••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 6 از 12 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 119
  1. #51
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک نگاه واقعی به اطرافم




    من چادری نبودم! برای من چادر در ابتدا یک اجبار بود. بعدها آزاد شد اما همیشه از بی بند و باری بدم می آمد و پوششم نسبتا محجوب بود. در واقع فرق بین چادر و مانتوی محجبه برایم یک سوال بود. گذشت و گذشت تا سال آخر دانشگاه یک اتفاق مرا به آنجا رساند که باور کنم چادر چیز دیگریست.
    دوستی با پسری که به ظاهر آدم درست و مورد قبول اطرافیان بود ولی در باطن موجودی عجیب و غریب وبا باورهای مبهم اوضاع روحیم را به طرز وحشتناکی وخیم کرد.
    بی قیدی او به حدی بود که رک و پوست کنده درآمد و به من گفت که: من نمی توانم پایبند باشم.
    آری، این دوستی نهایتا چشمان مرا به واقعیتهای پس پرده گشود. من که برادر هم داشتم باز هم از نگاه پسران بی اطلاع بودم و با این که در این رابطه به حدود و حریمها پایبند بودم و به ازدواج مطمئن و بی اضطراب فکر می کردم، یک دفعه با موقعیتی اسفناک روبرو گشتم.
    یعنی ارزش یک دختر تا بدین مرتبه پایین آمده که پسری به این صراحت جمله ی مذکور را به زبان آورد؟!!
    تازه فهمیدم دنیای بعضی آدمها علی الخصوص برخی پسران چقدر می تواند بی رحم و رقت انگیز باشد و چه نگاه خبیث و پلیدی ممکن است به یک دختر بشود! "ابزاری تنها برای خوش گذرانی"
    آیا من سزاوار چنین نگاهی بودم؟؟
    به اطرافم نگاه می کردم و شمار دوستانم که به همین درد مبتلا شده بودند را مرور می کردم. دو سه نفرشان را از بلای عاطفی یی که قرار بود همین لاابالی های به ظاهر مقبول بر سرشان بیاورند هشیار کردم. بعدها که شنیدم زکات رهایی از چنگال هرزگی رهانیدن اطرافیان از بند اسارت خصمانه ی دلهاست از ته دل دعا کردم که خداوند مرا و دوستانم را ببخشاید و این را به عنوان زکات هدایتم قبول فرماید.
    اما ریشه یابی این امر و کسب آگاهی از دنیای پلیدی ها و جدیت در نگاه به زندگی و مهمتر از ان به شان دختر و دخترانگی باعث شد عزت نفس از دست رفته ام را با انتخاب حریمی به نام چادر این میراث اصیل عصمت احیا کنم.
    حالا دیگر می دانم " الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ "1 و امید دارم چشم دل مریضان دیگر کمتر وسیله ای برای هوسرانی بیابد و این درد اجتماعی به قلب های پاک و معصوم اما غفلت زده سرایت نکند.
    با این دعا علت ملبس شدن به لباس افتخاری به نام چادر را به پایان می رسانم که ای کاش تعریف دخترانگی در اجتماع به عرضه اندام و خودنمایی منحرف نمی شد و دختران ما به خودشان بیشتر احترام می گذاشتند و از حیثیت و حرمت دختران در قبال نگاه های هرزه بهتر دفاع می کردند.
    ان شاالله
    و من الله التوفیق
    م.م. ارسال با ایمیل
    ...
    1- اشاره به آیه 26 سوره مبارکه ی نور: الخَْبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئکَ مُبرََّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ ؛
    زنان ناپاک شایسته مردانى بدین وصفند و مردان ناپاک نیز شایسته زنانى بدین صفتند و زنان پاکیزه لایق مردانى چنین و مردان پاکیزه لایق زنانى همین گونه‏ اند، و این پاکیزگان از سخنان بهتانى که ناپاکان درباره آنان گویند منزهند و بر ایشان آمرزش و رزق نیکوست.

    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  2. تشكرها 2

    مدير اجرايي (27-01-1391), عهد آسمانى (01-02-1391)

  3. #52
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک سوال مرا مصمم کرد




    حدود یک سال درمورد چادر تحقیق کردم یه مدت بود دلم می خواست چادر سرم کنم اما خب چون تا حالا به جز زیارت رفتن و روزای خاصی از سال مثل محرم چادر سر نکرده بودم، واسه همین می خواستم اگر چادری شدم خیلی محکم چادرم رو حفظ کنم نه اینکه یه روز سرم باشه و روز بعد نه تو خانواده ی ما هیچکس چادری نیست برای همین چادر سرکردن برای من خیلی سخت بود اما من چادر رو دوست داشتم
    و وقتی در این تصمیم مصمم شدم که یه نفر ازم پرسید: اگه امام زمان الان بیاد و بگه چادر سرت کن چه کار میکنی؟
    من گفتم خب سرم میکنم
    گفت خب خدا خیلی وقته که تو قرآن گفته که چادر سرتون کنید برای حجاب
    و همین حرف باعث شد من چادرم رو محکمتر از همیشه سرم کنم.
    اون بنده خدا چون می دونست من دوست دارم چادر سرم کنم و زمینه ی وجودیم تمایل به این کار داره و چون میدیدن که منتظر یه نشونه وحرف محکمم که مصمم چادری بشم، این سوال رو از من پرسیدن و واقعا تاثیرگذار بود

    یادمه در طول اون یک سال هر چیزی که از چادر و ارزشش واسم جالب بود و یاد میگرفتم و یا میپرسیدم از کسی و پاسخ جالبی می شنیدم برای خانواده تعریف می کردم و همین طور برای دوستای نزدیکم.. برای همین خانواده هم با دلایل من متقاعد میشدن. خانواده ی من باایمان هستن و من مدیون همین لقمه حلالی هستم که سرسفره پدر و مادرم خوردم. حجابشون رو هم رعایت میکنن اما خب چادری نیستن، که ان شاءالله به لطف خدا امیدوارم مادر وخواهرمم هم چادری بشن.

    وقتی چادر همراه همیشگی ام شد 21 سالم بود و الان بعد از گذشت دو سال عاشق پر پروازم شده ام و دعامی کنم خدا به حق مهدی فاطمه و فاطمه زهرا علیهما السلام کمکم کنه همیشه و تا آخرعمر چادرم سرم باشه.
    التماس دعا


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  4. تشكرها 2

    مدير اجرايي (27-01-1391), عهد آسمانى (01-02-1391)

  5. #53
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض قول دادم به حضرت زهرا




    سلام من از دوران راهنمایی چادری بودم.
    عاشق اون چادر جشن تکلیفم بودم که مامانم برام کادو پیچ کرده بود.
    اما تو دوران دبیرستان و تو ایام فاطمیه توی یه مسجد که خونه ی نمادین حضرت زهرا سلام الله علیها رو درست کرده بودن موضوعی باعث شد به حضرت قول بدم که چادرم رو همیشه هر جای دنیا که باشم مثل یه شی مقدس حفظ کنم.
    فضای تاثیرگذاری بود؛
    یه خونه ی گلی با یه سجاده و یه گلیم و دستاس و چند ظرف سفالی و ...
    و یه چادر سیاه خاکی که اون وسط افتاده بود و یه بیت شعر روش نوشته بود:
    فاطمه سوگند به پاکی تو... بیرق ما چادر خاکی تو


    هنوزم اون چادر خاکی دلیل عشق من به چادره.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  6. تشكرها 2

    مدير اجرايي (28-01-1391), عهد آسمانى (01-02-1391)

  7. #54
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض تایپ کردم سمعنا و اطعنا...




    این خاطره خیلی زیباست حتما بخوانید



    اون روزها هنوز چادری نشده بودم. هیچ وقت پیش نیامده بود که به خوب و بی‌نقص بودنم شک کنم! اما اتفاقی پیش آمد و کوه پوشالی غرور و تصوری رو که از خودم داشتم در مقابل چشمام ویران کرد.
    من فقط می‌خواستم "بهتر" باشم. پس 31 شهریور درست شب قبل از شروع سال تحصیلی جدید و در حالی که فرداش عازم مشهد بودم تا به اولین کلاسهای دانشگاه برسم، عهدنامه‌ای رو با خودم بستم و امضا کردم. دیگه نمی‌خواستم اون آدم باشم. انگار برای خودم تنگ شده بودم؛ اما از کم و کیف این‌که باید چه کار کنم و چی بشم زیاد سر در نمی‌اوردم. اون عهدنامه هم منو متعهد می‌کرد به انجام یا عدم انجام کارهایی که فکر می‌کردم در جهت بهتر شدن باید باشه.
    همیشه عادتم بود که قرآن رو باز می‌کردم. فکر می‌کردم در هر حال و موقعیتی که باشم خدا از این طریق با من حرف می‌زنه. حرفی که متناسب با همون روز و همون موقعیت باشه. مدت‌ها بود که وقتی قرآن رو باز می‌کردم آیه‌هایی مشخص و تکراری می‌اومد. آیات مربوط به حجاب!
    من به خودم می‌گفتم: «نه! آیات دیگه‌ی این دو صفحه مد نظر هست. من که حجابم بی‌نقصه!»
    6 دی همون سال، در حالی که بعد از کلاس جلوی تایپ و تکثیری دانشکده منتظر یکی از بچه‌ها بودم تا با هم بریم خوابگاه، آقایی که بعدها متوجه شدم یکی از پسرهای دانشکده خودمونه، روبروی من ایستاد و سلام کرد و بلافاصله از توی کیفش برگه‌ای رو به دست من داد و گفت: «این آیه در مورد زن‌های پیامبر هست و این آیه در مورد همه زن‌های مومن!» و قبل از این‌که من بخوام سوالی بپرسم یا عکس‌العملی نشون بدم، رفت.
    برگه نوشته‌هایی تایپ شده داشت و زیرش با خودکار نوشته شده بود:
    «آیات ادامه دارد "ان کنتم مؤمنین"» و بعد یه آدرس ایمیل عجیب.
    من توی حیرت بودم. همون آیه‌هایی پیش روی من بود که ماه‌ها وقتی قرآن رو باز می‌کردم برام می‌اومد. اون شب من تا نیمه‌های شب گریه می‌کردم. نمی‌دونستم اتفاقی که باید باهاش مواجه بشم چیه و چقدر بزرگه. از تصور این‌که باید تغییر کنم به خودم می‌لرزیدم. همیشه از ابتدای کودکی نقطه ضعف بزرگ من مقاومت در مقابل تغییر بود.
    توی دفتر خاطرات مربوط به اون شب این‌طور نوشتم: «یه نگاه به خودم کردم: مانتو و شلوار مشکی ساده، مقنعه‌ای که تمام موهامو پوشونده،صورت بدون آرایش، یه پالتوی ساده و یه کیف. اون مطمئناً فکر نکرده من حجابم کامل نیست!!»
    یک ماه با خودم کلنجار رفتم و به این در و اون در زدم تا خودم رو راضی کردم به آدرسی که زیر اون برگه آچهار نوشته شده بود ایمیل بزنم. قبلش توی دفترم این‌طور نوشته بودم: «دو راه داری: یا خودت رو به کوری بزنی و بگی اتفاق نیفتاده یا به این ایمان بیاری که هر لحظه داره برات معجزه می‌فرسته.» و ایمیل رو فرستادم.
    از هویت کسی که این ایمیل رو دریافت می‌کرد مطلع نبودم و نمی‌دونستم وابسته با ارگان و نهادی هست یا نه. نوشتم: «نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. حالا مدت‌ها از اون روزی که برگه رو دریافت کردم می‌گذره. برگه‌ای که توش سه تا آیه از قرآن بود...» و منتظر جواب نشستم. در حالی که اصلا نمی‌دونستم آیا جوابی دریافت خواهم کرد یا نه. در ادامه نوشته بودم: «نمی‌دونم چی می‌خوام. شاید می‌خوام بیشتر توضیح بدید.» اما در مورد چی باید با من حرف می‌زد و اصلاً کی بود؟
    حدود پنج روز بعد جواب ایمیلم رو دریافت کردم:
    "جواب سؤالات شما (ابهامات شما) رو با چند آیه می‌دهم. اگر معنا و ارتباط آیات برایتان روشن نیست، فعلاً مهم نیست.
    إن الانسان لفی خسر إلا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر
    الذین یمسکون بالکتاب ... إنا لا نضیع أجر المصلحین
    قالوا سمعنا و اطعنا .... الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولو الالباب
    تا مدت‌ها بی‌اختیار "قالوا سمعنا و اطعنا" رو زیر لب زمزمه می‌کردم. نمی‌دونستم که چی شده و چی خواهد شد و آخرش کجاست. در اون لحظه بی‌اندازه هیجان زده بودم و بعد فقط می‌خواستم فکر کنم که آیا جزء "ایمان‌آورندگان" و "صبرکنندگان" هستم یا نه؟ آیا جزء اونهایی هستم که به حق و کتاب حق متوسل می‌شن؟ و جزء اونهایی که می‌گن "شنیدیم و اطاعت کردیم"؟
    مدت‌ها من سوالاتم رو از طریق ایمیل می‌پرسیدم و ایشون که سید بزرگواری بودند جواب منو با آیات قرآن و بعضاً جملاتی از نهج‌البلاغه می‌دادند. جواب ترس‌ها، تردید‌ها، توجیه‌ها...
    هنوز به قرآن مسلط نبودم و وقتی هر ایمیل برام می‌رسید چند ساعت می‌گذشت تا ترجمه‌اش کنم! باید انتخاب می‌کردم. چاره‌ای نداشتم. این جواب تمام درخواست‌های خود من بود. ناسلامتی توی بغل امام رضا(ع) بودم و او هرگز نمی‌خواست دیگه منو این همه غافل و این همه از خود متشکر و از خود مطمئن و این همه سر به هوا ببینه.
    درسته که من توی این مدت جواب سوالاتم رو گرفته بودم و می‌دونستم که چادر:
    - باعث بالا رفتن ارزش زن می‌شه؛
    - کانون خانواده رو مستحکم‌تر می‌کنه؛
    - محیط اجتماع رو از مناسبات جنسی پاک می‌کنه؛
    - نگاه‌ها رو به زن از صرف یک عروسک جنسی به توانایی‌ها و استعدادهای انسانی‌اش تغییر می‌ده؛
    - و...
    اما اون روز صبح که بیدار شدم و اولین فکری که داشتم این بود که چادری بشم به هیچ کدوم از این‌ها فکر نمی‌کردم. من بزرگ شده بودم و لباس دیگه‌ای می‌خواستم. لباسی که هدیه‌ی امام رضا(ع) باشه. می‌خواستم همونی باشم که خدا و امام از من می‌خواد و این نقطه‌ی آغازی بود برای تغییرات بعدی...
    پشت کامپیوترم نشستم و تایپ کردم: «سمعنا و اطعنا... چادری شدم
    ...
    می‌گن: "سخته توی گرمای تابستون چادر بپوشی. خفه می‌شی. سخته توی زمستون چادر بپوشی. چطور توی این گل و شل جمعش می‌کنی؟ سخته توی مسافرت چادر بپوشی. پس چطور تفریح می‌کنی؟ سخته توی مهمونی چادر بپوشی؛ دیگران می‌گن امل شدی!"
    اما برای من سخته چادر نپوشم؛ وقتی جلوی چشم‌های "عین الله الناظره" هستم و مطمئنم این‌طور بیشتر دوستم داره...


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. تشكرها 2

    مدير اجرايي (02-02-1391), عهد آسمانى (01-02-1391)

  9. #55
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی تو مهمی نه تحسین یا ملامت دیگران




    سلام ببخشید دیر اومدم
    من دو سال پیش چادری شدم
    با یه اتفاق ساده و معمولی...
    من تو دبیرستان اسما بسیجی بودم اما روز تقدیر از بسیجی ها هیچ اسمی از من برده نشد خیلیییییییییییییییییییییی یی ناراحت شدم!(چقدر کوچیک بودم!)
    اما خدا یه دستی به سرم کشید و موقع نماز با خودم گفتم : ای... بدبخت باختی....بسیجی واقعی شهید گمنام هست که هیچ اسمی ازش برده نمیشه و ...
    خلاصه داغون شدم و....
    (تو پرانتز بایدبگم کلا چند وقتی بود که به فکر وضع پوششم افتاده بودم و مخصوصا استادی که براش احترامم زیادی قائل بودم غیر مستقیم منو به چادر تشویق میکرد اماهنوز مردد بودم اخه راستش از واکنش دیگران نگران بودم)
    شاید بی دلیل شاید با دلیل فردای روزی که اون اتفاق افتاد با چادر رفتم مدرسه و - حتی با وجود واکنش های مختلف اطرافیان - تا الان از سرم نیفتاده.
    راستش اولا زیاد برام فرقی نداشت بودن و نبودن چادر!
    اما الان عاشقشم.... (مثل بسیج که الان عاشقشم...)
    خداروشکر برای این نعمت بزرگ وعزیز
    یادگاری مادر....
    یازهرا


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. تشكرها 2

    مدير اجرايي (02-02-1391), عهد آسمانى (01-02-1391)

  11. #56
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض برخورد درست همسرم




    سلام

    من تا 18 سالگی در شیراز زندگی میکردم و تا اون موقع مانتویی بودم. چادر رو دوست داشتم اما چون دوستام و هم سن و سالهای من توی فامیل همه مانتویی بودن ترجیح میدادم مثل اونها باشم...!!!
    مادر و پدرم اصالتشون مال یه شهر دیگه بود؛ یه شهر کوچیک و مذهبی که همه ی اهالی اون چادر میپوشیدن. هروقت به دیدن فامیلهامون به اون شهر میرفتیم مجبور بودم چادر سر کنم! اصلا هم بلد نبودم چادر رو درست بگیرمش و بپوشم...!
    اون موقع ها فقط و فقط به اجبار چادر میکردم سرم، فقط برای اینکه تو اون شهر انگشت نما نباشم و همه چپ چپ نگاهم نکنن، خودمو کردم همرنگ جماعت.
    تا اینکه با یکی از فامیلهامون که ساکن همون شهر بود نامزد کردم...
    همسرم چادر خیلی دوست داشت و من به خاطر اون با شور و شوق بیشتری چادر سر میکردم...
    موقعی که نامزدم میومد شیراز و دوتایی می رفتیم شاهچراغ وقتی من چادر سر میکردم رو به روم می ایستاد و می گفت مثل فرشته ها شدی، کاش همیشه بریم شاهچراغ تا من تو رو توی چادر ببینم...!
    سال 88 به خاطر موقعیت کاری که برای پدرم پیش آمد به همون شهر نقل مکان کردیم این بار به اجبار نبود که چادر سرم می کردم با شور و اشتیاق چادر میپوشیدم و اونو دوست داشتم...
    رفته رفته به چادرم وابسته تر شدم و سعی میکردم حجابم کامل باشه و شان و منزلت آن رو حفظ کنم، نه مثل بعضی از اون همشهری ها که فقط به اجبار اینکه تو یه شهر مذهبی هستن چادر میپوشن و حجابشون علیرغم چادر داشتن کامل نیست!

    از وقتی چادری شدم قران خوندنم بیشتر شد، تا جایی که بتونم میرم مسجد و نمازمو جماعت میخونم و در کنار اینها اخلاق و رفتارم هم بهتر شد...!
    همسرم عاشق ولایت و رهبریه، اما من اون موقع ها چون از چادر دور بودم و توی یه فضای دیگه بودم از روحیاتش هم دور بودم...!
    با چادری شدنم همه ی اینها رو به دست آوردم! عاشق رهبری و ولایت شدم و سعی میکنم جوری گام بردارم که آقا امام زمانم منو توی گروه یارانش قرار بده...
    من همه ی اینها رو مدیون برخورد درست همسرم هستم، هیچوقت منو اجبار به چادری بودن نکرد، اما من میدونستم که چقدر چادر رو دوست داره، شاید اگه چادر سر کردن رو به من تحمیل کرده بود من از چادر متنفر و منزجر میشدم، اما او با مهربونی منو به این راه کشوند!

    البته بالاتر از دوست داشتن همسرم چیزی که برام مهمه اینه که خداوند و حضرت زهرا و باقی ائمه این نوع حجاب رو دوست دارن و برای رضای اونها همیشه حجابم رو حفظ میکنم....
    و همیشه خدا رو شکر می کنم که یک اتفاق باعث شد من هم چادری شوم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  12. تشكرها 2

    مدير اجرايي (02-02-1391), عهد آسمانى (01-02-1391)

  13. #57
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض زیبایی و معصومیتی که چادر به مادرم داده بود




    سلام بیشتر خاطره های ارسال شده را که می خواندم متوجه شدم بیشتر دوستان از دوران کودکی با چادر اشنا بودن.
    من در خانواده ای به دنیا امدم که هیچ کدام حجاب نداشتن .
    اما خودم به چادر علاقه زیادی داشتم .
    مادرم از دوران دبیرستان یواشکی و به دور از چشم مادر و پدرشون چادر سر می کرده و بعد از ازدواج با پدرم به خواست خودشون چادری می شوند.
    یه روز دوران دبستان حالم توی مدرسه بد شد مدیرمون زنگ زده بود به مامانم که بیاد دنبالم، از میون مادرهای بیحجاب هم کلاسیهام مادرم با چادر روی سرش اولین جرقه رو در ذهن من زد.
    معصومیت و زیبایی که چادر به مادرم داده بود و این که مثل یه ملکه میون مادر های دوستانم بود.
    ارامشی که توی چهره اش بود و هست همه و همه..
    و این که می دونستم خدا من رو این طوری بیشتر دوست داره باعث شد من هم در این باره تصمیم بگیرم،
    پنچم دبستان رو تموم کرده بودم که یه شب دور میز شام به خانوادم گفتم که می خوام چادر سرم کنم مادرم خوشحال شد اما پدرم یه دنیا با هام حرف زد و ازم خواست که بیشتر در مورد تصمیمم فکر کنم .
    اما نیازی به فکر کردن نداشت چون تصمیمم رو گرفته بودم .
    یکی از دوستان خانوادگیمون برام از مکه یه چادر عربی سوغات اورد.
    همون هفته یه مهمونی خونه عمه بزرگم دعوت بودیم و من چادرم رو سرم کردم .
    وقتی وارد مهمونی شدم فکر می کردم که همه از دیدنم به ذوق میان خوشحال می شن اما این طور نشد عمه ام رو به مادرم کرد و گفت که چرا مجبورم کرده که چادری بشم؟
    من از مادرم خواستم که خودم حرف بزنم و توضیح دادم که این تصمیم خودم بوده و خودم خواستم.
    چند روز بعدش هم رفتم پیش پدر بزرگم تا من رو دید گفت این چیه کردی سرت؟
    خیلی خورد توی ذوقم اما الان نزدیک نه سال از اون زمان می گذره و همه خانواده من و چادرم وحجابم را پذیرفتن .
    هر چند که خیلی سخته توی یه جمعی جز من و مادرم چند نفر دیگه هیچ کس حجاب نداره اما من به داشتن چادرم افتخار می کنم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  14. تشكر

    مدير اجرايي (02-02-1391)

  15. #58
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض شهدا، امام رضا علیه السلام , دعای کمیل




    به نام خدا
    تو خونواده ي نسبتا مذهبي بزرگ شده بودم اما قبلا چادر رو دلبخواهي سر مي كردم
    بابام گرچه به چادر اهميت مي داد اما چون بدون چادر هم حجابم رو رعايت مي كردم چيزي نمي گفت
    اينجوري بگم از چادر مناسبتي استفاده مي كردم(و فقط يه چادر مدرسه اي داشتم) خيلي هم شر و شيطون بودم.
    اگه اشتباه نکنم سال 83 بود خواهرم رفته بود پابوس امام رئوف، دلم بدجور هواي امام رو كرده بود
    اون سال برنامه كوله پشتي رو مي ذاشت و قسمتي از برنامه شون در مورد شهدا بود دقيقا خاطرم نيست فقط يادمه در مورد حجاب بود و حقي كه شهدا گردن ما دارن و اداي حقشون ...با خودم خيلي فكر كردم و سبك سنگين ، و كلنجار دلم هم كه حسابي جايي بود كه خواهرم رفته بود
    شب جمعه بود كه راهي مسجد شدم دعاي كميل طنين انداز شد اشكام بند نميومد دست خودم نبود از امام علي (ع) زيارت آقا رو طلب كردم از اول تا آخر دعا اشكم جاري بود توی دعای کمیل از شهدا هم یاد کردند ...حس و حال خوبي داشتم...
    بالاخره تصمیمم رو گرفتم
    شنبه از راه رسيد به مامانم گفتم من يه چادر مي خوام مامانم گفت تو كه چادر داري گفتم يه چادر قشنگ مي خوام (منظورم يه چادر خانمي بود كه همجا بتونم سر كنم و از خودم جداش نكنم و بشه جزئي از وجودم)
    بنده خدا مادر راهي بازار شد و انتظار منم به سر رسيد و چادرم دوخته شد آخ كه چه حالي داد پوشيدنش حس مي كردم تاج پادشاهي رو سرمه.
    وقتي عمه جانم برای اولين بار اينجوري چادر پوشيدنم رو ديد كپ كرد گفت: توي سر به هوا و چادر؟
    گفتم آخه عمه جان برادر زاده شهيدم ! منظورم اين بود كه اگه شهدا خون دادن ما هم بايد كلام شهدا رو پياده كنيم كه گفتند خواهرم حجاب تو كوبنده تراز خون سرخ من است و اين رو سرلوحله زندگيمون قرار بديم و اين تاج بندگي رو که هديه حضرت زهرا (س) حرمت بزاریم.
    البته من ماجراي چادري شدنم رو برا اطرافيانم نگفتم فقط سر بسته به عمه ام گفتم عمو و امثال عمو حق به گردن من و امثال من دارن
    و اما چند ماه بعد....
    ...ارتباط آقا امير المومنين با علي بن موسي الرضا... ...
    ماه رجب بود و تولد آقام امير المومنين ،
    صحن انقلاب بود و دعاي كميل ،
    من بودم و تاج بندگي ام...
    و 7 سال است كه چادرم مرا در آغوش گرفته است.
    توفيقات روز افزون خداوند رفيق راهتان باد
    يا علي


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  16. تشكر

    مدير اجرايي (04-02-1391)

  17. #59
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض نماز اول وقت




    هوالحق

    ان الصلاه تنهي عن الفحشاء و المنکر

    یکی از بهترین تجارب زندگي ام تحقق همین آیه مبارکه در زندگی ام بود.

    روزگاری که مشغول یک زندگی عادی بودم و مانند خيل انسانهای اطرافم مسلمان بودم، نماز می خواندم و روزه می گرفتم اما مجلس عروسي گناه آلود هم مي رفتم و موسیقی حرام هم گوش می دادم و ... .
    بعد از تحصیلات راهنمایي که در روستا بودیم به شهرستان نقل مکان کردیم. طبق شرایطی که وجود داشت و ورود به يک فضاي جديد مانتویي شدن برایم تبدیل به یک آرزو شده بود. البته چادري هم که به سر داشتم خیلی کم از مانتو نداشت ولی خب به هر حال چادر بود.
    بعد از کلی صحبت با پدر و مادر بالاخره رضایت دادند که چادر نپوشم .
    شاید مدت 2 سالی چادر را کنار گذاشتم ولي در همین حال به لطف خدا توجه به نماز اول وقت را هرگز از دست ندادم.
    سالی که کنکور داشتم شروع به خواندن نماز شب نیز کردم. یک روز از کلاس کنکور که بر می گشتم مطمئنا خواست خداوند بود که يک خانم مانتويی پیش پاي من در پياده رو راه برود و ناگهان از مانتويی بودن او بدم بیاید.
    همان موقع تصمیمم را گرفتم البته مطمئنا لطف خدا بود وگرنه روزانه ده ها خانم آنگونه را دیده بودم ولی آن روز این اتفاق برایم افتاد و من به با نگاهی واقعی و عمیق به این مساله این بار آگاهانه چادر را انتخاب کردم و این قضیه آغاز راه جدیدی در زندگی من بود.
    و شايد آماده سازي برای شروع یک زندگي با شکل جديد در دانشگاه؛ آشنا شدن با دوستان خوب، استفاده از فضای مسجد و نماز جماعت، شرکت در جلسات معرفتی و ... کم کم مرا از آن حال و هوایي که قبلا داشتم جدا کرد و کشیده شدم به سمتی که آرمان هایم تغییر کرد. حضور در دانشگاه راه رشدی بود که آغاز شد و تا به امروز الحمدالله این حضور مثبت بوده است و اميدوارم که همچنان نيز همين مسیر ادامه يابد.
    خانواده گرچه با مسیر فعلی ام خیلي همسو نیستند ولی مخالفت ندارند و حتی خوشحال نیز هستند.
    البته قابل ذکر است که يادآور شوم اعتقاد بر اين قضيه دارم همانطور که نماز اول وقت باعث بازگشت از مسیر غلطی شد که در پيش گرفته بودم، يک گناه ممکن است موجب بازگشت و سقوط از وضعیت فعلی شود.
    حالا 8سال از زمانی که دوباره چادر سر کردم می گذرد و اکنون که دانشجوی ارشد معماری کامپیوتر هستم همیشه برای انتخابم خداوند را شکر می کنم و احساس آرامش و لذت دارم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  18. تشكر

    مدير اجرايي (05-02-1391)

  19. #60
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک جمله تامل برانگیز




    سلام یادم نمیاد از کی چادری شدم میدونم قبل از دبستان بود و مدتهای مدیدی با چادرم مشکل داشتم اما الان خیلی دوستش دارم
    مشکلم این بود که از سن خیلی پایین چادری شدم یعنی زمانی که دخترا از روی احساسات پاکشون دوست دارن به تقلید از مادرهاشون چادر سرشون کنند وقتی بزرگتر شدم؛ مثلا 7 یا 8 ساله ، می خواستم مثل همسن هام بازی کنم و جلوی دست وپامو می گرفت وقتی میخواستم در بیارم با مخالفت والدینم مواجه شدم اون زمان بود فهمیدم که این چیزی نیست که انتخاب منه این یه تحمیله !
    اما علاقه ام به چادر اون موقع شکل گرفت که از بزرگی یک جمله ی تامل برانگیز شنیدم،
    شب 25 ام ماه صفر بود توی هیات محبین الزهرا سلام علیها :
    "اگه بدونی حضرت زهرا سلام الله علیها تو رو هر وقت با چادر ببینند بگن "این دختر منه " اونوقت چطور چادر سرت میکنی؟"


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  20. تشكر

    مدير اجرايي (11-02-1391)

صفحه 6 از 12 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •