►.✿.◄ یه درس مهم ►.✿.◄ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
►.✿.◄ یه درس مهم ►.✿.◄
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو كوشا
    *فاطمه* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 171      تشکر : 841
    709 در 170 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *فاطمه* آنلاین نیست.

    koodak ►.✿.◄ یه درس مهم ►.✿.◄







    یه درس مهم


    نازنین باید به مدرسه می رفت .
    اما اشتهایی برای خوردن صبحانه نداشت با اصرار مامان فقط یه کم شیر خورد و کیفشو برداشت که بره
    .
    اما متوجه شد مامان توی کیفش یه ساندویچ نون و پنیر و یه سیب قرمز گذاشته .
    با بداخلاقی ساندویچ و سیب رو درآورد و گفت من سیرم .
    چیزی نمی خوام .


    مامان گفت حالا بذار توی کیفت باشه .
    شاید گرسنه شدی و دلت خواست بخوری .


    نازنین گفت نه نمی خوام؛ نمی خوام؛ نمی خوام .دوست ندارم خوراکی ببرم .من فقط شکلات می برم .
    زنگ اول گذشت .زنگ دوم هنوز اول درس بود که حالش از گرسنگی بد شد .
    دیگه نمی تونست به حرفای معلم گوش بده .
    خیلی دلش می خواست یه چیزی بخوره
    .
    دیگه چیزی از حرفای معلم رو نمی فهمید اصلا حوصله نداشت که به درس گوش بده .


    زنگ تفریح چند تا از بچه ها مشغول خوردن خوراکیهایی شدن که از خونه با خودشون آورده بودن .
    نازنین با خودش گفت کاش منم یه ساندویچ داشتم .

    بعد شکلاتشو خورد و یه کم سیر شد اما چند دقیقه نگذشت که دوباره دلش از گرسنگی سوخت .
    شکلات نمی تونست جلوی گرسنگی رو بگیره و به نازنین نیرو بده
    .وای که چه روز بدی شده بود امابلاخره اون روز گذشت و نازنین به خونه رفت .


    بعد از ظهر مامان از نازنین راجع به مدرسه پرسید .
    مامان می خواست بدونه معلم فارسی چی یادشون داده بود؟درس ریاضی شون تون چی بوده؟نازنین چیزی یادش نمی یومد .
    آخه حواسش به کلاس نبود .


    مامان گفت: هیچی یادت نیست .پس آخه امروز چی یاد گرفتی ؟
    نازنین گفت مامان من امروز فقط یاد گرفتم که باید اول حسابی صبحانه بخورم بعد خوراکیهای خوشمزه ای که شما بهم می دید رو باخودم ببرم .
    شاید همون اول صبح گرسنه نباشم ولی بعدا حتما خیلی گرسنه می شم.


    مامان که همه چیزو فهمیده بود خندید و گفت این خیلی درس خوبی بود . معلمتون خیلی چیزای خوبی به شما یاد داده .


    انسیه نوش آبادی



    ►.✿.◄ یه درس مهم ►.✿.◄
    من خدایی را که من را اینقدر زیبا آفرید دوست دارم.
    خدایا شکرت

  2. تشكرها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •