سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: عشــــق بازى با نام معشــوق...

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو آشنا
    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    شماره عضویت
    2247
    نوشته
    10
    تشکر
    225
    مورد تشکر
    36 در 11
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض عشــــق بازى با نام معشــوق...

    عشــــق بازى با نام معشــوق...





    نشسته بود، و گوسفندانش پیش چشم او، علف‏هاى زمین را به دهان مى‏گرفتند و مى‏جویدند . صدها گوسفند، در دسته‏هاى پراکنده، منظره کوهستان را زیباتر کرده بود .

    پشت سرش، چند صخره و کوه و کتل، به صف ایستاده بودند . ابراهیم، به چه مى‏اندیشد؟ به شماره گوسفندانش؟ یا عجایب خلقت و پرودگار هستى؟


    نگاهش به خانه‏اى مى‏ماند که در هر گوشه آن، چراغى روشن است . گویى در حال کشف رازى یا حل معمایى بود . نه گوسفندان، و نه ماه و خورشید و ستارگان، جایى در قلب شیفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بیش از همه جا بود.


    گوسفندان مى‏رفتند و مى‏آمدند، و ابراهیم از اندیشه پروردگار خود، بیرون نمى‏آمد . ناگهان، صدایى شنید؛ صدایى که او سالیان دراز در آرزوى شنیدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى، هنرى نداشتند .

    آن صدا، نام معشوق ابراهیم را به گوش او مى‏رساند.

    -
    یا قدوس! (اى خداک پاک و بى‏عیب و نقص )

    ابراهیم از خود بى‏خود شد و لذت شنیدن آن نام دل‏انگیز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را دید که بر صخره بلندى ایستاده است .

    گفت: اى بنده خدا!اگر یک بار دیگر، همان نام را بر زبان آرى، دسته‏اى از گوسفندانم را به تو مى‏دهم .

    همان دم، صداى «یا قدوس » دوباره در کوه و دشت پیچید .

    ابراهیم در لذتى دوباره و بى‏پایان، غرق شد .شوق شنیدن نام دوست، در او چنان اثر کرد که جز شنیدن دوباره و چند باره، اندیشه‏اى نداشت .

    - دوباره بگو، تا دسته‏اى دیگر از گوسفندانم را نثار تو کنم .

    -
    یا قدوس!

    - باز هم بگو!

    -
    یا قدوس!

    عاشق
    واقعی کسی است که برای محبوب بیقرار باشد و اما و اگری در کارش نباشد و برای او جان افشانی کند حتی برای شنیدن نامش.

    دیگر براى ابراهیم، گوسفندى، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنیدن نام مبارک خداوند، بود .

    ناگهان، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرینى که بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوینده ناشناس خواست که باز بگوید و عطایى دیگر بگیرد .

    مرد ناشناس یک بار دیگر، صداى «
    یا قدوس » را روانه کوه‏ها کرد و ابراهیم بار دیگر به وجد آمد. اکنون، دیگر چیزى براى ابراهیم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود .

    شوق ابراهیم، پایان نپذیرفته بود، اما چیزى براى نثار کردن در بساط خود نمى‏یافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرین دارایى را نیز به او پیشنهاد کرد

    .
    - اى بنده خوب خدا! یک بار دیگر آن نام دلنشین را بگوى تا جان خود را نثار تو کنم .


    مرد ناشناس، تبسمى زیبا در صورت خود ظاهر کرد و نزد ابراهیم آمد . ابراهیم در انتظار شنیدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گویى سخن دیگرى با ابراهیم داشت .


    - من جبرئیل، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان‏ها سخن تو در میان بود و فرشتگان از تو مى‏گفتند؛ تا این که همگى خداى خویش را ندا کردیم و گفتیم: بارالها! چرا ابراهیم که بنده خاکى تو است به مقام «
    خلیل الهى» رسید و ما را این مقام نیست .

    خداوند، مرا فرمان داد که به نزد تو بیایم و تو را بیازمایم . اکنون معلوم گشت که چرا تو خلیل خدا هستى؛ زیرا تو در عاشقى، به کمال رسیده‏اى.(در قرآن کریم، ابراهیم، خلیل و دوست خدا خوانده شده است)


    اى ابراهیم! گوسفندان، به کار ما نمى‏آیند و ما را به آنها نیازى نیست .

    همه آنها را به تو باز مى‏گردانم.

    ابراهیم گفت: شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نیست که چیزى را به کسى ببخشند و سپس بازگیرند.

    من آنها را بخشیده‏ام و باز پس نمى‏گیرم . جبرئیل گفت: پس آنها را بر روى زمین مى‏پراکنم، تا هر یک در هر کجاى صحرا و بیابان که مى‏خواهد، بچرد. پس، تا قیامت، هر که از این گوسفندان، شکار کند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است.



    چون میســـر نیست ما را کام دوســـت

    عشـــــق بازی میکنم با نام دوســــت




    تنظیم: فاطمه محمدی - گروه دین و اندیشه تبیان





    ویرایش توسط یاس منتظر : 16-11-1390 در ساعت 23:06
    امضاء
    صــف مــی کشند دلتنگــی هــای مــن

    چو دانه های تسبیــح به نخ کشــیده شــده

    چقــــدر بگــــردانـم...

    دانـــه هــا را تا تو بیایــــی؟

    اللّـــهم عـــجـــل لولیــک الــفـــــــــرج




  2. تشكرها 3

    بيرق ظهور (17-11-1390), سالک (05-10-1391), عهد آسمانى (17-11-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی