گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12
  1. #1
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    shamee گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام









    قرآن خواندن سر مقدس




    مطابق روايات، سربريده امام حسين (ع) در چند مورد قرآن خواند
    از جمله به نقل شيخ مفيد،
    ابن زياد دستور داد سر مقدس امام حسين )ع (را در كوفه در كوچه‌ها و راه‌هاي كوفه عبور مي‌دادند. زيد بن ارقم مي‌ گويد: سر آن حضرت را روي نيزه ديدم، و من در حجره‌اي بودم و نگاه مي‌كردم، شنيدم آن سر مقدس اين آيه را مي‌ خواند:

    ((اَمْ حَصِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ الرَّقِيم كانُوا من آياتِنا عَجَباً، آيا گمان كردي، اصحاب كهف و رقيم ازآيات عجيب ما بودند؟))


    هراسان و وحشت زده شدم، صدا زدم:
    سر تو اي پسر رسول خدا )ص (عجيب‌تر و شگفت انگيزتر است.
    و نيز نقل شده: سلمه بن كهيل شنيد كه آن سر مقدس اين آيه را مي‌خواند:

    فَسَيَكْفِيكَهُمْ الله وَهُوَ الْسَميعُ الْعَليمْ، و به زودي خداوند دفع شر آنها را از شما مي‌ كند و او شنونده و دانا است.

    و نيز نقل شده، سر مقدس آن حضرت را روي چوبي آويزان كردند، جمعيت بسياري اطراف آن جمع شدند، نوري ديدند كه از آن سر به طرف آسمان ساطع است و شنيدند، اين آيه را مي‌ خواند:

    ((وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مَنْقٌلَبٍ يَنْقَلِبُونَ، و به زودي آنان كه ستم كردند مي دانند كه بازگشتشان به كجاست))



    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:00




  2. تشكرها 3

    مدير اجرايي (02-09-1390), خادم کریمه اهل بیت (02-09-1390), سابحات (06-09-1390)

  3.  

  4. #2
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    roozdota حمايت شير، از امام حسين






    شيخ كليني در اصول كافي نقل مي كند: هنگامي كه امام حسين( ع)در كربلا به شهادت رسيد، دشمنان خواستند سوار بر اسب ها شده و بدن مطهرش را پايمال سم ستوران قرار دهند.

    فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا( ص) سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر(ص) هستم.

    شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد.

    فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌ خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟

    شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين (ع) نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد.
    سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين (ع) حمايت كرد.



    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:02




  5. تشكرها 3

    مدير اجرايي (02-09-1390), خادم کریمه اهل بیت (02-09-1390), سابحات (06-09-1390)

  6. #3
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    shamee كيفر شديد جسارت كننده به تربت امام حسين (ع)







    عصر خلافت هارون الرّشيد بود ، يكي از بستگان او به نام موسي بن عيسي از درباريان مغرور به شمار مي‌ آمد .

    يك روز شخصي از بني هاشم با او صحبت مي‌كرد ، در ضمن گفتگو گفت : به بيماري سختي مبتلا بودم ، هر چه مداوا كردم نتيجه نگرفتم ، تا اين كه منشي من گفت از تربت امام حسين (ع)اندكي بخور تا شفا يابي من چنين كردم و شفا يافتم .

    موسي با شنيدن اين سخن ناراحت شد و به او گفت : آيا از آن تربت چيزي داري ، او گفت : آري ، موسي گفت : اندكي به من بده ، او مقداري تربت به او داد ، موسي از روي عداوتي كه با خاندان علي( ع)داشت ، آن تربت را گرفت به مقعد خود ماليد .

    و اين گونه جسارت كرد . همان دم اندرونش سوخت و فريادش بلند شد. به بستگانش گفت : تشتي بياوريد ، آنها تشت حاضر كردند ، اسهال سخت گرفت و روده‌هايش در ميان تشت ريخت ، و از حال رفت و بستري شد وبي‌درنگ شاپور خادم‌ هارون الرشيد به سراغ يوحنا نصراني ، طبيب معروف آن عصر رفت و او را براي معالجه موسي آورد ، يوحنا وقتي كه حال وخيم موسي را ديد پرسيد: چرا او چنين شده‌است ؟

    ماجرا را براي او تعريف كردند ، و گفتند : موسي بن عيسي بانديمان خود بزم پر نشاطي داشتند ومي‌خوردند و مي‌خنديدند ، ناگهان حال او تغيير كرد و به اين روزگار افتاد كه مي‌بيني. در اين هنگام شاپور از يوحنا پرسيد : (( آيا براي درمان موسي راه چاره‌اي هست ؟!

    يوحنّا گفت : جز حضرت عيسي( ع) كه مرده را زنده مي‌كرد ، كسي نمي‌تواند موسي را درمان كند . شاپور گفت : راست مي‌گويي ، اكنون در همين جا باش و به معالجات خود ادامه بده تاببينم حالش به كجا منتهي مي‌شود . يوحنّا در بالين موسي به پرستاري و درمان پرداخت ، ولي لحظه به لحظه حال او وخيم‌تر مي‌شد ، تا اين كه با كمال ذلّت جان سپرد .





    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:04




  7. تشكر

    سابحات (06-09-1390)

  8. #4
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    shamee مسلمان شدن سفير نصراني به بركت سر امام (ع )






    از امام سجّاد( ع)نقل شده كه فرمود : هنگامي كه سر مقدّس امام حسين(ع) را نزد يزيد آوردند، او آن سر را در پيش روي خود مي‌نهاد و شراب مي‌خورد ، روزي سفير شاه روم در مجلس يزيد شركت كرد ، او از بزرگان و شخصيت‌هاي كشور روم بود ، به يزيد گفت : اي پادشاه عرب اين سر كيست ؟

    يزيد : تو را به اين سر چه كار ؟ سفير روم :‌ من وقتي كه به كشورمان روم بازگشتم ، شاه روم از هر چيزي كه ديده‌ام مي‌پرسد ، دوست دارم ماجراي اين سر و صاحبش را بدانم و به اطّلاع او برسانم ، تا او نيز در شادي تو شريك شود .

    يزيد : اين سر حسين پسر علي بن ابيطالب( ع )است . سفير روم : مادرش كيست ؟ يزيد : مادرش فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص)است .

    سفير روم كه مسيحي بود، به يزيد رو كرد و گفت: نفرين بر تو و دين تو، من ديني بهتر از دين تو دارم، پدر من از نواده هاي حضرت داوود( ع) است و بين من و حضرت داوود (ع) پدران بسيار واسطه هستند، در عين حال مسيحيان مرا احترام و تجليل مي‌كنند، و خاك پاهايم را به عنوان تربك جويي از من كه از نواده هاي داوود (ع)هستم بر مي‌دارند، ولي شما پسر دختر پيامبرتان را كه بين آنها تنها يك واسطه، آن هم مادرشان است مي‌ كشيد، اين دين شما چه ديني است؟

    سپس گفت : آيا داستان كليساي حافر را شنيده‌اي؟ يزيد: نه، بگو تا بشنوم سفير روم: بين عمان بندري در كنار درياي يمن و هند و چين، دريايي وجود دارد كه طول مسير آن در شش ماه(با وسائل آن عصر) پيموده مي‌شود، در ميان اين دريا تنها يك شهر در وسط آن به مساحت هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ وجود دارد.

    در سراسر زمين، شهري بزرگتر از اين شهر نيست، كافور و ياقوت از اين شهر صادر مي‌شود، درخت هايش از عود وعنبر است، اين شهر در اختيار مسيحيان است، و هيچ يك از پادشاهان- جز مسيحيان- ملكي در آنجا ندارد، در اين شهر كليسا هاي زيادي وجود دارد كه بزرگترين آنها (( كليساي حافر)) مي‌باشد، درمحراب اين كليسا حقّه طلا آويزان شده، در ميان آن حقّه سمي( ناخني وجود داردكه مي گويند: سم الاغ حضرت عيسي(ع)پيامبرشان است كه بر آن سوار مي شده‌است، اطراف آن حقه را با طلا وابريشم آراسته‌اند، در هر سال جمعيت بسياري از مسيحيان به زيارت آن مي‌آيند، و به گرد آن طواف مي‌كنند،آن را مي‌بوسند، و در كنار آن،نيازهاي خود را از درگاه خدا مي‌ طلبند.

    اين برنامه هميشگي مسيحيان نسبت به ناخن الاغي است كه گمان مي‌كنند ناخن الاغ حضرت عيسي پيامبرشان است كه بر آن سوار مي‌شده، اما شما پسر دختر پيامبرتان را مي‌كشيد، خداوند شما را و دينتان را مبارك نكند.

    يزيد خشمگين شد و به مأموران جلادش گفت: اين نصراني را بكشيد، تا مبادا در كشورش مرا رسوا كند. وقتي كه سفير روم احساس خطر كرد، به يزيد گفت: آيا مي خواهي مرا بكشي؟ يزيد گفت: آري. سفير روم: بدان كه من شب گذشته پييامبر شما را در خواب ديدم به من فرمود: اي نصراني تو از اهل بهشت هستي از سخن پيامبر (ص) تعجب كردم، و اكنون گواهي مي‌دهم كه معبودي جز خداي يكتاو بي‌همتا نيست، همانا محمد رسول خدا است.

    در اين هنگام آن سفير تازه مسلمان از جاي خود جست و سر مقدس امام حسين (ع )را برداشت و به سينه اش چسيباند، آن را مي‌بوسيد و گريه مي‌كرد تا اينكه يزيد دستور داد او را بكشند و كشته شد و به اين ترتيب به شهادت رسيد.





    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:07




  9. تشكر

    سابحات (06-09-1390)

  10. #5
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    moteharak1 حادثه اي عجيب از سر بريده امام حسين )ع( در راه شام







    هنگامي كه نامه ابن زياد به يزيد رسيد، ويزيد آن را خواند، در جواب نامه به ابن زياد فرمان داد كه سر امام حسين (ع) و ساير سرهاي شهدا را به همراه اموال و زنان و افراد خانواده امام حسين(ع) به شام بفرستد.

    وقتي كه نامه يزيد به ابن زياد رسيد وآن را خواند، مُحفّر بن ثعلبه عائذي را احضار كرد، او را سرپرست سرها وزنان نمود، محفر اهل‌بيت امام حسين (ع) را همراه سرها به سوي شام رهسپاركرد، آنها را همانند اسيران كافر به حركت درآوردند تا كنار دير راهب رسيدند. ناگاه ديدند دستي در ديوار آن دير ظاهر شد، و با قلم آهنين اين شعر را روي ديوار نوشت:

    آيا آن جماعتي كه حسين( ع)را كشتند اميد به شفاعت جدش درروز قيامت دارند؟
    وقتي كه اين حادثه عجيب را ديدند ترسيدند و سر را گذاشته و فرار كردند. طبق بعضي از روايات، اين ماجراي عجيب در ديوار دير (عبادتگاه راهب) رخ داد كه بعضي از مورّخين و محدّثين مشروح آن را چنين نقل مي كنند: يكي از حاضران بعد از ديدن شعر فوق، برخاست تا دست را بگيرد، آن دست ناپديد شد، بار ديگر مشغول خوردن غذا شدند ناگاه براي بار دوم آن دست را ديدند كه در ديوار دير راهب آشكار شد اين شعر را نوشت:

    نه به خدا سوگند، براي قاتلان حسين (ع) شفيعي نخواهد‌بود، و آنها در قيامت در عذاب هستند. باز بعضي از همراهان برخاستند آن دست را بگيرند، ناپديد شد، بار ديگر مشغول خوردن غذا شدند، ناگاه براي سومين بار ديدند آن دست ظاهر شد و اين شعر را روي ديوار نوشت:

    آنها حسين (ع) را از روي ظلم و جور كشتند، و بر خلاف حكم قرآن رفتار نمودند. ناگزير دست از غذا كشيدند، و سپس ماجراي راهب به پيش آمد ….

    در روايت ديگر از ابن لهيعه نقل شده كه مردي را در كنار كعبه بسيار مضطرب و نالان ديدم و علت اضطراب خود را چنين گفت:

    بدان كه ما پنجاه نفر بوديم كه سر امام حسين )ع (را از كوفه به سوي شام مي‌برديم، وقتي كه شب فرا مي‌رسيد، سر را در ميان صندوقي مي‌گذاشتيم و در كنار آن صندوق شراب مي‌خورديم، يك شب همراهان من شراب خوردند و مست شدند، ولي من شراب نخوردم، هنگامي كه آخرهاي شب شد، رعد و برق رخ داد ناگاه ديدم درهاي آسمان گشوده شد و حضرات آدم، نوح، ابراهيم، اسحاق، اسماعيل،و پيامبر ما محمد(ص) همراه جبرئيل و گروهي از فرشتگان به زمين آمدند، جبرئيل نزديك صندوق رفت، و سر امام حسين (ع)را برداشت و بوسيد و به خود چسبانيد، سپس پيامبران چنين كردند، پيامبر( ص) گريه كرد، پيامبران به او تسليت گفتند.

    جبرئيل به پيامبر اسلام عرض كرد:
    ((اي محمد! خداوند به من فرمان داده كه در مورد امتت از تو پيروي كنم، اگر امر كني زمين را براي آنها به لرزه درآورم و زيرو رو كنم، چنين كنم، همان گونه كه به قوم لوط چنين كردم.))

    پيامبر(ص)فرمود: نه اي جبرئيل! زيرا در روز قيامت در پيشگاه خدا مرا با اين دشمنان حسابي هست. سپس فرشتگان نزد ما آمدند تا ما را بكشند، به رسول خدا توجه كردم و گفتم: ((الاَمان اي رسول خدا!)) فرمود: برو خدا تو را نيامرزد.







    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:10




  11. #6
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    roozdota ماجراي مسلمان شدن راهب







    يكي از افراد كارواني كه همراه عمر سعد، سر مقدس امام حسين (ع) را به سوي شام مي‌بردند مي‌ گويد: در مسير راه به عبادتگاه راهبي رسيديم، در كنار آن براي استراحت و خوردن غذا توقف كرديم، سر مقدس بر روي نيزه قرار داشت، چند نفر مأمور، از آن نگهباني مي‌كردند.

    راهب (عالم برجسته مسيحي) از ميان صومعه به بيرون نگاه كرد، نوري را ديد كه به سوي آسمان ساطع بود، به سوي آن نورگردن كشيد، ديد لشگري در ميان صومعه به استراحت و غذا خوري پرداخته‌اند، و نوري از يك سر بريده مي‌ درخشد. راهب به نگهبان سر گفت: شما از كجا مي‌آييد؟

    گفتند: از عراق، پس از جنگ با حسين (ع) آمده‌ايم. راهب گفت: منظورتان حسين پسر فاطمه دختر پيامبر است؟ گفتند آري راهب گفت: واي بر شما، سوگند به خدا، اگر عيسي )ع( پسري مي‌داشت ما او را بر روي حدقه چشممان حمل مي‌كرديم، ولي من يك درخواستي از شما دارم. نگهبانان گفتند: چه درخواستي؟

    گفت:به رئيستان بگوييد: من ده هزار دينار دارم كه از پدرانم به ارث مانده‌است، آن را از من بگيرد، در عوض اجازه دهد تا اين سر را تا هنگام كوچ شما در نزد من باشد.

    آنگاه هنگام كوچ شما، سر را به شما خواهم‌داد. نگهبانان ماجرا را به عمر سعد گفتند، عمر سعد درخواست راهب را پذيرفت. نگهبان نزد راهب رفته و سر مقدس امام حسين( ع) رادر اختيار وي گذاشتند و ده هزار دينار گرفتند و به عمر سعد دادند. عمر سعد آن را كه در دو كيسه بود به خازن كاروان تحويل داد. راهب آن سر را شست و تميز كردو با مشك و كافورخوشبو نمود، و در ميان حرير گذاشت و نزد خود نهاد؛

    از آن پس همواره به آ‎ن سر نگاه مي‌كرد و ناله و گريه مي‌نمود، او تا آن هنگام كه نگهبانان آمدند و سر را از او گرفتند گريه مي‌كرد، و به سر خطاب كرده و مي‌گفت: سوگند به خدا من جز خودم را نمي توانم حفظ كنم( قدرت به ياري تو ندارم) وقتي كه قيامت فرا رسيد، نزد جدت محمد( ص) گواهي بده كه من گواهي مي‌دهم به اين كه خدايي جز خداي يكتا و بي‌همتا نيست، و محّمد عبد و رسول خدا (ص) است، به توسط تو در حضور تو مسلمان شدم و من از غلامان تو هستم.

    سپس راهب به نگهبانان گفت: من مي‌خواهم به رئيس شما (عمرسعد) يك كلمه سخني بگويم و سر مقدس را تحويل او دهم . نگهبانان پيام راهب را به عمر سعد رساندند، عمر سعد نزد راهب آمد، راهب به او گفت: تو را به خدا و حق محمّد (ص) سوگند مي‌دهم كه هدف شوم خود را دنبال نكن، و با اين سر اين گونه رفتار مكن ، و اين سر را از اين صندوق بيرون نياور.

    عمر سعد گفت : درخواستت را پذيرفتم. آنگاه راهب سر مقدس را به عمر سعد تحويل داد، سپس از صومعه‌اش بيرون آمد، و به سوي كوفه رفت و در غاري مشغول عبادت شد. عمر سعد سخن راهب را گوش نكرد، سر مقدس را مانند سابق روي نيزه قرار داد. در نزديك دمشق به يارانش گفت: در اينجا فرود آييد، سپس به خازن خود گفت آن پول راهب را بياور.

    خازن دو كيسه پول راهب را نزد عمر سعد آورد، عمر سعد ديد كيسه ها مهر كرده‌است، دستور داد آنها را گشودند، ناگاه ديدند كه همه آن دينارها، سفال شده‌است. به سكه ها نگاه كردند ديدند كه در يك طرف آن چنين نوشته شده‌است:

    هرگز گمان مبر كه خداوند از اعمالي كه ستمگران انجام مي‌دهند غافل است. و در طرف ديگر سكه ها نوشته شده‌بود: آنها كه ستم كردند، به زودي مي‌دانند كه بازگشتشان به كجاست؟ عمرسعد گفت: جزء كساني هستم كه دنيا و آخرتش بر باد رفت، و در هر دو جهان ور شكست گرديد. سپس به همراهان گفت: اين كيسه هاي پر از سفال را به نهر بيفكنيد. آنها چنين كردند. سپس فرداي آن روز به سوي دمشق حركت نمودند.سول خدا (ص) است، به توسط تو در حضور تو مسلمان شدم و من از غلامان تو هستم.

    سپس راهب به نگهبانان گفت: من مي‌خواهم به رئيس شما (عمرسعد) يك كلمه سخني بگويم و سر مقدس را تحويل او دهم . نگهبانان پيام راهب را به عمر سعد رساندند، عمر سعد نزد راهب آمد، راهب به او گفت: تو را به خدا و حق محمّد (ص) سوگند مي‌دهم كه هدف شوم خود را دنبال نكن، و با اين سر اين گونه رفتار مكن ، و اين سر را از اين صندوق بيرون نياور. عمر سعد گفت : درخواستت را پذيرفتم. آنگاه راهب سر مقدس را به عمر سعد تحويل داد، سپس از صومعه‌اش بيرون آمد، و به سوي كوفه رفت و در غاري مشغول عبادت شد.

    عمر سعد سخن راهب را گوش نكرد، سر مقدس را مانند سابق روي نيزه قرار داد. در نزديك دمشق به يارانش گفت: در اينجا فرود آييد، سپس به خازن خود گفت آن پول راهب را بياور. خازن دو كيسه پول راهب را نزد عمر سعد آورد، عمر سعد ديد كيسه ها مهر كرده‌است، دستور داد آنها را گشودند، ناگاه ديدند كه همه آن دينارها، سفال شده‌است. به سكه ها نگاه كردند ديدند كه در يك طرف آن چنين نوشته شده‌است:

    هرگز گمان مبر كه خداوند از اعمالي كه ستمگران انجام مي‌دهند غافل است. و در طرف ديگر سكه ها نوشته شده‌بود: آنها كه ستم كردند، به زودي مي‌دانند كه بازگشتشان به كجاست؟ عمرسعد گفت: جزء كساني هستم كه دنيا و آخرتش بر باد رفت، و در هر دو جهان ور شكست گرديد. سپس به همراهان گفت: اين كيسه هاي پر از سفال را به نهر بيفكنيد. آنها چنين كردند. سپس فرداي آن روز به سوي دمشق حركت نمودند.






    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:13




  12. #7
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    roozdota كيفر شديد ساربان، و كرامتي از حسين (ع)






    سعيد بن مسّيب از اصحاب امام سجاد( ع) مي‌گويد: يك سال بعد از شهادت امام حسين(ع) براي شركت در مراسم حج به مكه رفتم، ناگاه هنگام طواف مردي را ديدم كه دستهايش قطع شده و صورتش مانند پاره شب تاريك سياه است، و پرده كعبه را گرفته و چنين دعا مي‌كند:

    اي خداي كعبه مرا بيامرز كه گمان ندارم مرا بيامرزي، گرچه ساكنان آسمان‌ها و زمين همه مخلوقات شفاعت كنند زيرا گناهم بسيار سنگين است سعيد گويد: من و جمعي كنار او اجتماع كرديم و به او گفتيم: واي بر تو اگر تو ابليس باشي، شايسته نيست كه ناميد از رحمت خدا شوي تو كيستي و گناهت چيست؟

    او گريه كرد و گفت: من خودم و گناهم را مي‌شناسم. گفتيم: گناه خود را براي ما بيان كن كه چيست؟ گفت : من ساربان شتران امام حسين(ع)بودم، همراه آن حضرت از مدينه به‌سوي عراق آمديم، من اطلاع يافته بودم كه بند شلوار آن حضرت گرانقيمت است نقل مي‌كند كه اين بند گرانقيمت هنگام ازدواج امام حسين با شهر بانو دختر يزد گرد سوم از دربار ساساني به مدينه رسيده‌بود.

    آرزو مي‌كردم روزي آن بند گرانقيمت به دست من برسد، تا اين كه به كربلا رسيديم و جريان شهادت امام حسين( ع)پيش آمد من خود را پنهان كرده‌بودم، تا اينكه شب يازدهم شد ، به طمع آن بند قيمتي، از تاريكي شب استفاده كرده كنار بدن پاره پاره شهداء آمدم، به جستجو پرداختم تا اينكه پيكر سر بريده امام حسين(ع)را يافتم، هواي نفس و شقاوت بر من چيره شد، تصميم گرفتم آن بند قيمتي را از شلوار آن حضرت بيرون آورم، با دستم آن بند را پيدا كرده، دريافتم كه گره بسيار خورده‌است

    يكي از آن گره ها را گشودم، ناگاه دست راست امام حسين(ع) حركت كرد و آن قسمت از لباسم را محكم گرفت، هرچه توان داشتم خواستم دست او را رد كنم اما نتوانستم، هواي نفس خبيث من را بر آن داشت تا وسيله اي پيدا كنم و دست آن حضرت را از مچ قطع نمايم، شمشير شكسته‌اي يافتم و دست راست او را قطع كردم، دستم را دراز كردم تا گره بند را بگشايم

    ناگاه دست چپ امام حركت كردو آن قسمت از لباس را محكم گرفت، دست چپ آن حضرت را نيز از مچ بريدم، آنگاه دست بردم كه بند را بيرون آورم، ناگهان ديدم زمين لرزيد و هوا دگرگون شد، شنيدم شخصي گريه جان سوز مي‌كند و مي‌گويد:

    آه پدر جان ! واي از اين كشته و سر بريده، واي حسين جان، اي غريب، پسرم، تو را با لب تشنه كشتند و مقامت را نشناختند.

    در اين هنگام من خود را بين كشته ها انداختم، ناگاه سه نفر راديد كه همراه با يك زن و جمعيت بسيار ديدم و فرشتگان همه‌جا را پر كرده‌بودند ، پيامبر(ص) و علي(ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) بودند، آنها گريه مي كردند و مطلبي مي‌گفتند:

    ناگاه رسول خدا (ص) مرا ديد وبه من فرمود: اي پست ترين انسانها، لعنت خداوند قادر و توانا بر تو باد، با فرزند من چنين رفتار نمودي، خدا صورتت را سياه كند و دست هايت را قبل از آخرت، قطع نمايد. هنوز نفرين آن حضرت تمام نشده‌بود كه دست‌هايم خشك شد و چهره‌ام همچون پاره شب تاريك و سياه گرديد و به اين وضع گرفتار شدم، اكنون كنار خانه خدا آمده‌ام و از خدا مي‌خواهم، به من لطف كند، و مي‌دانم كه هرگز خدا مرا نمي‌آمرزد . حاضران و هركس كه اين موضوع را شنيد، او را لعنت كرد.







    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:16




  13. #8
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    roozdota لعنت بر قطع كننده درخت سدر







    پيامبر اكرم (ص) در عصر خود فرموده‌بود : خدا لعنت كند نابود كننده درخت سدر را . مردم حتّي افراد با سواد نمي‌‌دانستند كه منظور پيامبر (ص) چه كسي است ، كه درخت سدر را قطع مي‌كند ، و منظور از درخت سدر كدام درخت است و … ؟ تا اين كه بعدها معمّا حل شد .

    در كنار مرقد مطهّر امام حسين (ع) درخت سدري قرار داشت كه زائران آن را نشانه‌اي مي‌دانستند و با ديدن آن مي‌فهميدند كه مرقد در كجا قرار دارد .

    در عصر خلافت هارون الرّشيد ( پنجمين خليفه عباسي ) مرقد امام حسين(ع) زائر بسيار پيدا كرد ، به طوري كه مردم به صورت جمعيت‌ها و كاروان‌ها به زيارت مرقد روانه مي‌شدند .

    اين موضوع به اطلاع هارون الرّشيد رسيد ، او وحشت كرد ، وحشتش از اين رو بود كه با خود گفت : اين موضوع باعث تمايل به آل علي (ع) مي‌شود ، و كم كم جمعيت آنها زياد شده و در اصل خلافت طمع مي‌كنند ، و زمام امور رهبري را از ما گرفته ، و به دست آل علي( ع ) مي‌دهند .

    از اين رو فرمان داد تا مرقد امام حسين (ع)را خراب كنند ؛ و محل مرقد و اطراف آن را كشت و زرع نمايند ، و از حضور زائران جلوگيري كنند ، تا آثار مرقد مطهّر به طور كلّي محو و نابود شود .

    او براي پيش رفت كار حتي فرمان داد تا آن درخت سدر را از ريشه درآوردند ، تا كسي نفهمد كه مرقد امام حسين )ع (در كجاست ؟ جريربن عبدالحميد يكي از محدّثين سرشناس ، در معني حديث پيامبر (ص)كه فرموده‌بود لعنت خدا بر قطع كننده درخت سدر، درمانده‌ شده‌بود ، نمي‌دانست منظور پيامبر (ص) چيست ، وقتي كه اين خبر به او رسيد ، تكبير گفت ، سپس گفت اكنون فهميدم كه معني اين حديث چيست ، خدا هارون را كه درخت سدر را به خاطر نابودي قبر امام حسين )ع( قطع كرد ، لعنت كرده‌است .

    آري هارون با آن همه قدرت و قلدري ، تلاش بسيار براي خاموش كردن نور خدا امام حسين( ع) نمود ، ولي مگر مي‌توان نور خورشيد را با پف كردن خاموش كرد

    اين نيز از كرامت‌هاي امام حسين است كه روز به روز بر شكوه مرقدش افزوده‌شده و مي‌شود .





    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:18




  14. #9
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    ghalb.. روسياهي حَرْمَله و مكافات عمل او






    قاسم بن اصبغ مجاشعي نقل مي‌كند هنگامي كه پس از ماجراي عاشورا در كربلا ، سرهاي شهيدان را به كوفه آوردند ، ناگاه سواره‌ي را ديدند كه بر اسبي نشسته ، و سر بريده جواني نوراني كه همچون ماه شب چهارده مي‌درخشيد را به قسمت جلوي اسبش بسته است ، هرگاه اسب سرش را به زمين نزديك مي‌كرد ، آن سر بريده به زمين مي‌خورد . از او پرسيدم اين سر كيست ؟ گفت : سر بريده عباس فرزند علي )ع( است .
    پرسيدم : تو كيستي ؟ گفت : من حرمله بن كاهل اسدي هستم . پس از چند روز حرمله را ديدم كه چهره‌اش سياه‌تر از قير شده‌است ، به او گفتم : من چند روز قبل كه سر بريده عباس )ع( را حمل مي‌كردي تو را زيبا و سفيدروي ديدم كه در ميان عرب بي‌نظير بودي ، ولي اينك كسي نيست كه چهره‌اش سياه‌تر و زشت‌تر ازچهره‌ تو باشد .

    گريه سختي كرد و گفت : سوگند به خدا از آن وقتي كه آن سر بريده را حمل كردم تا كنون هر شب دو نفر نزد من مي‌آيند و بازوي مرا مي‌گيرند و مرا به سوي آتشي كه زبانه مي‌كشد مي‌برند و در درون آن مي‌افكنند ، و من بر اثر عذاب آن به اين شكل درآمده‌ام كه مي‌بيني . حرمله در اين حال بود تا اينكه مختار روي كار آمد ، دستور داد حرمله را دستگير كردند و آوردند ، دست‌ها و پاهايش را بريدند ، و او را به آتش سوزاندند .





    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 17-03-1392 در ساعت 01:42




  15. #10
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,553 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    shapark كشته‌‌شدن يكي از فرماندهان با نيزه افتخار







    پس از شهادت امام حسين (ع)دشمنان سر بريده آن حضرت را روي نيزه‌اي نصب كرده و از كربلا به كوفه و از كوفه به شام بردند ، و در همه‌جا سر آن حضرت را با آن نيزه نشان دادند ، پس از پايان كار آن نيزه به عنوان نيزه پيروزي در ميان خاندان ننگين بني اميه و مزدور آنها و به عنوان نيزه افتخار نگهداري مي‌شد ؛ يعني آنها افتخار مي‌كردند كه باآن نيزه سر مبارك امام حسين (ع )را در شهرها مي‌ گرداندند .

    سرانجام عبيدالله بن زياد از كوفه به بصره رفت و آن نيزه را به جانشين خود در كوفه به نام عمرو بن حريث سپرد . عمرو بن حريث از افراد بد سابقه و پليد بود ، و در ماجراي كربلا از سركردگان لشگر دشمن به حساب مي‌آمد، او آن نيزه را با ابريشم نوار پيچ كرده‌بود و آن را در خانه خود نگه داشته و گاهي به آن نگاه مي‌كرد و افتخار مي‌نمود ، كه با پيروزي و افتخار ، سر مبارك حسين را روي آن نيزه قرار دادند و شهر به شهر گرداندند .

    اين ماجرا ادامه داشت تا آن هنگام كه در سال 67 هجري قمري ، مختار بر اوضاع كوفه و اطراف مسلط شد و با دستياري ابراهيم پسر مالك اشتر ، سر كردگان قاتلان كربلا را دستگير كرده و با شديدترين مجازات به هلاكت رسانيد .

    روزي مختار به ابراهيم گفت: امروز به سراغ عمروبن حريث برو ، و به او بگو مردم بصره بر ضدعبيدالله بن زياد شورش كرده‌اند ، من نزد تو براي مذاكره آمده‌ام كه با هم براي حمايت از عبيدالله به سوي بصره برويم.

    با اين تاكتيك وقتي فرصتي به دست آوردي او را سربه نيست كن ابراهيم هنگام ظهر به خانه عمرو بن حريث آمد ، و پس از كسب اجازه بر او وارد گرديد ،و باهم به مذاكره نشستند ، در اين ميان چشم ابراهيم به آن نيزه كه با ابريشم پوشيده شده‌بود افتاد ، پرسيد : اين چيست ؟ عمرو گفت: اين همان نيزه‌اي است كه سر حسين را بر سر آن نصب ، و همواره بر آن افتخار مي‌كنيم .

    ابراهيم گفت :آيا اجازه هست آن نيزه را ببينم ؟‌ عمروبن حريث اجازه داد و به غلامش گفت : آن نيزه را به ابراهيم بده ؛ غلام آن را به ابراهيم داده ابراهيم آن نيزه را به دست گرفت ، و به تماشاي آن پرداخت در همين لحظه ناگهان برخاست و آن نيزه را بلند كرد و آن چنان به سينه عمرو بن حريث كوبيد ، كه سر نيزه از پشت او خارج شد ، همان دم عمرو بن حريث به هلاكت رسيد ، جمعي به حمايت او آمدند ، ابراهيم به آنها حمله كرد ، و جمعي را به خاك هلاكت افكند ، و بقيه فرار كردند .

    آنگاه ابراهيم نزد مختار بازگشت ، و ماجرا را گزارش داد ، مختار خوشحال شد . آري نيزه افتخارآميز دشمنان ، اين چنين مايه ذلت و هلاكت آنها شد . اين نيز كرامت ديگري از امام حسين(ع) است كه به وسيله همان نيزه دشمنان ، يكي از سران دشمن به هلاكت رسيد .






    گوشه ای از کرامات امام حسین علیه السلام
    ویرایش توسط مدير محتوايي : 11-03-1392 در ساعت 16:20




صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •