▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 24
  1. #11
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض





    در ياد مايى


    راوى عبد الله بن ابراهيم غفارى
    تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مى ‏گذشت.

    يكى از طلبكارهايم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صريا حركت كردم تا امام رضا(ع) را ببينم. مى‏خواستم خواهش كنم كه وساطت كنند از او بخواهد كه مدتى صبر كنند.

    زمانى كه به خدمت امام رسيدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت كرد تا چند لقمه‏اى بخورم. بعد از غذا ، از هر درى سخن به ميان آمد و من فراموش كردم كه اصلا به چه منظورى به صرياء آمده بودم. مدتى كه گذشت، حضرت رضا(ع)، اشاره كردند كه گوشه سجاده ‏اى را كه در كنارم بود ، بلند كنم. زير سجاده، سيصد و چهل دينار بود. نوشته‏ اى هم كنار پولها قرار داشت.

    يك روى آن نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله». و در طرف ديگر آن هم اين جملات راخواندم: «ما تو را فراموش نكرده‏ايم. با اين پول قرضت را بپرداز! بقيه‏اش هم خرجى خانواده
    ‏ات است».



    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:22




  2. #12
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض









    كوه و ديگ


    راوى: اباصلت هروى
    همراه امام وارد «مرو» شديم. نزديك «ده سرخ» توقف كرديم. مؤذن كاروان، نگاهى به خورشيد كرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».

    امام پياده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا كرديم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتيم . اما از تعجب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقدارى از خاك را گود كرده بود و چشمه ‏اى ظاهرشده بود.

    وارد «سناباد» شديم. كوهى نزديك سناباد بود كه از سنگ آن، ديگ‏هاى سنگى مى‏ساختند. امام به تخته سنگى از كوه تكيه دادند و رو به آسمان گفتند:

    «خدايا!... غذاهايى را كه مردم با ديگ‏هاى اين كوه مى‏پزند، مورد لطفت قرار ده و به اين غذاها بركت عطا كن!»
    فكر مى‏كنم خدا به بركت دعاى امام، به كوه ، نظر خاصى كرد. چون امام خواستند كه از آن روز به بعد، غذايشان را فقط در ديگ‏هايى بپزيم كه از سنگ آن كوه ساخته شده باشد.

    روز بعد، پس از كمى استراحت، امام به طرف محلى كه «هارون» ـ پدر مأمون ـ در آن دفن شده بود، حركت كردند. مأموران حكومتى جار زدند كه امام مى‏خواهد قبر هارون را زيارت كند، اما امام با يك حركت ساده نقشه ‏هاى مأموران را نقش بر آب كرد. آن حركت هم اين بود كه كنار قبر هارون ايستادند و با انگشت، خطى در كنار قبر، كشيدند. بعد رو به ما فرمودند :

    ـ اين جا قبر من خواهد شد... شيعيان ما به اين جا خواهند آمد و مرا زيارت خواهند كرد ... و هركس به ديدار قبرم بيايد، خدا لطفش را شامل حال او خواهد كرد.

    بعد رو به قبله ايستادند و نماز خواندند و با سجده‏اى طولانى، چيزهايى را زير لب زمزمه كردند. اشك در چشمم جمع شده بود. (مجله هنر دينى ،شماره 6)






    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:23




  3. #13
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    دیدار یار غایب

    نامش سید یونس و از اهالی آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهد مقدس را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجی ماند.

    ناگزیر به حضرت رضا، علیه‏السلام، توسل جست و سه شب پیاپی در عالم خواب به او دستور داده شد که خرج سفر خویش را از کجا و از چه کسی دریافت کند و از همین جا بود که داستان شنیدنی زندگی ‏اش پیش آمد که بدین صورت نقل شده است.

    خود می‏گوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: «مولای من! می‏دانید که پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهی دارم و نه می‏توانم گدایی کنم و جز به شما به دیگری نخواهم گفت.»

    به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم که حضرت فرمود: «سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو دربست پایین خیابان و زیر غرفه نقاره‏ خانه، بایست، اولین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حل کند.»

    پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان نقطه ‏ای که در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که به ناگاه دیدم «آقا تقی آذرشهری‏» که متاسفانه در شهر ما بر بدگویی برخی به او «تقی بی‏ نماز» می‏گفتند، از راه رسید، اما من با خود گفتم: «آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متهم به بی‏ نمازی است، چرا که در صف نمازگزاران نمی‏ نشیند.» من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد.

    من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا، علیه‏السلام، گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تکرار شد تا روز سوم گفتم بی‏ تردید در این خوابهای سه‏ گانه رازی است، به همین جهت‏ بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفری که قبل از فجر وارد صحن می‏شد و جز «آقا تقی آذرشهری‏» نبود، سلام کردم و او نیر مرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید: «اینک، سه روز است که شما را در اینجا می‏ نگرم، کاری دارید؟»

    جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقف یک ماهه‏ ام در مشهد، پول سوغات را نیز به من داد و گفت: «پس از یک ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوی در میدان سرشوی باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم.»

    از او تشکر کردم و آمدم. یک ماه گذشت، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم. درست ‏سر ساعت‏ بود که دیدم آقا تقی آمد و گفت: «آماده رفتن هستی؟» گفتم: «آری!» گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیکتر.» رفتم.

    گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بر دوشم بنشین.» تعجب کردم و پرسیدم: «مگر ممکن است؟»

    گفت: «آری!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقی گویی پرواز می‏کند و من هنگامی متوجه شدم که دیدم شهر و روستای میان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زیر پای ما می‏گذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقت کردم دیدم، آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن.

    آقاتقی خواست‏ برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: «به خدای سوگند! تو را رها نمی‏کنم. در شهر ما به تو اتهام بی‏ نمازی و لامذهبی زده ‏اند و اینک قطعی شد که تو از دوستان خاص خدایی ، از کجا به این مرحله دست‏ یافتی و نمازهایت را کجا می‏خوانی؟

    او گفت: «دوست عزیز! چرا تفتیش می‏کنی؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهد گرفت که راز او را تا زنده است‏ برملا نکنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازی، تقوا، عشق به اهل‏بیت و خدمت‏به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر، علیه‏السلام، مورد عنایت قرار گرفته‏ ام و نمازهای خویش را هر کجا باشم با طی ‏الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت می‏خوانم.» آری!
    مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
    ورنه درعالم رندی خبری‏ نیست که‏ نیست

    (شیفتگان حضرت مهدی، ج‏2)




    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:29




  4. #14
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    پوستين دوز


    مي‌خواهم جرياني را برايتان بازگو كنم كه برايم بسيار با ارزش است، من مردي پوستين دوزم، نامم ابي بكر است. در اين شهر مرا به امانت‌داري مي‌شناسند. بيشتر مردم امانت‌هايشان را به من مي‌سپارند و هر وقت كه خواستند آن را از من طلب مي‌كنند. امروز هم مردي به خانه‌ام آمد و امانتي را به من سپرد تا برايش نگه دارم. او كه رفت، از خانه بيرون رفتم و بسته او را كه پارچه‌اي پوستي به دورش پيچيده شده بود و بر آن مهر صاحبش به چشم مي‌خورد جايي مدفون كردم. اينطور خيالم راحت بود كه اتفاقي نمي‌افتد.

    حدود يك سال از آن روز مي‌گذرد. امروز يا فرداست كه آن مرد از سفر باز گردد، به پسرم سپرده‌ام وقتي آمد من را با خبر كند.
    ـ پدر مردي آمده و مي‌گويد به پدرت بگو به دنبال بسته‌اي آمدم كه مهر من به روي آن است.

    ـ آمدم، برو بگو در ميهمان خانه منتظر باشد تا به خدمتشان برسم.

    پسرم كه رفت در اتاقم را قفل كردم و نزد آن مرد رفتم.

    ـ سلام برادر، آمده‌ام امانتي‌ام را ببرم. خدا خيرت دهد، در طول سفر خيالم آسوده بود كه اندوخته‌ام به يغما نمي‌ رود.

    ـ عليك السلام، برويم، من بسته‌ات را بيرون خانه در مكاني امن پنهان كرده‌ام.

    ـ بيرون از خانه؟!

    ـ بله، آن را دفن كرده‌ام. اينطور خيالم راحت بود كه فقط من از مكان آن با خبرم.

    در طول راه به مكاني فكر مي‌كردم كه بسته پوستي را در آن دفن كرده بودم. نمي‌دانم چرا آنجا را به خاطر نمي‌آوردم. به خودم مي‌گفتم: ابي بكر فكر كن ، بيشتر فكر كن، بايد آن را پيدا كني. ظاهرم متبسم بود و به حرفهاي او گوش مي‌كردم اما در دلم غوغايي بود. خدايا چه كنم؟

    ـ برادر! ابي‌بكر، ساعتي مي‌شود كه در شهر پرسه مي‌زنيم، نمي‌خواهي مرا به محل دفن بسته‌ام ببري؟

    ـ مي‌خواهم، اما خدا مي‌داند كه مكانش را به خاطر نمي‌آورم.

    ـ چه شد؟! به خاطر نمي‌آوري؟! يعني فراموش كرده‌اي كجا آن را مدفون ساخته‌اي؟ بيشتر فكر كن مرد!

    ـ متأسفم! تمام طول راه به همين موضوع فكر مي‌كردم. نمي‌دانم چرا هر چه بيشتر فكر مي‌كنم كمتر نتيجه مي‌گيرم. يادم هست زير درختي بود و اطراف آن درخت بچه‌ها بازي مي‌كردند. شب كه شد بسته را آنجا دفن كردم. آن مرد ، ناراحت و غمگين با من خداحافظي كرد، هنوز چند قدمي از من فاصله نگرفته بود كه به سمت من برگشت و گفت: ابي‌بكر، من به امانت‌داري تو ايمان داشتم، گويا اشتباه مي‌ كردم. تو امانت‌دار قابل اعتمادي نيستي. وقتي نمي‌تواني كاري كه در توانت نيست را انجام نده.

    او رفت اما صدايش در سرم مي‌ پيچيد: گويا اشتباه كردم، گويا اشتباه كردم، تو امانت‌دار خوبي نيستي. از ناراحتي راه خانه را فراموش كرده بودم. به خودم كه آمدم خود را خارج از شهر يافتم. جمعيتي را ديدم. يعني آنها كجا مي‌روند؟ بايد از آنها بپرسم كه به كدام سمت روانند. چرا آنها سر راه من قرار گرفته‌اند؟ چرا بايد به اشتباه سر از اينجا در بياورم؟

    وقتي فهميدم آنها به مشهد مي‌روند تا علي بن موسي الرضا(ع) را زيارت كنند دلم لرزيد. شايد چاره‌ام در استغاثه به امام رضا(ع) باشد. بايد با آنها همراه شوم. بدون آمادگي براي سفر، خودم را به آن سيل جمعيت سپردم. بايد بروم و از امامم كمك بخواهم. آبرويم در خطر است. اگر آن مرد دوباره سراغ امانتي‌اش را از من بگيرد بايد چه جوابي به او بدهم؟

    خستگي راه را نمي‌فهميدم. با كسي هم‌صحبت نمي‌شدم. آنقدر مغموم و نگران بودم كه تنها به رسيدن فكر مي‌كردم و بس، دلم روشن بود. مي‌دانستم امام نظري به من خواهد انداخت و اين فكر به من آرامش مي‌داد.

    به حرم كه رسيدم، سر از پا نمي‌شناختم. خودم را به مرقد آن بزرگوار رساندم و ساعتي با امامم درد دل كردم. آقا بگو چه كنم؟ آقا آبرويم در خطر است. آقا كمك كن تا به ياد آورم. خدايا به حرمت اين مكان مقدس كمكم كن.

    بعد از نماز و زيارت گوشه‌اي نشستم. از خستگي نفهميدم كي خوابم برد. در عالم خواب ديدم كسي به سمت من آمد و به من گفت: امانتي تو در فلان محل است.

    بيدار كه شدم مي‌ دانستم جوابم را يافته‌ام. آن مكان را به خاطر آوردم. بله درست بود. همان محل بود. به شهرم كه برگشتم بدون اينكه به خانه بروم و خستگي راه را از تن در كنم به خانه آن مرد رفتم و او را به مكان دفن امانت بردم. خوشحالي او را هنگام ديدن بسته‌اش هنوز به خاطر مي‌آورم. ا

    ما من امانت‌دار واقعي را پيدا كرده بودم. امانت‌داري كه زائران دلهايشان را نزد او به امانت مي‌سپارند و نرفته آرزوي بازگشت به حرمش را دارند. من هم بايد دوباره به مشهد بروم. براي عرض تشكر، از آن روز هر وقت گرفتاري را مي‌بينم كه از پس مشكلش بر نمي‌آيد راه مشهد را نشانش مي‌دهم تا گمشده‌اش را بيابد.
    (عيون اخبارالرضا شيخ مفيد ص 532)




    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:32




  5. #15
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    خداوندا چه كنم؟


    امروز هم زن و فرزندانم گرسنه‌اند! از صبح كه از خانه خارج شده‌ام همين طور بلاتكليف به دور خود مي‌گردم. كوچه‌هاي مدينه گويا تمامي ندارند. فكر مي‌كنم امروز اين بار دومي است كه از اين كوچه گذشته‌ام!

    چرا چنين شد؟ آه! جواب فرزندانم را چه بدهم؟ دختر كوچكم ديگر تواني برايش باقي نمانده. چقدر ضعيف و لاغر شده است.
    امروز سومين روزي است كه نااميد به خانه بر مي‌گردم. خواستم به نزد امام جواد(ع) بروم اما مي‌گويند ايشان را از در ديگري عبور مي‌دهند. رمقي برايم باقي نمانده، دو روز است كه من و همسرم چيزي نخورده‌ايم، بچه‌هاي كوچكم با خرده نانهايي كه در خانه بود سر مي‌كنند. خدايا به خاطر آنها گشايش كن. من انسان آبروداري هستم چگونه از كسي بخواهم پولي به من بدهد؟ نه من اين كار را نمي‌كنم، پس جواب بچه‌هايم را چه بدهم؟

    اينگونه نمي‌شود. امروز به در خانه امام جواد(ع) مي‌روم. شايد فرجي شد. بهتر است كمي تندتر راه بروم. گويي نور اميدي به دلم تابيده. آقا تاكنون مسكيني را از خود نرانده‌اند. اميدوارم بتوانم ايشان را ببينم چيزي به خانه امام(ع) نمانده. اين كيست كه به طرف من مي‌آيد؟ هان او هم يكي از مستمندان مدينه است. او بارها مورد عنايت امام قرار گرفته. چه شده سعد؟ امام را ديدي؟ مشكلت را مرتفع ساختي؟ ـ

    آري همه مي‌گفتند حضرت رضا(ع) به فرزندش امام محمدتقي جوادالائمه(ع) نامه‌اي نوشته‌اند و در آن سفارش ما مستمندان مدينه را نموده‌اند. ـ چه سفارشي؟ امام رضا(ع) نوشته‌اند:

    اي ابا جعفر شنيدم غلامان هنگام سواري تو را از در كوچك خانه‌ات بيرون مي‌آورند. آنها نمي‌خواهند خيري از تو به كسي برسد، به حق من بر تو! از تو مي‌خواهم كه ورود و خروج خود را هميشه از در بزرگ قرار دهي و به طور دائم، طلا و نقره همراه تو باشد تا به سائلين بدهي. من مي‌خواهم خداوند تو را به واسطه انفاق و بخشندگي بلند كند، بذل و بخشش كن و از انفاق مترس، خداوندي كه عرش را آفريده، كار را به تو تنگ نمي‌كند. «فانفق و لا تخش من ذي العرش اقتاراً»

    به سرعت قدمهايم مي‌افزايم. من هم مي‌روم تا حاجتم را از امامم بخواهم، چرا كه تنها اين خاندان دست رد بر سينه كسي نخواهند زد.
    (كتاب زندگاني امام هشتم، نوشته علي اصغر عطائي خراساني)





    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:33




  6. #16
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    غرور


    گوش تا گوش مجلس نشسته‌اند. مرداني كه همه براي ديدن امام و گفتگو با ايشان آمده‌اند. آن سوي اتاق امام رضا(علیه السلام) و نزديك ايشان زيدبن موسي برادر امام حضور دارند.

    من گوشه‌اي از مجلس دو زانو كنار عمويم نشسته‌ام. هنوز نوجوانم، كسي اعتنايي به من نمي‌كند. صدا زيد مي‌آيد، زيدبن موسي، پسر امام موسي كاظم(علیه السلام)، گويا به همه فخر مي‌فروشد. ببينم چه مي‌گويد، زيد: آري ما از ذريه فاطمه(سلام الله علیها) هستيم، آتش بر ما حرام است، پدر ما امام موسي كاظم(علیه السلام) روزها را روزه مي‌گرفتند و شب‌ها را به عبادت سپري مي‌كردند. ما از نسل برگزيده‌ايم...


    چشمانم به امام افتاد، گويا تازه متوجه حرفهاي برادرشان شده بودند، ايشان قبل از اين، در حال صحبت با مردم بودند. امام رو به زيد كرد و گفت: اي زيد! آيا گفتگوي نقالان كوفه كه فاطمه(سلام الله علیها) خود را از نامحرم حفظ كردند و خدا آتش را بر ذريه او حرام كرد ترا مغرور كرده است؟ به خدا قسم كه اين تنها براي حسن(علیه السلام) و حسين(علیه السلام) و فرزنداني كه از فاطمه(سلام الله علیها) به دنيا آمدند شأن و مقام است، اما اينكه موسي بن جعفر(علیه السلام) خدا را اطاعت كند، روز را روزه بگيرد و در شب عبادت كند و تو نافرماني خدا كني، آيا در قيامت هر دوي شما در عمل مساوي محاسبه مي‌شويد؟

    همانا امام حسين(علیه السلام) فرمودند: براي ما، در نيكي از پاداش دو بهره است و در بدي هم دو بهره از آتش. پس هر كسي كه خدا را اطاعت نكند از ما اهل بيت نيست و تو هر گاه خدا را اطاعت نكني از ما اهل بيت نيستي مانند معناي اين آيه كه خدا فرزند نوح(ع) را از او نفي كرد. يعني گفت آن پسر بد كاره پسر تو نبود و اين به آن معنا نيست كه فرد بد كار پسر حضرت نوح(ع) نبوده يعني پسري كه به خدا كفر ورزد پسر اين پدر نيست. او به سبب معصيتش از پدر نفي شد نه به دليل ديگر. هنوز با چشماني متعجب به جمعيت نگاه مي‌كنم.

    نگاه امام به من مي‌افتد لبهاي مباركشان متبسم مي‌شود. از خوشحالي گويا در آسمان سير مي‌كنم. پس اگر من هم از خدا اطاعت كنم و كارهايم درست و الهي باشد از دوست داران اهل بيت(ع) خواهم بود و از آنهايم. چقدر خوشحالم! ديگر حقارتي را احساس نمي‌كنم من هر كه باشم اگر عملم خير باشد مورد محبت اباالحسن قرار خواهم گرفت. خوشحالم و به خود مي‌بالم.
    (عيون اخبار الرضا، ص 478).





    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:34




  7. #17
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض








    باران


    چقدر هوا گرم است. مدتهاست كه باران نباريده. شايعات تلخي شنيدم. مي‌گويند از وقتي امام رضا(علیه السلام) به توس آمده، ديگر اين شهر روي باران را به خود نديده. خيلي دلم شكست، آنها اشتباه مي‌كنند. امام رضا(علیه السلام) مظهر همه خوبي‌ها هستند. چرا اين آسمان قصد باريدن ندارد؟ خدايا چه مي‌شود؟ اگر باز هم باران نبارد بي‌شك خشكسالي مي‌شود. در همين مدت كوتاه رودها كم آب شده‌اند. چاه‌ها خشكيده‌اند. اگر اين وضع ادامه پيدا كند چه اتفاقي مي‌افتد؟

    امروز جمعه است. مأمون از امام كمك خواسته. او از امام(ع) خواسته كه براي نزول باران دعا كنند. امام(ع) فرمودند بگوييد دوشنبه مردم براي نماز باران به بيابان بيايند. وقتي از مردم شنيدم كه دوشنبه باران مي‌آيد خيلي خوشحال شدم. احساس غرور مي‌كردم. اطمينان داشتم كه باران خواهد آمد و آنهايي كه امام(ع) را نشناخته‌اند باز مي‌شناسند.

    دوشنبه خيلي‌ها چشم انتظار باران بودند. من دست خواهر كوچكم را گرفتم و همراه جمعيت به راه افتادم. همه آمده بودند چه آنها كه به امام(ع) شك داشتند، چه كساني كه با يقين مي‌رفتند. فضه نگاهش را از من بر نمي‌داشت. پرسيدم: چه شده خواهر كوچولو! فضه گفت: خواهر اگر باران نبارد، اگر ابري توي آسمان پيدايش نشود چه مي‌شود؟ حرفهاي فضه ته دلم را خالي كرد. اما نه! بايد ايمانم را حفظ كنم. با قاطعيت به فضه گفتم: نه خواهر كوچولو مطمئن باش و وقتي باران شروع به باريدن كرد به گوشه‌اي برو تا خيس نشوي.

    جمعيت مانند سيل به راه افتاده بود. تا چشم كار مي‌كرد آدم ديده مي‌شد. همه متعجب و نگران به هم نگاه مي‌كردند. چه خواهد شد؟

    بعد از نماز، امام بالاي بلندي رفتند و پس از حمد و ثناي خدا، دستها را به سوي آسمان بلند كردند و براي باريدن باران دعا نمودند. چشم‌هايم به خوبي امام(ع) را نمي‌ديد ايشان را در هاله‌اي از اشك مي‌ديدم. خيلي‌ها اشك‌هايشان را مقدمه باراني زيبا قرار داده بودند. فضه زير لب زمزمه مي‌كرد: خدايا به خاطر امام رضا(ع) باران بيايد! امام از مردم خواست به خانه‌هايشان بروند. ابرهاي سياهي شروع به حركت كردند. رعد و برق همه جا را روشن كرده بود. چشم، چشم را نمي‌ديد.

    همه جا پر از خاكي بود كه بر اثر باد تند از زمين بلند شده بود. دست فضه را در دستهايم مي‌فشردم. به سرعت قدمهايم افزودم. فضه از صداي غرش رعد و برق مي‌ترسيد و هر از گاهي جيغ مي‌كشيد ـ خواهر كي مي‌رسيم من مي‌ترسم؟ ـ عجله كن، راه بيا و نترس. امام(ع) گفت: اين ابرها به كسي آسيب نمي‌رساند، رسالت آنها باران است.

    هنوز به خانه نرسيده بوديم كه احساس كردم قطره‌اي لبهاي سرخ و تب دارم را خيس كرد. آري باران بود كه مي‌باريد. از خوشحالي با صداي بلند گريه مي‌كردم. به خانه كه رسيدم مادرم را ديدم كه در وسط حياط ايستاده بود. او چشم‌هاي خيسش را به من دوخت و گفت: دخترم راست مي‌گفتي امام(ع) با خود به توس بركت آورده، اگر امام(ع) به توس نيامده بود چه مي‌شد؟ راستي واقعاً چه مي‌شد؟
    (عيون اخبار الرضا شيخ صدوق ص 407)



    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:35




  8. #18
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    كوزه عسل

    مرد كه ريش‌هاي بلند و سپيدش را هواي سرد كوهستان به بازي گرفته بود همچنان در دهانه‌ي غار ايستاده بود و هر لحظه بيشتر رداي كهنه و سوراخش را به خود مي‌پيچيد. اين پا و آن پا مي‌كرد تا گروه مركب سوار به نزديك غار رسيدند. آن وقت با سرعت روي سنگريزه‌ها سر خورد و از سراشيبي پايين آمد.

    با چنان سرعتي افسار يكي از اسب‌ها را گرفت كه اسب ترسيد و حركتي كرد و مرد نزديك بود بر زمين بيافتد. خودش را نگهداشت. چند لحظه با چشمان ريز و بي‌رنگش به صورت سوار خيره شد:

    «اي جوانمرد! نمي‌داني چقدر آرزوي ديدارت را داشتم تا اينكه شنيدم در مسير خراسان از اينجا خواهي گذشت. مدت زيادي است كه منتظرم تا از تو بخواهم به كلبه ويرانه من بيايي و آن را با شمع وجودت روشن كني» همهمه ديگر سواران كه به گوشش خورد حاكي از آن بود كه به دنبال كارش برود و اصرار نكند، چون راه درازي در پيش دارند. دوباره در افسار اسب محكم چنگ انداخت. در خود قدرتي عجيب ديد تا هر طور شده نگذارد اين فرصت از دست برود. يا ابن رسول الله، من سالهاست در اين بيابان ذكر مي‌گويم و هميشه اجداد پاك شما را ستايش كرده‌ام. من دوستدار شما هستم. آيا چشم دوستدارتان را به قدوم خود روشن نمي‌كنيد؟»

    او كه از اسب پايين آمد برادرانه آغوش باز كرد و مرد شانه‌اش را بوسيد. طولي نكشيد كه در دلش قسم خورد رايحه بهشت به مشامش رسيده است. مرد خواست راهنمايي كند كه از آن سراشيبي بالا بروند، اما او ايستاد و به سمت سواران برگشت: «شما هم پياده شويد. قدري در منزل اين مرد استراحت مي‌كنيم.» در جا خشكش زد. نيم نگاهي شرمگين به سواران انداخت و فهميد شايد بيشتر از سيصد نفر باشند. قلبش تند مي‌زد. زود خودش را جمع و جور كرد و به رويش نياورد: «بفرماييد، بفرماييد منت مي‌گذاريد»

    ساعتي بود كه همه نشسته بودند. از تنگي جا مي‌ترسيد روي دست و پاي كسي پا بگذارد، اما اين مانع نشد كه چندين بار به بيرون غار برود و نگاهي به تنها كوزه‌ي عسل و قرص ناني كه پشت تخته سنگ كنار غار پنهان كرده بود نياندازد و دوباره برگردد و پنهاني به شمار مردان گرسنه نگاه نكند. آخرين بار كه برگشت فهميد بي‌فايده است، هر چه بشمرد كم نخواهند شد، به قدري كه كوزه‌اي عسل و قرصي نان سيرشان كند. گوشه‌اي نشست و از شرم اشك در چشمانش حلقه زد و نتوانست به سمت آقايي كه دعوتش كرده بود نگاه كند. مدتي نگذشت كه شنيد كسي صدايش مي‌كند، سربلند كرد، خودش بود. با احتياط از لابه‌لاي دست و پاها گذر كرد و دو زانو كنارش نشست، اما به صورتش نگاه نكرد. امام گفت: «نگران نباش، هر چه داري بياور»

    دوباره كه بازگشت، طوري كه انگار مي‌خواست كسي نفهمد، همان كوزه عسل و قرص نان را جلوي او گذاشت: «شرمنده‌ام يابن رسول الله. تو دعوت مرا قبول كردي و به كلبه حقير من آمدي و من طعامي غير از اين ندارم كه از تو و همراهانت پذيرايي كنم. به بزرگواري خودتان مرا ببخشيد.»
    امام بدون اينكه پاسخي بدهد رداي خود را به روي نان و عسل انداخت و زير لب زمزمه‌اي كرد. مرد تند تند مي‌رفت و مي‌آمد و تكه‌هاي نان و عسلي كه از زير ردا بيرون مي‌آمد، مي‌گرفت و جلوي مهمانان مي‌گذاشت. آخرين تكه را كه جلوي سيصدمين نفر گذاشت نفس راحتي كشيد، پسر رسول خدا با لبخندي شوخ او را نگاه مي‌كرد.

    مرد با چشماني نمناك جلوي غار ايستاده بود و از بلندي به كاروان كه دور مي‌شد، خيره مانده بود. باد در رداي پاره‌اش نفوذ مي‌كرد. با پشت دست بيني‌اش را پاك كرد و ردا را به خود پيچيد و به سمت غار برگشت. قدمي برنداشته بود كه در جا خشكش زد. پشت همان تخته سنگ كنار غار چشمش به كوزه عسلي افتاد و قرص نان، خطوط چهره پيرش در هم كشيده شد. كنار تخته سنگ بر زمين نشست و قرص نان را به دست گرفت: «رحمت خداوند شامل حالش نشود هركس كه به امامت شما مشكوك باشد.» آهي كشيد و به حركت كاروان در دور دست خيره شد و صداي هق هق گريه‌اش در كوهستان پيچيد.
    ( كتاب خورشيد شرق، ص 149)



    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:37




  9. #19
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    مرز آشنايي

    ديگر از خستگي خودم را پشت اسب رها كرده بودم و دست و پايم رمق نداشت. راه بسيار طولاني بود از مدينه تا ايران تا طوس. از پشت سر زمزمه‌اي شنيدم: «آن طرف، ديوارهاي طوس را مي‌بينم.» با اين حرف قدري جان گرفتم. عقال و چفيه از سر برداشتم و به آن طرفي كه مرد گفته بود نگريستم. ديگر به هيچ چيز جز رسيدن به مأمني و رفع خستگي اين سفر طولاني فكر نمي‌كردم، فعلاً نمي‌خواستم فكر كنم حتي به چگونه خارج شدنمان از مدينه و غربتي كه انتظارمان را مي‌كشيد، دياري ناآشنا و خيلي چيزهاي نامعلوم ديگر.

    با پا ضربه‌اي به پهلوي اسب زدم و خودم را نزديك مركب اماممان علي بن موسي(ع) رساندم. قبل از اينكه چيزي بگويم ديدم لب‌هاي ايشان آرام تكان مي‌خورد.

    ـ «آقاي من؟» با صداي من آرام رو برگرداند، دهان باز كردم تا چيزي بگويم اما او پيش‌دستي كرد و من لحظه‌اي دچار ترديد شدم كه بايد بقيه حرفم را بگويم يا نه!

    ـ «چه شده، اي موسي پسر سيار؟ طاقتت از كف رفته مي‌بينم. ديوارهاي طوس به چشم من هم خورد.» قدري مركب را كنار ايشان راندم و گفتم: «اگر صلاح بدانيد حالا كه دروازه نزديك است، قدري سريعتر حركت كنيم تا زودتر برسيم و بعد از مدت‌ها سفر، قدري قرار بگيريم.»
    امام نه به من نگاه مي‌كرد نه به سمت ديوارهاي طوس. ناخودآگاه خط نگاه امام را دنبال كردم، لكه سياهي در دوردست كه به نظر مي‌رسيد گروهي از مردم باشند. امام انگار كه با خودشان زمزمه كنند، گفتند: «خواهيم رسيد موسي. عجله نكن! خواهيم رسيد. اما بدان كه قرار شيعه تنها در قلبش خواهد بود و روزي كه به ديدار خداي خود بشتابد.» سكوت كردم و به يكباره تمام شوق رسيدن در من فروكش كرد. مي‌دانستم علي بن موسي(ع) هيچگاه بيهوده سخن نمي‌گويد. از لحظه خداحافظي در مدينه اين ترديد را داشتم.

    صداي شيون و زاري مرا به خود آورد. گروهي كه از دور مي‌آمدند، حالا نزديكتر شده بودند و تابوتي روي دوششان به چشم مي‌خورد. نيم نفسي بلعيدم تا چيزي بگويم كه ناگهان امام پا از ركاب خالي كردند و با شتاب به سمت جمعيت رفتند. لجام اسب رها شده را در دست گرفتم و وقتي ديديم امام خود را به كنار جنازه رساندند و چنان كه يكي از نزديكانشان باشد آن را گرفته و همراهي مي‌كردند، ما هم يكي يكي پياده شديم. همه با يك سؤال در نگاهمان و جستجو در ميان جمع كه شايد آشنايي در آن باشد، به آنها نزديك شديم. عاقبت از مردي كه انتهاي جمعيت بود پرسيدم: «ببخش برادر، خدا رحمتش كند. اين جنازه كيست؟» با چشماني غمناك نامي را گفت كه اصلاً نشنيده بودم. گفتم: «به كجا مي‌بريدش؟» گفت: «به گورستان خارج از شهر.»

    يك لحظه از اينكه دريافتم خلاف جهت شهر حركت مي‌كنيم، بي‌صبر شدم كه حكمت اين تشييع جنازه ديگر چيست؟ ناگهان امام رو به من كرد و گفت: «هركس جنازه يكي از دوستان ما را تشييع كند، از گناه پاك مي‌شود مثل روزي كه از مادر متولد شده است.»
    يك لحظه از فكري كه از سرم گذشت، شرمسار شدم و نگاهم را دزديدم. انگار او از هر چه كه به آن مي‌انديشيدم خبر داشت. خودم را دلداري دادم كه اينطور نيست و او بالاخره مي‌داند كه همه ما خسته‌ايم. مي‌دانستم كه امام حكمت، تدبير، عصمت، عدالت و كرامت دارد اما چرا بايد از هر چيزي كه از دل ما مي‌گذرد خبر داشته باشد.

    امام همچنان به جنازه چسبيده بود، انگار كه از كودك خود مواظبت مي‌كرد. بالاخره جنازه را كنار گور، زمين گذاشتند. امام به مردم فرمودند كه يك طرف بايستند تا ميت را واضح ببينند. آن وقت كنارش زانو زدند. نزديك شدم تا شايد چهره مرد را ببينم. امام دست مباركش را بر سينه مرد نهاده بود و شنيدم كه مي‌فرمود: «فلاني، تو را به بهشت بشارت مي‌دهم. ديگر بعد از اين ناراحتي نخواهي ديد.»
    علي بن موسي(ع) همان نامي را بر زبان راند كه من از آن مرد پرسيده بودم. وقتي به سمت مركب‌هايمان مي‌رفتيم، ديگر نتوانستم نپرسم، به امام عرض كردم: «آقا، مگر اين مرد را مي‌شناختيد؟

    آخر اينجا سرزميني است كه تاكنون به آن نيامده‌ايم.» امام خنديد و سوار اسب شد و ديگر كلامي نشنيدم تا زمانيكه چند قدم ديگر تا دروازه شهر طوس نمانده بود. حضور امام را در كنار خود احساس كردم و فرمودند: «مگر نمي‌داني اعمال و كردار شيعيان ما هر صبح و شام بر ما عرضه مي‌شود؟ اگر در اعمال خود كوتاهي نموده باشند، از خداوند براي آنها طلب بخشش مي‌نماييم و چنانچه كار نيكي انجام داده باشند، براي آنها درخواست پاداش مي‌كنيم.» دلم لرزيد.

    درست بيرون دروازه ايستادم، در حاليكه اشك پهناي صورتم را پر كرده بود. امام را ديدم كه اولين نفري بود كه وارد شهر شد. ديگر نمي‌خواستم وارد شوم به امام خيره شده بودم. زبانم بند آمده بود، دلم مي‌خواست نگذارم او برود و وارد آن سرنوشتي كه براي من مبهم و نامعلوم بود، بشود. مردي كه مي‌دانست براي اينكه از آبروي خود براي ما طلب بخشش كند و خواهان پاداش خوبي‌هاي شكسته بسته ما باشد. قلبم فشرده شد. خودم را حقير ديدم. من نبايد مي‌گذاشتم او به آن غربت نامعلوم برود، اما براي خستگي خودم او را تكليف به شتاب كردم. درمانده شده بودم، بقيه ياران پشت سر او وارد شدند و من همچنان ايستاده بودم و نگاه مي‌كردم.

    ناگهان علي بن موسي(ع) بدون اينكه به سمت من برگردد، دستش را در هوا تكان داد و فرياد زد:

    ـ «بيا موسي! اين تقديريست كه رضاي خدا در آن است.» چفيه را بر سر انداختم و مركب را به جلو راندم.
    (صد داستان از خورشيد شرق، نوشته عباس بهروزيان، ص 64.)





    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:38




  10. #20
    عضو حرفه‌ ای
    مليکه آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,027      تشکر : 4,554
    7,552 در 1,896 پست تشکر شده
    وبلاگ : 6
    دریافت : 0      آپلود : 0
    مليکه آنلاین نیست.

    پیش فرض







    نيشكر در تابستان

    همين‌طور كه از روستاي ايدج به شهر مي‌آمدم به او فكر مي‌كردم. كاروان حامل او در اهواز توقف كرده بود و من مي‌رفتم تا در آنجا به ديدارش برسم. به محض ورود به اهواز، زمزمه‌هايي را از مردم شنيدم:

    «مريض شده است» «فقط كمي كسالت پيدا كرده» «بايد طبيب خبر كنيم» از يكي پرسيدم: چه كسي مريض شده؟ معلوم شد كه او، پيشواي هشتم، به خاطر گرماي تابستان دچار كسالت شده است. به محل اقامتش رفتم و در برابرش نشستم.

    به محض اينكه خودم را معرفي كردم با مهرباني گفت: ابوهشام از تو مي‌خواهم كه براي من طبيبي بياوري.

    فوراً برخاستم و رفتم. طبيب كه بالاي سرش حاضر شد او نام گياهي را گفت و آن را خواست. طبيب گفت: شما از كجا اسم اين گياه را مي‌دانيد. به جز شما، هيچ‌كس از مردم اين گياه را نمي‌شناسد. و بعد ادامه داد: از اين گذشته در فصل تابستان كه اصلاً اين گياه پيدا نمي‌شود. به چشمان طبيب خيره شدم. انگار از هوش و استعداد برق مي‌زد.

    پيشواي هشتم مكثي كرد و گفت: پس كمي نيشكر بياور. طبيب گفت: اين يكي كه از آن گياه اول شگفت‌آورتر است. تابستان اصلاً فصل نيشكر نيست. طبيعتاً مي‌فهميدم كه طبيب درست مي‌گويد اما چيزي نمي‌گفتم؛ اگر حرفي مي‌زدم به اين معنا بود كه حرف‌هاي پيشوا را قبول ندارم. همان موقع پيشواي هشتم به من نگاه كرد. نشاني محلي را داد و گفت: آنجا خرمن گاه است.

    مردي سياه‌پوش آنجاست كه محل نيشكر و اين گياه را به تو خواهد گفت. آنهم در همين فصل تابستان، برو و آنها را براي طبيب بياور. در حالي كه از اين برخورد عجيب بدنم سست شده بود، برخاستم. در حال رد شدن از مقابل او، احساس كردم به شدت به من خيره شده است و تا لحظه بيرون رفتنم با آن نگاه مسحورش مرا تعقيب كرد. اقدام من از ابتدا مأيوسانه بود. من از سر ناچاري آنجا رفتم، تا اينكه آن مرد را پيدا كردم. همان مردي كه لباس تيره‌اي به تن داشت. چهره‌اش بي‌حالت بود. محل نيشكر و آن گياه را از او خواستم، خودش برايم مقداري از آن دو گياه را آورد و گفت كه به عنوان بذر براي سال آينده نگه داشته است.

    وقتي بر مي‌گشتم احساس آسودگي مي‌كردم و مغرور از يافتن دارو براي پيشوايم بودم
    .
    بعد از اينكه رسيدم نيشكر و آن گياه را به طبيب دادم. او با چهره‌اي متعجب آنها را از من گرفت. پيشواي هشتم مرا تحسين كرد و گفت: معلوم است كه براي بدست آوردنش زحمت كشيده‌اي. من اگرچه مي‌دانستم كار ساده‌اي را انجام داده‌ام اما به روي خودم نمي‌آوردم.

    همان موقع بود كه در پس نگاه بهت‌زده‌ي طبيب، متوجه قطره اشكي شدم كه در گوشه چشمش مي‌درخشيد. همان چشماني كه از هوش و استعداد برق مي‌زد. بعد او با صداي تازه‌اي كه با قبل فرق داشت، آهسته از من پرسيد: ابوهاشم اين مرد فرزند كيست؟ من گفتم: فرزند سيد پيامبران است.

    و درست در لحظه‌اي كه اين جمله را مي‌گفتم، در همان زمان، متوجه وجود علم و دانش بي‌حسابي شدم كه آنجا در وجود او بود و به طبيب آگاهي بخشيده بود.
    (هشتمين سفير رستگاري)




    ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 01-07-1391 در ساعت 20:39




صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. Root کردن چیست و چه کارایی هایی دارد ؟
    توسط رایکا در انجمن مقالات آموزش و ترفندها
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 09-01-1392, 23:00
  2. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 14-01-1389, 16:42

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •