••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 7 از 12 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 119
  1. #61
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک مدرسه ی خوب و مدیر دغدغه مندش




    راستش من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدم که دخترای فامیل از دوران راهنمایی یا دبیرستان چادری می شدند یعنی عادی بود یه جورایی چه می خواستند چه نمی خواستند باید چادری می شدند. من هم در دبیرستان انتظار موعود ثبت نام کردم که اونجا چادر اجباری بود. تا قبل از رفتن به دبیرستان چادری نبودم و خیلی هم دوست نداشتم که چادری باشم و یقینا آن احساس من به این دلیل بود که ویژگی های منحصر به فرد این حجاب رو درک نکرده بودم و نقل قول های این و آن برایم بیشتر شعار به نظر می رسید.
    فکر می کردم بدون چادر هم می شود حجاب کامل داشت بنابراین چادر سر کردن لزومی نداره.
    وارد دبیرستان شدم و در نتیجه اجبارا چادر سر کردم، روزهای اول حس می کردم همه ی ادمای غریبه و به خصوص اشنا یه جور دیگه نگاهم می کنند و برایم سخت بود شاید بخاطر اینکه اون موقع متاسفانه فکر میکردم بی کلاسیه!
    روزهای اول فقط در راه مدرسه چادر سرم می کردم
    اما رفته رفته عاشق پوششم شدم ودیگه دلم نمی خواست بدون چادرم جایی برم. چون ارامش و امنیتی که با چادر داشتم رو وقتی چادر سر نمی کردم، نداشتم و اینکه آرام آرام عوارض بدحجابی رو فهمیدم .
    می دانم اگر آن روز به خاطر متفاوت شدن نگاهم کردند، این بار اگر چادر را بر زمین بگذارم یقینا بخاطر هوا هوس نگاهم خواهند کرد.و عاقلانه هست که نه تنها چادر بر زمین نمی گذارم بلکه ان را محکم تر نگه می دارم و هر نگاه شیطانی و زشتی رو با این سلاح نابود می کنم.
    دبیرستان انتظار موعود با آن نام زیبایش و حرف های قشنگ مدیر خوب مدرسه سرکار خانم رحمتی برای من و بسیاری از هم مدرسه ای هایم یکی از بهترین دوره های زندگی بود که همیشه خدا را به خاطر این لطف شکر می کنیم.حتی بسیاری از بچه های مدرسه که اوایل چادر را سر کوچه با بی میلی و به اجبار سر می کردند حالا چادری اند و به چادری بودن خود مفتخر.
    چون مدیرمون فقط یک مدیر نبود باورتون میشه وقتی پیش نماز نداشتیم مکبرمون می شد تو مناسبت های مذهبی مثل ولادت ها و شهادت معصومین مراسم برگزار میکرد زیارت عاشورامون تو محرم و توی ماه رمضون هر روز خوندن قران همیشه برگزار بود و دسته جمعی می خوندیم و توی اون ساعت هیچ کلاسی برگزار نمیشد.شعرای قشنگ رو توی مناسبت ها و ایام خاص به تعداد بچه ها چاپ می کردند و همه با هم تو همون ساعت نماز با عشق می خوندیم و لذت می بردیم.
    اعمال خاص روزهای خاص رو از مفاتیح در می اورد و به تعداد بچه ها پخش می کرد.
    جشنی که روز تولد امام زمان تو مدرسه مون می گرفت نظییر نداشت یه مولودی خوان خوب خانم که بچه ها راحت ابراز عشق و احساسات می کردندوکیک های بزرگ به تعداد کلاس ها و...
    به همون اندازه به درس خوان بودن بچه ها اهمیت می دادندوخلاصه این اعمال و رفتارشون بود که ما ازشون خیلی چیزها یاد گرفتیم نه حرف زدن که خیلی ها بلدندواز عمل کردن...
    حتی یادمه روزایی بود که چون وضوخونه مدرسه رو داشتند تعمیر می کردند برای نماز ظهر به مسجدی که چند قدمی مدرسه بود با هم می رفتیم و در نمازجماعت شرکت می کردیم نه اجباری در کار بود نه چیز دیگه ای فقط عشق بود عشق و عشق
    چقدر دلم برای اون روزها ومدیر خوبمون که حالا بازنشسته ست تنگ شده
    هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
    به هر حال این فرصت عالی به ما اجازه داد آن احساس رضایت و امنیت شگفت آور را با چادر تجربه کنیم، احساس رضایت و آرامشی که در هیچ پوشش دیگری ندیدم.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  2. تشكرها 4

    soudabe (20-02-1391), محمدی (17-02-1391), مدير اجرايي (12-02-1391), خادم کریمه اهل بیت (12-02-1391)

  3. #62
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یاد مرگ و هدیه ی شهدا




    پوششم معمولی بود.نمازم رو میخوندم و... آدم بی اعتقادی نبودم اما به حجابم اهمیت نمی دادم میگفتم خدا میبخشه اما...غافل از اینکه خدا همونقدر که بخشنده است حسابرس هم هست.

    ما یک خانواده مذهبی هستیم مامانم همیشه به من و خواهرم میگفت یه روزی از اینکه بی حجاب هستین پشیمون میشین

    سال 85 سوم دبیرستان بودم یه شب موقع خواب به فکر مرگ افتادم ترس وجودمو گرفت خواب از سرم پرید گفتم اگه همین الان بمیرم جواب خدارو چی میدم؟

    از فردا توی مدرسه موهامو زیر مقنعه پوشوندم بچه ها مسخرم کردن خلاصه چند وقتی گذشت تااینکه قرار شد از طرف مدرسه بریم جنوب منم رفتم برای اولین بار.
    اون سفر نگاه منو به دنیا و زندگی عوض کرد، دیونه شدم و برگشتم.
    دو ماه بعد روز 7 اردیبهشت 1386برای اولین بار چادر سر کردم دو ماه طول کشید این تصمیم تا مطمئن بشم توی تصمیمم راسخ هستم ، نمیخواستم از روی احساسات چادر سر کنم میخواستم از روی شناخت باشه.

    اگه بدونین توی خیابون راه که میرفتم دلم میخواست همه به من نگاه کنن هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم دلم میخواست بال در بیارم...

    من و خواهرم 2تایی با هم چادری شدیم اولش مامانم مخالف بود میگفت از روی احساس دارین چادر سر میکنین چند ماه بعد بر میدارین اما بعدش پدر ومادرم بزرگترین و مهممترین حامیان من بودن، هنوزم هستن...

    اما اطرافیان و فامیل و دوستان از توهین و متلک چیزی کم نذاشتن که الحمد الله هنوزم ادامه داره...دعا کنین خدا همه مارو به راه راست هدایت کنه ...

    الان ترم آخر دانشکاه هستم بعداز اون سال شهدا منت گذاشتن هر سال رفتم جنوب. الان حجابم با روزای اول خیلی فرق میکنه الحمدالله خیلی کامل شده.

    من توی زندگیم زیاد هدیه گرفتم اما چادرم که هدیه شهداست یه چیز دیگه س یعنی چه طور بگم هدیه شون زمینی نیست آسمونیه...

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  4. تشكرها 4

    soudabe (20-02-1391), محمدی (17-02-1391), مدير اجرايي (12-02-1391), خادم کریمه اهل بیت (12-02-1391)

  5. #63
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض مادرم




    سلام

    يادمه از سن تكليف محجبه شدم ،‌ با رعايت همه اون چيزايي كه يادم داده بود مامان بزرگوار و خوبم

    و زماني كه داشتم آماده ميشدم براي رفتن به اول راهنمايي ( كه اون موقع چادر اجبار بود توي مدارس ) فرم مدرسه رو كه خريديم مامانم پارچه چادري مشكي هم خريد ،‌ و همون شب نشست به دوختنش ،‌
    وقتي صدام زد براي اينكه رو سر بندازمش و مامان به اندازه قدم ببره ،‌همين كه چادر رف رو سرم حس شيريني بهم دست داد حس بزرگ شدن ،‌خانم شدن !!
    مامانم خودش چادريه و چادرش رو از اعماق اعتقادات صافش داره و گوشه گوشه تربيتش از تعاليم اسلامي كمك كرفته و هميشه برترينها رو به ما نشون داده تا بتونيم انتخاب كنيم با شوق نشون دادن، با مهربوني، با تشويق...
    اول مهر اون سال چادر رفت سرم و شيرينيش رفت زير دندونم تا الان كه 30 سالمه و يه بچه دارم با افتخار تو همه مجامع حضور پيدا ميكنم و به اين تاج سر سروري خودم مي بالم و بابت شاكرم از خدا و دستهاي مهربون و مقدس مامانمو ميبوسم كه تربيت اونه كه من امروز محجبم .

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  6. تشكرها 3

    soudabe (20-02-1391), محمدی (17-02-1391), مدير اجرايي (17-02-1391)

  7. #64
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی پدر آسمانی ام را به یاد آوردم




    حدود شش ماهه که چادری شدم، وقتی دیدم اینقدر با چادر مخالفت می کنند، وقتی دیدم دشمنانمون حجاب ما را با قالب چادر مورد هجوم قرار دادند، وقتی دیدم باید برای حجابم در یکی از گذرگاه های قیامت جواب پس بدم، وقتی دیدم چادرم لبخند رضایت بر لبان امام زمانم می نشاند، تصمیم گرفتم چادری شوم. من اول با امام زمانم آشنا شدم و بعد برای رضایتش چادر را انتخاب کردم.
    و اما شرح خاطره ام:
    اسفند سال 89 از طریق يکی از دوستام با کلاس­های "خانواده آسمانی" محقق و استاد مهدویت آقای محمد شجاعی (موسسه منتظران منجی (عج)) آشنا شدم. اونجا بود که فهمیدم امام زمان چه جایگاهی تو زندگیم دارن .
    همیشه امام زمان برام یه واقعیت دور بود که فقط بر حسب عادت دعای فرج رو می خوندم و اصلا نمی دونستم برای چی دارم دعا می کنم. این کلاس ها رو که رفتم دیدم من بی حساب و کتاب آفریده نشدم، با ریاضیات آفرینش، با جایگاه ائمه اطهار تو زندگيم و ... آشنا شدم و اینکه پدر آسمونی ام (امام زمان) رو باید از خودم راضی نگه دارم.
    یه روز مثل همیشه با همون تیپ همیشگی ام رفتم کلاس، پنج شنبه عصر بود قبل از ماه رمضان امسال، آقای شجاعی طوری داشت در مورد حجاب حرف می زد که احساس کردم هیچ کسی تو اون محفل نبود و فقط من نشستم و داره منو ارشاد می کنه.
    داد می زد از بی حجابی، از اینکه چطوری می شه دل فاطمه زهرا رو به درد آورد!
    توی راه برگشت به خونه کلی فکر کردم. یه نگاهی به خودم کردم، از خودم پرسیدم اگه پرده ها کنار برن و تو باشی و امام زمانت، از حجابی که داری خجالت نخواهی کشید؟
    از شنبه صبح به نیت خوشحال کردن قلب پدرم یعنی امام زمانم و لبخند زدن مادرم فاطمه زهرا، چادر سرم کردم.
    من الان 30 سالمه، 30 سال از وجود بابای آسمونیم غافل بودم ولی خوشحالم قبل از مردنم خدا لطف کرد و منت گذاشت تا شیرینی صحبت کردن با ایشون رو درک کنم.
    امیدوارم همه مردم دنیا اين شیرینی خیلی شیرین رو تجربه کنن. آمين


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. تشكرها 3

    soudabe (20-02-1391), محمدی (17-02-1391), مدير اجرايي (17-02-1391)

  9. #65
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض امام جماعت مهربان




    سلام

    من اول از همه خدا را برای نعمت چادر و حجاب شکر می کنم و همه چیز را از جانب لطف خدا و عنایات حضرت ولی عصر ارواحنا فداء می دونم
    امام جماعت مسجدمون یک انسان فوق العاده خوب و مهربون بودن من خیلی دوسشون داشتم و از سنین قبل از دبستان به عشق گرفتن شکلات بین دو نماز از دستشون با پدرم میرفتم مسجد و یه چادر سفید گل گلی هم به احترام آن مکان مقدس سرم میکردم
    ایشون همیشه به خاطر چادرم مرا تشویق می کردند
    اما یه شب تلخ دقیقا 7مهر بود که دیدم پدرم خیلی پریشون از خونه زدن بیرون و بعد از ایشون مادرم دلم شور افتاد دویدم به سمت مسجد و دیدم صدای قرآن پخش میشه و همه دارن توی سر خودشون میزنن و میرن تا یکی گفت حاج اقا تصادف کردن درجا به رحمت خدا رفتن

    ایشون دکتر حاج حسین اسکندری بودن که در ماموریت کاری وقتی به خانه برمیگشتن، در سانحه ای به شهادت رسیدند

    فردای آن شب تلخ روز تشییع جنازه ایشون بود مدرسه ما اعلام کرد هرکی چادر داره بیاد بریم برای مراسم ولی من اون روز چادر سرم نکرده بودم معلممون هم نذاشت من برم من از کلاس اومدم بیرون و دیگه نرفتم سر کلاس اون معلم .
    خیلی گریه کردم آخه چادر چیزی بود که من همیشه به خاطرش از ایشون جایزه می گرفتم و یادگاری بود از ایشون.

    از همان روز چادر سر کردم درسته شروعش تلخ بود ولی وقتی بزرگتر شدم نماد افتخار و نشان عزت میدونم و سرم را بالا میگیرم که چادری هستم و در جامعه فعالیت دارم چه در عرصه دانشگاه و چه در عرصه اموزش و پرورش و چه در عرصه حوزه های علمیه و افتخار میکنم که چادر نماد حضرت زهرا را به سر دارم

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. تشكر

    مدير اجرايي (19-02-1391)

  11. #66
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض دعای مادر و لطف امام رضا علیه السلام




    "هوالشهید" باز ما خواستیم بریم بیرون و دعواهای من با مامانم و بابام شروع شد...
    -اگر موهاتو نذاری تو حلالت نمیکنم.
    -مگه میشه مادر-پدر، آدمو حلال نکنند؟نه! نمیذارم.

    -اصلا نمی بریمت مهمونی!
    -خوب نبرید!
    (لباس های مهمونی رو از تنم درآوردم و پرتشون کردم یه طرف)
    این برنامه همیشگی مون بود...
    ***
    توی یک خانواده مذهبی بزرگ شده بودم که اصلا انگار وجود من برای این خانواده یه وصله ناجور بود! با هر زوری مخالفت می کردم و همیشه حرف حرف خودم بود.
    با مادرم که میخواستم برم بیرون، دیگه وقتی خیلی خسته می شد و از دستم عصبانی بود، می گفت: تا وقتی موهات بیرونه،با من راه نیا،با من صحبت نکن!
    من همیشه براشون مایه عذاب بودم...
    اول دبیرستان و آخرهای سن بلوغ بهتر شده بودم، کم کم لج بازی رو گذاشته بودم کنار و حجابم رو یکی در میون رعایت می کردم.
    یادمه به یه مهمونی دعوت شده بودیم که توی یه جای خاصی بود که چادر الزامی بود، منم برای اولین بار چادر سر کردم...
    هیچ وقت یادم نمی ره،که پدرم جلوی در مثل همیشه منتظر بود که ما بیاییم و من رو با همون تیپ همیشگی ببینه، اما... یهو دید که در کمال ناباوری چادر سرم کردم... سریع دوید طرف گاز و برام اسپند دود کرد!! چقدر از این کارش تعجب کرده بودم و در عین حال از اینکه خوشحال بود، خوشحال شدم...
    سال سوم دبیرستان میخواستم برم یه مدرسه خوب، که شرط قبولی در اونجا این بود که معدلمون بالای 19 باشه من معدلم 18 بود...
    از آرزوهام این بود که برم توی اون مدرسه و پذیرفته شم....برای اینکه قبول بشم نذر کردم که اگر رفتم اونجا، چادر سر کنم...
    در کمال ناباوری که اصلا این مدرسه هـــــــــیچ کسی رو با معدل 18 قبول نمی کرد،من قبول شدم!!!
    حالا دیگه باید نذرم رو ادا می کردم، توی روزهایی که مدرسه می رفتم چادر سر می کردم، مادرم دیگه خودش می گفت با این کیف سنگین نمی خواد توی مدرسه چادر سر کنی، اما من نذر کرده بودم و به مادرم نگفته بودم که نذر کردم و می گفتم نه! من باید با چادر برم مدرسه! مادرم از خوشحالی می خندید ...
    اوایل، توی مهمونی ها و جلوی فامیل و دوستان، چادری در کار نبود. اما بعدش... یه علاقه ای به چادر پیدا کردم و دیگه سعی می کردم هیچ جایی ازم جدا نشه و هر روز سعی در کامل کردنه حجابم داشتم و عاشق حجاب و چادر شدم.
    حالا این من بودم که به همه می گفتم حجابتون رو رعایت کنید، ببینید خدا بهتون چه هدیه ای داده و تا الان خبر نداشتید...
    بعدها مامانم گفت تو شفاتو از امام رضا گرفتی، من شکایتت رو پیش آقا برده بودم و برای خوب شدن حجابت دعا کرده بودم! و من چقدر خوشحالم از این همه لطف آقا علی بن موسی الرضا(ع) و دعاهای مادر و پدرم و از خدا می خوام کمکم کنه که همیشه این حجاب رو حفظ کنم.
    الان چهارسال از زمانی که چادر را انتخاب کردم می گذره، اما تعداد سالها مهم نیست، هر روز بهتر از دیروز بودن مهمه، هرروز به الگومون حضرت زهرا(س) نزدیکتر شدن مهمه.
    این حجاب میراث گرانبهایی از مادرم زهرا(س)است، مگر می شود میراث مادر را کناری گذاشت و ندید گرفت.
    و این حجاب را شهدا گفته اند که از خون پاکشان کوبنده تر است.
    و من با قرار گرفتن در این راه، نگاه امام حسین(ع) و شهدا و دست خدا را حس میکنم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  12. تشكرها 2

    soudabe (20-02-1391), مدير اجرايي (25-02-1391)

  13. #67
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض خواندن یک خاطره




    در شهر کوچکی که من زندگی می کردم، برای ورود به مقطع راهنمایی چادر سر کردن دخترها اجباری بود و من اولین بار در راه مدرسه چادر مشکی سر کردم. از این موضوع ناراحت نبودم چون من و خواهرم مسیر خانه تا مدرسه را پیاده می رفتیم و تنها نبودم.
    در طول دوره ی دبیرستان دیگر متوجه شده بودم چادر سر کردن راهی مطمئن برای دوری از چشم نامحرم و امنیت و وقار است.
    وقتی ازدواج کردم، چون همسرم شهر دیگری زندگی می کرد، دوره ی جدید زندگی ام را در آن شهر بزرگتر آغاز کردم.
    بعد از بچه دار شدن به بهانه ی راحتی در بغل کردن بچه و حمل کیف وسائل بچه و اینکه جمع کردن چادر سخت است، کم کم چادر را کنار گذاشتم و فقط زمانی که به شهر خودمان می رفتیم ، چادر سرم می کردم.
    نمی دانم محیط شهرها تاثیر می گذارد یا نه؟ نمی دانم آدم باید خیلی معتقد باشد یا نه؟
    بعد از گذشت سالها مدتی بود دوباره به چادر فکر می کردم تا اینکه خاطره ی دوستم را در مورد چادر سرکردن در مجله ای خواندم. تصمیمم را قطعی کردم که چادرم را از کمد بیرون بیاورم و کش بزنم و سر کنم.
    چند روز پیش تصمیمم را عملی کردم ، چادرم را آماده کردم و برای رفتن به منزل یکی از دوستان که به مناسبت روزهای آخر ماه صفر و رحلت پیامبر نذری داشت سر کردم.

    سایه ی خودم را که جلوی پایم می افتاد می دیدم و از چرخش چادر به وسیله ی باد آرامی که می وزید، لذت می بردم.
    و هم اکنون که می نویسم خدا را شکر می کنم که سرنوشتم را طوری قرار داد که دوستان خوبی داشته باشم که باعث شوند تصمیم های خوب و درست در زندگی بگیرم.
    همسرم همیشه با من همراه بوده و هیچ سختگیری نکرده است و اکنون که من از انتخاب چادر خوشحالم او هم راضی است و مرا تحسین می کند.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  14. تشكر

    مدير اجرايي (25-02-1391)

  15. #68
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض غلبه بر تردید




    سلام

    من الهام 26 ساله از تهران عاشق و دلداده ی مولای رئوفم علی بن موسی الرضا علیه السلام (اینم یه معرفی اجمالی)
    من از بچگی چادری بودم،خانوادم هم همه چادری بودن، اما هیچوقت اجباری برای پوشش چادر نداشتم.چادر نازنینم رو تا پیش دانشگاهی به سر داشتم اما رسید موقع کنکور و درس و کلاس کنکور که فاصله ی مکانیش از خونه ی ما خیلی دور بود و اون موقع نه مترویی بود و نه بی ار تی) باید با اتوبوس های بسیار شلوغ تو زل گرما میرفتم و میومدم. این شد که تصمیم گرفتم چادر سر نکنم چون خیلی اذیت می شدم.
    زمانی که چادرم رو برداشتم با اینکه خانوادم روی حجاب تأکید داشتن، هیچگونه برخوردی باهام نداشتند، فکر کنم علتش این بود که با اینکه چادر سر نمیکردم اما همچنان حجاب داشتم و تمام حد و حدود رو رعایت میکردم. نوع پوششم عوض شد اما شخصیتم مثل قبل بود.
    گذشت و دانشگاه سراسری تو تهران قبول شدم و دو سال هم بدون چادر رفتم دانشگاه اما حجابم خوب و کامل بود.
    توی محیط دوستانه ای قرار داشتم که هم فعالیت فرهنگی میکردم و هم کار تدریس انجام میدادم،اکثر بچه ها چادری بودن اما من با مانتو رفت و آمد میکردم،کم کم که با دوستانم صمیمی تر شدم(بچه هایی با مایه ی مذهبی قوی بودند)من هم به سمت انها سوق پیدا کردم. اما نامحسوس
    تو تعطیلات تابستون قبل از شروع سال سوم شدیدا ولع چادر پوشیدن داشتم نه اینکه جو گیر شده باشم نه، من عاشق چادرم بودم اما احساس میکردم راه برگشتی برای پوشیدن مجددش ندارم، میترسیدم از حرف همه،حتی نزدیکانم...

    یه دوست صمیمی داشتم از دوره ی دبیرستان که چادری نبود اما خیلی راه و روشمون بهم شبیه بود،باهاش تماس گرفتم گفتم ببین نازی من تو یه چیزی موندم ، از همه ی نگرانی هام و دلایلم برای چادر پوشیدن گفتم،جوابش جالب بود با اینکه چادری نبود و نیست هنوز، بهم گفت راه دلتو پیش بگیر، هرچی دلت میگه
    منم از همونجا راه دلمو پیش گرفتم، بماند که چه حرفا که نشنیدم حتی از قشر مذهبی دوستان و نزدیکان، اما رو تصمیمم موندم، همین که لبخند رضایت مادرم زهرانصیبم باشه برام کافیه،فدای چادر خاکی تو مادر غریبم...
    اولش راستشو بخواید خیلی خوشحال بودم و حس آرامش بهم دست داد، حس امنیت بیشتر، حس خانم بودن و... اما یه نگرانی ته دلم بود از حرفای اطرافین و مردم و دوستان،اما من آدم محکمی هستم، پای تصمیماتم می ایستم.حتی در سخترین شرایط
    مامان و بابام از خوشحالی دست از پا نمیشناختند،خصوصا مامان نازنینم،یادمه برام اسفند دود میکردند و میگفتند چقد زیبا و متین شدی،بطور کل تو خانواده مخالفی نداشتم، و الان که حجابم خیلی تکمیلتر شده(سالهاست به خوبی رو میگیرم)، شاید برای برادرزاده هام کمی سخت باشه که با من برن بیرون یا خرید یا سینما اما من با همین شکل ولی بشدت شیک پوش و ساده پوش همراهیشون میکنم. بطوری که میگن خیلی خوبه که انقد به تمیزی و شیک پوشیت در عین رعایت حجابت اهمیت میدی و جالبتر اینکه بسیاری از جاهایی که همراهیشون کردم با اینکه مکانهای مذهبی نبوده اما با احترامی که مثلا یه فروشنده بهم گذاشته و نوع برخورد مودبانه و کاملا بسته افراد،باعث شده دیدگاه خواهر زاده و برادر زاده هام در مورد اینکه چادر و حجاب در جامعه منفوره و امل بازیه تغییر کنه. من معلمم، تو مدرسه هایی کار میکنم که خیلی اتفاقا بحث حجاب دغدغه خود بچه ها و خانواده هاشون نیست، اما تونستم تأثیر گذار باشم، حداقل از این جهت که حجاب با خیلی از چیزها در تعارض نیست، .و حجاب دست و پاگیر نیست،چادر عشق منه، حتی اگر هر حرفی بهم زده بشه پاش می ایستم ان شا الله.
    من شیفته ی چادرم هستم،با هیچی تو دنیا عوضش نمیکنم.
    خدا همیشه تو همین راه نگهم داره، شیطان به همه ی ما نزدیکه...
    سر افراز باشید
    برای دین مهجور و غریبمان تمام تلاشمان را بکنیم.هر کدام از ما در قبال مذهبمان و اهل بیت مسئولیم، پس خوب بیاندیشیم، خوب عمل کنیم و مبلغ خوبی باشیم و سبب فخر آل الله علیهم السلام
    راستی حجاب زیبام هدیه اباعبدالله الحسین علیه السلام بود بعد از سفر کربلام.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  16. تشكر

    مدير اجرايي (25-02-1391)

  17. #69
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی مادرم را با چادر آشتی دادم!




    سلام

    یادتون میاد چند وقت پیش اینجا کامنت گذاشتم که دو سال پیش در روز مادر تونستم مادرم رو چادری کنم؟ این هم ماجراش:

    مادر من یه معلّم هست، یادمه موقعی که می رفتم مهدکودک، مدرسه ای که ایشون توش به عنوان معلّم کار می کرد، چادر رو برای معلّم ها اجبار کرده بود و مادر من هم از سر ناچاری، مجبور می شد به زور، چادر سرش کنه (اون نزدیکی ها هم مدرسه ی دیگه ای نبود که بخواد اونجا رو رها کنه و یه مدرسه دیگه درس بده که چادر اجباری نباشه) همین باعث شده بود که کلّا نسبت به حجاب، دشمنی شدیدی پیدا کنه.

    از اون موقع تا دوسال پیش، اصلاً حجابش رو درست رعایت نمی کرد. منم تصمیم گرفتم یه جوری، دوباره چادریش کنم.

    خوب مطمئنّاً با یه صحبت کردن ساده، هیچ کاری از پیش نمیره. دیگه واقعاً مونده بودم چکار کنم تا این که این فکر به ذهنم رسید:

    نقشه ام این بود که تو روز مادر، یه چادر براش بخرم؛ ولی نه یه چادر عادّی، یه چادر با جنس عالی و البته گرون! از یک و نیم ماه قبل، برنامه ریزی کردم که فقط یه بخش کمی از پول توجیبیم رو خرج کنم و حداقل 75% آن رو پس انداز کنم. چون یه چادر ملّی با جنس عالی رو تو یه مغازه قیمت کرده بودم که 20 هزار تومن بود. منم دوسال پیش، فقط 15 سال داشتم و تهیه 20 هزار تومن با پول تو جیبی، برای یه آدم 15 ساله کار آسونی نیست. مجبور شدم تا یک ماه ، خرید های شخصیم مثل فیلم، بازی های کامپیوتری، پیتزا (!) و... رو به حداقل برسونم (با این که این کار، برای من خیلی سخته که یه ماه از این کارا نکنم!) تا پول جمع بشه.

    ولی بالاخره، پول رو جمع کردم برای خرید چادر. البته خود این ماجرا بماند که روم نمی شد برم تو یه مغازه و یه چادر بخرم! قد مادرم رو هم از قبل با قد خودم مقایسه کرده بودم (قد مادرم تا شونه ی من هست) و می دونستم چادر رو توی چه سایزی باید بخرم. با کلّی خجالت، رفتم تو مغازه و چادر ملّی رو خریدم (ولی خیلی خجالت کشیدم، فروشنده اش هم یه خانوم جوون بود و اصلاً از خجالت سرخ شده بودم!)

    بالاخره روز مادر رسید و چادر رو که کادو کرده بودم بهش دادم. یه کم تعجّب کرد ولی خیلی خوشحال شد. نقشه ی کارم این بود که از عمد، برچسب قیمت رو که 20 هزار تومن بود از روی چادر جدا نکردم تا قیمتش رو بفهمه. یه هفته گذشت و اصلاً از اون چادر استفاده نمی کرد تا این که (این کار از قبل برنامه ریزی شده بود) بهش گفتم که این چادر رو خیلی گرون خریدم و با پول خودم هست و چرا ازش استفاده نمی کنه. اونم برای این که نخواد من ناراحت بشم (!) چادرش رو سرش می کرد.

    چند ماه گذشت و کم کم بهش عادت کرده بود. باز هم گذشت تا این که روز مادر سال پیش اومد. این بار پول تو جیبیم بیشتر شده بود! یه چادر عادّی و خوب، همراه یه ادکلن و یه دسته گل خریدم. این دفعه واقعاً خوشحال شد. بعدش هم یه نرم افرار در مورد حجاب، روی گوشیش ریختم و با خوندنش، با اهمّیت حجاب بیشتر آشنا شد.

    الآن مادرم حسابی به چادر عادت کرده. شاید باورتون نشه که الآن، یه ماسک هم میزنه که فقط چشم هاش معلوم باشه و منم بسیار خوشحالم که تونستم کاری کنم که مادرم که قبلاً با حجاب دشمنی داشت، الآن چادر سرش می کنه و حتّی یه ماسک هم به صورتش می زنه که مبادا نامحرمی، چهره ی مهربانش رو ببینه

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  18. تشكر

    مدير اجرايي (25-02-1391)

  19. #70
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض عمه ام و حقایقی که زیبا برایم گفت




    سلام من عاشق چادرمم چون تاج بندگیمه

    اولش دختر زیاد محجبه ای نبودم و دوست هایی هم که داشتم بیشتر من رو ترغیب می کردند به تیپ های روز اون موقع ، که متاسفانه تیپ های روز تا حالا غیر اسلامی مونده

    عمه ام بود که چند بار با راهنمایی هاش وگفتار دلنشینش که با روی گشاده همراه بود من رو در مقطع راهنمایی متحول کرد

    عمه ام خیلی مهربان بود و به من احترام می گذاشت و این رو چند بار ثابت کرده بود مادرم هم من رو تشویق می کرد و با دنیای زیبایی آشنا کرد داستانهای از آدم هایی می گفت که با وجود اذیت افراد جاهل با پشتوانه خدا رو اعتقادشون موندن و مردم قبرشونو زیارتگاه کردند.

    عمه ام در مورد شخصیت آدمی که در برابر هرچی جز خدا ایستاد برایم گفت اون شخصیت رو یادم نمیاد کی بود. ولی من پی بردم اگه خدا ازم راضی باشه بنده اش هم راضیه .عمه ام ومادرم بامن صحبت های دیگه ای هم داشتند درمورد عذاب زنان بد حجاب و....که همشو یادم نمیاد .

    من کلا عوض شدم نماز شب رو شروع کردم نماز غفیله و ... و احساس کردم با انتخاب چادر ظاهرم به افراد با ایمان نزدیک تره و اول از همه رفتم سراغ چادر با شوق خیلی زیادی از مادرم خواستم برام چادر بخره

    نقش معلم، والدین و کسی که بتواند حقایقو زیبا و با روی گشاده به دختران خصوصا در مقطع ابتدایی و راهنمایی آشکار کنه خیلی زیاده

    اون موقع سال دوم یا سوم راهنمایی بودم که چادری شدم و تا الان که سال آخر کارشناسی ارشد هستم عاشقانه و عاقلانه باش موندم و خواهم ماند.

    من چادرم رو خیلی دوست دارم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  20. تشكر

    مدير اجرايي (26-02-1391)

صفحه 7 از 12 نخستنخست ... 34567891011 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •