد دیگه خیلی دوستش داشتم.
    اما حجاب زیر چادرم چندان مناسب نبود، دفعه اول که جبهه جنوب رفتم یادگرفتم جلوی چادرم رو بدوزم، شاید همینم باعث شد که سال بعدش وقتی رفتم مشهد یه اتفاقی برام پیش اومد که برای کسی نگفتم اما کلا محجبه شدم طوریکه هیچ کس باورش نمی شه من اینقدر عوض شده باشم،
    الانم تقریبا بیشتر دوستام که همیشه به من نگاه می کردن و لباس می پوشیدن هم تیپ من شده اند،
    می خوام حضرت زهرا بهم افتخار کنند ، امام زمان برام دعا کنند...
    من به بچه ها می گم رهبرمون وقتی ما رو با حجاب کامل می بینن دلشون بیشتر قرص میشه.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  4. تشكرها 5


  5. #43
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض تاثیر برادرم و حرف های مربی قرآنم




    سلام

    تو خانواده ما برادرم خیلی مذهبی هستند، من از بچگی تحت تاثیر و تذکر های ایشان بودم اما از طرفی هم به شدت از طرف مادر و خواهر هایم و همه فامیل(همه فامیل) مسخره می شدم
    سعی می کردند جلوی من را بگیرند تا به قول خودشون من هم مثل داداشم نشوم. اما خدا نخواست و من با صحبت های یکی از مربی های قرآنم بعد از سال ها کلنجار رفتن با خودم بالاخره تصمیمم را گرفتم
    حدودا سه سال پیش بود مربیمون سر کلاس کلا با بچه ها در مورد چادر پوشیدن صحبت می کرد که همیشه چادر بپوشیم نه فقط وقتی کلاس قرآن می ریم.من هم که خیلی وقت بود چنین تصمیمی داشتم اما از رفتار خانواده و فامیل می ترسیدم با حرف هاش این جرئت را پیدا کردم و چادر رو برای همیشه به عنوان پوشش انتخاب کردم
    دوستانم چیزی نگفتن فقط با کمی تعجب نگاهم کردند بعد ازآن هم خدا را شکر توانستم دوست هایی پیدا کنم که یا چادری بودن یا محجبه
    اما از فامیل و خانواده برای چادر هر جور حرفی را شنیدم حتی از مادرم
    وهنوز هم می شنوم حتی وقتی توی جمع های فامیلی میروم نگاهم نمی کنند که من سلام بدهم چه برسد که بخواهند جواب سلامم را بدهند. می دونید تو خانواده ای که حداقل نزدیک های آدم مثل خود آدم فکر میکنند چادر پوشیدن راحتتره،

    امیدوارم خدا کمکم کنه که تا آخرش پای چادرم بایستم ،برام دعاکنید.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  6. تشكرها 4


  7. #44
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض از امام رضا کمک خواستم




    سلام من امروز به عنوان یکی از کسانی که یک چادر پوش مصلحتی بودم براتون نامه مینویسم

    منظورم از مصلحت پوش این است که شرایط محیطی رو که میخواستم برم میسنجیدم مثلا عروسی اصلا چادر سرم نمی کردم اما برخی جاها به خاطر حفظ یک سری اداب به چادر سر کردن عادت کرده بودم
    تا اینکه پس از ورود به دانشگاه از امام رضا خواستم منو به سمتی ببره که از این حالت تعارض رها بشم خیلی سخت بود برام ،راستش بالاخره ترجیح دادم یک ادم مانتویی باشم در هر شرایطی تا اینکه مدام بالا و پایین کنم شرایط رو بسنجم و بعد تصمیمم بگیرم چادر بپوشم یا نه
    درست همون دورانی که از امام رضا درخواست کردم راهی جلو پام بگذاره خودم قاطعانه تصمیم گرفتم که مانتویی بشم اما ......شرایط طور دیگه ای رقم خورد اشنایی من با همسرم باعث شد بیشتر روی این مساله فکر کنم

    اوایل آشنایی مون همسرم وقتی دید من یه جورایی مصر هستم به اینکه مانتوی باشم چیزی نگفت، بعد از چند ماه عقایدش رو در مورد چادر برایم تعریف کرد البته کاملا بدون غرض گفت تو با چادر یا بی چادر باارزشی و دوست ندارم به خاطر من چادر سر کنی چون کافیه بعد از یک مدت که اتیش عشقت نسبت به من بخوابه تحمل چادر واست سخت بشه پس اگر قراره به چادر فکر کنی فقط برای خدا بپوش اینطوری هیچ وقت واست سخت نمیشه

    من هم بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم یک قدم بردارم اما به قول همسرم فقط برای خدا ، سه سال پیش درست روز تولد امام رضا بود که چادری رو دوختم وسرم کردم که اون زمان نامزدم بهم هدیه داده بود روزی که چادر پوشیدم به امام رضا گفتم خودت طاقتشو بهم بده چون برام سخته

    از اون زمان به بعد حتی یک لحظه حتی توی مراسم شادی دچار این تعارض نشدم که باید چادر بزارم یا نه بدون اینکه مثل سابق احساس سنگینی بهم دست بده

    شاید باورتون نشه موقع امتحان تو دانشکده خوردم زمین و پام از بند در رفت وحتی چادر باعث این اتفاق شد چون اومد زیر پام

    اما با وجود دردی که داشتم نتونستم چادرمو از سرم بردارم .

    الان کاملا راحتم با چادر ضمن اینکه فکر میکنم حتی جذاب تر از سابق هستم البته جذابیتی انسانی با صبغه الهی و نه شیطانی

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. تشكرها 4


  9. #45
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض نگاه تحسین آمیز پدرم




    من سه خواهر بزرگتر از خودم دارم نه مادرم و نه خواهرهایم هیچ کدام تقریبا هیچ وقت به جز مواقع خاص چادر سرشان نمی کنند . من هم که از بقیه کوچکتر بودم به تقلید از آنها چادر سر نمی کردم. البته وقتی در خیابان یا دانشگاه دختران چادری را می دیدم بدم نمی آمد چند روزی امتحانی چادر بپوشم، اما فقط در حد فکر بود در عالم واقع چادر سر کردن برایم عجیب و غریب بود. با همه ی این حرف ها یک روز در دانشگاه با بچه ها قرار گذاشتیم روز بعد همه چادر سر کنیم و به دانشگاه بیاییم، چقدر آن روز از فکر اینکه فردا چادر بپوشیم و قیافه هایمان چه شکلی می شود خندیدیم.
    روز بعد چادر یکی از خواهرهایم را از کمد برداشتم و پوشیدم . کلی جلوی آینه خودم را برانداز کردم به نظرم با چادر خیلی برازنده تر و باوقار تر شده بودم. حیف که آن وقت صبح همه خواب بودند و نمی توانستم نظر کسی را بپرسم.
    فقط پدرم که قرار بود آن روز مرا به دانشگاه برساند در ماشین منتظرم بود. من با عجله رفتم و سوار ماشین شدم .
    پدرم که تا آن لحظه من را با چادر ندیده بود چند دقیقه ای مات و مبهوت نگاهم کرد بعد لبخندی زد و دستی روی سرم کشید و گفت: آفرین چقدر با چادر محجوب تر و باوقارتر شده ای، چقدر چادر برازنده ی توست و کلی از چادر پوشیدنم تعریف کرد.
    آن روز من شوق و اشتیاق و علاقه و تحسین را در چشمان پدرم دیدم. نگاه محبت آمیز پدرم مرا به وجد آورد. آن روز من بهترین دختر پدرم شده بودم و از این احساس برتری لذت می بردم. نگاه تحسین آمیز پدرم مرا غرق شادی کرد.
    قرار بود فقط همان روز تفننی چادر بپوشم ولی با عکس العمل پدرم دیگر چادر را بر زمین نگذاشتم.
    از فردای آن روز تقریبا هر روز چادر سر می کردم تا اینکه علاقه ام روز به روز به چادر بیشتر و بیشتر شد تا جایی که دیگر هرگز بدون چادر جایی نرفتم.
    حالا از پدرم یک دنیا تشکر می کنم که با نگاه تحسین آمیزش باعث شد من یک نگاه جدی به چادر و ارزشی که با خود به همراه می آورد داشته باشم و برای همیشه چادر را به عنوان بهترین و کاملترین نوع حجاب انتخاب کنم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. تشكرها 4


  11. #46
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض این ضرب المثل درست نیست (خواهی نشوی رسوا ....)




    سلام.

    من هم خاطره ی خودمو میگم.
    از بچگی دوست داشتم چادرسرم کنم ولی مادرم بهم می گفت هنوز زوده برات. البته یکی ازچادرهای خودشو کوتاه کرده بود و من بعضی وقتها سرم می کردم.
    تا این که تقریبا دوسال پیش یه چادر نو برام خرید.من هم وقتایی که می رفتم کلاس قرآن همیشه سرم می کردم و یه جورایی عادت کرده بودم.

    تابستون همون سال ( سال 88 که می خواستم اول مهر برم سوم راهنمایی) رفتیم مسافرت ، دلم می خواست چادرم رو هم باخودم ببرم چون احساس می کردم بدون اون یه چیزیم کمه.اما... آخرش نبردمش.
    وقتی برگشتیم یه روز توی کلاس قرآنمون مربی عزیزم (که خیلی دوستش دارم) بهمون گفت من این رو قبول ندارم که "خواهی نشوی رسوا / همرنگ جماعت شو" این یعنی این که وقتی میاین کلاس قرآن چادر سرتون کنین چون همه چادرسرشون می کنن. وقتی هم که همه بدحجابن شما هم باید بدحجاب باشی. پس این وسط امرخداچی میشه؟!
    وقتی این حرف رو شنیدم به غیرتم برخورد و با خودم فکر کردم: واقعا چرا من بیرون چادر سرم نمی کنم؟ چون باید همرنگ جماعت باشم؟
    همین تذکر و فکر کردن در مورد آن، باعث شد که تصمیم بگیرم همیشه چادر سرم کنم و امیدوارم از این به بعد هم خدا منو یاری کنه که پای ارزش ها و اعتقاداتم بمونم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  12. تشكرها 4


  13. #47
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض من فقط یک قدم به سویش برداشتم




    به نام او که روشنگر راه ماست من دکتر م.ض. عضو کوچکی از جامعه ی پزشکی هستم و یکی از افتخارات بزرگ من محجبه بودنم است.
    آنچه از دوران کودکی ، نوجوانی ، جوانی و زمان دانشجویی ام به یاد دارم این است که همیشه با چیزی در درونم آرامش می یافتم، صحبت می کردم و از هم صحبتی اش لذت می بردم، به نصیحت هایش گوش جان می سپردم و هرگاه نافرمانی اش می کردم تا مدت ها دل چرکین و پژمرده بودم مثل بچه ای که پدر و مادرش با او قهر کرده اند.
    در یک خانواده ی سنتی ایرانی بزرگ شدم و شکل گرفتم، با مفاهیم اسلامی و قرآنی فقط به صورت ظاهری آشنا بودم، از بچگی نماز می خواندم، روزه می گرفتم و حجابی معمولی و ساده داشتم ولی حتی اگر منزل نزدیکان می رفتم و شب می ماندم در تاریکی شب هم روسری و حجابم را محکم نگاهبانی می کردم، مبادا کسی بی حجاب مرا ببیند با وجود اینکه هیچ اجباری بالای سرم نبود فقط به این دلیل که در تمام حالات خدا را شاهد بر تمام افکار و اعمالم می دیدم و رضایت او را می خواستم.

    دوران دانشجویی ام را در دانشکده پزشکی یکی از دانشگاه های تهران سپری کردم، در آن زمان هم پوششم مانتویی معمولی و مقنعه ای ساده بود ، می دیدم که بعضی همکلاسی های شهرستانی ام که موقع ورود به دانشگاه با لباس پوشیده و چادر و مقنعه هستند بعد از یکی دو ترم چه بر سر پوششان می آید ولی چیزی در درونم بود و نمی گذاشت من هم همرنگ محیط شوم و بیشتر کارهای دور و بری هایم به نظرم سبک می آمد.

    در آن دوران زیاد بودند دختران نجیب و محجبه ای که تحت تاثیر محیط بیرونی و برای پیدا کردن یک زندگی به ظاهر بهتر همه چیزشان را از دست دادند و آرام آرام دین و آخترشان را به دنیا فروختند که مثلا یک همسر خوب و یک زندگی مرفه به دست آوردند ولی بعد از گذشت مدت نه چندان طولانی فهمیدند چه فریبی خورده اند که شیفته ی ظاهر بعضی مردها شده اند اما دیگر برای خیلی هایشان فرصت برگشت و جبران گذشته ها وجود نداشت.

    گذشت زمان به من آموخت که ایمان واقعی، قلبی است ولی نشانه هایی در ظاهر نیز دارد که یکی از نشانه های آن حجاب برتر است. و این حجاب برتر باید اصیل باشد و با گذشت تغییرات زمانی و تحولات دستنخورده باقی بماند ، مثل نماز که پرچم اسلام است و با گذشت زمان باید کامل تر و اثربخش تر شود.

    نذر کرده بودم که شروع چادری شدنم را با سفر حج آغاز کنم اما بعد از مدتی با خودم فکر کردم شاید اصلا سعادت زیارت بیت الله الحرام به من حقیر دست ندهد آیا باید آنچه می دانم درست است را بیشتر از این به تعویق بیندازم و آرزویم را به گور ببرم؟

    پس اراده کردم و بسم الله گفتم . دقیقا روز اول عید نوروز بود و به نظرم بسیار برای این تحول مناسب .

    شروع کار سخت بود من فکر میکردم فقط نگهداری و طرز پوشیدن چادر است که مشکل می باشد ولی بعد فهمیدم که اتفاقا راحت ترین قسمت ماجرا این بوده است.
    طرز برخورد دیگران بسی سخت تر و ناراحت کننده تر بود، عجیب بود که آنها از چادر سر کردن من ناراحت بودند، مدام از طرف دوستان و آشنایان مورد سوال قرار می گرفتم که آیا کار تازه یا موقعیت اجتماعی جدیدی پیدا کرده ای؟ آیا قرار است جایی استخدام شوی یا بورسیه ای بگیری؟ حتی به بعضی ها آنقدر برخورده بود که تا مدتی با من قهر بودند و به من برچسب امل بودن می زدند.


    آن زمان بود که فهمیدم چقدر طرز برخورد بعضی فروشنده ی مغازه ها و برتیک ها با یک فرد محجبه فرق دارد و با گفتن یک جواب سربالا یا "نداریم" شر او را کم یم کنند تا تمام وقت خود را صرف گپ زدن با مشتری های امروزی! و سبک و از خدا بی خبر کنند تا رزق خود را از راه برآوردن خواسته های چینی افرادی درآورند!

    هیچ کدام از این برخوردها مرا دلسرد و مایوس نکرد ، بلکه تصمیمم جدی تر شد و چیزی که مرا خوشحال می کرد احساس آزادی و راحتی ای بود که قبلا احساس نکرده بودم و همچنین احساس نزدیک تر شدنم به خداوند که از همه ی چیز بالاتر است. خدا را شکر.

    شاید قدم اول را با سختی و مقاومت برداشتم ولی او که قادر و مقتدر مطلق است قدم های بعدی مرا آسان تر کرد و در انواع رحمتش به سویم باز شد؛ از کلاس های تفسیر قرآن و اخلاق پزشکی و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و چهل حدیث گرفته تا توفیق زیارت حج تمتع و کمک به همنوعان و ...
    در این مسیر دوستان یکرنگی یافتم که وجودشان در زندگی هر انسانی مثل پیدا کردن ستاره سهیل است و هرکدام به نحوی به کمک من شتافتند و مرا در این راه یاری دادند.

    حالا دیگر قرآن و نهج البلاغه را با چشم نیم خوانم ، بلکه با دل می خوانم خط به خطشان را در تاریکی شب با نور چراغ نمی بینم بلکه با اشک لغزان می بینم. سختی ها و مرارت های زندگی برایم به شیرینی تبدیل شد، نمازم واقعی تر شد، قلبم نسبت به دیگران مهربانتر شد، در برخورد با بیمارانم دلسوزتر شده ام و به عبارتی تازخ خود را شناخته ام ، تولدی دیگر یافته ام و احساس میکنم انسان دیگری شده ام در دنیایی بهتر.

    به عبارتی چادر سرکردن برای من تبدیل پوچی های درون بود به معنویات بیرون و برخلاف آنچه تبلیغ می کنند که حجاب محدودیت است ، چادر برای من آزادی از حصار ها و عقده های درونی شد.
    نمی دانم باید چگونه بگویم یک چادر سیاه 4/5 متری برای من همان ریسمان الهی شد که بدان چنگ زدم و همیشه به خاطر آن بسیار شاکرم.

    امیدوارم جوانان امروزی با نگاه عمیق تری به تعالیم روحبخش اسلام توجه کرده و سنتهای خوب ایرانی و شیعه بودن خود را حفظ کنند. ان شاء الله

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  14. تشكرها 4


  15. #48
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک جمله تامل برانگیز روی دیوار




    سلام من یک دختر چادری ام که خیلی به چادرم افتخار میکنم و خیلی خیلی دوستش دارم. عاشقشم ، وقتی خودمو تو آینه یا هر جایی که تصویرم می افته با چادر میبینم یه حس آرامشی بهم دست میده که اصلا قابل توصیف نیست .

    اما ماجرای چادری شدنم:

    من تو یه خانواده مذهبی بزرگ شدم و تک دختر هستم . برای چادری شدنم هیچ اجباری نداشتم . اولین چادرم رو تو سوم راهنمایی وقتی می خواستم برم مشهد برای رفتن به داخل حرم دوختم. بعد اونم دیگه چادر سر نمیکردم . مانتویی بودم اما حجابم متعادل بود .

    یه عمو دارم که خیلی تو حجاب سخت گیر بود اصلا باهام نمی ساخت و خیلی اذیتم میکرد ، با تحقیر ، مسخره کردن لباسام و... .

    منم از لجش بیشتر موهامو در می آوردم و لباسای رنگی و جین و .... می پوشیدم .شیطونی میکردم که حرصشو درآرم . اونم میشست زیر پای بابام که دخترت اینجور و اونجور . خلاصه کنم ولی بابام خیلی بهم سخت نمی گرفت .

    البته منم خیلی دختر بدی نبودم ، اگه هم کاری میکردم از رو لجبازی با عموم بود ، بابامم اینو میدونست. به حجاب علاقه داشتم .بعضی وقتها هم واسه تغییر تیپ چادر سر میکردم .

    به همین منوال تا دوم دبیرستان مانتویی بودم تا اینکه :

    یه روز عصر که از مدرسه تعطیل شدیم دیدم رو دیوار روبه رویی مدرسه مون یه جمله تازه نوشتن . رنگها هنوز خشک نشده بود. وقتی اون جمله رو خوندم یه حالی شدم . شب تو خونه خیلی بهش فکر کردم . فردا که اومدم مدرسه با دوستام راجع بهش حرف زدیم . ما یه گروه 6 نفری بودیم که تصمیم گرفتیم چادری بشیم برا همیشه . از اون روز تا حالا من چادری ام .

    و اما اون جمله :

    << هر کس زیبایی اندیشه پیدا کند
    زیبایی تن به کس نشان نمی دهد >>

    یک نکته ی جالب اینکه من فکر میکردم خانواده ام از تصمیمم خیلی استقبال کنند اما بابا گفت هر جوری خودت دوست داری و راحتی ، مامانم گفت سخته برات میری مدرسه تو بارون و ... اذیت میشی، نمی خواد چادر بذاری . واسم جای سوال بود که چرا به جای اینکه خوشحال بشن اینطور رفتار میکنن ؟

    بعد یه مدت خوشحالی واقعی رو تو چهره پدر و مادر دیدم و فهمیدم همه اون رفتارها برای این بود که ببینند من تا چه حد رو این انتخابم هستم ؟ آیا احساسی تصمیم گرفتم و با حرف دیگران قیدشو میزنم یا نه ؟بعدش که نشستیم با هم مفصل حرف زدیم و گفتم که به ارزش واقعی حجاب و خودم پی بردم خیلی تشویقم کردن .

    از اون ماجرا 13 سال می گذره و من هر روز بیشتر به چادرم افتخار می کنم

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  16. تشكرها 4


  17. #49
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض روش های تربیتی یک مادر




    من نمیدونم چی بگم.از کجا بگم!
    من از همون بچگی به حجاب علاقه داشتم. یادمه وقتی نزدیک به سن تکلیفم شد با مامانم رفتیم تا ایشون برام مانتو بخرن. انقدر بازار رو گشتیم که نگو. چون جثه ی من ریزه میزه بود برام مانتو پیدا نمیشد. اصلا مغازه دارا تعجب می کردن که من اومدم مانتو بگیرم.
    بالاخره بعد از کلی جستجو یه مانتوی مناسب برام پیدا شد. خیلی از فامیل از من میپرسیدن آخه توی بچه ی کوچولو مانتو پوشیدنت چیه؟! از این و اون شنیدم و شنیدم...
    من همه ی این تو ذوق زدن ها رو میشنیدم.اما نمیدونم مامانم با دل من چیکار کرده بود.چه نهال عشقی در وجودم کاشته بود به کدوم بزرگوار متوسل شده بود.به کدامین وجود امید بسته بود که این حرفا روم تاثیر نداشت! از این گوش میشنیدم و از اون گوش بیرون میکردم...اما کمی تا قسمتی هم ناراحت می شدم ها...
    حجابم از اینجا شروع شد تا این که وقتی رفتم کلاس پنجم احساس بزرگی کردم.دوست داشتم چادری بشم.واقعا نمیدونم چرا اینقدر چادر رو دوست داشتم و البته دارم... دوست داشتم اگه حجاب دارم کاملترینش رو داشته باشم...
    مامانم هم برام از این چادر کیفی ها خرید.وای که وقتی یاد اون روز میفتم که برای اولین بار چادری شدم ته دلم یه جوری میشه. انگاری قنج میره.آخه بابا یه پا خانوم شده بودم واسه ی خودم.
    با همون چادر از خونه زدم بیرونو رفتم سر خیابونمون تا سوار سرویس بشمو برم مدرسه... اولش خیلی خیلی خیلی برام سخت بود.جمع و جور کردنش...چند دفعه پیش اومد که وقتی میخواستم سوار سرویس بشم خوردم زمین و وسط سرویس پهن شدم... اونوقت بود که با خاک یکی میشدم...وای که چقدر خجالت میکشیدم... مثل این دخترای دست و پاچلفتی شده بودم.البته چون من بچه بودم خوب طبیعی بود که برام کمی سختتر باشه...
    اما با تمام این ها من عطایش را به لقایش نبخشیدم...!

    از اون به بعد شد رفیق راهم... رفیق که میگم ازاون رفیقها... جز با وفایی چیزی ازش ندیدم...آخه از این جهت ما رو روسفید کرد پیش حضرت زهرا(سلام الله علیها)

    من همینجوری بزرگتر شدم و... و چادرم هم با من بزرگتر شد.آره فقط سایزش عوض شد و گاهی هم جنسش...

    میدونی وقتی چادرمو سرم میکنم انگار یه حریمی رو،یه حرمتی رو برای خودم قایل میشم. اون وقته که هر کسی اجازه پیدا نمیکنه وارد حریم من بشه.هر کسی جرات پیدا نمیکنه به شخصیت من،به وقار زنانه ی من توهین کنه...اینجاست که با تمام وجود عاشق این چادرم میشم.من به یک تکه پارچه ی بی جان عشق نمی ورزم بلکه حریمی را عاشقم که به من جان میدهد.پویایم می کند و حرمتم را ایمن می دارد.

    "چادرم" دوستت دارم بابت همه ی این ارزشهایی که برای وجودم به ارمغان آوردی. واقعا دوستت دارم و به تو عشق می ورزم.

    یا علی


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  18. تشكرها 4


  19. #50
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی دخترم از چادر سر کردن منصرف شده بود!




    سلام

    خودم که عاشق چادرم هستم از اول هم چادر رو دوست داشتم

    اما خاطره چادری شدن دخترم می نویسم:

    بر عکس دختر کوچکم که عاشق چادرش بود، دختر بزرگم تمایلی به چادر سرکردن نداشت البته تا سال اول دبیرستان هم چادری بود اما به خاطر جو دوستان دبیرستانی اش از چادر سر کردن منصرف شد.

    با اینکه در خانواده ما کمتر کسی بود که چادری نباشه، من نخواستم بالاجبار به دخترم چادر رو تحمیل کنم.

    چندین بار با هم به بازار و جاهای پر رفت و امد رفتیم و من الگوهای چادری و بدون چادر و روسری و مقنعه کامل رو نشونش دادم و بهش گفتم بهترین رو خودش انتخاب کنه و اصرار هم نکردم باید چادری بودن را انتخاب کند فقط ازش خواستم حجاب کامل رو انتخاب کند و ایشون چادر را انتخاب کردن و الان طوری شده که دنیا رابهش بدی چادرش رو از سرش برنمی داره

    بعدها ازش پرسیدم چرا چادر رو انتخاب کردی ؟

    فرمودند: شما مرا به جایی پر از الگوهای مختلف پوشش بردید، نگاه کردم دیدم چادر بهترین و کاملترین حجاب برای یه زن است و یک در گرانبهاست که کمتر کسی است حافظ این در است.

    الان دختر 3ساله اش هم عاشق چادر است و گاهی همین دخترم از حجاب من ایراد میگیرد نه اینکه فکر کنین افراطی اند، نه اصلا اعتقاد قوی به چادرش دارد و چندین نفر نیز به خاطرش چادری شده اند.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  20. تشكرها 3


صفحه 5 از 12 نخستنخست 123456789 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •