سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    gol مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!


    مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!


    تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده.
    اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم.
    لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود.
    چفیه را از گردنم باز کردم.
    با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم.
    صورتش را بوسیدم.
    آتش خاموش شده بود. التماسم می کرد که بروم .
    می گفت: معبر لو می رود





    آن چه خواهید خواند روایتی است از فرمانده گردان 412 فاطمه الزهرا(س) از لشکر41 ثارالله. لشکر کارگرزادگان کرمانی ، لشکر پابرهنه های کویر .
    بی شک با خواندن این خاطره ، عظمت روح و عزت نفس راوی آن نیز بر شما آشکار خواهد شد :
    قبل از عملیات ساعت 4 بعد از ظهر بود. برای استراحت به طور فشرده در یک سنگر خوابیده بودیم.
    باد می آمد و داخل سنگرها پر از گرد و خاک شده بودیم.
    حتی دندانها و چشمانمان خاکی بود. از بس خسته بودم سریع خوابم برد.
    خواب دیدم برادرم شهید علی میرزایی، شهید احمد امینی ، شهیدمحسن باقریان و شهید احمد قنبری در سنگر ما هستند و مثل همیشه چای می خوریم و با لحن همیشگی که مرا دایی محمد صدا می زدند با یکدیگر شوخی می کردیم.
    حاج احمد گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: همه بچه های کادر زخمی شده اند و رفته اند و من دست تنها هستم.
    حاج احمد گفت: ناراحت نباش. ما امشب همه به تو کمک می دهیم. جناح راست را به ما بسپار. اگر نتوانستید عمل کنید کانال را باز می کنیم و از معبر ما بروید. گفتم: شما که شهید شدید. گفت: تو به ما شک داری؟ گفتم : نه سمت راست ما لشکر 25 کربلاست.
    گفت: ما بین شما و 25 کربلا هستیم. تو ناراحت نباش.
    با من دست دادند و خداحافظی کردند و رفتند. آخرین نفر برادرم علی بود.
    معاون گردان 410 بود. دست مرا آنقدر تاب داد که جدا شد. درد داشتم و در خواب ناله می کردم. از خواب پریدم.

    دسته ویژه را فرستادیم. من با دسته اول گروهان اول رفتم و محمودی با گروهان بعدی.
    سینه خیز از خاکریز رفتیم پایین. نزدیک میدان مین بودیم که شعله آتشی بلند شد. بچه های دسته ویژه جلو بودند. به فداکار گفتم: معبر ماست گفت : بله. همه زمین گیر شده بودند.
    فداکار گفت: نرو ولی من رفتم. 6-5 متر به میدان مین دیدم معبریست نیم متر فاصله.



    یک نفر را دیدم که افتاده بود. سه تا موشک تو کوله پشتی اش بود. موشکها منفجر شده و به هوا می پریدند.
    رسیدم کنارش. دستم را روی شکمش گذاشتم دستم فرو رفت. به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود.
    گفتم : علی تویی؟ در حین سوختن گفت: حاجی تو برو.
    فقط یک چفیه در دهان من بگذار تا خفه شوم و صدایم در نیاید وگرنه عملیات لو می رود.
    تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده. اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم.
    لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود. چفیه را از گردنم باز کردم.
    با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم.
    صورتش را بوسیدم.
    آتش خاموش شده بود.
    التماسم می کرد که بروم .
    می گفت: معبر لو می رود.
    اینجا تیر می خوری. برو. گفتم10 دقیقه تحمل کن به امدادگرها می گویم تو را ببرند.
    و به عقب رفتم. بعد از عرب یک ترکش هم به پهلوی حسین شمسی خورد.
    عباس تقی پور هم که زخمی شد و بعد در بیمارستان شهید شد.
    در این مدت، فداکار بچه ها را برده بود پشت معبر. زود خط را سر و سامان دادیم.
    وقتی داشتیم می رفتیم حاج قاسم بی سیم زد. گفتم: خط شکسته شد. گفت: آفرین حاج محمد! آفرین! یک لحظه غرور مرا گرفت.
    به زمین نشستم و تو سرم زدم. علی اسماعیلی گفت: چرا تو سرت می زنی؟
    گفتم: بچه های مردم زحمت کشیدند، آنها زخمی شدند، کشته شدند، علی عرب در میدان مین سوخت و جان داد.
    حاج قاسم به من می گوید آفرین...
    بخش فرهنگ پایداری تبیان



    منبع : مشرق نیوز -
    راوی: حاج محمد میرزایی


    امضاء

  2. تشكرها 5


  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض


    روحشان شاد و راهشان پاينده و پر رهرو باد.
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  5. تشكرها 5

    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (12-10-1390), مدير اجرايي (07-10-1390), نرگس منتظر (07-10-1390), دلتنگ خدا (18-06-1391), شهیده (08-10-1390)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی