سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: ღ♥ܓ✿ღ♥ بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ღ♥ܓ✿ღ♥l

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    خرداد 1390
    شماره عضویت
    1399
    نوشته
    1,430
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    6,052
    مورد تشکر
    4,855 در 1,202
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    ghalb.. ღ♥ܓ✿ღ♥ بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ღ♥ܓ✿ღ♥l





    بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

    که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

    چه آمد برسراقوام و خویشان

    که گردید جمعشان اینطور پریشان

    چرا فامیلها ازهم جدایند

    چرا دوستان رفیقان بی وفایند

    چرا خواهر زخواهر میگریزند

    برادر بابرادر درستیزند

    چرا دختر زمادر ننگ دارد

    پدر با بچه هایش جنگ دارد

    چرا مهرو محبت کیمیا شد

    همه دوستی رفاقت ها ریاشد

    نبینیم خنده ای برروی لبها

    نه روز آرامشی داریم نه شبها

    نه پولدار را زپولش لذتی هست

    نه نادار را بجایی عزتی هست

    نه آسایش نه آرامش نه راحت

    همه مشتاق یک آن استراحت

    نبینی یک نفر را که کسل نیست

    پراست دلها و جای درد و دل نیست

    همه درگیر نوعی اضطرابند

    چو نفرین گشته دائم در عذابند

    بخود آیید عزیزان راه کج شد

    ازاین رو زندگانی ها فلج شد

    چومردم را عوض شد زندگانی

    شده این زندگانی زنده مانی

    همه چیز هست و روز خوش نبینیم

    مدام سر در گریبان می نشینیـم

    به ظاهر خانه ها ما کاخ شاه است

    درونش یک جهان اندوه و آه اســت

    در و دیوارها کاشی و سنگ است

    ولی هر خانه یک میدان جنگ است

    تمام خیر و برکت ها برافتاد

    طبیعت با شما مردم درافتاد

    چرااینگونه شدازمن کنید گوش

    شده مهر و محبت ها فراموش

    دگر از بذل بخشش ها خبر نیست

    زانصاف و مروت ها خبر نیست

    شده نایاب صفا و مهربانی

    تعارف ها شده سرد و زبانی

    عموجان خاله جان دیگر نگوییم

    برای مرگ هم در آرزوئیم

    یکی حج میرود سالی دوسه بار

    کنارش خواهرش نادار و ناچار

    یکی با سود و پول های نزولی

    رود مکه به امید قبولی

    یکی از کربلا و شام گوید

    برای فخر براقوام گوید

    یکی نازد به ماشین و به باغش

    یک باد تکبر بردماغش

    یکی انگاراز بینی فیل است

    زبس خود خودخواه و مغرور و بخیل است

    یکی وقتی به ماشینش سوار است

    فقط مثل بتی اززهر ماراسـت

    چنان در غبغبش باد غروراست

    که گوئی از نژادسلم و تور است

    تمام کارها گشته ریایی

    نجابت شد عوض با بی حیایی

    بزرگترها ندارند احترامی

    به محتاجان ندارند اعتنائی

    همه چسبیده جیب و کار خودرا

    به فکرند تا ببندند بار خودرا

    کسی را با کسی کاری نباشد

    اگر باری بود یاری نباشد

    فقط دنبال نفع و کار خویشند

    به فکر گرمی بازار خویشند

    نه درفکرحلال ونه حرامند

    همه دارند نعمت زوالند

    برای پول درآرند چشم هــم را

    به هر گندی نمایند پرشکم را

    زبس حرص و طمع درسینه دارند

    مدام با هم چو دشمن کینه دارند

    شرف را مثل کالا میفروشند

    برادرها برادر را بدوشند

    هنوزبابانمرده سردماغ است

    سرمیراث دعوا داغ داغ است

    چنین مردم هرگزخیری نبیننـد

    اگرقارون شوندبازهم همینند

    خلاصه دوستان دانید چه کاریم؟

    همگی برخرشیطان سواریم

    بیا تا تا راه دیگر پیش گیریم

    سراغ از اصل و ذات خویش گیریم

    بیاتاقدرهمدیگربدانیم

    غرور وکینه را را ازخودرانیم

    بیاتا دست یکدیگربگیریم

    ضمانت نیست تا فردا نمیریم



    منبع


    امضاء

  2. تشكرها 5

    مدير اجرايي (06-10-1390), نرگس منتظر (06-10-1390), بیقرار ظهور (07-11-1391), شهیده (06-10-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (08-10-1390)

  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    بیا تا قدر همدیگر بدانیم
    که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
    چو مومن آینه مومن یقین شد
    چرا با آینه ما رو گرانیم؟
    کریمان جان فدای دوست کردند
    سگی بگذار ما هم مردمانیم
    فسون قل اعوذ و قل هوالله
    چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
    غرضها تیره دارد دوستی را
    غرضها را چرا از دل نرانیم؟
    گهی خوشدل شوی از من که میرم
    چرا مرده پرست و خصم جانیم؟
    چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
    همه عمر از غمت در امتحانیم
    کنون پندار مُردم، آشتی کن
    که در تسلیم ما چون مردگانیم
    چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
    رخم را بوسه ده که اکنون همانیم
    خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
    به هستی متهم ما زین زبانیم


    امضاء

  5. تشكرها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی