••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 9 از 12 نخستنخست ... 56789101112 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 119
  1. #81
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض کوله پشتی و پاره های پیرهن شهدا




    حدود هفت هشت سال پیش بودحوالی طلائیه بچه های تفحص چند تا شهید رو تازه پیدا کرده بودن و داشتند آنها را به طرف یادمان می آوردند پاره های پیرهن و کوله پشتی شهدا هم همراهشون بود؛

    از قضا یه کاروانی اومده بود که تیپ و ظاهر خوبی نداشتن، دختر بودن یه چندتائیشون یه جا جمع بودن و داشتن با وضعیت نامناسبی میگفتن و میخندیدن که در مسیر حرکت بچه های تفحص قرار داشتند

    نمیدونم چی شد ، انگار اون بچه ها ناراحت شدن یا دلشون شکست یا هر چی که یکیشون کوله پشتی و پیرهن تفحص شده رو انداخت به سمت یکی از انها و با لحنی خون به دل گفت اینا برای شما رفتن ، اینم باقی مونده شون...
    نمی دونم چی شد اون خانوم ترسید ، شوکه شد یا هر چی شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن و دویدن؛ غائله ای شد...
    خلاصه گرفتن و نشوندنش و آبی و دعوت به آرامشی!
    شنیدم که خواسته بود همونجا براش چادر پیدا کنن، می خواست از همونجا با چادر بره بیرون ...

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  2. تشكر

    مدير اجرايي (08-03-1391)

  3. #82
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض تو شلمچه به امام حسین قول دادم




    اولین روزی که چادر سر کردم وقتی بود که رفتم اول دبیرستان (البته بچگی هامم چادر داشتم ولی اونا فقط از روی بچگی بود و من خیلی بشون اهمیت نمیدم)

    مامانم یه چادر خوشگل خریده بود و بهم داد گفت دخترم بزرگ شدی باید از نامحرم خودتو بپوشونی اینم هدیه ی تو برا بزرگ شدنت

    منم چادرو سر کردم انصافا هم تا پیش دانشگاهی خوب سرم کردم ولی چون خودم هنوز نفهمیده بودم این چادر چه نعمت بزرگیه، پیش دانشگاهی به بهانه ی اینکه جلوی دستو پامو میگیره از سرم برداشتم؛ اون موقع هیچ حس خاصی نداشتم حتی نمی فهمیدم بدون اون چقدر راه رفتن تو خیابون سخته ،حتی نمی فهمیدم که تحمل نگاه هوس آلود چقدر سخته

    تا اینکه به لطف خدا دانشگاه شاهد قبول شدم؛ اون موقع هم چادر رو فقط تو دانشگاه سر میکردم چون دانشگاهمون چادر اجبار بود، سر کلاسم به هوای اینکه می خوره زمین کثیف میشه درش می اوردم

    بعد از یه مدت با یه سری از بچه ها آشنا شدم که خیلی خفن بودن(تو انجمن اسلامی مستقل دانشگاهمون) ؛دلیل آشناییمم حرم امام رضا (ع) بود یعنی به عشق زیارت آقا علی بن موسی الرضا(ع) با اونا همراه شدم اومدم چادرمو دربیارم که دیدم همه ی آقایون با نگاه معذب سریع سرشونو مینداختن پایین و رد میشدن، گفتم تو که تو دانشگاه سرت میکنی بذار این بندگان خدا اذیت نشن بهشون احترام بذار و سرت کن، خلاصه اون موقع حس میکردم دارم چادرمو تحمل میکنم تازه از اون چادر ملیا (چادر مدرن)سرم میکردم

    روزای آخر این سفر، ازمون یه امتحانی گرفتن گفتن هرکی قبول بشه میبریمش مناطق جنگی. منم گفتم چه خوب یه امتحانه دیگه کار سختی نیست. ازقضا منم جزو 17-18 نفر اول شدم و عازم کربلای ایران

    بعد از ورودم به شلمچه انگار رنگ دنیا برام عوض شد؛ تازه فهمیدم من چقدر بدم( نمی دونم رفتید اونجا یا می تونید این حسو درک کنید؟) پشت شبکه های حصار که اونورش تقریبا خاک عراق بود.یه آقایی اومد گفت اینجا نزدیک ترین نقطه ی ایران به کربلاست

    اه از نهاد ما بلند شد بعد از زیارت نامه خوندن پای اون حصارا به خود آقا قول دادم که آدم بشم و سعی کنم بچه ی خوبی باشم در عوضش اون منو پیش خودش ببره .از اونجا که برگشتم دیگه چادرمو زمین نذاشتم ، سعی کردم برای رضای خدا خیلی از کارا رو انجام بدم

    ابی عبدالله (ع) هم که همیشه لطفشون شامل حال ماست تابستون همون سال منو طلبیدن کربلا

    وقتی برگشتم یه آدم دیگه شده بودم دیگه از نگاه های بد ناراحت که چه عرض کنم زجر میکشیدم تازه چادر معمولی سرم میکردم و سعی میکردم روی صورتمو تا حدی بپوشونم تا باحیاتر بشم دیگه حس نمی کردم دارم تحملش میکنم، از وجودش لذت میبردم

    الان تو هرجایی که برم از سرم برش نمیدارم حتی توی کوه و اصلا هم احساس سختی نمیکنم من و چادر الان با هم دوستیم اون منو اذیت نمیکنه منم سعی میکنم حرمتشو نگه دارم

    واقعا چادر به خانوم که زیباترین مخلوق خداست ؛که دیگران از دیدن زیباییش انگشت حیرت به دهان فرو میکنن ، اجازه میده که راحت بدون هیچ دغدغه ای از نامردا وارد اجتماع بشه و بتونه استعدادهاشو که خدا بش داده بدون نگاه به جنسیتش شکوفا کنه

    و هر لحظه بگه
    تبارک الله احسن الخالقین

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  4. تشكرها 2

    مدير اجرايي (08-03-1391), نرگس منتظر (08-03-1391)

  5. #83
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض شهدا من دیگه اون آدم قبل نیستم




    امروز خیلی اتفاقی به وبلاگی رسیدم که توش فراخوانی راجع به چادر بود که بیش تر از صد نفر شرکت کرده بودند. با خووندن خاطرات بقیه منم تصمیم گرفتم از چادرم و از اون سال و از مستوره ام و از اون عید بگم. (البته قبلش بگم که مستوره یه اسم مستعاره و برای فهمیدن معنی دقیقش باید کتاب "انجمن مخفی" رو خوونده باشید.) من از یه خانواده ی عادی و معمولی هستم. مادرم یه خانوم چادریه، اما مثل اکثر خانوم های دیگه است که دلیل چادر پوشیدنشون رو نمی دونند و از روی عادت چادر می پوشند. پدرم هم یه مرد عادیه که هیچ وقت هیچ خواسته و کاری رو به بچه هاش اجبار نمی کنه و تا حد ممکن به اون ها آزادی عمل و انتخاب می ده. به خاطر همین موضوع ما توی انتخاب پوشش آزادی کامل داریم. و من به دلیل نفرتی که از جنس مخالفم و آزادی که توی عمل و پوشش و... داشتند، تا اون جا که امکانش بود سعی می کردم پوشش آزادتری داشته باشم. اما غافل از این که...!
    مهر88 وارد دانشگاه شدم. اسفند همون سال دانشگاه از بچه های مشتاق برای سفر جنوب ثبت نام می کرد. دبیرستان که بودم یکی از دوستانم چند بار بهم پیشنهاد داد که همراهش برم جنوب. اما هیچ وقت فرصتش پیش نیومد که برم. این بار هم اصلا قصد ثبت نام نداشتم، اما به خواهش یکی از دوستان مسئول ثبت نام کردم.
    گفتم:" آخه توی عیده. ممکنه خانواده ام اجازه ندن که بیام." گفت:" تو حالا ثبت نام کن شاید اصلا اسمت در نیومد."
    بعد از قرعه کشی با تعجب دیدم که اسم نفر اول لیست، اسم منه!
    به هر حال هفتم فروردین89 ما راهی جنوب شدیم. البته قبل از خارج شدن از شهر، به زیارت قبور شهدا رفتیم. با این که مزار شهدا نزدیک شهره اما من تا این سن به جز یکی دو بار بیش تر اون جا نرفته بودم. توی جمعمون که نزدیک 60 نفری می شدیم، تنها فرد مانتویی اونم مانتوی کوتاه، من بودم!
    ساعت 11 شب رسیدیم اهواز و یه راست رفتیم خوابگاه. توی اتاق ما 8 تا تخت بود که من سومین تخت و طبقه ی بالا رو انتخاب کردم. بعد ازعوض کردن لباسهام، تا حاضر شدن شام، تصمیم گرفتم که طبق عادت همیشگی ام حرفای توی ذهنم و اتفاقات سفر رو بنویسم.
    توی اتاق دوتا پنکه سقفی بود که یکی اش دقیقا بالای تخت های دوم و سوم بود. که به خاطر گرمای زیاد هوا، به محض رسیدن هر دو پنکه رو روشن کردیم. بعد از کمی نوشتن، بلند شدم از تخت برم پایین. ناگهان برخورد چیزی رو با سرم حس کردم و فقط تونستم بگم آخ و دستم رو، روی سرم بگیرم و بشینم. بعد از چند لحظه آروم چشم هامو باز کردم و دیدم خون از لای انگشت هام سرازیر میشه و روی تخت می ریزه. پنکه سرم، کمی بالاتر از گوشم رو پاره کرده بود.
    بچه ها دورم جمع شده بودند و با وحشت و هراسون نگام می کردند. با کمکشون از تخت پایین اومدم و مانتو و روسری ام رو پوشیدم و با مسئولین راهی درمونگاه و بعد بیمارستان شدم. از این اتاق به اتاق دیگه؛ اسکن، دکتر، پذیرش و... می رفتیم اما من متوجه چیزی نبودم.
    باور نمی کردم این منم که اینجا هستم. دردی نداشتم. یعنی چیزی رو حس نمی کردم. فکر می کردم این یه خوابه و هر آن امکان بیدار شدنم بود. برای همین برام مهم نبود که چه اتفاقی داره می افته! خون روی دستم خشک شده بود، وقتی رفتم بشورمشون، از دیدن صورت خونی ام توی آینه ی روشویی حسابی جا خوردم و ترسیدم. قرار شد سرم رو عمل کنند و بخیه بزنند. روی تخت نشسته بودم و منتظر بودم تا ببینم چی میشه. آه و ناله ی بیمارهای دیگه و سر و صدا و گریه های همراه های بیمارهای تصادفی و پرستارها و... همه وهمه توی سرم می پیچید و من رو گیج تر و منگ تر می کرد. قرار شد اون قسمت از سرم که شکسته بود رو بتراشند و بعد بخیه بزنند. خدای من! من عاشق موهام بودم. عاشق لطافت و عطرشون. روزی حداقل 2 بار شونه اشون می کردم و چه آرامشی بهم می داد شونه کردنشون.حالا این پرستار اون ها رو می تراشید و توی سطل آشغال می ریخت. در حین تراشیدن موهام با کلمات محبت آمیز سعی می کرد آرومم کنه. اما من ناگهان عجیب احساس تنهایی می کردم. نه پدر، نه مادر، نه خواهر و نه برادری؛ هیچ کس همراهم نبود تا حضورش کمی آرومم کنه. در حالی که صورتم به سمت دیوار بود، آروم و بی صدا طوری که کسی متوجه نشه، کمی گریه کردم. دلم نمی خواست کسی اشک هام رو ببینه.
    رفتیم اتاق عمل و سرم حدود 11 تا بخیه خورد. دکتر می گفت:" آخه واسه چی اومدین این جا؟ این جایی که هوا و خاکش همه اش آلوده است."
    پرستار با دلسوزی می گفت:" تو رو خدا ببین چه بلایی سر دختر مردم آوردن!" با خودم می گفتم:" راست میگن. آخه من این جا چی کار می کنم؟ اصلا برای چی اومدم؟"
    موقع باند پیچی پرستار با کلافگی موهامو بلند کرد و گفت:" آخه این همه مو رو می خوای چی کار؟ من چطوری باند رو ببندم؟ " بالاخره با سختی باند رو بست و مرخص شدم.
    روی صندلی راهروی بیمارستان نشسته بودم و منتظر بودم تا بقیه هم بیان و به خوابگاه برگردیم. توی اون چند دقیقه چی شد و چه طور شد، نمی دونم. فقط انگار که تازه متوجه شدم این خواب نیست به خودم اومدم و دیدم روسری ام کوتاهه و همه ی موهای آزاد و بلندم رو نمی پوشونه. مانتوم تنگه و کوتاه و به خاطر مدل یقه اش، گردن و قسمتی از بدنم مشخصه. اون دکتر و پرستار خیلی راحت به موهای من دست زده بودند و من اصلا برام مهم نبوده!
    نمی دونم، شاید هم به خاطر حضور مستوره بود، اما ناگهان احساس کردم در مقابل هزاران چشم برهنه ام و با همه ی وجود آرزو کردم ای کاش چادر داشتم و چادر می تونست همه ی بدنم رو بپوشونه.
    برگشتیم خوابگاه و من فقط تونستم یه ساعت بخوابم. فردا صبح باید به اروند می رفتیم و با خواسته ی من برای موندن تو خوابگاه موافقت نشد. چون همه ی بچه ها چادری بودند و شنیده بودم بعضی مکان ها چادر پوشیدن اجباریه، منم چادر پوشیدم. البته با هد سر برای این که چادر رو راحت تر بتونم سرم کنم.
    خیلی خسته و کلافه بودم. از همه چیز این سفر بدم می اومد؛ از هوای گرمش، از همسفرهام، از همه ی آدم های توی اون مناطق. از همه چی بیزار بودم. خستگی و بی خوابی دیوونه ام کرده بود. طوری که وقتی اروند بودیم، زیر سایه ی یه تابلو، نشسته خوابم برده بود و با سوزش سرم بیدار شدم. دیدم سایه حرکت کرده و من زیر تابش مستقیم خورشیدم. از دست خودم عصبی بودم و به زمین و زمان و خودم و همه ی آدم ها بد و بیراه می گفتم. اگه دست خودم بود، یه لحطه ی دیگه اون جا نمی موندم و با اولین اتوبوس به شهرم و خنکای دلپذیر بهاری اش بر می گشتم. اما اونجا بودم و باید می موندم. کاری از دستم برنمی اومد.
    احساس می کردم با آدم های اونجا متفاوتم و هیچ ربطی به اونجا و آدمهاش ندارم. و انگار اون ها هم همین طور بودند و من رو نمی خواستند. تنها چیزی که کمی آرومم می کرد، حضور گاه به گاه مستوره بود.
    یکی یکی مناطق جنگی رو می رفتیم تا رسیدیم به هویزه. غربت عجیبی توی هوای هویزه بود. کنار اون همه مزار بودم اما با همه اشون غریبه. جمعیت زیادی کنار مزار شهید علم الهدی بودند. شهید علم الهدی رو نه می شناختم و نه حوصله ی جمعیت اطرافش رو داشتم، برای همین اونجا نرفتم و بی هدف بین مزارها شروع به چرخیدن کردم. کنار آخرین مزار ناخودآگاه نشستم و روی مزارش دست کشیدم. فامیلی شهید شباهت هایی با فامیلی خودم داشت. "شهید حمید شاهید" احساس می کردم باهام آشناست. انگار نسبتی باهام داشت. با دست کشیدن روی سنگ مزار شهید، حس آرامش و آشنایی به قلبم سرازیر شد.
    آخرین جایی که رفتیم، دو کوهه بود. قرار بود بعد از شام بریم حسینیه ی تخریب. من برای مسواک زدن از خوابگاه اومدم بیرون. اون طرف دستشویی حسینیه ی شهید همت قرار داشت. تصویر همت روی سر در حسینیه توجه آدم رو به خودش جلب می کرد. به اون سمت رفتم. مزار زیبای شهیدی گمنام ابتدای ورودی بود. مثل مزار علم الهدی، افراد زیادی اطرافش بودند.اون جا نموندم و جلوتر رفتم و صحنه ای دیدم که دلم رو عجیب لرزوند! حوض آبی اون جا بود که وسطش یه مزار ساده و معمولی شهیدی گمنام بود. برخلاف مزار اولی، هیچ کس توجهی به این مزار نداشت. در صورتی که فکر می کنم شکوه این مزار رو هیچ مزار دیگه ای نداره.
    بی اختیار لبه ی حوض نشستم و دستم رو داخل آب کردم و مزار رو نوازش کردم. چه قدر، چه قدر دوستش داشتم و چه قدر این مزار غریب و مظلوم بود! پا شدم که برگردم خوابگاه پیش بقیه. اما راه سر راست خوابگاه رو گم کردم. دوباره برگشتم حسینیه و پیش حوض آب تا دوباره از اونجا شروع کنم تا برگردم خوابگاه. اما باز نتونستم ساختمونمون رو پیدا کنم. دوباره برگشتم پیش حوض و مزار شهید. گوشی ام همراهم نبود تا با بقیه تماس بگیرم. حس عجیب و تازه ای رو توی وجودم احساس می کردم. هفت بار این رفت و برگشت رو تکرار کردم و هر بار پیش مزار برمی گشتم و طوافش می کردم تا در نهایت همراه یکی از مسئولین حسینیه به خوابگاه برگشتم و ایشون گفتند که مزار توی حوض متعلق به شهیدی از شهدای تشنه ی فکه است. حالا اون شهید، سیراب سیراب بود!
    هیچ کس خوابگاه نبود. همه رفته بودند حسینیه تخریب. تنها بودم. رفتم بالکن و لبه ی دیوارش نشستم و خودمو سپردم به هجوم سنگین و طاقت فرسای غربت و دلتنگی دوکوهه که روی وجود کوچک و حقیرم آوار می شد. بالاخره طاقت نیاوردم و بغض چند روزه ام ترکید و اشک هام روی گونه های سردم راهی شدند.
    غم دو کوهه آدمو ویرون می کنه! نمی شه با کلمات گفت اون لحظات چه طور بود و چه طور شد و خدا چه قدر نزدیک بود! بهتره بگذریم!
    بالاخره برگشتیم به شهر خودمون. از خوشحالی تنفس هوای شهرم داشتم بال در می آوردم. برگشتیم و من متوجه نبودم که شهدا کاری رو که می خواستند با من کردند و من دیگه اون آدم قبل نیستم.
    بعد از 13 فروردین، بخیه های سرم رو کشیدم و سرم تقریبا خوب شد.
    روز اول بعد از تعطیلات آماده شدم که برم دانشگاه. توی آینه به خودم نگاه کردم. همه چیز مثل قبل بود. اما احساس می کردم که یه چیزی کمه. در رو باز کردم و خواستم برم کوچه، اما نشد. اما نتونستم. توی تموم مدتی که جنوب بودم، یک لحظه هم موهام بیرون نبود. حالا هم نمی تونستم با موهای بیرون از مقنعه ام دانشگاه برم.
    برگشتم اتاق و هد سرم رو پوشیدم و بعد با خیال راحت رفتم دانشگاه. تا یک ماه بدون هد از خونه خارج نشدم. دوستانم با تصور این که به خاطر زخم سرم هد می پوشم، با دلسوزی می گفتند:" آخی هنوز سرت خوب نشده؟ چه قدر بد بوده. خدا رو شکر به چشمت نخورده." دلم می خواست بگم:" نه. من به خاطر این که موهام دیده نشه هد می پوشم." اما نمی تونستم بگم. چرا؟ نمی دونم. فقط نمی تونستم. تا این که دیدن اتفاقی یه دیوار نوشته، جرئت گفتن این حرف رو بهم داد.
    " خواهرم حجاب تو کوبنده تر از خونسرخ من است. (شهید محمود وهابی)"
    از خودم متنفر شدم. من به خاطر چند مشت خون ناقابل خودم، موهام رو توی آشغال ریختم. حالا چه طور می تونستم به خاطر همین مو که می تونست آشغال باشه، از خون با ارزش اون همه فرشته بگذرم!؟ تصمیمم رو گرفتم تا بعد از این اجازه ندم که چشم هیچ نامحرمی موهامو ببینه و با افتخار دلیل هد سر پوشیدنم رو بگم.
    یه ماه بعد وقتی با فرشته (یکی از دوستان خوب چادری ام) راجع به ساق دست بحث می کردیم، گفت:" نگاه کن. " دو تا دستش رو که یکی اش ساق داشت و دیگری نداشت، بالا برد تا مثلا مقنعه اش رو درست کنه. گفت:" کدومش بیش تر جلب توجه می کنه؟ " دستی که ساق نداشت، جلوه خاصی داشت و نگاه رو
    ناخودآگاه به سمت خودش جذب می کرد. بعد از این بحث، همون روز موقع برگشت به خونه، دیدم که توی یه بوتیکم و دارم ساق دست می خرم. فردا با ساق رفتم دانشگاه.
    چند ماهی گذشت. اما باز چیزی کم بود. مهر ماه که دوباره دانشگاه ها باز شدند، شروع کردم به صحبت کردن با افراد چادری. این که چرا چادر پوشیدن و چه احساسی دارند و.... جواب های مختلفی شنیدم اما قانع نمی شدم.
    تا این که صحبت های زهرا روم اثر گذاشت. چون هم دختر باهوشیه و هم حرف ها و تردیدهای آدم رو کاملا می فهمه. با این که چادریه اما پر از انرژیه و خیلی هم شیطونه. بهش گفتم:" زهرا تازگیا چیزایی رو حس می کنم که قبلا متوجه اشون نبودم. احساس می کنم بعضی از چشم ها با هر بار نگاه کردن، تکه ای از وجودم رو ازم جدا می کنند. گاهی اوقات اون قدر سنگین میشه که دیگه نمی تونم تحمل کنم و به دنبال یه حصار یا دیواریا جایی می گردم تا بهش پناه ببرم." بعد از کلی بحث آخرین جمله ای که بهم گفت، این بود:" وقتی به این رسیدی که این نگاه ها آزارت می دن و دیگه نمی تونی تحملشون کنی، بدون تنها راه راحت شدن از این نگاه ها پوشیدن چادره!" اما من! چادر! مگه می شد!؟ وقتی هد سر و ساق دست پوشیدم، کلی باعث تعجب شدم؛
    -جو گیر شدی. یه مدت دیگه خودت می زاریش کنار.
    -خوشم می آد که خوب رو مخت کار کردند و...
    حالا چه طور می تونستم چادر بپوشم؟
    اما یه چیزی توی من عوض شده بود. منی که اصلا مزار شهدا نمی رفتم، حالا یکی از نیازهام این شده بود که هر چند وقت یک بار حتما سری به اون جا بزنم. دیگه باهاشون احساس غریبی نمی کردم بلکه برعکس، حالا با شهر و آدم هاش غریبه شده بودم و آشناهام کسایی شده بودند که اون جا زیر خاک بودند. وقتی دلم از بقیه می گرفت، به اون ها پناه می بردم.
    کارم شده بود با حسرت نگاه کردن به دخترا و خانومای چادری. خودمو به جای مردها می ذاشتم و به چادری ها و بی چادرها نگاه می کردم و با هم دیگه مقایسه اشون می کردم. اما هنوز هم نمی تونستم انتخاب کنم و هنوز تردید داشتم. وقتی که دیگه از این دو راهی کلافه شدم، به خدا پناه بردم. ماه محرم داشت از راه می رسید. بهش گفتم:" خدایا اگه با چادر پوشیدنم موافقی، باید خودت بهم بگی و از یه راهی ثابت کنی که موافقی!" گفتم:" از اول محرم تا عاشورا بهت فرصت میدم تا از هر راه و روشی که خودت می دونی، بهم یه چادر هدیه بدی. می خوام اگه قراره چادر بپوشم، خودت بهم داده باشی اش. و باور کن اگر این کار رو نکنی، تا آخر عمرم دیگه هیچ وقت سمت چادر نمیرم.
    فرشته وقتی فهمید گفت:" تو کی هستی که بخوای برای خدا شرط تعیین کنی! دیگه نشونه از این بالاتر که حضرت زهرا چادر می پوشیده!؟"
    گفتم:" همینه که هست. اگه موافقه، باید نشون بده. "
    اول محرم رسید و روزها یکی بعد از دیگری گذشت تا به عاشورا رسیدیم و هیچ اتفاقی نیفتاد. روز عاشورا دلم نمی خواست خونه بمونم و از طرفی هم وقتی یاد پارسال می افتادم که با مانتوی کوتاه رفته بودم هیئت، به این نتیجه می رسیدم که خونه بمونم.
    پارسال حس بد و سنگینی داشتم و فکر می کردم دارم به امام حسین توهین می کنم. با خودم تصمیم گرفتم که سال بعد از خونه بیرون نرم. اما حالا عجیب دلم می خواست برم هئیت. فکری به ذهنم رسید. از دختر عموم که چادری بود خواستم اگه چادر اضافی داره، امروز بهم قرض بده. و این طور شد که من با چادر دختر عموم رفتم هیئت.
    صدای طبل و سنج و مداحی و سینه زنی، همه و همه عالی بود و مثل همیشه با شکوه. حس فوق العاده ای داشتم. بین مردم و این بار توی شهر خودم، با چادر بودم. دلم می خواست چادر روی سرم رو ببوسم.
    احساس مالکیت و حاکم بودن رو داشتم. حالا حاکم سرزمین وجودم بودم و بدن من مال خودم بود. احساس می کردم اون دیوار و پناهگاهی رو که می خواستم، پیدا کردم. یه هفته بعد به دختر عموم گفتم:" شرمنده دیر شد. چادرتو احتیاج نداری؟" گفت:" خب چرا. اگه بدیش، ممنون میشم." گفتم:" چشم. می شورم و پسش میدم." ر
    وز بعد شستم و تاش کردم و دادم برادرم تا ببره و به دخترعموم پسش بده.
    تازه نماز مغرب رو تموم کرده بودم که برادرم چادر به دست برگشت و گفت:" دختر عمو گفت نمی خوامش. میدمش به تو."
    هیجان زده شدم و بهش اس ام اس دادم که منظورش چیه؟ مگه دیروز نگفته بود می خوادش؟
    جواب داد:" شرمنده که کهنه است، اما قابل تو رو نداره."
    پس خدا با تاخیر به قولش عمل کرد. همون پنج شنبه پوشیدمش و رفتم مزار شهدا. چه قدر اون روز احساس بزرگی و لذت کردم و چه روز خوبی بود اون روز!!!
    با همه ی این اتفاق ها هنوز نمی تونستم چادر بپوشم و مثل گذشته دانشگاه می رفتم.
    یک ماه از این اتفاق گذشت تا این که باز حضور مستوره باعث شد که به خودم بیام. اون روز از بس به چادر فکر کردم، دیوونه شدم.
    یاد پیامبر افتادم که مشرکین بهش گفتند:" اگه بتونی کاری بکنی که اون درخت حرکت کنه و بیاد این جا ما بهت ایمان میاریم." ریشه های درخت به اذن خدا از خاک جدا شدند و به سمت اون ها اومد. باز گفتند:"اگه بهت تعظیم کنه، حتما ایمان میاریم." درخت به اذن خدا تعظیم کرد. باز مشرکین گفتند:" اگه برگرده سر جاش، این دفعه دیگه حتما حتما ایمان میاریم." درخت برگشت و در نهایت مشرکین گفتند:" محمد عجب ساحری هستی تو!" و ایمان نیاوردند.
    حالا حکایت من بود. خدا هرچند دیر اما به خواهش من عمل کرد و توی ماه محرم چادر رو به من هدیه داد. من روز عاشورا هم که آخرین فرصت بود چادر رو داشتم پس چرا باز تردید داشتم؟
    با دوستم، طیبه حرف زدم و همه ی ماجرا رو گفتم ودر آخر هم گفتم:" تصمیمو گرفتم. می خوام فردا با چادر بیام دانشگاه!" بعد از کلی صحبت، بهم گفت:" بهت تبریک میگم که بلاخره راهتو پیدا کردی!" با همین حرفش بهم کلی اعتماد به نفس داد.
    بعد از یه مدت گفت:" یه خواهشی ازت دارم، روم نمیشه بگم."
    گفتم:" این چه حرفیه؟ هرچی می خوای بگو."
    گفت:" میشه صبر کنی تا منم چادر بخرم و با هم دیگه چادر بپوشیم؟" تعجب و خوشحالی ام یکی شد و گفتم:" چرا نمیشه؟ معلومه که میشه."
    و روز شنبه هر دو در مقابل نگاه متعجب بقیه با چادر دانشگاه رفتیم.
    اون روز بعد از برگشتن از دانشگاه، موقع خداحافظی، زهرا گفت:" بچه ها من می خوام یه کاری کنم و برام مهم نیست که ممکنه کارم زشت باشه." و زیر نگاه متعجب ما دو تا، توی خیابون خم شد و یه تیکه از چادر من و یه تیکه از چادر طیبه رو توی دستش گرفت و بوسید و روی چشمای پر از اشکش گذاشت و گفت:" این چادرها برای من خیلی با ارزشن. این چادرها با آگاهی و بدون اجبار انتخاب شدن، برای همین خیلی مقدس اند!"

    الان نزدیک یک سال از اون روز می گذره و هر دوی ما هر روز بیش تر از روز قبل عاشق چادرمون می شیم و به هیچ وجه حاضر به جدا شدن از اون نیستیم. بعذ از مدتی، خواهر کوچک تر من و خاله ی کوچک تر طیبه هم چادری شدند.
    حالا آرومم! دیگه از اون نگاه ها و حرف ها و حرکات زشت خبری نیست. حالا راحت بیرون میرم و توی جاهای شلوغ و پر از چشم، عذاب نمی کشم.
    من عید اون سال دوباره جنوب رفتم. اما این بار متفاوت تر از قبل! این بار با چادر می رفتم و برای دیدن و بازگشت به سرزمینی که ازش متنفر بودم، لحظه شماری می کردم. حالا شهدا بخش مهم و بزرگی از زندگی من شدند و الان که دارم اینو می نویسم دیوونه وار دلتنگ اون دیارم و منتظرم عید از راه برسه و من دوباره به اون بهشت خاکی برگردم.
    ای کاش می شد همه ی آدم ها رو حداقل یک بار جنوب برد یا جنوب رو به اندازه ی همه ی دنیا وسعت داد!
    ای کاش می شد طعم و لذت امنیت و آرامش چادر رو به همه ی زن ها چشوند تا همه با کمال میل و از روی آگاهی چادر رو انتخاب کنند.
    شرمنده که طولانی شد. امیدوارم که به دردتون بخوره و خدا قوت و تشکر به خاطر کاری که انجام می دید!

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  6. تشكرها 2

    مدير اجرايي (08-03-1391), نرگس منتظر (08-03-1391)

  7. #84
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض بهشت را به بهانه دهند




    13 ساله بودم که به خارج از کشور رفتیم. یعنی درست زمانی که نه اعتقاداتم و نه افکارم هنوز شکل نگرفته بود. دلم می خواست همه چیز رو تجربه کنم، همه شخصیت هایی رو که می توانست مال من باشد. همه رو باید امتحان می کردم.

    خانواده نسبتا مذهبی داشتم اما هیچ وقت سعی نمی کردند عقایدشان را به من تحمیل کنند. نمی دانم این کارشان تا چه حد درست بود، امام خواه نا خواه مرا در مسیر پر پیچ و خمی قرار داد که پیدا کردن راه درست در آن برای دختری به سن و سال من ممکن به نظر نمی رسید، جز به لطف خدا.

    ایران که بودم چادر سر می کردم، ولی اعتقاد عمیقی بهش نداشتم. محیط و شرایط خانوادگی این طور ایجاب می کرد. من هم به خاطر علاقه ای که به خانواده ام داشتم مخالفت نمی کردم، اما چادر برایم هیچ جاذبه و معنایی نداشت.

    وقتی به خارج از کشور رفتیم کمتر چادر سر می کردم، فقط در مهمانی ها. کلاس، خرید، تفریح و یا هر جای دیگر که می رفتم به بهانه ای چادرم را برمی داشتم. به حجاب اعتقاد داشتم و همیشه مانتو بلند می پوشیدم ولی چادر را دوست نداشتم.

    یک سالی به همین منوال گذشت، یک روز قرار بودبرای گردش برویم بیرون. دیرتر از همه حاضر شده بودم و همه توی ماشین منتظرم بودند. همین که نشستم، مادرم گفت: چادرت کو؟ (بار اولی نبود که چادر سر نمی کردم ولی انگار دیگر صبر مادرم تمام شده بود.) گفتم: سخته مامان. لب دریا خیس می شه، نپوشیدمش! مامان گفت: همه اول همین طوری همه چیز رو کنار می ذارن! اما با اشاره ی پدرم دیگه چیزی نگفت. برای من خیلی سخت بود. شاید اگر مهربانی های مادرم رو می دیدین بهتر درک می کردین که شنیدن این حرف ازش برایم چقدر سنگین بود... تمام راه بغض گلوم رو گرفته بود و فکر می کردم.

    ولی خدا رو شکر، مانتو پوشیدن اون روزها پرتگاه سقوطم نبود... سکوی پروازم بود. چیزی که باید من رو از یه مسلمون شناسنامه ای، به یه مؤمن واقعی تبدیل می کرد.

    یه دختر شیطون و پر حرف و کنجکاو بودم، با یه عالم سوال تو ذهنم که تا جوابشون رو پیدا نمی کردم آروم نمی شدم. باید تجربه می کردم تا مطمئن بشم کدوم اعتقاد، کدوم فرهنگ و کدوم افکار مال منه؟ توی خلاء بودم، تو فضایی که گرچه پر از فساد و افکار و مکاتب رنگارنگ بود، اما انقدر از من دور بودن که نمی تونستن به خودشون جذبم کنن. نمی دونم اگر ایران بودم و تو فضای مسموم مدارس راهنمایی تهران درس می خوندم زندگیم چطور پیش می رفت، اما من در شرایطی قرار گرفتم که تصمیم گرفتم خودم مسیرم رو انتخاب کنم. پس شروع کردم به خوندن کتاب.

    من خدایی داشتم که با تمام وجود عاشقش بودم و پیامبر و امامانی که همیشه مأمن و پناهم بودند و حقانیتشون مثل روز برام روشن بود... برای دختری به این سن کتاب فلسفه و اصول عقاید خوندن به درد نمی خوره، من فقط می خواستم دلم رو نسبت به دین و اعتقاداتم مطمئن کنم. کتاب های عرفانی، اخلاقی... زندگی نامه شهدا و... رو با ولع خاصی می خوندم و بهش فکر می کردم. در کنارش هم با تشویق های پدرم شروع به خوندن و حفظ قرآن کردم و به خاطر تأثیری که روی هم سن و سال هام داشتم، اون ها رو هم با خودم همراه کردم.

    حتی یادمه تو همون سن و سال یه پسری عاشقم شده بود و من هم بهش علاقه پیدا کرده بودم (البته به خاطر اعتقادی که به یک سری چیز ها داشتم از همون اول رابطمون رو در چارچوب نگه داشتم و هیچوقت علاقه ام رو ابراز نکردم) اما هر روز تغییرات در من محسوس تر می شد و دیگه اون آدم قبل نبودم. دلم می خواست همونی باشم که خدا می خواد... پس با همه ی سختیش پا روی دلم گذاشتم و با خدا معامله کردم... صرف نظر کردن از یه عشق بی پایه ی زمینی، در مقابل عشق خودش...
    این جا بود که دیگه واقعا همه چیز عوض شد... وقتی می گم همه چیز، یعنی با اینکه تو کشور اسلامی نبودم، چادر سر می کردم، هر روز سوره یاسین و واقعه می خوندم، عاشق دعای کمیل و ندبه شده بودم و اکثر شب ها نماز شب می خوندم. خدا بدجوری عشقش رو تو دلم انداخته بود...
    روز به روز ارتباطم با خدا و اهل بیت قوی تر می شد، مخصوصا با امام زمان(عج). تو هر لحظه به این فکر می کردم که چه کاری بکنم که امام عصر ازم راضی باشه؟ دیگه مسلمون شناسنامه ای نبودم. عشق خدا و امام زمان همه وجودم رو پر کرده بود و مسیر زندگیم به طرز عجیبی در حال تغییر بود.

    وقتی برگشتم ایران، به طرز غیر منتظره ای با عنایت خود حضرت حجة وارد دبیرستان معارف شدم. جایی که بعد ها فهمیدم به اسم مدرسه امام زمان مشهوره... بُر خورده بودم بین دوستانی که ایمان با گوشت و خونشون عجین شده بود و واقعا بهترین و پاک ترین انسان هایی بودن که تو زندگیم دیدم.

    بعد از اون دوره خلاء عطش زیادی برای یاد گرفتن داشتم. خیلی بیشتر از بقیه مطالعه می کردم و بیشتر از دوستام احساس نیاز می کردم، چون هنوز شبهه های نوجوونیم یادم بود، سعی می کردم انقدر پایه فکریم رو قوی کنم که دیگه سقوط نکنم.

    حالا هم به لطف خدا و عنایت اهل بیت زندگی خوبی دارم. خانواده ی ما بعد از اتفاقاتی که برای من افتاد، خیلی تغییر کرد. انگار فقط من عوض نشده بودم! حالا عطر ایمان بیشتر تو خونمون حس می شه، عشق به ولایت و رهبری بیشتر تو خونه لمس می شه و صدای قرآن بیشتر تو خونمون می پیچه... و انگار خدا عاشقانه تر نگاهمون می کنه...

    همه این ها رو گفتم که بگم: قدم اول سخت به نظر می یاد، اما خدا همیشه دنبال بهانه می گرده برای هدایت بندگانش! بهانه رو که دستش دادی، بهشت رو سخاوتمندانه به پات می ریزه!

    بعد این همه فراز و نشیب، با کسی ازدواج کردم که در پاکی و ایمان بی نظیره و انگار آیینه ی تمام نمای آرزوهای منه.

    خدا رو بر این همه نعمت هاش شکر می کنم

    التماس دعا

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. تشكر

    مدير اجرايي (09-03-1391)

  9. #85
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض ماجرای چادری شدن من و مادرم




    هوالرحمن پوششی معمولی داشتم مانتویی تا روی زانو به علاوه یک شال البته بدون آرایش!
    تا اینکه سال سوم راهنمایی که با یکی از همکلاسی هایم آشنا و دوست شدم که ظاهری متین و چادری داشت بعد از مدتی هم نشینی با او ظاهر او بر من اثر گذاشت.
    او اهل مسجد بود گاهی به بهانه اینکه با دوستم در مسجد قرار دارم با چادر از خونه خارج می شدم و به مسجد می رفتم.اما در مهمانی ها بدون چادر بودم با اینکه پوششم تغییر کرده بود و محجوب تر شده بودم.
    دوستم که روز به روز با او صمیمی تر می شدم آدمی مذهبی و معتقد بود. به من گفت:"دوست دارم دوستی که دارم شبیه خودم باشه"
    دوستش داشتم و به راهی که می رفت اطمینان پیدا کردم و با راهنمایی های حاج آقای مدرس حرف های دوستم برایم به اثبات رسید.(صحبت های پیش نماز مدرسه مون بعد از هر نماز )
    تصمیمم را گرفتم . از پول توجیبی های خودم یک چادر مناسب خریدم و موقع رفتن به مدرسه در کوچه جلوی درب خانه بدون اطلاغ خانواده چادرم را سرم کردم.
    اولین روزی که با چادر وارذ مدرسه شدم همه همکلاسی ها به من لبخند زدند لبخند شیرین و محبت آمیز برای اینکه تغییر کرده بودم. دوستی که باعث چادری شدنم شده بود با این جمله به من تبریک گفت:"تو خوب بودی با چادر بهتر شدی"
    بعد از مدتی مادرم اتفاقی مرا از روی تراس خانه دید که در کوچه چادر سر می کنم و از چادر پوشیدنم با اطلاع شد. (پوشش من دقیقا برخلاف بقیه بود ) بعد از کلی صحبت و اعتراض ،من استوارتر از قبل چادر بر سر به مدرسه می رفتم .
    سال بعد از طرف آموزش وپرورش به حج مشرف شدم از آن به بعد به بهانه اینکه حاجیه خانم باید چادری باشد همه جا چادر می پوشیدم.بعد از گذشت مدتی، پوششم در خانواده عادی شده بود دیگر حداقل باخانواده ام در رابطه با حجابم مشکلی نداشتم اما اطرافیانم به خاطر این مساله از صحبت کردن با من اجتناب می کردند و علاوه بر این پاره ای از اوقات مرا مورد تمسخر قرار می دادند.
    به تدریج مادرم را هم به چادر علاقه مند کردم .
    مثلا وقتی از حج برگشتم چون چادر می پوشیدم به مادرم گفتم:"زشته من چادر داشته باشم و شما نه. ،زشته دختر چادری باشه مادر مانتویی!"
    یا به بهانه های مختلف مادرم رو می کشوندم به مدرسه،اوایل هفته ای یک بار و گاهی حتی هر روز! بهشون می گفتم:"جلوی دوستام زشته چادر نپوشید!

    یا کتاب فلسفه حجاب شهید مطهری رو به مادرم دادم تا بخونه فکر کنین کسی که هرروز با چادر بیاد مدرسه دخترش کم کم این چادر رو سرش ثابت میشه.
    چندروز به روز مادر مانده بود برای مادرم پارچه چادری خریدم و با یکی از چادر نمازهایش پیش خیاط بردم تا برایش بدوزد از اون جایی که یک مادر از هدیه ای که فرزندش برایش خریده استفاده می کند مادر من هم از چادرش استفاده کرد وهنو هم اون رو نگه داشته!
    از آن روزها سه یا چهارسال گذشته و در حال حاضر من و مادرم هر دو با چادر وارد اجتماع می شویم.

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. تشكر

    مدير اجرايي (11-03-1391)

  11. #86
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض من به بالاتر از این ها فکر می کنم،به اوج!!




    نمی دونم دقیقا چی شد که اینطوری شد... همه چیز از یه شوک بزرگ توی عقایدم شکل گرفت:
    سال اول دبیرستان با چیزی روبرو شدم که هیچوقت توی ذهنم نمی گنجید؛ اینکه یه نفر توی ایران زندگی کنه، مُهر مسلمونی روی پیشونیش باشه، ولی خدا رو هم قبول نداشته باشه!
    این واسه ی منی که توی یه دنیای محدود زندگی می کردم یه شوک بزرگ روانی بود که تا مدت ها تمام ابعاد ذهن منو تحت الشعاع قرار داده بود.
    با خودم فکر می کردم: ما که ظاهرمون تقریبا برابره،هر دومون نماز نمی خونیم، هردومون قرآن نمی خونیم و غیره.. پس فرق من که خدا رو قبول دارم با اون چیه؟؟
    بخاطر یه سری مشکلاتی که داشتم به نت پناه آورده بودم و خدا انقدر منو دوست داشت که منو با کسایی آشنا کرد که به کل مسیر زندگیو تغییر دادن...
    وقتی این مسائل رو براشون گفتم،خیلی کمکم کردن و مسیر فکریمو تغییر دادن..کم کم خیلی سوال برام پیش اومد..حتی درمورد حجاب
    راستش من به راحتی برای چادر قانع نشدم..مدت ها طول کشید و انقدر با خودم درگیر بودم تا بالاخره به درجه ای رسیدم که اصلا و به هیچ عنوان برام مهم نبود دیگران چی درموردم می گن...
    دقیقا نمی تونم بگم چطوری حجاب رو برام جا انداختن، چون اون فرد،با سوال و جواب از خودم کاری می کرد که به نتیجه برسم و راستش الان زیاد سوالا رو یادم نیست ولی در نهایت منو به باور و اعتقادی رسوند که درمورد حجاب درسته..
    و من فهمیدم که حجاب،فقط به چیزی که موها و بدن رو می پوشونه ختم نمی شه و خیلی فراتر از این حرفاست.. منی که حتی نمی تونستم تصور کنم یه روزی مقنعه مو درست و حسابی سر کنم،الان چادر سرم می کنم و خیلی خیلی راضی ام..به قدری دوسش دارم که حد نداره و هرکسی که بخواد کوچکترین خدشه ای بهش وارد کنه،ازش به شدت ناراحت میشم
    آخه مادر و پدرم و تمام اطرافیانم راضی به چادری شدن من نبودن
    من،خانواده ای دارم که اجازه نمی دن خودم به تنهایی جایی بریم و برای همینم چادر خریدن برام مقدور نبود، از طرفی هم مادرم به هیچ عنوان نمی پذیرفت خودش برام چادر بخره. به مادر یکی از دوستام سپرده بودم برام چادر بگیره و هروقت دیدمش پولش رو تقدیم کنم ولی خدا دوستم داشت و زودتر از اینا جور شد؛ توسط یکی از اقوام که شاید دومین نفری بود که از تصمیم من خیلی خوشحال می شد -اولین نفر مادر بزرگم بود- یه روز منو برد بازار و برام چادر خرید و من تا عمر دارم ازش متشکرم...
    دوستام خیلییییییی تعجب می کردن، بعضیاشون می گفتن دوست پسرت ازت خواسته! درصورتی که هیچوقت دوستی از جنس مذکر نداشتم. بعضیاشون سعی می کردن با تیکه هایی که می نداختن منو نسبت به این تصمیم،سرد کنن. بین آنها تنها کسی که منو خیلی کمک کرد، دوست صمیمیم بود که خیلی دوسش دارم و ازش ممنونم بخاطر تمام حمایت هایی که از من کرد...
    خانواده م دیگه الان در حال حاضر هیچ نظری ندارن، گاهی تیکه می ندازن و می گن دیگه بسه و فلان ولی اهمیتی نمی دم...
    تمام افرادی که اطراف من بودن سعی می کردن با ضربه زدن به اعتماد به نفسم منصرفم کنن ولی من اول از همه قید تمام این چیزا رو زدم چون چیزی که برام مهم بود، رضایت خدا بود...
    حدود 5ماه می گذره و همچنان با دیگران درگیرم ولی مهم نیست...من به بالاتر از این ها فکر می کنم...به اوج!!

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  12. تشكر

    مدير اجرايي (13-03-1391)

  13. #87
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض من هم داداش دارم




    اولین بار نه سالم بود که مامان چادر خودشو برام کوچیک کرد !!!! چادر عبا برام دوخت ...
    خیلی دوسش داشتم اخه شبیه چادر عمه زینب تو خورشید کاروان شده بود هم مدلش هم برقی که میزد !!!
    ( خورشید کاروان یه نمایشه که کار گروه فرهنگی فدکه که تا حالا چند صد بار توی شهر ها و کشورهای مختلف و البته کرمانشاه هم برگزار شده و منم تو اون نمایش بازی کردم خانومی که نقش عمه زینب مون بود خیلی دوست داشتنی بود هنوزم باهاشون در ارتباطم و عمه زینب صداش میکنم !!! خورشید کاروان اولین بار منو با امام حسین اشنا کرد !!!)
    هر جایی هم که با چادرم میرفتم کلی برام ذوق میکردند منم اونقدر دوسش داشتم که نگو ....
    اخیییییییییییی یادش بخیر خونه ی همسایه مون که تو ماه صفر روضه میگرفتن سرم می کردم و همش گلاب می پاشیدم سر مردم !!!!
    تا بزرگ و بزرگتر شدم اونقدر بزرگ که به نظرم حجاب دست و پا گیر بود که به نظرم ازادیم رو ازم میگیره که به نظرم با روسری خیلی زشت میشدم !!!!!
    تو فامیلا و دوستامون همه کیلو کیلو ارایش میکردن و کلی خوشگل میشدن همه شون نماز و روزه هم میگرفتن خوب منم به نظرم اونجوری درست تر بود !!!!!
    تا وقتی که خواهرم داشت طلاق میگرفت !!!
    بابام سکته کرده بود و نمیتونست حتا یه کلمه حرف بزه و شوهر خواهرم یه سر با خواهرم دعوا میکرد و اخرش میگفت شما مرد ندارید برادر نداری که ازت دفاع کن من هرچی دلم بخواد به سرت میارم تو هم هیشکی رو نداری که حقت رو بگیره !!!!!!! رفته بودند بهترین وکیل شهر رو گرفته بودن که تا میتونه خواهرمو اذیت کنه چه روزای بدی بود !!!
    یادمه اون روز از یه مداحی شنیدم که می گفت :روز قیامت وکیل، اقام ابالفضله ...
    یه آن با خودم گفتم: اگه اونا وکیل شون فلانیه وکیل ماهم حضرت عباسه !!!!
    دوباره افتادم یاد خورشید کاروان که میگفتیم: بابا حسین عمو عباس داداش اکبر .....
    اره داداش اکبر ....
    منم داداش دارم اونم چه داداشی داداش اکبر من .....
    یادم یه روز تو ماشین تو خیابون بودیم با خودم داشتم فکر میکردم که من چه داداش خوبی دارم یه لحظه به خودم گفتم یعنی الان اونم راضیه خواهرش مو هاش بیرون باشه ؟؟؟؟؟؟
    همون لحظه روسریمو کشیدم جلو و الحمد لله 5 ساله که دیگه عقب نرفته !!!!
    اما چادر ......
    همیشه منو خواهرم محرم و هیئت و مشهد و .... چادر میپوشیدیم اما مامان بابا نمیذاشتند تو کرمانشاه چادر سرمون کنیم تو فامیل ما هیچ زنی حجاب نداره و وضع بیرون اومدن شونم که معلومه به خاطر همین مامان بابا میگفتند تابلو میشین !!!
    بابا می گفت من تو این شهر ابرو دارم نمیشه با چادر با من بیرون بیایی !!!!!
    می گفت چادر که میپوشی شکل خاله رقیه میشی !!!!!
    مامان می گفت تابستانا گرمت میشه، زمستونا هم همه اش تو گل و اب میره اعصابت رو خرد میکنه !!!!
    پارسال گفتم: میخوام چادری شم یه دفعه یکی بر گشت گفت وااااااااااای حالا دو بار اون پسر حزب اللهیه دور و ورت گشته جو گرفتت چادری شی !!!!!!!!!!
    دیگه اعصابم خرد شده بود من می خواستم برا خدا چادر سرم کنم اینا می ذاشتنش به حساب رضایت خواستگار !!!!!! گفتم من دیگه حتا فکر چادرم نمی کنم مگه مانتوم چه شه ؟؟؟؟ حجابشم که کامله !!!!!
    تا امسال که تهران دانشگاه قبول شدم بر خلاف همه ی دخترای عالم که وقتی از شهرستان میرن تهران و خیالشون راحت میشه دیگه باباشون نیس چادرشونو در میارن من تا رسیدم تهران چادر سرم کردم !!!! اونجا دیگه نه فامیل بود نه بابام بود نه خواستگار !!!!
    فقط خودم بودم و خدا و حضرت زهرا و داداش اکبر و شهدا .....
    حالا دیگه برا مامان بابا هم عادی شده کرمانشاه هم چادر سرم می کنم اما هنوز فامیلا ندیدن !!!!
    هر بار که میرم بیرون همه اش استرس دارم اگه کسی منو دید چی بگم ؟؟؟؟ اما بالاخره یه روزی همه می فهمند !!!!!
    خوشحالم که لباسم لباس خانوم حضرت زهراست خوشحالم که شهدا ازم راضیند خوشحالم که اگه امام زمان منو ببینه ناراحت نمیشه
    من چادرمو دوست دارم

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  14. تشكر

    مدير اجرايي (16-03-1391)

  15. #88
    مدیر ارشد انجمن زنان
    یاس بهشتی آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    خدایا به تو پناه میبرم از شر همه بدیها و ناملایمات زندگی پناهم ده که جز تو پناهی ندارم
    نوشته : 7,401      تشکر : 19,636
    24,045 در 6,935 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    یاس بهشتی هم اکنون آنلاین است.

    پیش فرض




    بدون شک، پوشش زن در برابر مردان بیگانه، یکی از ضروریات دین اسلام است. قرآن کریم می‏فرماید: «و به بانوان باایمان بگو چشم‏های خود را فروپوشند و عورت‏های خود را از نگاه دیگران پوشیده نگاه دارند و زینت‏های خود را، جز آن مقداری که ظاهر است، آشکار نسازند و روسری‏های خودرا بر سینه خود افکنند و زینت‏های خود را آشکار نسازند؛ مگر برای شوهرانشان، پدرانشان، پدر شوهرانشان، پسرانشان، پسران همسرانشان، برادرانشان، پسر برادرانشان، پسر خواهرانشان، زنان هم‏کیششان، کنیزانشان و مردان سفیهی که تمایلی به زنان ندارند و کودکانی که از امور جنسی بی‏اطلاعند و پاهای خود را بر زمین نکوبند تا زینت‏های پنهانشان آشکار شود و همگی به سوی خداوند توبه کنید ای مؤمنان؛ باشد که رستگار شوید».۴۶ افزون بر آن، در آیات دیگر، پوشیدگی کامل اندام،۴۷ نیک و شایسته، با وقار و بدور از تحریک سخن گفتن و دوری از آرایش‏های جاهلیت نخستین،۴۸ توصیه شده است. در روایات نیز پوشیدن جامه بدن‏نما و نازک نزد نامحرم‏۴۹، آرایش و استعمال عطر در خارج از خانه‏۵۰، اختلاط فساد برانگیز زن و مرد۵۱، دست دادن و مصافحه با نامحرم‏۵۲و تشبه به جنس مخالف ۵۳ منع شده است و مردان با غیرت،۵۴ به هدایت و کنترل همسر و دختران، عفّت نسبت به زنان مردم‏۵۵ و دوری از چشم‏چرانی توصیه شده‏اند. پس معلوم شد که تفاوت اساسی حجاب اسلامی با حجاب ادیان گذشته، در این است که اسلام وجوب پوشش زنان را متناسب با شئونات انسان، با تعدیل و نظم مناسب و به دور از افراط و تفریط، سهل‏انگاری مضرّ یا سخت‏گیری بی‏مورد به جامعه بشری ارزانی داشته است. حجاب اسلامی همچون حجاب مورد توصیه پاپ‏ها، به معنای حبس زن در خانه یا پرده‏نشینی و دوری از شرکت در مسایل اجتماعی نیست؛ بلکه بدین معناست که زن در معاشرت خود با مردان بیگانه، موی سر و اندام خویش را بپوشاند و به جلوه‏گری و خودنمایی نپردازد تا در جامعه، غریزه آتشین جنسی تحریک نگردد؛ بلکه در محیط خانواده، این غریزه به صورت صحیح ارضا گردد.
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  16. تشكرها 3

    ║✿║خادم زهرا║✿║ (17-03-1391), مدير اجرايي (17-03-1391), ظهور12 (18-03-1391)

  17. #89
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض عنایت حضرت معصومه علیها السلام




    بسم رب المعصومه(س) سلام


    بعد از سه سال چادری شدن انگار سالهاست که چادریم. چطور بگم انگار از اول چادری بودم ؛ من چادرنازمو - به تعبیر زیبای شما تاج بندگیم برا خدا- دوست دارم، خیلی خیلی دوست دارم ...
    چند روز پیش که راهی اصفهان شده بودیم تو اصفهان که با خانواده در صف بلیط بنای چهلستون بودیم یه خانوم با داشتن چند برگه ای تو دستشون نزدیک من شدن گفتن چند نفرید؟ اولش نگران شدم فکر کردم چطور شده این سوال رو ازم میپرسه؟ اون برگه ها چیه دستش؟! ولی بعد از دیدن برگه ها متوجه شدم برای حجاب کاملم تموم جاهای دیدنی رو میتونیم نیم بهاء دیدن کنیم و من به یاد چادری شدنم افتادم و خاطرات آن برایم تازه شد و ترغیب به نوشتن خاطره م برای وبلاگتون شدم...
    سه سال پیش همچین روزی بعد از مسافرت چند روزه عید که از شمال به طرف شیراز عازم بودیم - که بین مسیر این دو شهر، به قم مقدس و اصفهان هم رفتیم- وقتی به زیارت حرم مطهر شاه چراغ رفتم دوست نداشتم دیگه چادرمو بردارم.
    به مامانم گفتم چادر ملی(فکر میکردم نسبت به بقیه چادرا راحتتره) بخرم؟

    هرچی گشتیم نشد که بخرم، نمیدونم شاید هنوز شک داشتم چون خودم هدفمو- چادری شدن برا همیشه- میدونستم.

    برای برگشت یه توقف یه روزه تو قم مقدس داشتیم که بعد زیارت خانم حضرت معصومه(س)- شاید سومین باری بود که تو عمرم قسمت شده بود ولی حس دیگه ای از این زیارت داشتم- دوست نداشتم چادرمو بردارم، اینو بگم من محجبه بودم و همیشه دوست داشتم چادری بشم- کامل بودن این حجابو نسبت به بقیه حجابا قبول داشتم- حتی وقتی دانشگاه قبول شدم به خونواده گفته بودم که دیگه میتونم چادر سرکنم ولی اونا میگفتن ممکنه دست و پاگیر باشه، سخته، بهت نمیاد و از طرفی خودم هم فکر میکردم حرف مردم که وقتی چادر سرکنم چی میگن و یا فکر میکردم لیاقت خاصی میخواد که من هنوز ندارم(به برکت چادرم بعد سرکردنش خیلی چیزا بدست آوردم این تفکر که باید به مرحله خاصی برسیم و بعد چادر سرکنیم واقعا اشتباهه! و اصلا درست نیست چادر سرکردنو به خاطر این تفکر به تاخیر بندازیم) و ...
    و خودمو توجیه میکردم که حجابم کامله! و نیازی به چادر نیست .
    بالاخره شیطون اگه بخواد هرطوری با هرفکری و هر حرفی نفوذ میکنه
    ولی من مطمئن به کامل بودن این حجاب زیبا و دوست داشتنی(چادر –زیبایی بی نهایت وقار-) بودم و هستم...
    بالاخره چادر ملی رو خریدم و رفتم زیارت خانم
    و دیگه برنداشتم تو ماشین با همون نشستم وقتی بین راه به شهرای دیگه رفتیم چادر سرم بود
    وقتی به شهرمون رسیدیم برا عید دیدنی میرفتیم با چادر نازم رفتم

    البته آشناهامون چیزایی میگفتن ولی دیگه مهم نبود راستش قبلش در پی اون بودم حجابم رو با راضی نگه داشتن اونا داشته باشم بعضی هاشون میگفتن با حجابی ولی خوش تیپی!(الان با چادرقشنگم بیشتر احساس خوش تیپی میکنم) ولی بعضی هاشون: نه!

    نمیشد! هرطوری مدل روسری و هد و زیرشالی و سنجاقای مختلف ... همه و همه، هیچ بود و اونا حرف خودشونو داشتن مثلا اونا ازم میخواستن شال یا روسریمو شل کنم یا میگفتن اون چیه زیرشالت و ...
    البته الحمدلله الان بعضی هاشون باحجاب تر نسبت به قبل شدن ...
    خوشحالم امیدوارم خدا باقیشون رو هم به راه راست هدایت کنه و قدرت درکشون نسبت به این موضوع بالا بره
    بعد تعطیلاتم تو دانشگاه بعضی دوستام تبریک میگفتن بهت خیلی میاد بعضی میپرسیدن چطور چادری شدی؟! میگفتم از قم خریدم، میگفتن پس عنایت خانومه!
    راستی یه سال و نیمه که چادر ملی رو کنار گذاشتم و چادر معمولی سرمی کنم چادر معمولی رو اگه کش دار کنیم و جلوشو -تا جایی که راحت بتونیم کارامونو کنیم - دکمه منگنه ای چادر بذاریم بنظرم حجاب کامل تر میشه، من با حجاب کاملم احساس آرامش و اعتماد بنفس میکنم.

    و در آخر خدا رو شکر میکنم و سلام بر حضرت معصومه(س) میدم(السلام علیک یا فاطمه المعصومه سلام الله علیها السلام علیک یا کریمه اهل بیت السلام علیک یا بانوی کرامت) که واسطه این عنایت الهی شدن و از خدا خیر دنیا و آخرت رو برای پدر و مادرم میخوام بخاطر تربیت و رفتار صحیحشون که در شناخت صحیح حجاب و عفاف در این راه موثر بودن .

    ببخشید اگه طولانی شد؛ از این عنایات الهی هرچی بگی کمه! در حالی که اونطور هم که باید نمیشه وصفشون کرد!

    با تشکر

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  18. #90
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض مثل مهتاب برای اسلام




    هوالجبار سال سوم دبیرستان بودم اسم معلم حسابانم مهتاب کوهی بود. واقعا مثل مهتاب میدرخشید، با اون چادر قشنگش
    یادش بخیر خیلی خیلی سخت گیر بود؛ ما در هفته شش ساعت حسابان داشتیم ولی 4ساعت دیگه مارو میکشوند مدرسه برای کلاس جبرانی! نمیدونم چی رو میخواست جبران کنه؟
    درهر صورت من خیلی دوستش داشتم و دارم. وقتی چادر می پوشید خیلی باوقار و زیبا میشد. اخلاق و رفتار خاصی هم داشت کلا تو زندگیش آدم موفقی بود خیلی دلم می خواست شبیهش باشم تصمیم خودمو گرفته بودم شروع کردم مثل مهتاب بودن رو و تلاش کردم تا در زندگیم بدرخشم...
    همه تلاشمو برای درس و همه چی کردم. یه روز چادر یکی از همکلاسی هامو قرض گرفتم و باچادر برگشتم خونه! مامانم تعجب کرده بود در حد شاخ درآوردن! بعد پرسید چرا چادر؟یه هویی؟!چادر کی هست؟ آخه... تو که؟
    منم گفتم: بعله دیگه چادر میخوام هیچیم حالیم نیست!!! برادرم آدم مذهبیه اولین چادر رو برام خرید...
    از روزی که چادرم آماده شد چادری رفتم مدرسه، راستشو بخواید جرات نمی کردم تو فامیل چادر بپوشم از ترس مسخره شدن و متلک شنیدن واین حرفا
    اولین باری که یکی از بچه های فامیل منو چادری دید محرم امسال بود درست 2سال بعد از چادری شدنم
    میدونید بهم چی گفت؟
    گفت:مثل پیرزنها شدی! اما برای من مهم نبود از این جور حرفها زیاد شنیده بودم مهم خودم و خانوادم بودیم که ما راضی بودیم و مهمتر از همه خدا بود که اونم راضی بود! دیگه بنده خدا چیکارس؟
    دوستام هم تشویقم کردن همه تبریک گفتن حتی شیرینی چادری شدن ازم گرفتن! خلاصه گذشت تا اینکه پام به مسجد باز شد از ماه رمضون امسال حاج آقای مسجدمون خیلی انسان بزرگوار و دوست داشتنیه خیلی، همین الان ازتون میخوام براش یه دعای خیر بکنین(دعاکردین ؟خدا خیرتون بده) آره خلاصه کلی تشویق و این حرفها که من افتخار میکنم که باشما آشنا شدم و این چیزا
    راستش هنوز تو فامیل با چادر ظاهر نشده بودم چون اصلا اهل مهمونی رفتن نیستم عید امسال تصمیم گرفتم دیگه چادر بپوشم؛ به خاطر حرف فامیل چادری نشده بودم که به حرف اونا چادر رو بذارم کنار! مگه نه؟
    آخه دوتا اتفاق دیگه هم افتاده بود دلم نمیاد براتون نگم:
    نمیدونم پارک ملت رو تماشا میکنین یانه؟ تو یکی از برنامه هاش که حاج آقا مرادی مهمون بود پرسیدن: شما برای اسلام تا به حال چه کردید؟ جواب خودتون رو خطاب به حضرت خدیجه(س)بفرستید
    من نوشتم: بانوی من! من برای تبلیغ اسلام چادر می پوشم و دلیلش رو هم به همه میگم: تاخدا ازم راضی باشه، تا دعای خیر حضرت زینب پشت سرم باشه
    دیگه تعهد داده بودم، نه به کم کسی؛ به حضرت خدیجه!
    اتفاق بعدی این بود که حضرت زینب منو به کنیزی خودش انتخاب کرد و اجازه داد هم نام ایشون باشم. می دونم شما هم تا حالا فکر می کردید اسم من زینبه اما اسم شناسنامه ای من چیز دیگه ای بود، الانم همه به جز فامیل، منو زینب صدا می کنند.

    البته پیشنهاد همون حاج آقای مسجد بود و اولین کسی هم که منو به اون نام صدا زد ایشون بود گفت زینب خانم! خیلی روز خوبی بود از اون روز من شدم زینب همه زینب صدام میکنن اما بازهم مقاومت فامیل!
    بگذریم اینطور شد که مسئولیت سنگین تری رو روی دوشم احساس کردم مگه نه اینکه ائمه ما بهترین بودن، برترین بودن، ماهم باید بهترین باشیم، برترین باشیم...
    برترین در همه جا؛ در رفتار در گفتار در درس در پوشش و همه جا ارزش مسلمان بودن و نعمت حجاب رو دست کم نگیریم.
    التماس دعا

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  19. تشكر

    ظهور12 (18-03-1391)

صفحه 9 از 12 نخستنخست ... 56789101112 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •