سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 11 از 24 نخستنخست ... 78910111213141521 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 238

موضوع: llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

  1. Top | #101

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,725
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,650
    مورد تشکر
    177,857 در 52,554
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    رمضان رودى است جارى

    كه امواجش به آرامى رخ مى نمايند

    و قلب ها را از ناپاكى ها مى زدايند

    تا آن را يكدست سپيد كنند،

    همسانِ كبوتران سپيد بال كه در آسمان،

    سبكبال و آزاد پرواز مى كنند

    و در ملكوت خدا تسبيح گويان راه مى سپارند.

    بادهاى سرد، همچنان از سوى شمال مى وزيدند

    و ابرها، همچنان بيمناكانه به سوى جنوب مى گريختند.

    امّا از قطره اى باران نشانى نبود

    و آن سال، هنگامه ى خشكسالى بود.

    پيامبر كه از فرط گرسنگى،

    سنگ بر شكم مى بست،

    گوش به اخبارى سپرده بود

    كه از سوى صحرا مى رسيد:

    - آنان ده ها هزار جنگجويند

    از قبايل «غطفان» و «قريش»

    و «كنانه». «بنى قريظه»

    كه درون مدينه مى زيند،

    عهد شكسته و از پشت

    بر يثرب دشنه كشيده اند.

    - اين جا، در ميان ما،

    دشمنانى به سر مى برند كه آن ها را نمى شناسيم

    و تنها خدا مى شناسدشان.

    - خداوند ما را از شرّ منافقان دور دارد!

    - يثرب در ورطه ى خطر است.

    - آنان از فراز سر و از پايينِ پاىِ ما،

    به سوى مدينه مى شتابند.

    - خدا را از ياد نبريد كه از يادتان خواهد برد.

    او را به خاطر آوريد تا يادتان كند

    و گام هاتان را استوار سازد.






    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 05-02-1391 در ساعت 19:22
    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************



  2. تشكرها 3


  3. Top | #102

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,725
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,650
    مورد تشکر
    177,857 در 52,554
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    در مسجد، نااميدى همچو طوفانى

    به سوى قلب هاى مؤمنان مى وزيد

    و اضطراب مى خواست درختى را از جا بركند

    كه پيامبر آن را برافراشته بود

    تا همواره به اذن پروردگار خويش، بار و بر دهد.

    پس از چندى حيرت و نگرانى،

    مردى از مردم پارسى برخاست

    و راه نجات را به يثرب آموخت؛

    كه طوفان در پيش بود:

    - اى رسول خدا! ما در سرزمين پارس،

    هرگاه دچار بيم از دشمن مى شديم،

    پيرامون خويش خندق مى كنديم.

    تا آن روز، عرب با اين شيوه آشنا نبود.

    انصار بانگ برآوردند:

    - «سلمان» از ماست.

    و مهاجران فرياد برآوردند:

    - «سلمان» از آنِ ماست.

    هر دو گروه، مدّعى بودند

    كه اين مرد از آنِ ايشان است؛

    مردى كه سرزمين هايى را پشت سر نهاده بود

    تا انسانى به نام محمّد را بيابد.

    چشم ها به پيامبر دوخته شده بود.

    در اين حال، او ندا داد:

    - «سلمان» از ماست؛

    از ما خاندانِ رسالت.
    [سلمان منا اهل البيت.]



    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************



  4. تشكرها 2


  5. Top | #103

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,725
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,650
    مورد تشکر
    177,857 در 52,554
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    بادهاى زمستانى همچنان سرسختانه مى وزيدند.

    خشكسالى بود و شكم ها تهى.

    امّا اراده اى كه رمضان آن را بيدار كرده بود،

    بر آن بود تا تاريخ را درهم بپيچد.

    به زودى از شمال،

    طوفان «أحزاب» در خواهد رسيد.

    پيامبر كلنگى دو سر در دست گرفت

    و با توانمندى بر زمين كوبيد.

    از آن پس كلنگ ها فرود آمدند

    تا خاك را به درازاى پنج هزار ذراع

    و به پهناى نُه ذراع

    و ژرفاى هفت ذراع بشكافند.

    با گذشت روزها، طوفان شدت مى يافت

    و سرما افزون تر مى شد

    و پيكرها از بى غذايى نحيف و رنجور مى گشتند.

    امّا اراده ها استوارتر مى شدند

    و صخره ها را درهم مى شكستند

    و به عمق زمين راه مى يافتند؛

    زيرا مى دانستند كه دسته ى ملخ ها در راه است؛

    ملخ هايى كه مى خواهند

    هرچه سرسبزى است به ويرانه تبديل كنند؛

    ويرانه اى كه در آن جز از سراب نشانى نيست،

    همان سرابى كه تشنه كام آن را آب مى پندارد.



    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************



  6. تشكرها 2


  7. Top | #104

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,725
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,650
    مورد تشکر
    177,857 در 52,554
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    پيامبر نشست تا اندكى بياسايد.

    قطره هاى عرق را

    كه بر پيشانى اش مى درخشيدند، زدود.

    كلنگش اكنون به يك شى ء بى نظير شباهت داشت

    يا گنجى كه زمين به او بخشيده بود.

    سنگى را كه به شكم بسته بود شديدتر بست

    تا گرسنگى را كم تر حسّ كند.

    اكنون سه روز مى گذشت كه او هيچ نخورده بود.

    در اين روزها، كسى به ياد او نبود.

    گرسنگى و سرما و رنج و مشكلات صحرا،

    آدمى را از ياد نزديك ترين چيزها غافل مى كند.

    امّا فاطمه هرگز مردى را

    كه آسمان برگزيده بود تا رسول زمينيان ستمديده باشد،

    فراموش نمى كرد.

    مردى كه يثرب با او به اوج شكوه رسيده بود،

    در گرسنگى به سر مى بُرد

    و از بى غذايى سنگ به شكم بسته بود.

    اينك كه مردم يثرب او را از ياد برده بودند،

    فاطمه با ياد او زنده بود.



    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 05-02-1391 در ساعت 20:54
    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************



  8. تشكرها 2


  9. Top | #105

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,725
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,650
    مورد تشکر
    177,857 در 52,554
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    خورشيد غروب كرد

    و بوى خوش نان در فضاى مدينه پيچيد.

    اجاق هاى خانه ها برافروخته شدند

    تا روزه داران را از گرما و غذا بهره مند سازند.

    و پيامبر در خندق، با خدا راز و نياز مى كرد:

    - پروردگارم! من به هر خيرى كه سويم بفرستى، سخت نيازمندم.

    فاطمه از دور پديدار گشت.

    با خود، قلبى بر كف داشت

    و نيز تكّه نانى كه دقايقى پيش پخته بود.

    شادمانى در چهره ى پيامبر رخ نمود،

    شبيه همان شادمانى كه در روز فرورسيدن مائده ى آسمانى

    بر چهره ى «حواريّون» نقش بست.

    اكنون، فاطمه، اين بهشتى بانوىِ آدمى پيكر،

    براى او نان آورده بود و گرمى و روزى.

    پيامبر زمزمه كرد:

    - به خدا سوگند سه روز است هيچ نخورده ام.

    فاطمه به خانه ى خويش بازگشت،

    در حالى كه اشك از چهره مى سترد.

    او بر مردى مى گريست كه چراغ آسمان را

    در زمين برافروخته بود و مى خواست آن را

    در برابر طوفانِ فراپيش، روشن نگاه دارد.




    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************



  10. تشكرها 2


  11. Top | #106

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض



    فصل 21


    شب هاى رمضان رخت بربستند

    و هلال شوّال با تبسّم رخ نمود

    تا شادى عيد فطر را براى قلب ها ارمغان آورَد.

    اكنون، شادمانى عيد با شادى ديگرى درآميخته بود:

    پيامبر و مؤمنان، كندن خندقى

    به درازاى پنج هزار ذراع، پهناى نُه ذراع

    و عمق هفت ذراع را به پايان برده بودند.

    گروهى از مؤمنان بر فراز تپّه هاى كنار خندق گرد آمده،

    به اين دستاورد عزم و اراده ى خويش مى نگريستند؛

    اراده ى انسانى كه شعله اى آسمانى

    پيرامون خود برافروخته است:

    - كدام نيرو توانست

    چنين كار شگرفى را به انجام رسانَد؟

    - اين، نيروى ايمان بود، برادرم!

    - آرى؛ مؤمن نيرومندتر از كوه است.

    هلال شوّال لب به تبسّم گشود

    تا پايان گرسنگى و تشنگى را اعلان كند.

    مؤمنان همراه با كلنگ هاشان برمى گشتند

    و گرد و غبار يك روز سرشار از تلاش را از تن مى تكاندند.

    سپاهيان مكّه در «مجمع الاسيال»

    ميان «جرف» و «زغابه» گرد آمدند.

    نيروهاى «غطفان» در «ذنب نقما»،

    جايى در غرب كوه اُحُد سپاه آراستند.

    «حىّ بن اَخطب»، فردى از سلاله ى «سامرى»،

    مى كوشيد تا يثرب را اشغال كند

    و پيامبر اُمّى را كه در تورات

    نشانش را يافته بود، نابود سازد.

    در ژرفاى جان او،

    آواى گوساله اى به گوش مى رسيد؛

    گوساله اى كه اكنون معبود آنان گشته بود.




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 05-02-1391 در ساعت 20:55
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  12. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

  13. Top | #107

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض

    بر كناره ى خندق،

    همه ى روياهاى «ابوسفيان» در هم شكست.

    او هرگز گمان نمى كرد

    كه با چنين پديده اى رويارو گردد.

    خشمگينانه،

    در حالى كه بر اسب خويش تازيانه مى نواخت، غرّيد:

    - اين، نيرنگى است كه عرب با آن آشنا نبوده است.

    - حاصل تدبير آن مرد پارسى است.

    - برگذشتن از چنين خندقى هرگز ممكن نيست.

    - تنها راه، محاصره ى آنان است.

    شبانگاه فرارسيد و بادهاى زمستانى،

    از سوى شمال، وزيدن آغاز كردند؛

    بادهايى كه پوست بدن را مى شكافتند

    و به استخوان نفوذ مى كردند.

    ابوسفيان در برابر شعله هاى آتش نشسته بود.

    باد با دامن خيمه بازى مى كرد

    و سايه هاى آن همچون شيطانى سركش

    بر تارك خيمه مى رقصيدند.

    «عكرمه» كه مى خواست

    آن سكوت مرگبار را بشكند، آرام گفت:

    - آن ها از دسترس تيرها دور شده اند.

    ابوسفيان كه به آتش خيره مى نگريست، گفت:

    - راهى براى نفوذ به خندق و عبور از آن بيابيد؛

    به درازا كشاندن زمان محاصره به سود ما نيست.




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 01:29
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  14. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

  15. Top | #108

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض


    «عمرو بن عاص» سخن را پى گرفت:

    - من به «بنى قريظه» اعتماد ندارم.

    آنان تنها ياوه مى سرايند.

    اگر جز اين است، چرا كارى نمى كنند؟

    هزار جنگجو بر كناره ى يثرب پهلو گرفته اند

    و آن ها همچنان،

    در وراى حصارهاى خود پنهان گشته اند.

    عكرمه، نوميدانه گفت :

    - قبايل «غطفان» را هم از ياد نبر!

    آنان در برابر مُشتى خرما،

    به صلح با محمّد تن مى دهند.

    ابوسفيان برآشفت و گفت:

    - آيا با قصدى جز اين آمده اند؟

    لحظه اى سكوت گزيد.

    آنگاه، در حالى كه از چشمانش

    شراره اى هولناك بَرمى جست، افزود:

    - فردا كار را يكسره مى كنم.


    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 01:30
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  16. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

  17. Top | #109

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض

    صبحگاهان با سرمايى مرگزا چهره نمود.

    همه را جان به گلو رسيده بود.

    «عامرى» با اسب خويش در «سبخه»،

    جايى ميان خندق و كوه «مسلع»، به تاختن درآمد.

    تاخت و تاخت تا سرانجام با نيروى شگرف،

    اسب خويش را از فراز خندق به پرواز درآورد.


    پيامبر به نيروهاى كمين گيرنده ى خويش دستور داد

    كه راه بازگشت را بر او بگيرند.

    سوار كه نشان پهلوانى داشت، با غرور بانگ برآورد:

    - آيا هماوردى براى من هست؟

    سكوتى دهشت زا بر آن پهنه خيمه زد.

    دل هاى بيمناك همچون طبل هاى جنگ،

    سخت به تپيدن افتادند:


    - آيا هماوردى براى من هست؟

    آيا كسى هست كه مشتاق بهشت خود باشد؟

    پهلوان سواره اى كه همه با شگفتى به او مى نگريستند،

    سرمستانه مى خنديد.

    على از پىِ دو بار ديگر،

    باز برخاست تا به رويارويى او رود.

    اين بار، پيامبر رخصت داد.

    و جوانمرد اسلام گام در راه نهاد.


    پيامبر دستانش را به سوى آسمان،

    رو به جهانِ بى نهايت، واگشود:


    - بار خدايا! در نبرد بدر،

    «عبيده» را و در نبرد اُحُد،

    «حمزه» را از من بازستاندى.

    اينك، اين على است: برادرم و پسر عمويم.

    مرا تنها مگذار؛ كه تو بهترين وارثى.

    [اللهم انك اخذت منى عبيده يوم

    بدر و حمزه يوم احد.

    و هذا على اخى و ابن عمى فلاتذرنى فردا و انت خيرالوارثين.]

    آنگاه، در حالى كه على را با ديدگان خويش بدرقه مى كرد،

    زمزمه ورزيد:


    - اينك، سراسرِ ايمان

    روياروى سراسرِ كفر چهره مى نماياند.



    بدينسان، سواره اى و پياده اى،

    مشركى و مؤمنى چهره به چهره شدند:


    - تو كيستى؟ - على فرزند «ابو طالب».

    - كسى ديگر بايد با من روبه رو شود.

    براى من ناگوار است كه تو را بكشم،

    زيرا پدرت از دوستان من بود.


    - امّا كشتن تو براى من گواراست.

    «ابن ودّ» كه اينك صحنه هايى از رويارويى «بدر»

    پيش چشمش جان مى گرفتند، گفت:


    - من دوست نمى دارم كه مردى بزرگوار چون تو را هلاك سازم.

    بازگرد كه بازگشت به سود توست.


    على با عزمى استوار پاسخ داد:

    - قريش از تو چنين نقل مى كنند: «هر كس سه چيز از من بخواهد،

    بى ترديد يكى از آن سه را اجابت مى كنم.» - آرى، چنين است.


    - من تو را به اسلام فرا مى خوانم.

    - اين خواهش را فرو بگذار و چيزى ديگر بخواه!

    - از تو مى خواهم كه همراه با ياران قريشى ات به مكّه بازگردى.

    - آنگاه زنان مكّه در باره ام خواهند گفت: «جوانى او را فريفت.»

    - پس از تو مى خواهم كه پياده نبرد كنى.

    خشمى شعله ور در چشمان او زبانه كشيد. از اسب خويش فرود آمد...

    پيكار دو شمشير در فضا جوشيد: شمشير اسلام و شمشير جاهليّت،

    ايمان و كفر، خشم آسمانى و تعصّب جاهلى!

    و پيامبر، همچنان به دعا مترنّم بود:


    - بار خدايا! مرا تنها مگذار؛ كه تو بهترين وارثى.

    ناگاه، ضربه اى همچون صاعقه اى خشم آگين فرود آمد

    تا مرد برگذرنده از خندق، غافلگيرانه بر زمين افتد.


    على بازگشت،

    در حالى كه مژده ى پيروزى بزرگ

    در چهره اش موج مى زد.


    عمر، از خود بيخود، فرياد زد:

    - چرا زره او را برنگرفتى؟

    در ميان عرب، زرهى همانند آن يافت نمى شود!


    در چشمان على، «انسان» موج مى زد. پاسخ داد:

    - شرم كردم كه شرمگاه او پديدار شود.




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 01:32
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  18. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

  19. Top | #110

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض


    در قلعه ى «فارع»، «حسّان» با زنان و كودكان بود.

    جان ها به گلو رسيده بود

    و بوى خيانت

    از سوى قلعه هاى «بنى قريظه» به مشام مى رسيد.


    فاطمه، در كنار «صفيّه»،

    كوچه هاى مدينه را مى پاييد.

    ناگاه، خطر پديدار شد:

    دو چشم يهودى دزدانه مى نگريستند

    و بوى خيانت، مشام ها را مى آزرد.


    صفيّه فرياد برآورد:

    - حسّان! مى بينى كه اين يهودى

    گرداگرد قلعه ى ما مى چرخد.

    يا بر سرش فرودآ و هلاكش ساز؛

    يا كار را به خود ما بسپار.


    حسّان در حالى كه آب دهانش را فرو مى بُرد، پاسخ داد:

    - خداوند تو را بيامرزد اى دختر عبد المطّلب!

    صفيّه از جا برخاست و كمر همّت بربست،

    امّا حسّان به زمين چسبيده بود.

    فاطمه يادگاران حمزه را در چهره ى صفيّه ديد؛

    يادگارانى از اراده و ايمانى

    كه قلبش را غرقه كرده بود.


    صفيّه با نيزه اى در دست،

    از پلّكان قلعه فرود آمد.

    آنگاه، ضربه اى هاشمى گونه

    بر سر آن فرزند «سامرى» فرو آورد.

    چشم هايش خيره ماندند

    و برق خيانت در آن ها آرام آرام فرو مُرد.


    صفيّه فرياد زد:

    - حسّان! بر سرش فرودآ

    و سلاحش را برگير.


    امّا حسّان همچنان به زمين چسبيده بود.

    موشى سر به گريبان در عمق جانش از بيم مى لرزيد.




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 01:33
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  20. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

صفحه 11 از 24 نخستنخست ... 78910111213141521 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی