llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
صفحه 2 از 24 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 238
  1. #11
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ناگاه، فاطمه صداى گام هايى را شنيد كه به سانِ تپش يك قلب،

    اميدرا شماره مى كردند؛ گام هايى كه فاطمه آن ها را مى شناخت.

    از اين رو، با اندام نحيف خود،همانندپروانه اى كه به سوى نورمى شتابد،

    از جاى جست: با چشمانى گشاده به گشادگى صحرا،

    و بالبخندى كه اميد از آن طلوع مى كرد.

    امّا چرا ناگهان فاطمه از حركت باز ايستاد،

    گويى كه نيزه اى پُر پَهنا بر قلبش نشسته باشد...؟

    پدرش غمگين و افسرده باز گشته بود،

    با چهره اى چون آسمانى پوشيده از ابرهاى خاكسترى.

    از سر و رويش خاك و زباله فرومى ريخت.

    با حسرت، زير لب مى گفت:

    - به خدا سوگند! تنها پس از مرگ «ابوطالب»،

    قريش توانستند چنين سخت مرا بيازارند.


    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكرها 3


  3. #12
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فاطمه از هولناكى اين منظره به خود لرزيد،

    همانند خشك چوبى كه باد بر او خشم گرفته باشد:

    به راستى چه بردبارند پيامبران...

    احساس كرد كه در هم شكسته است.

    چگونه آن نابخرد به خود اجازه داده است

    كه اين چهره ى پرتوافشان را به ناپاكى بيالايد؟

    شكسته دلانه، زار زار گريست.

    بسان گريه ى آسمان، آنگاه كه بر زمينى پست مى بارد،

    اندوهگينانه اشكش جارى شد.

    پدر، اشك هاى دخترش را پاك كرد.

    آن گاه با چشمانى لبريز از پرتو اميد، گفت:

    - فاطمه! اشك نريز.

    خداوند، پدرت را در نبرد با دشمنانِ رسالتش يارى مى كند.

    ابرها از رخساره ى آسمان كنار رفتند و آفتاب تابان چهره نمود.

    ديگر بار لبخند بر آن چهره ى فرشته آسا پديدار گشت.

    با اين حال، در جانش نكوهشى موج مى زد:

    - راستى، كجاست فرزند جوانِ «بزرگ سرزمين بطحا»؟

    كجاست او كه لحظه اى از پدرم جدا نمى شود و سايه وار در پى اوست؟

    كجاست تا او را از آزار نابخردانِ قريش دور دارد؟

    در همين حال، فاطمه با شنيدن صداى پدر همه چيز را از ياد بُرد

    و همانند كبوترى چاهى كه به آشيان خود مى خرامد، به سوى پدر خراميد.

    فاطمه لب به خنده گشود...

    انعكاس لبخندش بر چهره ى پدر نشست و او نيز خنديد.

    بدين سان، آفتابى بر قلب او تابيد كه جانش را

    از گرما و اميد و زندگى سرشار ساخت:

    چه شگفت حوراء كوچكى است

    اين يادگار خديجه، اين دسته گل باغ آسمان!

    فاطمه، به سانِ شكوفه اى در حال شكفتن،

    در دامان پدرش، پيامبر، نشسته بود و كلمات پروردگار را مى نوشيد.

    كلمات، مانند ستارگان درخشان

    در آسمانى صاف، قلبش را روشن مى كردند.

    سه سال گذشت. فاطمه بالنده تر شد

    و مثل گل هاى بهارى،شكفتن آغاز كرد.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  4. تشكرها 3


  5. #13
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فصل 3

    در آسمان مكّه، نشانى پديدار است.

    گويا پيام آور توطئه اى است كه قريش در هم تنيده اند،

    همان گونه كه عنكبوت خانه اى مى تند كه سست ترينِ خانه هاست.

    «ابو جهل» با چهره اى تيره و غضب آلود پديدار شد.

    به راستى، محمّد او را به خشم آورده بود.

    اكنون در همه جاى «جزيرةالعرب» گفتگو از تازيانه هايى بود

    كه بر سر مسلمانان فقير فرود مى آمدند؛

    و از اسلام كه در حال جريان يافتن بود،

    همچون جويبارى روان كه آبش را نثار ساحل هاى شنى مى كند.

    و ابوجهل از اين حركت بسى ناخشنود بود.

    سفر محمّد به «طائف» براى فراخواندن

    قبايل آن سرزمين به سوى اسلام، ابوجهل را به خشم آورده بود.

    اين كه مردانى از «يثرب» با محمّد دست بيعت داده بودند،

    عقل و اختيار ابوجهل را ربوده بود:

    - اينك «ابوطالب» از جهان رخت بربسته و دوران زعامتش سرآمده است.

    خديجه نيز رخ در خاك كشيده و از ثروت بسيارش نشانى نمانده است.

    اكنون، هنگام آن رسيده كه محمّد نيز از ميان برود:

    اين انسان سركش كه مى خواهد بت ها را در هم بشكند؛

    بت هايى را كه خدايان پدران و نياكان ما و نگاهبان كاروان ها و سر چشمه ى شوكت ما هستند.

    امّا چگونه مى توان محمّد را از ميان برد؟

    او هنوز تنها نشده است. مردانى پيرامون اويند كه از آهن سخت پيكرترند.

    «حمزه»، اين شكارگرِ شيران، ضربه هايش فراموش ناشدنى است.

    ليكن اكنون حمزه نيز از مكّه هجرت گزيده و برادرزاده ى خويش را تنها نهاده است.

    پس اينك همه چيز براى ضربه اى مرگبار مهيّاست.

    و به راستى،چه انديشه ى هولناكى در ذهن «شيطان مكّه» پروريده شده بود!




    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  6. تشكرها 3


  7. #14
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فاطمه رايحه ى خوشِ وحى را استشمام كرد

    و ديد كه از پيشانى پدرش عرق سرازير است:

    «جبرئيل» او را در بر گرفته،

    با كلماتى بلند به او راز گفت و بدين سان،

    آن توطئه ى تار عنكبوتى را برايش فاش ساخت.

    شب، مكّه را در خود فرو برده بود.

    كوچه هاى شهر از خاموشى هراس انگيزى سرشار بودند.

    ستارگانى كه در دور دست مى درخشيدند،

    به مرواريدهايى شبيه بودند كه بر چادرى سياه پاشيده شده باشند.

    مردانى از قبايل گوناگون كه همچون اشباحِ شب

    از پشت درهاى بسته ى مكّه بيرون خزيده بودند،

    اينك با شمشيرها و دشنه هاى پنهان از پىِ هم مى آمدند.

    ابوجهل در انتظار لحظه ى سرنوشت ساز بود:

    به زودى، جوانان مكّه شمشيرهاى خويش را

    در قلب محمّد فرو خواهند كرد و همه چيز پايان خواهد پذيرفت.

    آنگاه، نقش حيرت بر چهره هاى «بنى هاشم» خواهد نشست،

    زيرا مى بينند كه محمّد به قتل رسيده و خونش هدر رفته

    و ميان قبايل پراكنده شده است.

    ابوجهل در حالى كه از ابتكار خود سرمست بود،

    جام شرابش را سر كشيد: به زودى مكّه

    در هر محفل خود از زيركى ابوجهل سخن خواهد گفت.

    شيطان مكّه دستانش را به هم ماليد

    و از وراى دريچه اى كه به كوچه اى پيچ در پيچ باز مى شد،

    به انتظار جوانانش نشست.




    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  8. تشكرها 2


  9. #15
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پيامبر با فروتنى، در حالى كه على را فرا مى خواند، زمزمه كرد:

    - ياد كن هنگامى را كه كافران درباره ى تو نيرنگ مى كردند

    تا تو را به بند كَشند يا بكُشند يا بيرون كنند.

    آنان نيرنگ مى زنند و خدا تدبير مى كند

    و خدا بهترين تدبير كننده است.

    «
    و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خيرالماكرين»[انفال/ 30]

    بى شك، شجاعت كم مانند و شگفتى انگيزى دارند

    مردان ميدان كه تا واپسين نفس نبرد مى كنند.

    امّا اين كه انسان، جان خود را در معرض شمشيرها و دشنه ها

    به مرگى محتوم پيشكش كند، با هيچ بيانى، هر قدر هم دقيق و بلند، به توصيف نمى آيد.

    اكنون، على به سخن مردى كه بيش از بيست سال همراهى اش كرده بود، گوش فرامى داد.

    نجواكنان پرسيد:
    - اى فرستاده ى خدا! اگر من فدايىِ شما شوم، به سلامت خواهيد ماند؟

    آرى، پروردگارم به من چنين وعده داده است.

    پيش از اين، على غرق اندوه بود،

    زيرا مى نگريست كه مكّه توطئه گاه قتل انسانى شده

    كه آسمان او را برانگيخته تا زمين را رهايى بخشد.

    امّا در اين لحظه، اندوهش به شادمانى بزرگى تبديل گشت.

    با گام هايى آرام به سوى بستر پيامبر رفت.

    آنگاه، عباى پشمين او را گرد خود پيچيد

    و در انتظار شمشيرهايى ماند كه زود بود تا پيكرش را از هم بدرند

    و خون پاكش را بر زمين جارى سازند

    تا قصّه اى دل انگيز از فداكارى و ايثار بسرايد.


    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  10. تشكرها 3


  11. #16
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    آن شب، خواب هرگز به چشمان فاطمه راه نيافت.

    به پدرش مى انديشيد كه مكّه را با بيم و انتظار وداع مى گفت

    و به سوى سرنوشتى ناپيدا مى رفت؛

    و نيز به جوانِ ابوطالب كه در خوابگاه وى آرميده بود

    و به زودى شمشير قبائل، او را در مى ربود.

    و راستى كه اين شب، باردار رويدادى عظيم و ناگهانى بود.

    فاطمه، جان خويشتن را خاضعانه به درگاه خدا برده بود

    و از او مى خواست تا پدرش را يارى كند،

    همان سان كه پيشتر «موسى» را يارى كرده بود؛

    و نيز پشتيبان فرزند «بزرگِ سرزمين بطحا» باشد.

    ناگاه گرگ ها به خانه ى پيامبر هجوم آوردند.

    شمشيرها و دشنه ها به سوى مردى نشانه رفتند كه زير عباى سبز يَمَنى آرميده بود.

    جوان همچون شيرى خشمگين از بستر خويش برخاست
    و شمشير يكى از مهاجمان را كه همگى از بيم اين رويداد

    در جاى خود خشكيده بودند از كف وى بيرون كشيد.

    يكى فرياد برآورد:

    - محمد كجاست؟

    و پاسخى به استوارى كوه «حرا» به سوى او بازگشت:

    - من وكيل او نيستم.

    نفس صبح برآمد و مكّه با خبرهاى طوفانى بيدار شد.

    محمّد ناپديد شده بود و اكنون به سوى «يثرب» پيش مى رفت.

    سوارانى سرسخت همه جاى صحرا را

    در جستجوى اين مرد گريزپا مى كاويدند.

    هيچ كس از جاى پيامبر آگاه نبود،

    مگر جوانى بيست ساله كه اكنون به تنهايى

    به غارى در كوه «ثور» بازگشته بود،

    همان جا كه پس از ايمنى يافتنِ پيامبر با او وداع كرده بود.

    على بازگشت تا از پيكر خويش غبار راه بتكاند

    و در وصاياى پيامبر بينديشد.

    اينك يك مسؤوليت بزرگ بر عهده ى او باقى مانده بود:

    بازگرداندن امانت ها به صاحبانشان؛

    و نيز همراه بردن «فاطمه»ها و مسلمانان ناتوان به يثرب.

    على شترى خريد و پنهانى به مادرش «فاطمه» دختر «اسد» پيغام داد

    كه براى هجرت آماده گردد

    و نيز «فاطمه» دختر «محمّد»،

    «فاطمه» دختر «حمزه»،

    و «فاطمه» دختر «زبير» را آگاه سازد.

    كاروان «فاطمه»ها در راه شد و على، پياده، جلودار كاروان گشت.

    «امّ ايمن» و «ابو واقد» نيز از پى آنان به راه افتادند.

    ايشان، آرام و پنهانى، شبانه به «ذى طوى» رفتند،

    جايى كه على با ايشان وعده نهاده بود.

    ابوواقد مركب را شتابان به پيش مى راند

    و على مى دانست كه چه بيم و اضطرابى در اعماق جان او موج مى زند:

    قريش هرگز از اين گناه ابو واقد چشم نمى پوشيدند!

    على با نوايى آرام بخش بانگ برآورد:

    - ابوواقد! با زنان بيش از اين مدارا كن.

    نزديك به «ضجنان»، هشت سوار غبار برانگيز در چشم كاروان نمايان شدند.

    سواران بسى خشمگين بودند و از چشم هاشان آتش مى جهيد.

    على به ابوواقد و امّ ايمن ندا داد:

    - شتر را دور كنيد و پايش را در بند سازيد.


    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  12. تشكرها 2


  13. #17
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    صحرا تا آن جا كه چشم كار مى كرد، موجِ ريگ بود.

    على كه اينك پياده رَوى او را رنجور ساخته بود

    و مرد اوّلِ اين كاروان به شمار مى رفت ،

    جوانى بيست و سه ساله بود. چشم ها به او دوخته شده بود:

    مادرش كه با نگرانى به او مى نگريست؛

    دختر محمد كه از شمشيرهاى دشمنان پدرش-

    كه به سوى على پيش مى آمدند انديشه مى ورزيد؛

    و ابوواقد كه ناى و توانى برايش نمانده بود.

    على ايستاد، در حالى كه چشمانش از شور و شراره موج مى زد.

    يكى از سواران كه هنوز على را نشناخته بود، فرياد برآورد:

    - اى حيله گر! آيا مى پندارى كه مى توانى در ميان زنان، خود را نجات دهى؟

    اى به عزاى پدر نشسته، بازگرد!

    - اگر باز نگردم ...؟

    آنگاه، به ناچار باز خواهى گشت.

    در اين ميان، يكى از سواران به شتر نزديك شد تا او را برماند.

    على راهش را بست و با شمشير ضربه اى بر او فرود آورد.

    سوار بر ريگ ها فرو افتاد.

    ناگاه سواران در جاى خود خشكيدند.

    آنان به سختى غافلگير شده بودند،

    زيرا در سراسر زندگانى خود، چنين ضربه اى نديده بودند.

    يكى از آن ها كه جوان را آماده ى حمله مى ديد، بانگ برآورد:

    - اى فرزند ابوطالب! خشم خود را از ما بازگير.

    و بدين سان، على به دنياى جنگندگى پا نهاد،

    همان سان كه روزهايى پيشتر به جهان ايثار و فداكارى گام نهاده بود.

    كاروان صحرا، راهش را به سوى يثرب پى گرفت؛

    كاروانى كه شب ها در راه بود و به هنگام روز پنهان مى گشت...



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  14. تشكرها 3


  15. #18
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فصل 4

    آسمان آراسته به زيور ستارگان بود؛

    ستارگانى كه از دور همچون مرواريدهاى پراكنده جلوه مى كردند.

    مهاجران در «ضجنان» رحل درنگ افكندند.

    على زانو زده، سرگرم مداواى پاهايش بود

    كه در پى فرسنگها پياده روى، شكاف برداشته بودند.

    شتر بر ريگزاران، به زانو نشسته، نفس نفس مى زد.

    رايحه ى سرزمينى آشنا مشامش را نوازش مى داد.

    چشمان فاطمه، ميان ستارگان در جستجوى آفاق آسمان بود؛

    آفاقى كه در شب معراج،

    گذرگاه پدرش بود كه بر پشت «بُراق» به سفر «إسراء» مى رفت.

    چشمان او همچنان لابه لاى ستارگان را مى كاويدند.

    ناگاه ستاره اى كوچك كه به سوى زمين فرود مى آمد،

    چهره اش را پرت و بخشيد.

    در واپسين ساعات شب، چهره ى ماه به زردى نشسته بود،

    گويا شب زنده دارى او را فرسوده بود.

    فاطمه، در دل، آرام زمزمه مى كرد:

    - تنها تويى كه پايدارى...
    همه ى موجودات به سوى افول مى گرايند:

    ستارگان، ماه و.... جان هاى پاك و درخشانى كه رو به سوى تو دارند،

    حتى اگر با پاى برهنه طىّ طريق كنند،

    از خارهاى صحرا هيچ هراسى ندارند.

    پروردگارا! تنها تو حقّى. تو نور چشم منى.

    تو مژده بخش جان منى.

    بگذار تا در ملكوت تو غرقه گردم،

    تو را تسبيح كنم،

    و همراه با ستارگان پيرامون عرش تو طواف بگذارم.

    تنها تويى حقيقت؛ هر چه جز توست، وهم و گمان است.

    تنها تويى سرچشمه ى حيات؛ هر چه جز توست،

    سراب است كه لب تشنه آن را آب مى پندارد.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************




  16. #19
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    در نقطه اى ديگر، در «قُبا»، جبرئيل فرود آمد

    تا كلمات آسمان را بر مردى كه از «اُمّ الْقُرى» هجرت گزيده بود فرو بارد

    و او را از سرگذشت كاروانى آگاه سازد كه در آن،

    دخترش بود و نيز زنى كه او را پروريده بود

    و هم جوانى كه در دامان وى رشد يافته بود

    و آنگاه كه نيرو گرفت، در كنارش ايستاد

    و جان خود را به پاى او ريخت.

    عطر وحى برخاست و فضاى قبا- جايگاه اولين مسجد اسلام

    كه پيامبر بنايش نهاد- را پر كرد:

    - آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى كنند

    و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند كه:

    «پروردگارا! اين ها را بيهوده نيافريده اى.

    منزّهى تو؛ پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار.»

    پس، پروردگارشان دعاى آنان را اجابت كردو فرمود

    كه من عمل هيچ صاحب عملى از شما را، از مرد يا زن

    كه همه از يكديگريد، تباه نمى كنم.

    پس كسانى كه هجرت كرده و از خانه هاى خود رانده شده

    و در راه من آزار ديده و جنگيده و كشته شده اند،

    بدى هاشان را از آنان مى زدايم

    و آنها را در باغ هايى كه از زيرشان نهرها روان اند، در مى آورم.

    اين، پاداشى است از سوى خدا؛ و پاداش نيكو نزد خداست. [آل عمران/ 191 و 195 :

    «الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض

    ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار.

    فاستجاب لهم ربهم انى لااضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض

    فالذين هاجروا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى و قاتلوا و قتلوا لاكفرون عنهم سيئاتهم

    و لادخلنهم جنات تجرى من تحتها الانهار ثوابا من عندالله عنده حسن الثواب.».]

    پيامبر در انتظار ورود كاروان مهاجران بود؛

    كاروانى از برادرش، دخترش، و زنى كه وى را پروريده بود.

    هنوز كلمات جبرئيل پيرامون ذهنش طواف مى كردند

    و او به افق دوردست خيره مانده بود

    و هيچ چيز نمى ديد جز ريگ هاى گندمگون.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  17. تشكرها 2


  18. #20
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    اگر در قبا بودى، مردى از پنجاه گذشته را مى ديدى

    با قامتى نه بلند و نه كوتاه، مردى ميان قامت

    [و به راستى خير در «ميانه قامت» نهاده شده است.

    [و قد جعل الخير كله فى ربعه.]]؛

    با روىِ رخشنده و پوستى سفيد كه شايد با تابش آفتاب

    و بادهاى صحرا قدرى به سرخى گراييده؛

    با مويى چين در چين و فروهشته كه تا لاله ى گوش وى رسيده

    و تا نزديك شانه اش آويخته شده؛

    با پيشانىِ گشاده و ابروانى هِلال شكل؛

    با چشمانى گشاده و درشت و زيبا؛

    با بينى كشيده و برآمده؛

    و نيز با دندان هايى به درخشش مرواريدهاى متراكم:

    مردى كه به گاه راه رفتن، آرام و باوقار،

    با گام هايى نزديك و يكسان راه مى سپارد،

    همانند زورقى كه آهسته و راهوار به پيش مى رود.

    پيامبر ايستاد و در صحراى به هم پيوسته تأمّل ورزيد.

    با چشمانش افق دور را مى كاويد و در انتظار دوستانى بود كه شامگاهان،

    آن دَم كه گرگ هاى مكّه او را محاصره كرده بودند، از ايشان جدا گشته بود.

    شب، صحرا را فرا پوشاند و پيامبر به خيمه گاه «بنى سهم» بازگشت.

    بر چهره ى او اندوهى سخت نشسته بود،

    همانند اندوه «آدم»، آنگاه كه در زمين به جستجوى «حوّا» بود.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  19. تشكرها 2


صفحه 2 از 24 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •