سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: با خشونت هرگز- فوق العاده زیباست!

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    55
    نوشته
    7,147
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,515
    مورد تشکر
    3,992 در 2,074
    دریافت
    6
    آپلود
    8

    پیش فرض با خشونت هرگز- فوق العاده زیباست!

    سخت آشفته و غمگین بودم…
    به خودم می گفتم:
    بچه ها تنبل و بد اخلاقند
    دست کم می گیرند
    درس ومشق خود را…
    باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
    و نخندم اصلا
    تا بترسند از من
    و حسابی ببرند…
    خط کشی آوردم،
    در هوا چرخاندم...
    چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید
    مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
    اولی کامل بود،
    خوب، دومی بدخط بود
    بر سرش داد زدم...
    سومی می لرزید...
    خوب، گیر آوردم !!!
    صید در دام افتاد
    و به چنگ آمد زود...
    دفتر مشق حسن گم شده بود
    این طرف،
    آن طرف، نیمکتش را می گشت
    تو کجایی بچه؟؟؟
    بله آقا، اینجا
    همچنان می لرزید...
    ” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
    " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
    ” ما نوشتیم آقا ”
    باز کن دستت را...
    خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
    او تقلا می کرد
    چون نگاهش کردم
    ناله سختی کرد...
    گوشه ی صورت او قرمز شد
    هق هقی کرد
    و سپس ساکت شد...
    اما همچنان می گریید...
    مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
    ناگهان حمدالله، در کنارم خم شد
    زیر یک میز،
    کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……
    گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
    چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
    غرق در شرم و خجالت گشتم
    جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد
    سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
    صبح فردا دیدم
    که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
    سوی من می آیند...
    خجل و دل نگران، منتظر ماندم من
    تا که حرفی بزنند
    شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
    سخت در اندیشه ی آنان بودم
    پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ”
    گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
    گفت : این خنگ خدا
    وقتی از مدرسه برمی گشته
    به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
    قصه ای ساخته است
    زیر ابرو و کنارچشمش، متورم شده است
    درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….
    چشمم افتاد به چشم کودک...
    غرق اندوه و تاثرگشتم
    منِ شرمندهT، معلم بودم
    لیک آن کودک خرد و کوچک
    این چنین درس بزرگی می داد
    بی کتاب ودفتر ….
    من چه کوچک بودم
    او چه اندازه بزرگ

    به پدر نیز نگفت
    آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
    عیب کار ازخود من بود و نمی دانستم
    من از آن روز معلم شده ام ….
    او به من به یاد آورد این کلام را...
    که
    به هنگامه ی خشم
    نه به فکر تصمیم
    نه به لب دستوری
    نه کنم تنبیهی

    ***
    یا چرا اصلا من عصبانی باشم
    با محبت شاید، گرهی بگشایم
    با خشونت هرگز...
    هرگز...
    امضاء
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. تشكرها 2

    مدير اجرايي (14-08-1390), نرگس منتظر (13-08-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی