اولین زائر امام حسین (علیه السلام) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
اولین زائر امام حسین (علیه السلام)
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    جديد اولین زائر امام حسین (علیه السلام)









    اولین زائر امام حسین (علیه السلام)



    همین که ابن زیاد رویش را برمی‌گرداند به این طرف مجلس، یک وقت می‌بیند عبید الله بن حرّ جعفی نیست، دنبالش رفتند دیدند سوار اسبش شده است دارد می‌تازد و می‌رود. همین عثمانی به خانه یکی از دوستانش رفت، عده‌ای را جمع کرد، بلند شدند و به کربلا رفتند. همین کسی که در مقابل امام حسین گفت «من تو را یاری نمی‌کنم» به زیارت حضرت می‌رود...


    هر حرکت انقلابی، یعنی هر حرکت اجتماعی که می‏خواهد در اجتماع، نظامی را واژگون کند و نظام دیگری را جایگزین آن کند، دو رکن دارد؛ رهبری و حضور اکثری مردم در صحنه. این دو رکن مبتنی بر سه زمینه است: یک؛ اعتماد مردم نسبت به رهبری و اهداف او، دو؛ هم‌سو بودن هدف رهبر در قیام با هدف اکثر مردمی که با او همراه شدند، سه؛ هم‌سو بودن نظر مردم با رهبری در ارتباط با آن نظامی که می‌خواهند آن را براندازند و به اصطلاح ما آن نظام را فاسد می‌دانند. باید این سه زمینه باشد، هر کدام که مفقود باشد این قیام ثمر نمی‌رسد.
    امام علی و امام حسین(علیهماالسلام) در یک راه شهید شدند

    حسین(علیه‌السلام) در همان راهی شهید شد که علی(علیه‌السلام) شهید شد. پدر و پسر در یک راه شهید شدند. علی(علیه‌السلام) دید که اسلام دارد ضربه می‌خورد، یعنی دید که در جامعه اسلامی برخی می‌خواهند به اسلام ضربه بزنند، آن برخورد شدید را با آنها کرد و منجر به شهادتش شد و پسر گرانقدرش هم همینطور.

    شناخت کوفیان نسبت به امام

    امّا وضعیّت در زمان علی(علیه‌السلام) که بخشی از بلاد مسلمین در سیطره معاویه قرار داشت و بعد از آن، یعنی زمان امامت امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) که تقریباً همه جامعه اسلامی تحت حکومت او بود، چگونه بود؟ ما باید طبق معیارهای انقلاب‌ها و حرکت‌ها این مسأله را بررسی کنیم.
    در آن موقع از نظر رهبری از نظر جغرافیایی دو منطقه مطرح بود که مردم آن، در انتخاب رهبری نقش اساسی داشتند. یکی عراق بود و دیگری شام. عراق به این جهت نقش اساسی داشت که مرکز حکومت علی(علیه‌السلام) کوفه بود و بسیاری از صحابه، انصار و تابعین به کوفه آمده بودند و یا اصلاً خودشان اهل کوفه بودند. به عبارتی دیگر، باید گفت که عراق برای کسانی که با پیغمبر و خاندان پیغمبر از بنی هاشم مرتبط بودند، مرکزیت خاصّی داشت. مردم شام هم به دلیل مرکزیّت حکومت بنی‏امیّه موضوعیّت و اهمیّت داشت.
    حسین(علیه‌السلام) در همان راهی شهید شد که علی(علیه‌السلام) شهید شد. پدر و پسر در یک راه شهید شدند. علی(علیه‌السلام) دید که اسلام دارد ضربه می‌خورد، یعنی دید که در جامعه اسلامی برخی می‌خواهند به اسلام ضربه بزنند، آن برخورد شدید را با آنها کرد و منجر به شهادتش شد و پسر گرانقدرش هم همینطور


    کوفیان یک شناسایی و شناخت قوی‏ای نسبت به خاندان اهل‏بیت داشتند. لذا وقتی امر بین علی(علیه‌السلام) یا فرزندان علی(علیه‌السلام) و معاویه دایر می‌شد، بی برو برگرد اکثریت آنها می‌گفتند رهبری از آن علی(علیه‌السلام) و فرزندان او است. مردم کوفه اهل بیت را بر حق و معاویه را بر باطل می‌دانستند. اگر به تاریخ مراجعه کنید می‏بینید که در این مسأله شبهه‌ای نیست. وضع عراق اینچنین بود.
    یاران قلبی و نه عملی

    همین عراقی‌ها به دو گروه تقسیم می‌شدند، یک گروه اکثری بود و یک گروه اقلیتی بود. اکثریت اینها کسانی بودند که قلباً امام حسین را حق و یزید را باطل می‌دانستند، تأمّل هم نداشتند، امّا وقتی مسأله تهدید، تخویف، تطمیع و امثال اینها پیش آمد، اینها عملاً دست ازحمایت حضرت برداشتند و حتی با آن حضرت مقابله کردند ،اکثریت مردم این طور بودند.
    خیال نکنید که اینها فکر کردند امام حسین، باطل است! این طور نیست که اینها در عرض یک یا دو شب، از اعتقادشان برگشته باشند. همه شواهد تاریخی هم همین را می‌گوید.

    آیا توّابین که بعد از واقعه عاشورا سر بلند کردند، کسانی بودند که زمان امام حسین(علیه‌السلام) خیال می‌کردند یزید بر حق است و حضرت بر باطل است؟ چنین حرف‏هایی کمال بی‏سوادی و کوتاهی فکر است. همه آنها کسانی بودند که می‌دانستند امام حسین بر حق است، امّا عملاً کوتاهی کردند که بیایند و امام حسین(علیه السلام) را یاری کنند. قیام توّابین تازیانه وجدان خودشان بود که چرا با آن که می‌دانستیم حضرت بر حق است، نرفتیم از او حمایت نکردیم؟ کوتاهی ما باعث شد این صحنه پیش بیاید که پسر پیغمبر و خاندانش را به طرز فجیعی از بین ببرند. توّابین برای این بلند شدند.
    بله، عده‌ای بودند که می‌خواستند وسط دعوا نانی بخورند؛ ما به جنبه‌های سیاسی قضیه کاری نداریم؛ امّا توده مردم کسانی بودند که همان زمانی که امام حسین(علیه‌السلام) کربلا بود و می‌جنگید، او را حق می‌دانستند، امّآ عملاً به جهت همان تهدید، تطمیع و تخویف‏ها کنار نشستند.

    عبیدالله ‏بن‏ حرّ جحفی؛ یکی از «دوست‏دارانِ فقط دوست»

    من به عنوان نمونه و برای روشن شدن شاخص، قضیه عبید الله بن حرّ جعفی را عرض می‏کنم که همه شنیده‏اید. او از اشراف کوفه بود و خیلی هم مرد مقتدر و گردن کلفتی بود. امام حسین شخصاً در قصر بنی مُقاتل به خیمه‌اش می‌رود. عجیب این است که امام حسین شخصاً می‌رود.
    وقتی امام حسین به عبید الله بن حرّ می‌گوید که بیا ما را کمک کن! او می‌گوید: من اصلآً از کوفه بیرون نیامدم مگر این که می‌خواستم در این مشکل دچار فشار نشوم. یعنی می‌دانم تو بر حق هستی و آنها بر باطل هستند و اگر من آنجا بمانم و حق را حمایت نکنم، برای من زشت است؛ برای همین از کوفه بیرون زدم که به این بلا مبتلا نشوم. خیلی روشن و صریح حرفش را زد و اصل مطلب را گفت. بعد هم به حضرت گفت: من اسبی و شمشیری دارم که به شما می‌دهم. امام حسین(علیه‌السلام) هم می‌گوید «لا حاجه لی الی فرسک و سیفک» من اینها را نمی‌خواهم. امّا چیزی به تو می‏گویم، از این بیابان دور شو! از ما فاصله بگیر! چون اگر کسی داد غربت من را بشنود و من را یاری نکند، هلاک خواهد شد.
    حالا ببینید این فرد عثمانی مسلک چه جوابی به حضرت می‌دهد؟ گفت: امیدوارم که من به این مسأله مبتلا نشوم که داد تو را بشنوم و یاری‌ات نکنم! پس او حق و باطل را کاملاً می‏شناخت. امام حسین رفت، او هم دنبال کار خودش رفت.

    قیام توّابین تازیانه وجدان خودشان بود که چرا با آن که می‌دانستیم حضرت بر حق است، نرفتیم از او حمایت نکردیم؟ کوتاهی ما باعث شد این صحنه پیش بیاید که پسر پیغمبر و خاندانش را به طرز فجیعی از بین ببرند. توّابین برای این بلند شدند


    عبید الله بن حرّ اولین زائر امام حسین

    بعداً که صحنه کربلا تمام شد، عبیدالله بن زیاد می‌خواست اهل بیت را به شام بفرستد. مجلسی آراست و تمام اشراف کوفه را دعوت کرد، نگاه کرد دید عبید الله بن حرّ جعفی نیست، دید این مرد متشخّص در مجلس حضور ندارد. سؤال کرد عبید الله کجا است؟ کسی نمی‏دانست. چند روز که گذشت، عبید الله بن حرّ جعفی پیش ابن زیاد رفت. ابن زیاد گفت: کجا بودی؟ گفت: مریض بودم. گفت: دلت مریض بود یا بدنت؟ گفت: دل مریض نمی‌شود. ابن زیاد می‏خواست بگوید که آیا تو از مسلکت برگشتی و در دلت به امام حسین علاقه پیدا کرده‏ای؟! می‏خواست به او سرکوفت بزند، او هم مقابلش ایستاد و گفت: دل هیچ وقت مریض نمی‌شود. آن‏چه که در دلم از قبل بوده است، هنوز هم هست. تن مریض می‌شود که خوب هم شدم.
    همین که ابن زیاد رویش را برمی‌گرداند به این طرف مجلس، یک وقت می‌بیند عبید الله بن حرّ جعفی نیست، دنبالش رفتند دیدند سوار اسبش شده است دارد می‌تازد و می‌رود. همین عثمانی به خانه یکی از دوستانش رفت، عده‌ای را جمع کرد، بلند شدند و به کربلا رفتند. همین کسی که در مقابل امام حسین گفت «من تو را یاری نمی‌کنم» به زیارت حضرت می‌رود.
    اگر ما بگوییم اولین زائر امام حسین(علیه‌السلام) بعد از شهادت حضرت، همین عبیدالله بن حرّ جعفی است، از نظر تاریخ خلاف نگفتیم، نوبت به جابر نمی‌رسد. به کربلا رفت، شاعر هم بود، شروع کرد مرثیه گفتن، آنجا عزا خانه‌ای به پا کرد و تا آخر عمر گریه می‌کرد. دلهایی که فطرتشان دست نخورده بودند، همه مجذوب حسین(علیه‌السلام) بودند. نسبت به این خاندان شناخت داشتند. این را قبول دارم که از نظر عمل در پایداریشان متزلزل شدند، امّا نسبت به امام شناخت داشتند.


    «حبیب و مسلم» دو یار پایدار

    شما راجع به حبیب و مسلم بن عوسجه این دو تا پیر مرد شنیدید که امام حسین نامه‌ای به کوفه نوشت. در تاریخ است که وقتی امام حسین وارد کربلا شد، نامه ای به حبیب نوشت ، بعد حبیب آمد و به مسلم بن عوسجه برخورد کرد و دو تایی با هم به کربلا آمدند، چهارم یا پنجم محرّم بود که رسیدند.
    وقتی مسلم بن عوسجه زخم می‌خورد و روی زمین می‌افتد و دیگر رمقی ندارد، امام حسین(علیه‌السلام) با حبیب بالای سر او می آیند، امام حسین(علیه‌السلام) این آیه شریفه را می‌خواند: «مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلا» [1]فإنی أوصیک بهذا و أشار إلى الحسین علیه‌السلام»[2] سفارش من فقط به این شخص است، دست از او برندار! حبیب رویش را به مسلم می‌کند و می‌گوید: اگر این‌طور نبود که ساعتی بعد من هم به تو ملحق می‌شدم، دلم می‌خواست حق رفاقت با تو را تمام می‌کردم و وصیتی می‌کردی و می‌رفتم به وصیت‌هایت عمل می‌کردم، ولی نمی‌توانم. در مقاتل می‌نویسند: مسلم رمقی نداشت که بتواند حرف بزند .
    اینهایی که قلباً به امام حسین معتقد بودند، یک دسته آن طور بودند که با آنکه کاری نکردند و به حضرت یاری نرساندند، امّا قلبشان عوض نشد و یک دسته هم تا آخر پای اعتقاد قلبی‏شان ایستادند. این افراد کم بودند، یکی از آنها زهیر است، زهیر را ببین، عبید الله بن حرّ جعفی را هم ببین. هر دو عثمانی مسلک هستند. تمایلات دنیایی یکی موجب شد که در آن مقطع عملاً امام حسین علیه السلام را یاری نکند و بعد هم پشیمان شود و چه طور پشیمان شدنی که تا آخر عمر مرثیه حسین را می‌خواند و گریه می‌کرد؛ امّا دیگری با اینکه از اشراف است و خدم و حشم زیادی دارد، بدون این که امام حسین خودش بلند شود و برود از او تقاضا کند تا آخر پای حضرت می‌ایستد.

    اولین زائر امام حسین(ع) بعد از شهادت حضرت، همین عبیدالله بن حرّ جعفی است،از نظر تاریخ خلاف نگفتیم، نوبت به جابر نمی‌رسد. به کربلا رفت،شاعر هم بود، شروع کرد مرثیه گفتن، آنجا عزا خانه‌ای به پا کرد و تا آخر عمر گریه می‌کرد.دلهایی که فطرتشان دست نخورده بودند،همه مجذوب حسین(ع) بودند.نسبت به این خاندان شناخت داشتند.این را قبول دارم که از نظر عمل در پایداریشان متزلزل شدند،امّا نسبت به امام شناخت داشتند



    اقدام عملی زهیر در یاری محبوب قلبی‏اش

    کسی که همراه زهیر بود می‌گوید: ما همراه زهیر بودیم و از حجّ برمی‌گشتیم، زهیر مقیّد بود که با امام حسین برخورد پیدا نکند، امّا یک جا مجبور شد و یک برخورد داشت. می‌گوید داشتیم غذا می‌خوردیم، یک وقت دیدیم فرستاده حسین(علیه‌السلام) به درِ خیمه آمد و ایستاد و گفت: «یا زهیر اجب اباعبدالله» بیا حسین تو را کار دارد، چنان سکوت این خیمه را فرا گرفت « کأَنَّمَا عَلَى رُءُوسِنَا الطَّیر». کسی که سکوت را شکست، همسر زهیر بود، رو به زهیر کرد و گفت سبحان الله! پسر پیغمبر تو را می‌خواند و تو نشسته‌ای؟! چه می‌شود اگر بلند شوی و بروی آنجا ببینی چه می‌گوید و برگردی بیایی؟ زهیر رفت اما این زهیر غیر آن زهیری است که برگشت. می‌نویسند: «فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ مُسْتَبْشِراً» به خیمه امام حسین رفت، امّا توقف خیلی کوتاه بود، دیدیم این زهیر آن زهیر نیست. با قیافه گرفته رفت الآن که آمده است می‌بینیم رویش باز است، دارد می‌خندد.«قَدْ أَشْرَقَ وَجْهُه» نور از چهره او می‌آمد. اولین صحبتی که کرد این بود که همه شما را به خدا می‌سپارم، همه بروید. زهیر چه شده است؟ «قَدْ عَزَمْتُ عَلَى صُحْبَةِ الْحُسَین» [3] من فقط می‌خواهم با حسین باشم، بعد به همسرش رو می‌کند و می‌گوید تو هم برو. می‌گوید من کجا بروم؟ من موجب سعادت تو شدم، من تو را تشویق کردم به آنجا رفتی، من کجا بروم؟ تو می‌خواهی روز قیامت پیش پیغمبر سرافرازی کنی، من پیش زهرا سرافرازی نکنم؟ آمدند صحنه عاشورا تمام شد، می‌نویسند همسر زهیر کفنی به غلام زهیر داد و گفت این را ببر و مولایت را کفن کن. غلام رفت، امّا مولا را کفن نکرد و برگشت. همسر زهیر به او گفت چرا مولایت را کفن نکردی؟ گفت چگونه مولایم را کفن کنم و حال این که بدن پسر پیغمبر...

    پی نوشت ها :
    [1]. سوره الاحزاب، آیه 23
    [2]. بحارالأنوار، ج45، ص19
    [3]. بحارالأنوار، ج44، ص371

    بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

    منبع : پایگاه اطلاع رسانی آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی




    اولین زائر امام حسین (علیه السلام)





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. تشكرها 3

    بیقرار ظهور (01-08-1391), شهیده (27-08-1391)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •