••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*•• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 119
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,749      تشکر : 57,546
    171,605 در 50,175 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••







    بازیگر زن مصری صابرین جنابی


    در سال‌های اخیر، رشد گرایش‌های دینی در کشور مصر باعث شده تعداد قابل توجهی از ستاره‌های زن سینما و همچنین مجموعه‌ای از گویندگان تلویزیونی مصر با حجاب شوند..

    در این بین محجبه شدن هنرمندان زن، در بسیاری از کشورها به ویژه کشور مصر، رشد فزاینده‌ای داشته است.«صابرین جنابی» یکی از این بازیگران است. از دانشگاه آداب، لیسانس فلسفه دارد و در سریال‌هایی مانند «هاله و درویش‌ها»، «سفر ابوعلا بشری»، «شب دستگیری فاطمه»، «دنیا گلی سپید» و ... بازی کرده است.

    صابرین در گفتگو با روزنامه‌ی «القدس العربی» ضمن تکذیب نقش داشتن ایران در گرایش خود به حجاب تصریح کرد: همچنین اینکه گفته می‌شود بازگشت من به بازیگری بعد از کناره‌گیری‌ام از هنر، به واسطه‌ی پول‌های‌ ایرانی بوده است، کذب محض است.

    وی در پاسخ به این سوال که چرا دعوت به اجرای برنامه‌های دینی را نمی‌پذیرید؟ گفت:
    هر کس که دو کتاب مطالعه کرده باشد، نمی‌تواند برنامه دینی اجرا کند، امروز در برنامه‌سازی دینی هرج و مرج عجیبی حاکم است. از طرف دیگر علاقه‌مندم در شبکه‌های متنوعی که برنامه‌های هدفمند و سازنده دارد کار کنم، نه شبکه هایی که مخاطب را زده و خسته می‌کند».

    این هنراین هنرپیشه‌ی مصری در پاسخ به این سول که چگونه با همسرت رفتار می کنی؟ افزود: « زنانی را که نظر خود را تحمیل می‌کنند، دوست ندارم. من از همسرم تبعیت می‌کنم ولی تلویزیون مصر، فقط زنان شروری را نشان می‌دهد که به همسرشان خیانت کرده‌اند یا به موی سرشان مباهات می‌کنند.

    مشکلاتی را که سریال‌ها مطرح می‌کنند، در زندگی ما وجود خارجی ندارد. من سریال‌ها را دنبال می‌کنم ولی نمی‌توانم به هیچ یک از رفتارهای سریال‌ ها عمل کنم.

    غیر از بلند کردن موهای زنان، چیزی آموزش نمی‌دهند! ما فقط الگوهای بد را به زنان ارایه کرده‌ایم. به شکل کلّی زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار باشد.



    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكرها 9

    مدير اجرايي (01-11-1390), نرگس منتظر (06-11-1390), کوثر (12-11-1390), بیقرار ظهور (04-05-1392), خادم کریمه اهل بیت (10-11-1390), شهیده (28-07-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (19-11-1390), صافات (07-11-1390), عهد آسمانى (07-11-1390)

  3.  

  4. #2
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض مامانم میگفت نه!




    در اون دوران همیشه به مادرم نگاه می کردم و سعی می کردم به حرفاش توجه کنم . راجع به حرفاش خیلی فکر می کردم ولی قبول کردن بعضیاشون برام خیلی سخت بود . اصلا نمی تونستم قبول کنم . تازه به سن تکلیف رسیده بودم ، تابستان بود و نزدیک آغاز سال تحصیلی ، قرار بود برم کلاس چهارم . اصرار داشتم که مادرم برام چادر بخره . اما مادرم با پوشیدن چادر مشکی توی اون سن مخالف بود و می گفت الان فقط کافیه که حجابت رو حفظ کنی، هر وقت تونستی بگی چرا می خوای چادر سرت کنی و درمورد چادر و حجاب تحقیق کردی و به یقین رسیدی برات چادر می خرم .
    مادرم معتقد بود من باید برای چادر عطش داشته باشم. باید پوشیدن چادر برام آرزو بشه و افتخار، می گفت باید بزرگتر بشی تا برات چادر بخرم . اصلا باید بری دبیرستان تا چادری بشی...
    شاید به خاطر همین حرفها بود که بیشتر ذوق داشتم چادر بپوشم. ولی حسابش رو که می کردم تا دبیرستان...یک ... دو... سه... وای 6 سال دیگه !!! خیلی زیاد بود . نمی تونستم تحمل کنم . فکر می کردم مادرم منو نمی فهمه . فکر می کنه من هنوز بچه ام. اگه بچه ام پس چرا خدا گفته مثل بقیه روزه بگیرم ، نماز بخونم ... من دوست دارم چادر بپوشم .
    ...
    ...
    مدرسه ها که باز شد رفتم کلاس چهارم. مادرم رو توی همون یه هفته ی اول کلافه کردم. هر روز تهدید می کردم که اگه فردا چادرم حاضر نباشه مدرسه نمیرم . بالاخره زورم رسید و هفته دوم سال تحصیلی چادر دار شدم . اما به شرطها و شروطها !!!
    - اگر ببینم چادرتو بد می پوشی یا مثل زورو از بالا به سرت وصله و از پایین باد می بردش و... باید درش بیاری و دیگه نپوشی تا وقتی که بتونی درست چادر بپوشی . چادر حرمت داره؛ منم خیلی دوست دارم دخترم باحجاب باشه ولی باید دختر من یه چادری واقعی باشه! چادرش رو برای کامل کردن تیپش و خوش تیپیش نپوشه . چادرشو برای اعتقادی که داره سر کنه . اون موقعست که چادر روی سرت تاج میشه و هر کس هم علیه حجاب باهات حرف زد محکم دفاع کنی .
    راستش رو بخواید چند باری هم تذکر خوردم و تهدید به بازپس گیری چادر شدم ولی با معذرت خواهی نگهش داشتم و تا حالا هم نگهش داشتم .
    حالا بعد از گذشت این همه مدت دارم فکر می کنم اگر مادرم برای پوشیدن چادر به من سخت گیری می کرد، یا بدون دلیل و برهان و از روی اجبار از من می خواست که چادر بپوشم، اینقدر به حجاب و به چادر اعتقاد داشتم؟!
    منبع

    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••


  5. #3
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک دوست خوب!




    به نام خدایی که همیشه بهترین ها رو برام خواسته اصلا از همشون بدم میومد،منظورم چادری هان،هیچ جوری نمی تونستم قبولشون کنم....تو جمع های خانوادگی حتی روسری سر نمی کردم.....و بابت این مسأله هیچ کس شکایتی نداشت ....بلکه یه چیز عادی و طبیعی بود،....جز دایی دومیه....ولی زورش بهم نمی رسید....لجباز تر از این حرفا بودم!
    همش فکر می کردم اونایی که چادر سر می کنن آدمای متظاهری هستن و حتما شغل باباهاشون یه ربطی به بسیج و سپاه و ... داره!
    راست گفت خدا که :"چه بسا چیز هایی رو که دوست دارید و به ضرر شماست و چه بسا از چیز هایی که بدتون میاد و به نفع شماست".
    تا به خودم اومدم دیدم بهترین دوستم ، دوست که نه ، به قول مولانا "شمس وقمرم " ، شده یه دختر چادری اونم از نوع درجه یکش!
    فاطمه تمام قوانین زندگیم رو تغییر داد بدون این که چیزی رو مستقیماً ازم بخواد !
    هیچ وقت یادم نمیاد چرا شد همه ی زندگیم....ولی چیزی که ازش مطمئنم اینه که اون فرستاده ی خدا بود.....
    از بچگی زرنگ بودم....خیلی هم باهوش بودم....تو هر جمعی نفر اول.....با تموم لجبازی هایی که خاص خودم بود....با دلم رودرباستی نداشتم....خدا رو شکر میکنم که این بار هم زرنگی کردم و نذاشتم چشم کور تعصبم به روی نور خدا بسته بشه!
    فاطمه مظهر تموم خوبی ها بود، تموم چیزایی که من همیشه دنبالشون بودم ولی نه تو یه دختر چادری....و هیچ جا پیداشون نکردم إلا زیر این لباس آسمونی!
    من عاشق شده بودم اما نه عاشق فاطمه، عاشق خدایی که خواسته بود اینطور با من حرف بزنه!
    چادر سر کردن برا منی که تا دوم دبیرستان حتی روسری هم سرم نبوده خیلی سخت بود...ولی ...یه چیزی تو دلم پیدا شده بود که بازم با همون زرنگی خاص خودم فهمیدم قیمتی تر از هر چیزی تو دنیاست....
    گفتم خدایا اصلا به من چه.... نمیشه که همه تصمیم سخت هارو من بگیرم....میسپارمش به خودت...با ایمان و توکل کامل....قرآن رو باز کردم،....باورتون نمیشه...صفحه ی 426، آیات 55 تا 62 سوره احزاب!
    اهل قرآن می دونن ، آیه ی حجاب تو همین صفحه است!
    از اون روز به بعد من و چادرم تو تمام سختی ها با هم بودیم، خیلی ها طردم کردن و مسخره کردن و حتی تهمت زدن که شاید عشق یه پسر من و به این شکل در آورده!
    أما خدا بیشتر از قبل هوامو داشت، به لطف خدا عیب های اخلاقیم رو تا حدودی برطرف کردم که بتونم شایسته ی لباس آسمونی باشم، از اون روز به بعد به حدی کلامم تغییر کرد که آدمای خیلی خوبی بهم نزدیک شدن، حتی کسایی که خیلی با من فرق داشتن.
    چادرم باعث شد که مسیر زندگیم، مسیر دوستی هام ، سیر افکارمو....تغیر کنه....موقعیت های نابی داشتم که مختص چادی هاست!
    6 سال از این ماجرا میگذره و من حالا خیلی تغییر کردم ....رو به رشد....و همه ی این هارو مدیون خدا، فاطمه، و چادرم هستم!
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  6. تشكرها 8

    مدير اجرايي (01-11-1390), نرگس منتظر (06-11-1390), کوثر (12-11-1390), بیقرار ظهور (04-05-1392), خادم کریمه اهل بیت (10-11-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (19-11-1390), صافات (07-11-1390), عهد آسمانى (07-11-1390)

  7. #4
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض چرا من اینطوری نباشم...




    سلام منم توی یه خانواده ی خیلی مذهبی بزرگ شده بودم .
    پدر و مادرمم خانواده شون مذهبی نبود و خودشون تصمیم گرفته بودن مذهبی باشن . من از بچگی چادر سر می کردم اما هیچ علاقه ای بهش نداشتم .
    میدونستم اگه از مامانم بخوام میگه سر نکنم اما هیچ وقت نمی گفتم . اون موقع ها حجابم و دینم یه چیز کاملا شناسنامه ای بود و منم هیچ شناختی از پارچه ی مشکی ای که همیشه رو سرم بود نداشتم . فلسفه اش رو هم نمی دونستم . دنبالشم نمیرفتم .
    همیشه می گفتم بزرگ که شدم دیگه سر نمی کنم .
    تا اینکه مثلا بزرگ شدم .
    یه چند سالی سر نکردم . و بی خیالش شدم . اما موهامو بیرون نمیزاشتم و لباسای گشاد می پوشیدم . تا اینکه دیدم نه با چادر راحت تر میشه تیپ زد و... !
    دوباره سر کردم اما تصمیمم این بود که زیر چادر بهترین تیپا رو بزنم و یه چادری خوشگل باشم . دوست نداشتم همه بگن اه این چادریه دهاتیه و از این حرفای مفت . همه به خاطر تیپم و رفتارم میگفتن کاش همه ی مومنا و چادریا مثل تو باشن
    خوش تیپ . اهل تفریح . شاد و شنگول . خلاصه شده بودم یه عروسک که حجایش اونو قشنگ تر میکرد . همه جور موسیقی گوش میکردم . با دوستام جاهایی میرفتم که در شان یه دختر چادری نبود .
    تا اینکه دانشگاه قبول شدم . یه رشته ی هنری تو یه دانشگاه که چادری توش تک و توک بود و اونام 2 تا ترم بعد کلا بی خیال حجاب میشدن و میشدن مثله بقیه .
    از اول با چادر رفتم اما تصمیم داشتم سر تمام کلاسا درش بیارم . اخه توی محیط رشته ام هم تنها چادری بودم و این خیلی عذابم میداد .
    بدیه هنر و محیطش نبود دین توی درسا و کلاساشه . استادا هم همه کارشون مسخره کردن مذهبی ها بود .
    منم بعضی وقتا از چادرم خجالت می کشیدم . کم میاوردم و در برابر توهینهایی که به دین و مقدسات و چادر میشید سکوت می کردم . حتی بلد نبودن دفاع کنم از دینم و اعتقاداتم
    دوستام چادری نبودن اما خوب و مهربون بودن . یکیشون توی یه خانواده ی غیر مذهبی . مذهبی شده بود . و کلا خیلی باهام حرف میزد و روم تاثیر میزاشت .
    تا اینکه تصمیم گرفتیم با دانشگاه بریم مشهد تا خوش بگذرونیم .
    نیتم زیارت امام رضا (ع) نبود . نیتم با دوستام بودن و خوش گذروندن بود .
    توی سفر یکی از اقایونی که از طرف دانشگاه اومده بود تا مواظب ما باشه نظرمو جلب کرد . قیافه اش و ظاهرش همون چیزی بود که من همیشه مسخره میکردم . ولی این بار این چهره برام نورانی اومد .
    میدیدم با عبا میره حرم . اولش خیلی مسخرش کردیم اما مهرش بد جور به دلم افتاد . هیچی ازش نمیدونستم اما با دیدنش یا خدا می افتادم
    تو اون سفر یکم علاقه مند شدم بهش .
    اما بازم رفتارش و ظاهرش یکم برام عجیب بود . دلم بد جور رفت پیشش . همیشه فکر میکردم به کسی علاقه مند میشم که زیاد مذهبی نباشه و قیافیه ی غیر مذهبی داشته باشه . شیطون باشه . اما این ادم یه ارامشی تو ظاهرش داشت که انگار باهات حرف میزد . تو اون ظاهر و چهره ادم چیزی جز خدا نمیدید . یه جوری دم اذن دخول اذن می خوند که اشکمو در میاورد . یه جوری راه میرفت که اصلا دنیا انگار زیر پاش نبود . سر به زیر . اروم و صورتی سفید با ریش زیاد . اما نورانی ... خیلی نورانی ! واقعا منو یاد اماما مینداخت . یاد ادمای خوب خدا .
    سفر تموم شد و من درگیر که این ادم کیه و چرا اینجوریه ؟
    فهمیدم اسمش چیه ؟ رشته اش چیه ؟ چند سالشه ؟و از همه مهمتر چرا انقدر مومنه ؟
    دختری که اینها رو بهم گفت ازش خوشش نمی اومد . می گفت بد تیپه و بی ادب اخه اصلا وقتی باهاش حرف میزنی تو چشمات نگاه نمی کنه و در اخر فهمیدم این ادم اصلا مذهبی نبوده و یهو مذهبی شده و قبلا حتی دوست دختر داشته و از این حرفا !
    دوست دخترسابق اشم دیدم و تعجب کردم . دختری بود که خوب اصلا مذهبی نبود!
    گذشت و من اون ترم و تابستونش فهمیدم عاشق اون ادم نبودم . عاشق خدای بالا ی سرش بودم . و این بزرگترین رویداد زندگیم بود .
    از اونسال به بعد منم دیگه کم کم حجابم بهتر شد و رفتم دنبال شناخت راجع به همه چی دینم . با خودم گفتم وقتی یه ادم انقدر میتونه خدا تو چهره اش نمایان باشه من چرا اینجوری نباشم . و بعد تصمیم گرفتم کارام . ظاهرم .رفتارم همه به خاطر خدا باشه . و الان دارم رشد میکنم .
    از اونسال به بعد چادرم شد یه وسیله ی پوشش عزیز برام .
    و هر روز خدا رو شکر میکنم به خاطر اون تلنگر که بهم زد . اون ادم مومن ترین جوانی بود که دیدم و همیشه دعاش میکنم . البته اینم بگم من هیچ وقت باهاش حرف نزدم و اونم اصلا منو ندید !!!! همش کار خدا بود که می خواست بهم بگه میشه یک آدم به جایی برسه که یک نفر مثل منو به یاد خدا بندازه
    راستی الان دو تا از دوستامم چادری شدن و من دیگه تنها نیستم . الان همه مون تلاشمون اینه که خدا رو همیشه و همه جای زندگیمون حفظ کنیم و از یادش دور نشیم .
    برام دعا کنید .
    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  8. تشكرها 7


  9. #5
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض از بس قشنگه وقاری که چادر همراه داره




    از وقتی یادم میاد در مکان های مقدس خانم های چادری میدیدم. خیلی کوچیک بودم که مادرم برام یه چادر گل گلیِ سفید دوخت و با خوشحالی سرم میکردم، دیگه نه تنها سر نماز بلکه بیرون هم چادرمو به سختی دورم میگرفتم و زیر زیرکی مادربزرگو میدیدم که چه قشنگ چادر روی سرش نگه میداره….
    به سن تکلیف نرسیده بودم ولی با ذهن کنجکاوم وقتی به زیارتی میرفتیم خانم های چادری رو میدیدم که مشغول عبادت و اشک ریختن هستن، یا معلم کلاس اولمون که تویِ کوچه مدرسه با وقار خاصی قدم برمیداشت…
    کم کم دوست داشتم یه چادر مشکی داشته باشم، وقتی سرم کردم مامان میگفت”مثل فرشته ها” شدی عزیزم!!… یا وقتی روز جشن تکلیف چادر صورتی با تاجِ گل روی سرم میزاشتم میخواستم بال دربیارم…
    الان هم به چادرم افتخار میکنم چون
    اگر درست ازش استفاده کنم میتونم بهتر در جامعه خدمت کنم و فعالیت داشته باشم.
    چون یه مانعه برای نگاه های هوس آلود مریضی که به زن دیدگاهِ ابزاری دارند.
    چون زیبایی و وقارم رو به عرضه اندام و جسمم نمیدونم.
    چون عقیده دارم هرچیز با ارزشی باید حصار داشته باشه تا به دستِ هر نگاه بیماری نرسه….
    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  10. تشكرها 7

    نرگس منتظر (06-11-1390), کوثر (12-11-1390), بیقرار ظهور (04-05-1392), خادم کریمه اهل بیت (10-11-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (19-11-1390), صافات (07-11-1390), عهد آسمانى (07-11-1390)

  11. #6
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض چه امانت بزرگی، چه امانتدار بی خیالی




    سال اول دبیرستان بودم محض خنده قرار گذاشتیم با بچه های کلاسمون بریم جنوب
    رفتیم
    همه جا جدید بود
    حرفها جدید بود
    همه مسائل در مورد ایثار و گذشت بود
    شب آخر رفتیم بیمارستان صحرایی امام حسین خیلی تاریک بود که رسیدیم خوابمونم میومد .... چیزی ندیدیم ...
    صبح شد بعد از صبحونه اومدیم بیرون
    خیلی ناراحت بودم که دارم برمیگردم ناخوداگاه گریه میکردم ... چشمم خورد به نوشته بزرگ و قرمز رو دیوار
    ( خواهرم!
    سرخی خونم را به سیاهی چادرت به امانت گذاشتم پس امانتدار خوبی باش)
    گریه ام بند اومده بود ولی صدای نفسمو میشنیدم
    خیره خیره بهش نگاه میکردم ..... چه امانت بزرگی و چه امانتدار بی خیالی!
    اومدیم تهران با چادر رفتم خونه ....
    صبح روز بعدبا چادر رفتم مدرسه دوستام گذاشتن رو حساب جو گیری !
    ظهر اومدم خونه مامانم فقط بهم لبخند زد ... هیچی نگفت
    2 شب بعد عروسی دعوت بودیم با چادر رفتم.....
    مامانم اینا خودشون چادرین ولی هیچ وقت نخواستن بهم اجبار کنن من خودم انتخاب کردم ....
    فامیلامون بیشتر تعجب کرده بودن اصلا منو اینطوری قبول نداشتن ....... الان عادت کردن همه ! عادی شده
    خودم گاهی بون چادر کوه و تپه میرم اما بعدش پشیمون میشم .... یاد امانتداری ام میافتم ....
    حالا دیگه مطمئنم مطمئنم از انتخابم.... به هیچ قیمتی ام بیخیالش نمیشم.
    .... یارب


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••


  12. #7
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض امر به معروف یک شهید




    خرداد سال 60 بود هر روز منتظر خبری تازه بودیم از جبهه از عملیاتها

    هر روز شاهد تشییع پیکر تعدادی از بهترین فرزندان غیور این مملکت بودیم و تنها کاری که از دست ما برمی آمد این بود که هرکجا امکان کمک به جبهه برای دختران وجود داشت حاضر شویم.

    پیام شهدا را "که خواهرم چادر سیاه تو بیشتر از خون سرخ من دشمن را می ترساند "با جان و دل شنیده بودیم و سعی میکردیم این پیام را به همه ی دختران سرزمینمان برسانیم

    معصومه دوست بسیار خوب و ساده ی من که در مدرسه و کلاس هم بودیم نسبت به حجاب خود تقیدی نداشت، بارها و بارها با او صحبت کردم که چادر بپوشد اما گوش نمی داد
    فصل امتحانات بود ناگهان معصومه را دیدم که با رنگ پریده و صدای لرزان وارد مدرسه شد

    از او سوال کردم چه اتفاقی افتاده؟

    گفت الان که از میدان شهدا به سمت مدرسه می آمدم تشییع جنازه ی یک شهید بود من هم چند قدمی خواستم در تشییع جنازه ی شهید شرکت کنم

    ناگهان آقایی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: خواهرم چرا حجابت را رعایت نمی کنی اینها به خاطر ما و آسایش ما و دین ما مثل گل پر پر شده اند چرا این طور در خیابان ظاهر می شوید؟ خلاصه معصومه خیلی تحت تاثیر آن آقا قرار گرفته بود

    امتحانات خرداد ماه گذشت در تابستان هم خبری از هم نداشتیم

    مهرماه در حیاط مدرسه منتظر آمدن دوستانم بودم که ناگهان دیدم معصومه با یک چادر مشکی و حجاب کامل وارد مدرسه شد
    از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم او را در آغوش گرفتم و به خاطر حجابش به او تبریک گفتم و پرسیدم: چه شد هرچه ما گفتیم تو چادر نپوشیدی حالا چه اتفاقی افتاده؟

    بعد از ساعتی که کنار هم بودیم بالاخره معصومه در مورد دلیل چادری شدنش صحبت کرد: یادته اون روز که امتحان داشتیم گفتم آقایی به من تذکر داد برای حجابم؟

    گفتم: بله

    ادامه داد: تابستان یک روز رفته بودم مزار شهدا، همین طور که بین قبور شهدا قدم می زدم چشمم به عکس همان آقا افتاد که در ردیف اول قطعه ی سوم در قبری ارام خفته بود و به خیل شهدا پیوسته بود گویا آن لحظه تمام وجودم را به آتش کشیدند و شرمنده تمام شهدا شدم و تصمیم گرفتم به حرمت شهدا چادر بپوشم و محافظ حجابم باشم.

    امر به معروف آن شهید چه اثری بر قلب دوست من گدذاشته بود شاید آن روز که به خاطر خدا امر به معروف کرده بود نمی دانست که کلام او چقدر تاثیرگذار یم شود چرا که او هم مثل همه ی شهدا خود را مکلف به این امر کرده بود نه به نتیجه.

    مشتاقانه منتظر پنج شنبه و رفتن به میعادگاه بچه های حزب الله ؟؛ مزار شهدا بودم تا با معصومه به آنجا رفتیم

    نورانیت آن شهید آنقدر ما را مجذوب کرد که ساعت ها کنار مزارش نشستیم و با او حرف زدیم

    سالها از آن ماجرامی گذرد و هنوز هرهفته که برای زیارت اهل قبور می رویم خاطره شهید محمد نوربهشت ما را به کنار مزارش م یکشاند و به یاد آن روزها اشکمان را جاری می کند

    خواهر این شهید که سالها بعد با ایشان همکار شدم می گفت از این خاطره ها از زندگی محمد برای ما زیاد نقل میکنند

    راستی معصومه کاملا مسیر زندگی اش عوض شد با یک اقای بسیار مذهبی ازدواج کرد و الان یک خانواده ی نورانی و فرزندان صالحی دارد و زندگی بسیار پربرکتی نصیب او شده است

    ما آن زمان شهدا را به خاک نسپردیم بلکه به یادمان سپردیم و هنوز برای حاجات مادی و معنوی خود به آن پاکان که شاهدان ما هستند متوسل می شویم و از خداوند می خواهیم به حرمت خون پاکشان و صفای قلب و خلوصشان ما را یاری کنند که عبد خوبی برای پروردگار شویم و ان شاء الله صاحب نفس مطمئنه

    اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و ممات ممات محمد و ال محمد

    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  13. تشكرها 3


  14. #8
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یکی از بهترین خاطره های زندگیم(خاطره ی همسر یک طلبه)




    به درخواست خیلی از دوستان ماجرای چادری شدنمو براتون می نویسم که یکی از بهترین خاطره های زندگیم هستش به امید روزی که همه ی دختران لذت واقعی حجاب رو حس کنن.
    تو خانواده ای بزرگ شدم که حجاب و پوشش معنی و احترام خاصی داشت ولی پدرم اصلا یک بار هم به ما در مورد حجابمان تذکر نداده بود که حتما چادر سر کنیم ولی حجابمون رو با مانتو روسری رعایت می کردیم یادمه یه روز یکی از فامیلامون بهم گفت دیگه وقتشه چادر سرت کنی معنی حرفشو نفهمیدم و ترش کردم متوجه ترش کردنم شد و گفت الانم نکنی ازدواج کردی به زور چادر سرت می کنن حسابی حرصم گرفته بود گفتم من اینطوری راحتم و اصلا ازدواج هم نمی کنم .(جو گرفته بود شما باور نکنین )
    کلاس سوم راهنمایی بودم که برا سفر جنوب ثبت نام کردیم و بهمون گفته بودن حتما چادر همراه داشته باشیم اولین اردوی خارج از استانی بود که من و رها خواهرم ثبت نام کرده بودیم .
    اردویی که مسر زندگیمان را عوض کرد و خداوند به وسیله ی شهدا لذت شیرین خیلی از خوبی هایش را به ما چشانید .
    وقتی برای بار اول تو یه جو کاملا بسیجی قرار گرفته بودم یه حس خوبی داشتم
    یادش بخیر دو تا از دختر عموهام هم باهامون بودن که هممنون قبل از رفتن مانتویی بودیم .
    خیلی بهمون خوش گذشت و من هم که دیگه معروف شده بودم حسابی .
    از بس شلوغی می کردم بر عکس رها که خیلی آرومه من روحیه ام اصلا حس آرامی به خودش ندیده
    شعر هایی که از شهدا و امام زمان می خوندیم .کجائید ای شهیدان خدایی ................
    محافل خاطرات شهدا مناطق عملیاتی شب های خاطرات و سخنرانی ها مداحی ها همگی برایم تازگی داشت چقدر کم می دونستم نه هیچی نمی دونستم نگاه هم تغییر کرده بود روشن شده بود .
    لذت چادر سر کردن برایم عجیب شیرین بود وااااااااای خدایا شکرت .
    پادگان شهید باکری شلمچه فکه طلائیه تا که رسیدیم به سوسنگرد شهر چمران .
    همگی جمع شده بودیم و از شهدا برامون می گفتن اخرهای سفر بود نباید دست خالی بر می گشتم باید یه سوغاتی معنوی با خودم میوردم که همه ی عمرم با هام باشه یه جمله یه یادگاری
    نمی دونم عجیب تو خودم بود از چمران برامون صحبت می کردن حسن ختام سخنان سخنران :
    زینب هایی که دارین بر می گردین به شهرهای پر از گناهتان شهرهایی که گاهی همه چی یادتون می ره نذارین حس شهدا از بین بره چنگ توسل بهشون بزنین جواب می دن .شما ها رسالت زینب به دوش دارین جاهایی که دیدین کربلای ایران بود برگردین به مدرسه هاتون به شهرتون به محیط های اجتماعی تان اما رسالتتان یادتان نرود شهدا کار حسینی کردن حالا شما باید کار زینبی بکنین .چادرهای شما نشانه ی پرچم وعفت زینب و زهرا (س) هست اگر رسالتتان از یاد برود کربلا در کربلا می ماند .اشک می ریختم مانده بودم فقط اشک .امانم بریده شده بود در خودم نبودم حس سبکی داشتم توسل کردم ازشون کمک خواستم .
    «خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‏کشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل‏ حجاب دشمن را می‏بینی و دشمن تو را نمی‏بیند.»
    (سردار شهید رحیم آنجفی)
    برگشتیم به شهرهای پر از گناهمان .
    حال و هوای عجیبی داشتم وقتی تصمیم خودمو که می خوامو که چادری بشم رو با پدر و مادرم در میان گذاشتم

    با مخالفت شدیدشون روبرو شدم پدرم به چادر خیلی احترام می گزاره من فکر می کردم الان هردوشون از ذوق غش می کنن ولی وقتی مخالفتشونو دیدم حسابی شاکی شدم .

    پدرم بهم گفت دخترم تو الان احساساتی شدی و با احساست تصمیم میگیری هر وقت به چادر ایمان اوردی اونوقت بسم الله و الا فردا یکی یه مسئله ی گفت و به دل شما هم ننشست میای میگی دیگه چادر سر نمی کنی ولی اگه ایمان بیاری بزرگترین توهین ها هم برات هیچ ارزش و اهمییتی نخواهد داشت .

    دوباره مونده بودم ولی من ایمان اورده بودم باورش داشتم عاشق چادر شده بودم .

    یک سال گذشت و من سال اول دبیرستان رو با چادر کهنه می رفتم مدرسه البته تو این یکسال هم گاهی سرم می کردم و گاهی نه ولی با رفتن به اردوی طرح ولایت به قول پدرم ایمانم به یقین تبدیل شد ولی پدرم هنوز باورم نکرده بود و حرف های مرا احساسات تلقی می کرد .

    ولی من با همان چادر کهنه ای که بارها توسط خیلی ها مسخره شدم می رفتم حتی ناظم مدسه ایمان که با دخترش هم همکلاسی بودم حسابی به چادر سر کردن من می خندید ولی هیچ ارزشی برایم نداشت وقتی حس می کردم که چقدر امام زمانم از من راضیه .

    پدرم وقتی عزم وایمان منو به چادر دید عید همون سال برام یه چادر خوشگل خریده بود جالب هم این بود که وقتی چادر سرم کردم برای اولین بار براش زودی کش دوختم و طوری سر می کردم که ابروهام هم مشخص نبود رو هم می گرفتم .

    چادر و حجابم به من شخصیتی دیگر بخشیدن دیگه شده بودم یه بچه بسجی و عشق شهدا .

    یادش بخیر چه روزهای زیبایی بود چادر حجابم و باعث خیلی از برکت ها در زندگیم شد آشنایی با اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانش آموزان بسیج دانش آموزی دیدار مقام معظم رهبری . اردوی میثاق مقدس مشهد وبزرگترین برکت زندگی ام هم داشتن همسری خوب و مهربان بود که این را هم مدیون شهدا هستم .

    امیدوارم روزی برسه که اونایی که آرزوی خوب پوشیدن و پوشش خوب رو دارن به آرزوشون برسن و دل امام زمانشو شاد کنن.



    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  15. تشكرها 2


  16. #9
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض یک دوست خوب!




    ماجرای چادری شدن من اینجوری بود: تو خانواده ای بزرگ شدم که حتی یه نفر هم چادری نبود.کلا حجاب اصلا اهمیتی نداشت.کسی از اهل خانواده جلو نامحرم روسری سر نمیکرد چه برسه به چادر.تو دبیرستان مقنعه به زور سرم بود چه برسه به چادر.تمام دوستام هم از اون افراد غیر محجبه بودن.
    سالها گذشت و قبول شدم دانشگاه. اونم شیراز. دور از تهران. پدرم اصلا با خونه گرفتن موافق نبود و گفت باید برم خوابگاه.از اتاق تک و راحت ناگهان رفتم به اتاق چهار نفره خوابگاه.
    اتاقی که افتادم هر سه تا هم اتاقیم چادری بودن.گذشت و اولا باهاشون بودن برام سخت بود و حتی سعی کردم اتاقمو عوض کنم. ولی نشد. مجبور شدم دوست بشم و با یکیشون که اهل ساری بود به اسم لیلا دوست صمیمی شدم.
    منو خیلی دوست داشت و دائم تشویقم میکرد که مقنعه ام رو جلوتر بیارم و کمتر آرایش کنم.
    گذشت و تولدم رسید.برام یه چادر ملی خرید.خیلی بهم اصرار میکرد سر کنم.ولی هرچی اصرار میکرد من میگفتم خجالت میکشم.با این قیافه یهو چادری بشم.
    تا یکروز رفتیم آرامگاه حافظ.بهم گفت اونجا سرم کنم که کسی منو نمیشناسه.نمیدونم چی شد ولی حس کردم اصلا سخت نیست چادر گذاشتن.اتفاقا کیف میداد.
    خلاصه هر بار که میرفتیم بیرون کلی منو تشویق میکرد که با چادر بیام و بدم نمیومد چادر بذارم.
    تا یکروز بهم پیشنهاد کرد تو خوابگاه که داریم میریم چادر بذارم وعکس العمل بچه ها رو ببینم.کلا برخورد بچه ها اکثرا خوب بود.حتی غیر چادری ها هم میگفتن چادر بهم میاد.تصمیم گرفتم با چادر برم دانشگاه و شدم یه دختر چادری.
    ولی اگه میخواستم یه دختر وافعا چادری شم باید تو شهرم و پیش آشنایانم هم چادری میشدم که خیلی سخت بود.
    لیلا بهم پیشنهادی داد که خیلی جالب بود. وقتی مادرم از شهرمون اومد پیشم من و لیلا با چادر رفتیم استقبالشون.
    مامانم واقعا متعجب بود.جلو لیلا چیزی نگفت فقط گفت از مراسم مذهبی اومدیم ؟اما لیلا گفت نه پوششمون اینه.
    تو اون چند روزی که مادرم پیشم بود کلی با من صحبت کرد که منصرف شم ولی من و لیلا با دلیل و استدلال گفتیم که چرا چادری هستیم و مادرم مجبور شد منو قبول کنه به چادرم.
    الان واقعا از تصمیمم راضیم و فکر میکنم این خواست خدا بود که دانشگاه شیراز قبول شم و برم خوابگاه و بشم یه دختر چادری.


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  17. تشكرها 3


  18. #10
    عضو صمیمی
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1390
    نوشته : 1,326      تشکر : 2,008
    3,297 در 1,116 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ║✿║خادم زهرا║✿║ آنلاین نیست.

    پیش فرض وقتی واقعا چادری شدم




    من توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم- البته خانواده مادریم بسیار مذهبی هستند و خانواده پدریم دقیقا عکسش!! وقتی اول راهنمایی رفتم به اجبار مدرسمون چادر میذاشتیم- ولی من اصلا راضی نبودم- اجبار مدرسه از طرفی و علاقه مادرم به چادر گذاشتن من از طرفی دیگر منو مجبور به چادر گذاشتن کرد!
    اصلا دوست نداشتم و از هر موقعیتی استفاده می کردم تا چادر رو بر دارم یا اگرم میذاشتم، اصلا سعی نمی کردم کامل حفظش کنم(نه اینکه از نظر اعتقادی منکر همه چیز باشم و البته توی این مسائل بسیار هم سختگیر بودم اما چون چادر به نوعی به من تحمیل شده بود نمی تونستم قبولش کنم -هیچ وقت هیچ کس نخواست زیبایی چادر رو برام بگه و همه فقط میگفتن باید چادر بذاری!!!).
    توی دوران لیسانس هم این حس ادامه داشت و وجود برخی افراد در کنارم این حس رو تشدید می کرد.
    بالاخره زمان گذشت و کارشناسی ارشد قبول شدم- اکثر بچه های ورودی ما محجبه و به قولی مومن دو آتیشه بودن، بطوری که من احساس می کردم در مقابل اونها گنه کارترینم-
    اوایل دوران ارشد من دچار یک شکست روحی شدم بزرگ شدم- انقدر اوضاع روحیم بد بود که نفهمیدم ترم یک رو چه جوری گذروندم-
    خیلی غصه دار بودم که یک روز اعلامیه اردوی مشهد رو روی تابلوی اعلانات دانشکده دیدم- احساس کردم یه جورایی دعوت شدم-
    قرار شد با یکی از بچه ها که بیشتر با من جور بود و داستانم رو میدونست ، به این سفر بریم-این سفر برام مثل یه معجره بود- قبلا هم معجزات خدا رو توی زندگیم زیاد دیده بدم ولی چون این بار بدجوری دلم شکسته بود بیشتر حضورشو احساس می کردم
    با خودم گفتم حالا که خدا به من کمک کرده و من رو از این غم بزرگ نجات داده منم باید یه جور جبران کنم این شد که زندگیم خیلی تغییر کرد و این شکست منو به خدا نزدیک تر کرد


    منبع
    ••*♥^^♥*•• زن باحجاب باید الگو باشد و صاحب نظر و هدف‌دار ••*♥^^♥*••

  19. تشكرها 2


صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •