llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
صفحه 19 از 24 نخستنخست ... 9151617181920212223 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 181 تا 190 , از مجموع 238
  1. #181
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,829      تشکر : 57,670
    171,693 در 50,222 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    آنگاه كه موسى بازگشت،

    لوح ها را فروافكند و با خشم گفت:

    - پس از من، بد جانشينى برگزيديد!

    هارون، با اندوه گفت:

    - اين قوم مرا ناتوان ساختند

    و مى خواستند مرا بكشند.

    اندكى گذشت و خشم موسى فرونشست.

    لوح ها را ديگر بار برگرفت و زمزمه كرد:

    - آنان كه گوساله را خداى خود برگزيدند،

    به زودى خشم پروردگارشان بر آنها فرود مى آيد

    و در زندگانى دنيا خوارى و زبونى مى كشند.

    سپس موسى روى به آسمان نمود

    و زارى كنان تقاضا نمود:

    - پروردگارا! مرا و برادرم را بيامرز

    و در پهنه ى رحمت خويش داخل گردان؛

    كه تو مِهر ورزترينِ مِهرورزانى.

    آنگاه، موسى به سامرى رو كرد و پرسيد:

    - اين چه كار بود كه انجام دادى؟

    - من چيزى ديدم كه آنها نمى ديدند.

    مشتى از خاكى كه نقش پاى رسول بر آن بود، برگرفتم

    و در آن، پيكر افكندم.

    و نفس من اين كار را در چشمم آراست.

    موسى او را در ژرفناى بيابان گمراهى افكند:

    - برو! در زندگى دنيا چنان شوى كه همواره بگويى:

    «به من نزديك نشو!»

    و تو را وعده اى است كه از آن رها نمى شوى.

    اكنون، به خدايت كه پيوسته عبادتش مى كردى،

    بنگر كه آن را مى سوزانيم و به دريا مى افشانيم.
    [به اقتباس از: طه/ 83 تا 97.]



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكرها 2


  3. #182
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,829      تشکر : 57,670
    171,693 در 50,222 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    چنين بود كه سامرى در بيابان،

    گرفتار موج هاى صحرا

    و زوزه هاى گرگان شد.

    صداى او تا دوردست مى پيچيد

    كه وطن را جستجو مى كرد؛

    امّا وطن هرگز درختى بى ريشه

    و بركنده از زمين را نمى پذيرد.

    تا دوردست، صحراست.

    مرد رانده شده،

    ردايى را كه باد در هم دريده

    گرد خويش مى پيچد

    و بيابان را پى مى گيرد.

    مشتى از خاك برمى دارد و مى بويد،

    شايد ردّپاى رسول را در آن پيدا كند؛

    امّا چيزى جز باد در دستش نمى مانَد.

    سرانجام به «فدك»

    در جزيرةالعرب مى رسد،

    بر ريشه هاى آن فرومى افتد

    و با مرگ دست و پنجه نرم مى كند.

    اكنون، عرب ديگر بار

    بت هايش را بيدار كرده است!



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  4. تشكرها 2


  5. #183
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,987 در 11,149 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    فصل 34


    «حفصه» نزد «عايشه» نشست،

    همان سان كه كنيزى نزد سرور خويش مى نشيند

    يا مريدى در محضر استاد خود زانو مى زند

    و از او تعليم مى گيرد يا از حركت ها و رفتارش درس مى آموزد.

    شايد صداقتى كه ميان پدرانشان برقرار بود،

    حسِّ درونى يك زن نسبت به هَوو را از ميان برده

    و آن برترى جويى خشن را دور افكنده بود.

    اكنون، روزگار ميان آن دو پدر وحدتى پديد آورده بود.

    عمر با ابوبكر بيشتر خلوت داشت

    و روابط عايشه و حفصه دوستانه تر جلوه مى كرد.


    دو زن به گونه اى گردآمدند كه گويى

    مجلس پيروزى تشكيل داده اند

    يا براى اجلاس آينده برنامه مى ريزند.

    عايشه بر حسِّ ناآرامى و انتقام كشندگى خود چيره گشته بود،

    زيرا پدرش نخستين گام را در راه پيروزى بر رقيب خويش برداشته بود.

    از سال ها پيش، ابوبكر به اين آرزوى دست نيافتنى مى انديشيد

    كه خلافت را بر عهده گيرد،

    زيرا او در غار همراه پيامبر و در كجاوه همنشين او بود.

    او احساس مى كرد كه در برتريها و فضيلتها همپاى على است،

    امّا چه كند كه على در همه چيز بر او پيشى گرفته بود؟

    و اين همه را عايشه هم به ياد داشت:

    «خيبر»، «ذات السّلاسل»، سوره ى براءت،...



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  6. #184
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,987 در 11,149 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    عايشه، كينه اى سخت از على در دل داشت.

    هيچ گاه نمى توانست از ياد ببرد كه در ماجراى «اِفك»،

    على به پيامبر پيشنهاد داد او را طلاق بدهد.

    نيز با فاطمه هم سر كينه داشت،

    زيرا به او و مادرش «خديجه» رَشك مى ورزيد.

    امّا اينك ديگر چه مى خواست؟

    پدرش به رهبرى و خلافت دست يافته بود!

    و از آن سو، على در خانه تنها نشسته بود

    و هيچ كس به يارى اش برنمى خاست.

    فاطمه نيز همچنان شب و روز بر پدر مى گريست.

    عايشه، سبكبالانه از نعمت شُكوه لذّت مى برد:

    هم همسر برترين مرد جزيره بود

    و هم دختر مردى كه اينك همگان از او فرمان مى بردند.

    بارى؛ عايشه در رؤياهاى گذشته

    و آينده غرق بود كه پدرش از راه رسيد.

    عمر نيز با او همراه بود.

    ابوبكر غمزده مى نمود.

    «ابو سفيان» آمده بود

    و او از اقتدار وى هراس داشت.

    عمر كه مى دانست در خاطرش چه مى گذرد، گفت:

    - اى خليفه ى رسول خدا! كار بسيار ساده است.

    من او را مى شناسم. آنچه بايد زكات بپردازد، به او ببخش!

    ما براى رويارويى با «بنى هاشم»، به «بنى اميّه» نيازمنديم.

    گروهى را به گروهى مشغول مى كنيم

    تا كار براى ت و روان و آسان شود.

    - اى عمر! مرا از اندوهى رهاندى.

    امّا اندوه هاى ديگر برجا مانده اند.

    - على و يارانش را مى گويى؟

    به خدا سوگند! آنان را وامى دارم كه با تو بيعت كنند،

    خواه بخواهند و خواه نخواهند.

    به زودى، خود نزد آنان خواهم رفت

    و اگر چند و چون كنند، خانه را بر سرشان به آتش خواهم كشيد.

    - اى عمر! در آن خانه، «فاطمه» هست.


    - باشد!




    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  7. #185
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,987 در 11,149 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    خاطره ها در ذهن ابوبكر جان گرفتند.

    به يادآورد روزى را كه به خواستگارى فاطمه رفت

    و پيامبر او را نااميد بازگرداند.

    او هرگز اين را بر فاطمه نبخشيد،

    همان گونه كه رنجهاى دخترش را از رهگذر وجود فاطمه،

    از ياد نمى توانست بُرد:

    عايشه هيچ گاه چشمِ ديدن فاطمه و همسرش را نداشت.

    ابوبكر، خود، نيز از فاطمه خسته دل بود

    و به خاطر رنجهاى عايشه حسرت به جان داشت.

    عمر نگاهى معنادار به دوستش افكند و گفت:

    - راستى كه با چه تجربه و مهارتى،

    آن حديث را دستاويز قرار دادى!

    من نيز به ياد دارم كه پيامبر فرمود:

    «ما پيامبران هيچ ميراثى به جا نمى گذاريم.

    آنچه از ما به جا مى مانَد، صَدَقه به شمار مى رود.»

    ابوبكر لبخندى زد. گويا مى گفت:

    «چاره اى جز اين ندارم.

    پيش روى ما ميدان ها و ميدان هاست.

    و فاطمه همچنان مقاومت مى كند.»

    آنگاه، بيمناكانه گفت:

    - امّا من از فاطمه بيم دارم.

    او برانگيخته شده است و سكوت نخواهد ورزيد.

    چگونه سكوت كند، كه او دختر محمّد و همسر على است؟

    - دوست من! از هيچ چيز نهراس!

    همه چيز به خوبى پايان خواهد پذيرفت.

    او، تنها يك زن است و هيچ كس همراهى اش نمى كند.

    در ژرفاى جان ابوبكر،

    اندكى از وجدان باقى مانده بود. گفت:

    - چه مى شود اگر «فدك» را به او بازسپاريم

    و از اين همه رنج آسوده گرديم؟

    - چه مى گويى دوست من؟

    اگر امروز فدك را به او بسپارى،

    فردا خواهد آمد تا خلافت را براى همسرش بازستانَد.

    تو خود، خوب مى دانى كه براى او،

    فدك، ميوه و خرما و زمين نيست،

    بلكه سمبل خلافت است.

    نه! نه! هرگز به اين كار تن مده!

    - اى «ابوحفصه»! آيا از خشم او بيم ندارى؟

    خشم او يعنى خشم خدا و رسولش.

    اين را همگان مى دانند.

    - اين نيز همانند گذارِ طوفان، خواهد گذشت.

    روزى از او ديدار مى كنيم و او ما را مى بخشايد

    و همه چيز پايان مى پذيرد.

    تو روزه مى گيرى، نماز مى خوانى،

    حج مى گزارى، و جهاد مى كنى؛ پس نگران نباش!

    - آرزو دارم كه چنين باشد.





    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  8. #186
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,987 در 11,149 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    عايشه كه در سكوت به گفتار پدرش گوش فرامى داد،

    دريافت كه چه حسّى درون او موج مى زند

    و اگر دوستش- كه همانند گردبادى همواره هجوم مى آورَد- نباشد،

    صلابتش در هم مى شكند و ديگر چنين تند و تيز رفتار نمى كند.

    با اين حال، عايشه خوب مى دانست كه عمر پدرش را همراهى مى كند

    تا در آينده از او بهره برگيرد.

    اين، پيمانى بود كه آن د و همواره با «جرّاح» بسته بودند.

    عايشه از اين دودلى پدرش رنج مى بُرد.

    او آرزو مى كرد اين بار پدرش نيرومند باشد.

    اكنون كه محمّد رخت بربسته بود،

    پدرش بايد به پا مى خاست

    تا على را پيش چشمان فاطمه به شكست كشانَد.

    عايشه بسى مشتاق بود كه فاطمه را شكسته دل

    و پريشان بنگرد كه بر شكوه گذشته

    و شوكت از دست رفته ناله مى كند.

    - نه! نه! اى عايشه... تا اين اندازه سنگدل نباش!

    آنگاه كه بر درختى فروافتاده مى گذرى،

    ميوه هاش را لگدمال نكن!

    آن دَم كه كبوترى شكسته بال را مى نگرى،

    تيغ تيز نكن تا سرش را ببُرى!

    خدا را، آيا در سينه ى تو جايى براى محبّت نيست؟

    - آيا از من مى خواهى كه بر فاطمه دل بسوزانم؛

    فاطمه كه قلب همسر مرا تسخير كرد؟

    نه! نه! هرگز او را نخواهم بخشيد؛

    و نيز على را كه از پيامبر مى خواست تا طلاقم دهد.

    هرگز! از آن دو هرگز درنمى گذرم.

    پژواكِ آواى جان فروخفت و نداى «انسان» خاموش شد.

    آنگاه، آن پلنگ وحشى خفته در جان پيروز شد و برخاست

    تا از نگاه هاى لبريز از شراره سر برآورَد،

    نگاه هايى كه تا عمق استخوان نفوذ مى كنند.




    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  9. #187
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,987 در 11,149 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    فصل 35



    فاطمه در اين دنياى فريبگر، غمگين و تنها مانده است.

    خاك، چهره اى را كه به جهان روشنى مى بخشيد،

    فروپوشانده و قلبى كه همواره سرشار از اميد بود، از تپش بازمانده است.


    هنوز كودكى خُردسال بود كه مادرش درگذشت.

    و اكنون، كه در بهار زندگانى است، پدرش را از كف داده است.

    اشيا شفّافيّت خود را از دست داده اند

    و همه چيز سرد و زشت جلوه مى كند.

    پيش از اين، هرگاه به جزيره مى نگريست،

    آن را سبز در سبز مى يافت.

    لحظه اى با چشمان محمّد به هستى نگريست

    و ديد كه شكوفه ها لبخند مى زنند

    و گل ها عطر مى افشانند

    و آسمان سرشار از طنين بالهاى فرشتگان دوگانه و سه گانه و چهارگانه است

    و كلمات «جبرئيل» فضا را انباشته اند.

    امّا آنگاه كه پدر چشمانش را بست،

    همه ى شعله ها به خاموشى گراييدند،

    جام هاى سرخ حنايى رنگ باختند،

    گل هاى خوشبو پژمردند، و بهار جزيره راترك گفت.

    بتها بيدار شدند و چشمان سنگى خود را گشودند

    و بانگ گوساله در «فدك» پيچيد.






    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  10. #188
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,987 در 11,149 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض




    در خانه ى فاطمه، كسى نبود جز دو پسربچّه

    كه بازگشت پدربزرگ را انتظار مى كشيدند،

    و يك دختر كوچك كه در اندوهى جاودانه غرق شده بود؛

    دخترى به نام «زينب».

    در خانه ى فاطمه، كسى نبود جز كودكانى ناتوان.

    اينك، اين خانه به حصارى متروك شبيه بود

    كه آثار «جبرئيل» را در خود داشت.

    به زودى، طوفانى در راه بود با زبانه هاى شعله ور؛

    طوفان آتشى كه پيشتر موش هاى ترسو از بيم آن

    به لانه هاشان گريخته بودند. در برابر اين طوفان،

    سلاحى جز صبر نبود. و صبر همچون شَرَنگ تلخ است

    ، چنان تلخ كه تنها مظلومان با طعم آن آشنايند.

    آن روز، على همانند شيرى زخم خورده مى نمود؛

    شيرى كه او را به زنجير و بند كشيده باشند.

    سخت ترين درد مرد اين است كه همسرش را تنها

    و ستمديده بنگرد و دستش بسته باشد.

    على مى دانست كه پشت پرده چه مى گذرد.

    او از ديرباز بوى توطئه را استشمام كرده بود،

    امّا كارى از دستش برنمى آمد.

    عنكبوت ها روز و شب تار تنيده بودند.

    آسمان از پاره هاى ابر سياه پوشيده شده و ماه در حجاب بود.

    ناگاه، طوفان برخاست.

    «ابن صهاك» بانگ برآورد

    و «قنفذ» با چشمانى كه برق شيطان در آن موج مى زد،

    خيره نگريست:

    - على! بيرون آ و همانند مردم بيعت كن!




    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  11. #189
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,987 در 11,149 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    شير به سكوت پناه برد.

    «ابن صهاك»، با خشم و سركشى فريادش را رساتر كرد:

    - يا بيرون آ، يا خانه را به آتش مى كشم.

    مردى به اعتراض بانگ برآورد:

    - در اين خانه، فاطمه هست.

    ابن صهاك پاسخ داد:

    - باشد!

    فاطمه خشمگينانه ندا داد:

    - چه زود به اهل بيت يورش آورده ايد!

    «قنفذ»، وحشيانه لگدى بر در فرودآورد.

    دختر محمّد نمايان شد،

    با پرچم مقاومت در دست!

    چهره ى تابانش آكنده از شميم نبوّت بود.

    «حسن» و «حسين»، بيمناكانه به مردانى مى نگريستند

    كه تا ديروز به آنها لبخند مى زدند

    و امروز آمده بودند و همچون گرگ، دندان هاى تيز خود را نشان مى دادند.

    - كجايى پدربزرگ؟

    بشتاب و ببين كه اصحابت چه مى كنند!

    فاطمه، با خشمى پيامبرانه فرياد برآورد:

    - بيرون رويد از خانه! پسر عموى مرا رها سازيد!

    آنگاه، دست طلب به سوى آسمان دراز كرد و گفت:

    - اگر او را رها نكنند، گيسوان خويش را مى پراكنم

    و رو به خدا ناله برمى آورم.

    «سلمان» كه احساس مى كرد عذاب در آستانه ى فرودآمدن است،

    ندا داد:

    - بانوى من! خداوند پدرت را با مِهر و رحمت برانگيخت.

    آنگاه، سلمان رو به «عمر» كرد و گفت:

    - على را آزاد سازيد!

    او سوگند خورده است كه از خانه بيرون نيايد

    تا روزى كه قرآن را گرد آورَد.

    مردان، از پيش پاى بانويى نازك اندام عقب نشستند؛

    بانويى كه به نخلى فروتن همانند بود،

    فروتن با ريشه هايى در اعماق.




    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  12. #190
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,555      تشکر : 114,281
    41,987 در 11,149 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    همچنان، درفش مقاومت،

    همچون رنگين كمانى از نقش پرچم پيامبران،

    بر فراز خانه ى فاطمه برافراشته ماند.

    تاريخ، سرگشته بر كناره ى خانه ى كوچكى ايستاد

    كه بانويى نازك اندام را در خود داشت.

    تاريخ، فروتنانه در برابر فاطمه سر فرودآورد؛

    در برابر بانويى شگفت

    كه هيچ كس را به صفاى او نديده بود؛

    بانويى كه گويى از آنِ جهان برتر است

    و با عالَمِ خاك هرگز خويشاوندى ندارد.

    تاريخ ايستاد تا از نورى فروغ برگيرد

    كه همچنان از روزنِ پيكرى نحيف مى تراويد؛

    پيكرى كه گويا فرشته اى در روز ميلادش،

    فروتنانه از خدا خواسته بود:

    - پروردگارا!

    او را استوار گردان همانند كوه؛

    بركت خيز گردان همانند نخل؛

    پاك گردان همانند قطره هاى شبنم؛

    و بانويى بهشتى از او پديد آور!

    تاريخ، واله و شيفته روياروى فاطمه ايستاد:

    پاره ابرى سفيد كه باردار تُندرهاست؛

    بانويى كه در محراب خويش،

    رو به سوى پروردگار ناله مى زند

    تا آنگاه كه پوسته ى خاكى را بردرد

    و ستاره اى درخشان شود

    و از لابه لاى ذرّه هاى خاك به جهان نور پرگُشايد.

    تاريخ در برابر بانويى زانو زد

    كه بيشترين روزهاى زندگانى اش را غرق ملكوت آسمان بود:

    «پروردگار ما! تو اين جهان را بيهوده نيافريده اى.

    تو از هر گمانى پاك و پيراسته اى.»؛

    بانويى كه در قاب پيكرش قلبى بود كه صحرا در آن گم مى شد.


    آرى؛ تاريخ در برابر بانويى سترگ ايستاده بود

    كه روياروى طوفان قامت افراشت

    و مى خواست «فدك» را عرصه ى يك كارزار كند.






    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


صفحه 19 از 24 نخستنخست ... 9151617181920212223 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •