سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 12 از 24 نخستنخست ... 2891011121314151622 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 111 تا 120 , از مجموع 238

موضوع: llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

  1. Top | #111

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض


    فصل 22


    اسبان در طول خندق بر زمين سم مى كوبيدند.

    سه هفته گذشته بود...

    همراه با پيامبر سه هزار نيرو بود.

    امّا گذشت سه هفته ى سرشار از بيم و هراس،

    براى آزمودن اراده ى انسان كفايت مى كند.

    شبانگاهان كه تيرگى بر همه جا خيمه زد،

    رشته هايى شبح گونه در همه سو جارى گشتند:

    مؤمنانِ آزموده شده، به لرزشى سخت دچار گشته بودند

    «ابن قشير» كه مردى دورو بود، به آواى بلند گفت:



    - محمّد به ما گنج هاى «كسرا» و «قيصر» را وعده مى دهد،

    در حالى كه امروز هيچ يك از ما

    حتّى براى رفتن به آفتابه خانه امنيّت ندارد.



    هفته ى چهارم نيز سرآمد.

    جز رفت و آمد تيرها،

    رويدادى ديگر در ميان نبود.

    باد همچنان به شدّت مى وزيد

    و خيمه ها را مى دريد،

    ظرف ها را و اژگون مى ساخت،

    و شعله ها را خاموش مى كرد.

    با پيامبر، تنها نهصد نفر مانده بودند

    كه خداوند قلب هاشان را با تقوا آزموده بود.


    در شبى به سياهى سُرمه،

    پيامبر دستانش را به سوى آسمان گرفت

    و از او پيروزى را تمنّا كرد:


    - بار خدايا، اى فروفرستنده ى قرآن

    و اى در حسابرسى، شتابان!

    اين احزاب را در هم بشكن.

    - خدايا! نابودشان ساز

    و ما را بر آنان پيروزگردان

    و بنيادشان را بلرزان.

    - بار الها! شرّشان را از ما دور دار

    و به شكستشان كشان؛

    كه جز تو كسى آنان را به شكست نمى كشانَد.



    ستاره اى در آسمان درخشيدن گرفت.

    باد، خشمگين و ديوانه وار،

    در ميان قبايل افتاد.



    پيامبر «حذيفه» را فراخواند:

    - روانه شو و ميان آنان نفوذ كن.

    بنگر چه مى كنند

    و هيچ مگو تا نزد من بازگردى.




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 01:35
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  2. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

  3. Top | #112

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض

    حذيفه از خندق برگذشت

    و در ميان خيمه هايى كه باد آن ها را

    از هم دريده بود، جارى گشت.

    تاريكى همه جا را فراگرفته بود.

    او مى كوشيد تا خود را به خيمه ى ابوسفيان برسانَد؛

    همان جا كه تارهاى عنكبوت تنيده مى شدند.



    حذيفه، خويشتن را در زاويه اى تاريك پنهان ساخت

    و جايى ميان دو مرد

    كه به ابوسفيان خيره شده بودند، نشست.

    «صخر بن حرب»، با نگرانى گفت:


    - اى قريشيان!

    بايد هر كس همكِناران خود را بپايد.

    جاسوس ها و خبرچينان را مراقب باشيد.



    حذيفه دست همكِناران خود را گرفت و ندا داد:

    - كيستى؟

    - «معاويه» فرزند ابوسفيان.


    - و تو؟

    - «عمرو بن عاص».



    صداها فروخفتند و چنان وانمود شد

    كه حذيفه يكى از همانان است.

    ابو سفيان بانگ برآورد:


    - اى گروه قريش!

    شما نيامده ايد تا در سرزمينى اقامت كنيد

    كه كف پا و ساق شتران ما را فرسوده است.

    اينك، «بنى قريظه» پيمان خود را شكسته اند

    و مى بينيد كه اين باد سرسخت با ما چه مى كند:

    نه ظرفى برجا مى گذارد،

    نه شعله اى را مهلت مى دهد،

    و نه سرپناهى براى ما به جا مى نهد.

    من از اين ديار مى روم؛ شما نيز روانه شويد.



    آسمان از صاعقه ها در هم شكافت.

    بارانى سيل زا فرودآمد.

    باد سرسختانه وزيدن گرفت.

    خيمه ها از هم پاشيدند

    و هراس در دل ها گسترش يافت.



    «طلحة بن خويلد» پنداشت- وشايد هم ديد-

    كه اشباحى از خندق برمى گذرند.

    با هراس فرياد برآورد:


    - محمّد با ياران خود به سوى شما راه مى گشايد.

    خود را نجات دهيد! خود را نجات دهيد!



    سپاه احزاب از هم گسيخت.

    بادهاى سخت و نيز لشكريانى كه به چشم آنان نمى آمدند،

    اين سپاه را از هم دريدند.

    صبحگاهان كه سر زد،

    همه چيز در آن سوى ديگر خندق، آرام گرفته بود.



    پيامبر، «حذيفه» را براى خبرگيرى گسيل داشت.

    اكنون، همه چيز نشانگر شكستى سخت بود:

    خيمه هاى از هم دريده و پاشيده

    در اين سو و آن سو، پُشته هاى كاه،

    اجاق هاى خاموش، ظرف هاى واژگون،

    خاكسترهاى گسترده بر زمينِ پُر گِل و لاى...

    و حذيفه بازگشت تا شادمانى را مژده دهد.




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 01:36
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  4. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

  5. Top | #113

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض

    سى روز در محاصره

    و هراس و اضطراب به سرآمد.

    سرانجام، پيامبر فرمان داد

    كه مسلمانان به خانه هاى خود بازگردند.


    «بنى قريظه» در حصارهاى خود به خويش مى پيچيدند

    و چشم به راه سرنوشتى بودند كه انتظار آنان را مى كشيد؛

    كه پس از هر خيانتى، انتقامى است.


    اينك، افعى ها به لانه ى خود پناه برده و با نگرانى،

    زبان هاشان را بيرون آورده بودند.

    لحظه ى قصاص نزديك شد. پيامبر بانگ برآورد:


    - هر كه شنو است و فرمانبَر،

    نماز عصر را جز نزد «بنى قريظه» نخواهد خواند.



    آنگاه، پيامبر پرچم را به اهتزاز درآورد

    و به دست على سپرد:


    - طلايه دار لشكر باش

    و پيشاپيش ما به سوى بنى قريظه رو.



    على گام در راه نهاد،

    در حالى كه پرچم بر فراز سرش در حركت بود.

    هنگامى كه به قلعه نزديك شد،

    پرچم را نيرومندانه در زمين استوار كرد.

    آن مسخ شدگانِ بوزينه و خوك دريافتند

    كه هنگامه، هنگامه ى جنگ است و بس.


    على مى شنيد كه از آن سوى قلعه،

    سيل دشنام به سوى پيامبر امّى روان است.

    با خشم فرياد زد:


    - اكنون شمشير ميان ما و شما داورى مى كند.





    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 01:37
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  6. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

  7. Top | #114

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض

    محاصره ى قلعه بيست روز به درازا انجاميد.

    تبادل تير و نيزه همچنان ادامه داشت.

    از فراز ديوارهاى قلعه،

    دشنام بر پيامبر و يارانش مى باريد.

    پيامبر ندا برآورد:

    - اى برادران بوزينه!

    به راستى كه خداوند خوارتان كرده

    و عذاب را بر شما فروفرستاده است.

    على نخستين هجوم سخت را آغاز كرد.

    آنگاه، پرچم سفيد برفراز قلعه برافراشته شد

    كه اعلان تسليمى بى قيد و شرط بود.

    «سعد» ندا برآورد و همه به حكم او راضى گشتند:

    - هنگامِ آن رسيده است كه در راه خدا،

    سعد از سرزنش هيچ سرزنشگرى نهراسد.


    سعد با تورات آنان آشنا بود؛

    تورات تحريف شده اى كه ايشان ساخته بودند

    تا مرگ و نيستى را بر بشر تحميل كنند.

    او مى دانست كه در سِفْرِ «تثنيه» سخن از باد زردى است

    كه هيچ چيز را باقى نمى گذارد و مهلت نمى دهد:


    - «هرگاه براى جنگيدن به شهرى روى مى آورى،

    نخست مردمش را به صلح فراخوان!

    اگر صلح را پذيرفتند

    و دروازه ها را به رويت گشودند،

    همه ى ساكنان آن جا از آنِ تو

    و بنده ات به شمار مى روند.

    امّا اگر تسليم نگشتند

    و با تو جنگيدند، آنان را محاصره كن

    و هرگاه پروردگارت تو را پيروز ساخت،

    همه ى مردان را از شمشير بگذران.

    زنان و كودكان و چهارپايان و هرچه در شهر است نيز

    دستاورد پيروزى و غنيمتى است

    كه پروردگارت به تو ارزانى كرده است.»

    و اين بود حكم تورات كه سعد به آنان چشانيد،

    همان گونه كه ايشان،

    امّت هاى ديگر را از آن مى چشاندند.


    بدينسان، سرهاى خيانت و نيرنگ بر زمين افتادند.

    از آن جمله، «حىّ بن اخطب»،

    طرّاح جنگ و نيستى، نيز هلاك گشت.

    آنگاه، «سامرى» به «خيبر» گريخت

    تا همچنان گوساله اى را جز خدا معبود گرداند.





    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 05-02-1391 در ساعت 20:53
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  8. تشكرها 2


  9. Top | #115

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض

    فصل 23


    صلح بازگشت تا برفراز مدينه بال و پر بگستراند

    و واژه هاى آسمانى در ميان شاخساران خرما

    و سايبان هاى انگور به ترنّم در آيند.


    على نيز به كار خود بازگشت.

    كشتزاران را آبيارى مى كرد

    و چشمه ساران را جارى مى ساخت

    تا بر اندام زمين جامه اى سبز بپوشاند.



    كودكان هم به بازى خويش در كوچه ها بازگشتند

    و خنده هاى پاكشان در فضاى نيلگون پيچيد.



    پيامبر به سوى مسجد روان بود

    و شمارى از اصحاب او را دربر داشتند.

    «حسن » و «حسين» كه سرگرم بازى با كودكان بودند،پيش دويدند.

    پيامبر به استقبال دو نوگُل خوشبوى خويش شتافت،

    در حالى كه شادمانى گرداگرد سيمايش طواف مى كرد.



    پيامبر، فرزندانش را در آغوش گرفت.

    شميم بهشت را از آن دو استشمام كرد كه عطر گل هاى بهشتى را داشتند.

    آنگاه، هر دو را بر دوش خود نشاند و به يارانش رو كرد:



    - هركس اين دو كودك و نيز مادر و پدرشان را دوست بدارد،

    با من در بهشت همراه است.

    [من احب هذين الغلامين و امهما و اباهما فهو معى فى الجنه.]

    «عمر» كه منظره اى بس زيبا را مى نگريست، با شادمانى گفت:



    - چه خوب اسبى است اسب شما دو تن!



    پيامبر، لبخند زنان پاسخ داد:



    - و چه خوب سوارانى اند آن دو!




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 12:34
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  10. تشكرها 2


  11. Top | #116

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض

    مهاجران رايحه ى وطن دوردست را

    استشمام مى كردند.

    چشم ها به سوى جنوب

    خيره گشته بود و دل ها نيز.

    تصويرهايى زيبا از «مكّه»، از بهارانِ كودكى،

    و يادگاران آن ايّام در ذهنشان جان گرفت.

    اينك، ناله و آه، نهرى از اندوه را

    در جانشان آرام جارى مى ساخت

    و پاييز، فصل وداع، آرزوى بازگشت

    و ديدار را در دلشان تازه مى كرد.

    اكنون، شش سال مى گذشت

    كه مهاجران در برابر طوفان هاى صحرا

    و روزگار مقاومت مى كردند،

    با اين آرزوى شيرين كه روزى

    به ديار محبوب خود بازگردند؛

    به «كعبه» خانه ى «ابراهيم» و «اسماعيل»؛

    به غار «حرا» در كوه «نور»؛

    و به سرزمين سرشار از خاطره هاى جهاد.





    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 03:25
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  12. تشكرها 2


  13. Top | #117

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض

    ماه ذى القعده از راه رسيد

    و آواى ابراهيم را در جان ها برانگيخت.

    كاروان ها در دشت ها و درّه ها روان گشتند.

    دل ها هواى جايگاه مباركى را كردند

    كه نخستين خانه ى مردم بوده است.


    شادمانى، مدينه را فراگرفت.

    پيامبر اعلان كرده بود

    كه مى خواهد براى گزاردن عمره

    و زيارت خانه ى خدا روانه گردد

    و بر آن نيست كه با كسى بجنگد،

    بلكه در پى صلح است.

    و آيا به راستى اسلام

    چيزى جز صلح و آرامش است؟

    پيامبر پرچمى سفيدفام،

    به رنگ كبوتران فضاى نيلگون،

    را در جزيره به اهتزاز درآورد.

    هزار و چهارصد انسان كه مشتاق ديدار مكّه

    و گزاردن آيين حج بودند، گرد آمدند.

    پيامبر سوار بر شترش «قصواء»،

    پيشاپيش، همچون زورقى

    بر امواج شن ها روان گشت.

    پرچم بر فراز سر على در اهتزاز بود.

    پيامبر هفتاد حيوان را

    براى قربانى كردن همراه آورد.

    شمشيرها در نيام بودند.

    آنگاه كه به «ذوالحليفه» رسيدند،

    احرام بستند و لبّيك گفتند.




    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 03:24
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  14. تشكر

    مدير اجرايي (06-02-1391)

  15. Top | #118

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض


    بانگ توحيد، سراسر صحرا را فرا گرفت:

    - لبّيك اللّهم لبّيك... لبّيك لاشريك لك لبّيك...

    در «عسفان»، پيامبر بار اقامت افكند

    و دست صلح و دوستى پيش آورد.


    مردى از «امّ القرى» شتابان نزديك گشت:


    - اى رسول خدا! قريش از آمدن تو آگاه شده

    و در پوست پلنگ رفته است.

    مردان و زنان و كودكان در «ذى طوى» گردآمده اند

    و سوارگان در «كراع الغميم»اند.


    پيامبر، اندوهگينانه گفت:


    - واى بر قريش! جنگ آنان را در كام خود فروبرده است.

    چه مى شود اگر ميان من و عرب فاصله نيندازند؟

    آنها چه مى پندارند؟

    به خدا سوگند! همچنان به جهاد ادامه مى دهم تا اين گردن تنها بماند.


    مرد در گردن درخشان پيامبر خيره گشت

    كه از گيسوان او به روشنى متمايز بود؛

    گيسوانى كه چون امواجِ شكن در شكنِ صحرا،

    بر شانه هايش ريخته بودند.

    پيامبر نشست و در انديشه فرورفت؛

    در انديشه ى قومى كه او را تكذيب كرده، آزرده،

    و آنگاه سراسر مردم عرب را در برابرش برانگيخته بودند

    تا نور خدا را خاموش سازند.

    امّا خدا نور خويش را يكپارچه مى گسترانَد.







    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 03:21
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  16. تشكرها 2


  17. Top | #119

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,037 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض


    اصحاب، پيامبر را مى نگريستند. ندا برآورد:

    - كيست كه ما را از راهى جز مسير آنان، پيش بَرَد؟

    مردى از «اَسلم» برخاست كه با نهانگاه هاى صحرا

    و پشت در پشت وادى ها آشنا بود.


    هزار و چهارصد انسان به طلايه دارى واپسين پيامبر در راه شدند.

    نسيم وطن از دوردست مى وزيد.


    بيابان، سراسر سنگلاخ بود،

    گويى انباشته از گدازه هاى آتشفشانى است

    كه هزاران سال پيش رخ داده است.

    آنگاه كه به زمين هموار رسيدند،

    به سوى راست متمايل گشتند

    كه به «ثنيةالمراد» مى رفت

    و به فرودستِ «حديبيّه» در پايين مكّه منتهى مى شد.


    ناگاه «قصواء» از حركت بازايستاد

    و بر زمين زانو زد.

    كاروان نيز يكپارچه از رفتن ماند. كسى گفت:


    - شتر تلف گشت و از دست رفت.


    پيامبر گفت:


    - چنين نيست. همان كه فيل را از مكّه باز داشت، او را باز داشته است.


    سپس در حالى كه از «قصواء» به زير مى آمد، ادامه داد:


    - به خدا سوگند! هرگاه قريش مرا به طرحى فراخوانند

    كه صله ى رَحِم را تضمين كند،آن را مى پذيرم.


    آنگاه، رو به جمعيّت كرد و ندا داد:


    - فرود آييد!



    يكى از آنان كه درّه رابه خوبى نگريسته بود، گفت:

    - اى رسول خدا! در اين درّه، آبى يافت نمى شود.


    پيامبر تيرى از تركش خويش برآورد و به چاهى متروك اشاره كرد:

    - آن را از درون مى شكافم.

    هاله اى از نور، گرداگرد مردى را كه فرستاده ى آسمان بود، فراگرفت.

    در اين حال، او خاك را پس از مرگ احيا كرد.


    از آن چاه متروك، آبى گوارا و ناب سر بر زد.

    آنگاه، آنان كه هجرت گزيده بودند

    و نيز آنها كه مى گفتند «انصار» خداوندند،

    يكپارچه به خشوع درآمدند.







    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 06-02-1391 در ساعت 03:20
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  18. تشكرها 2


  19. Top | #120

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,842
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,739
    مورد تشکر
    177,978 در 52,599
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    فصل 24

    فضاى ميان «حديبيّه» و «مكّه» آكنده از اضطراب بود.

    قريش در برابر حق سر فرود نياورده

    و به آواى عقل گوش فرانداده بود

    تا دروازه هاى مكّه را به روى كاروان حج گزاران بگشايد.

    پيامبر، «عثمان» را كه با «ابوسفيان» خويشاوند بود، روانه ساخت:

    - به قريش خبر بده كه ما نيامده ايم تا با كسى بجنگيم،

    بلكه آهنگ زيارت خانه ى خدا كرده ايم

    و حرمتش را پاس مى داريم.

    نيز با خود قربانى هايى آورده ايم

    كه ذبح مى كنيم و باز مى گرديم.

    عثمان روى به سوى مكّه نهاد.

    سه روز گذشت و از او خبرى نشد.

    در اين ميان، شايعاتى شنيده مى شد

    كه او و ده تن از مهاجران، گرفتار وسوسه

    و اشتياق ديدار با خويشاوندان خويش شده اند.

    در همين زمان بود كه پيامبر در آن درّه،

    زير سايه ى درختى نشست و پشت به پشت آن داد

    و اصحاب پيرامونش را فراگرفتند

    و پيمان سپردند كه در راه او جان دهند.

    آسمان بر اين پيمان آفرين گفت

    و خداوند از آنان خشنود گشت.



    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




صفحه 12 از 24 نخستنخست ... 2891011121314151622 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی