llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
صفحه 4 از 24 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 238
  1. #31
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نداى رساى بلال برخاست كه مؤمنان را به نماز فرامى خواند.

    كلمات، سرشار از بوى خوش دوستى و اميد و زندگى،

    آرام و نافذ جريان مى يافتند.

    پيامبر حس كرد كه چشمه سارى جوشنده در سينه اش جارى است

    و آرامش را در وجودش مى گستراند.

    آنگاه برخاست تا نداى پروردگار را اجابت كند.

    مسجد لبريز از مؤمنانى بود كه اينك نه تنها براى نماز،

    بلكه نيز به منظورى ديگر، در آن گرد آمده بودند.

    خبر، شگفتى بسيارى از مردم را برانگيخته بود

    و اينك آمده بودند تا اين پيوند بى مانند را به چشم ببينند:

    دخترى همچون فاطمه مى توانست

    با مردى چنان ثروتمند ازدواج كند كه مسير حركتش را با ديبا و ابريشم فرش كند...

    درست است كه فرزند ابوطالب،

    الگوى جوانمردى و نيز پسر عموى پيامبر بود،

    اما از مال دنيا بهره اى نداشت؛

    با پاى برهنه هجرت كرده بود

    و اكنون همچنان، زندگانى سخت و تنگدستانه اى داشت.

    به راستى، چرا فاطمه خود را به چنين حياتى خشنود ساخته بود؟

    زمزمه ها گرداگرد لب ها در گردش بودند.

    مؤمنان، به عادتِ همواره، پيرامون پيامبر گرد آمده بودند،

    همانند پروانه هايى كه به شمعى برافروخته نظاره مى كنند.

    پيامبر كه مى دانست در خاطر ياران چه مى گذرد،

    با لحنى پرمِهر لب به سخن گشود:


    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكرها 3


  3. #32
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    - دوست من، جبرئيل، نزدم آمد و گفت:

    «اى محمد! او را به همسرىِ على بن أبى طالب درآور،

    زيرا خداوند فاطمه را براى على و على را براى فاطمه مى پسندد.»

    مسلمانان در حالى پراكنده شدند كه در ضميرشان

    چهره اى تازه از زندگى خانوادگى

    بر پايه ى ايمانِ ناب، نقش بسته بود.

    آسمان، فاطمه را براى على و على را براى فاطمه برگزيده بود؛

    و فاطمه با ميل و ابتهاج، اين برگزينش را پذيرفته بود.

    در ژرفناى جان فاطمه، چيزى بود كه او را به على پيوند مى داد،

    همان سان كه على را به او.

    آسمان اين خواهش على و اجابت فاطمه را مباركباد گفت

    وفرشتگان با بال هاى دوگانه و سه گانه و چهارگانه، به پرواز درآمدند.

    على در فاطمه همان چيزى را يافته بود كه در عمق جان خويش آن را جستجو مى كرد.

    فاطمه نيز در على چيزى را يافته بود كه در ژرفناى روح خويش به دنبالش مى گشت.

    پيوند اين دو، با دست پيامبرِآسمان براى زمين و زن و مرد، صورت پذيرفت

    تا حاصل اين اتّحاد، تولد «انسان» باشد.

    و چنين بود كه همدمِ كودكى، همسفرِ مسير شد.

    فاطمه با على خوشبخت گشت،

    زيرا در چشمان او پرتو وجود پدر را مى يافت؛

    پدرى كه دوستش مى داشت،

    چون از نزد خدا آمده بود.

    فاطمه، به على عشق مى ورزيد؛

    انديشه و خيالش را دوست داشت؛

    و در او سايه ى محمد را مى ديد،

    چرا كه على در سايه سار پيامبر رشد كرده بود.

    واينك مى خواست از خانه ى پدر،

    به سراى كسى رود كه در هر چيز با پدرش همانند بود.




    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  4. تشكرها 3


  5. #33
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    على در خانه نشست، به ديوار گِلى تكيه داد

    و سرانگشتان پايش را در ريگ هاى نَرمى فرو برد

    كه زمين حجره را پوشانده بودند.

    همه چيز اين خانه، در انتظار فاطمه بود:

    آويز لباس، ظرف حنابندان، آسياب،...

    و حتّى دانه هاى ريگ.

    بوى خوش «اِذْخِر [گياهى از تيره ى گندميان كه بويى خوش دارد.]».

    برخاسته و فضاى حجره را سرشار از عطر كرده بود.

    على در انتظار قدوم فاطمه به سر مى بُرد.

    سه هفته گذشت؛

    سه هفته اى كه در نظر على، قرونى دراز جلوه كرد.

    بايد براى وصل چاره اى مى انديشيد.

    ناگاه در ذهن جوان، صورت «حمزه» نقش بست.

    از جا برخاست و روانه ى منزل عمويش شد.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  6. تشكرها 3


  7. #34
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فصل 8

    روزها گذشته بود و على از ياد فاطمه آرام و قرار نداشت:

    با خيال شفّاف او، روح پاك او،

    چشمان درخشان او،

    و گام نهادن متين و آرام او به سر مى برد.

    عمو در چشمان على خيره شد و گفت:

    - در چشم هاى تو خواهشى است.

    - عموجان به ياد يار خود هستم.

    - پس چرا در انتظارى؟

    برخيز تا به خانه ى پيامبر برويم.

    در راه به «امّ ايمن» برخوردند.

    او به زودى دريافت كه در جان على چه مى گذرد.

    از اين رو، بار يارى او را بر دوش گرفت.

    امّ ايمن به سوى خانه ى «امّ سلمه» رفت

    كه اينك پيامبر در آن جا به سر مى بُرد.

    او كه مى دانست چگونه قلب پيامبر را بگشايد،

    چنين سخن آغاز كرد:

    - اى رسول خدا! اگر خديجه زنده بود،

    از زفاف فاطمه چشمش روشن مى شد...

    على مشتاق يار خود است.

    چشم فاطمه را به همسر خود روشن كن

    و آنان را به هم پيوند ده و بدين سان،

    چشمان ما را نيز روشن ساز.

    پيامبر پرسيد:

    - چرا على، خود، فاطمه را از من نمى خواهد؟

    اى رسول خدا! شرم و حيا او را بازمى دارد.

    چشمان پيامبر در جستجوى خديجه بود.

    اشك، همچون ابرى باران خيز، در چشمش حلقه زد:

    - خديجه... كجاست همانند خديجه؟

    هنگامى كه مردم سخن مرا دروغ مى پنداشتند،

    او تصديقم كرد و در راه ترويج دين خدا پشت به پشت من داد و يارى ام كرد.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  8. تشكرها 3


  9. #35
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ام ايمن ايستاده بود و انتظار مى كشيد تا پيامبر چيزى بگويد:

    - به سوى على برو و او را نزد من بياور.

    ام ايمن با شتاب به جايى رفت كه جوان انتظار مى كشيد:

    - ام ايمن! چه پشت سر نهادى؟

    سراسر خير و رحمت!

    رسول خدا تو را فرا خوانده است.

    على، سر در پيش افكنده، به خاك خيره شده بود.

    پيامبر با لحنى شوق برانگيز گفت:

    - آيا دوست دارى كه همسرت نزد تو آيد؟

    آرى، اى پدر و مادرم فداى تو!

    - چنين باد با مِهر و دوستى، اى ابوالحسن!

    او را امشب يا فردا شب،

    به خواست خدا، به خانه ى تو مى فرستم.

    جوان برخاست، در حالى كه از شادمانى بال در آورده بود.

    لحظه ى ديدار فرامى رسيد:

    ديدار دو قلب پاك؛ ديدار دو روح ناب.

    شاخه هاى نخل ميل شادى و طرب داشتند.

    ستارگان در آسمان مى درخشيدند.

    ماه كه به هاله ى خويش مى نازيد، پديدار گشته بود.

    آسمان در جستجوى عروسى اى در زمين بود.

    فاطمه درخشيد و همچون ستاره اى تابان از ميان زنان پديدار شد

    تا آن كه برفراز شتر قرار گرفت.

    آنگاه همصدا با اوج صداى دايره ها،

    موكب زفاف به آرامى و نرمى به راه افتاد.

    دختران «عبدالمطلب» و زنان مهاجران و انصار،

    فاطمه را در ميان گرفته بودند.

    «عمار» زمام شتر را به دست گرفت

    و پيامبر و حمزه و ديگر مردان، از پى فاطمه در راه شدند.

    آواى هلهله فضا را پر كرد.

    صداى ام سلمه به هوا بلند بود كه شادمان سرود مى خواند:

    - همگامان من! به يارى خدا، روانه شويد

    و در هر حال، او را شكر گزاريد.

    و به ياد آوريد نعمت پروردگارِ شرافت و بزرگى را

    كه زشتى ها و آفت ها را از ما زدود؛

    همو كه ما را پس از كفر، نعمت هدايت بخشيد.

    به راستى كه پروردگار آسمان ها ما را از فقر رهانيد.

    [سرن بعون الله جاراتى- واشكر نه فى كل حالات و اذكرن ما انعم رب العلى-

    من كشف مكروه و آفات فقد هدانا بعد كفر و قد- انعشنا رب السماوات .]

    و آن گاه نواى «حفصه» برخاست:

    - فاطمه بهترين زن جهان است.

    سيماى او همانند سيماى ماه است.

    فاطمه! خداوند تو را بر همه ى آدميان برترى بخشيده است.

    اين برترى وامدار فضل شماست كه به پاسِ آن،

    آيات «زُمَر» در حقّتان نازل شده است.

    خداوند جوانى فضيلت مند را به همسرى تو برگزيد؛

    على را مى گويم كه در ميان همه ى آدميان، برترين است.

    اينك اى همگامان من! فاطمه را همراهى كنيد

    كه او، خود، بانويى است گرامى و نيز دخترِ انسانى بلند مرتبه است.

    [فاطمه خير نساء البشر-

    و من لها وجه كوجه القمر فضلك الله على كل الورى-

    بفضل من خص بآى الزمر زوجك الله فتى فاضلا-

    اعنى عليا خير من فى الحضر فسرن جاراتى بها انها-

    كريمه بنت عظيم الخطر ]

    سپس نوبت ديدار در مسجد فرا رسيد.

    پيامبر دستان فاطمه را گرفت و در دستان على قرار داد

    و با نرمى و مدارا زمزمه كرد:

    - خدايا! اين دو، دوست داشتنى ترين انسان هاى جهان براى من اند.

    پس تو نيز آن ها را دوست بدار.

    من اين دو و خاندانشان را از شيطان نفرين شده، به پناه تو مى سپارم.

    [اللهم انهما احب خلقك الى فاحبهما.

    و انى اعيذهما بك و ذريتهما من الشيطان الرجيم.]



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  10. تشكرها 3


  11. #36
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    آن خانه ى كوچك، اكنون شاهد مِهرى ژرف به ژرفناى دريا بود؛

    مِهرى پاك همچون قطره هاى شبنم،

    و جوشنده همچون چشمه ساران.

    در آن خانه، فاطمه به بالينى نرم و لذّت بخش دسترسى نداشت،

    اما قلبى گرم را در كنار داشت كه با مِهر و دوستى مى تپيد.

    در آن خانه ى تازه، فاطمه هيچ گوهر يا مرواريد پراكنده اى نداشت،

    اما به انسانى دست يافته بود كه در او

    ارزش هايى آسمان افروز و رحمت پرتو، موج مى زدند.

    فاطمه چيزى را يافته بود كه يك زن در ژرفناى جان خويش به جستجوى آن است...

    و اين همه را در كنار على يافته بود.

    على نيز در كنار فاطمه پرتوى از مِهر مادر را مى ديد؛

    چرا كه «زهرا» سراسر رأفت و دلسوزى بود.

    على، فاطمه را همسفرى نيكو يافت،

    زيرا فاطمه لبريز از شوق و مِهر ورزى بود.

    على در فاطمه، سرسبزى و حيات را جست؛

    چرا كه فاطمه «كوثرِ» محمّد بود.

    على دست فاطمه را پيش كشيد.

    فاطمه سربه زير افكند:

    با سكوت و گلگونگىِ شرم آگينش به على جواب مثبت داد.

    فرشتگان خدا ملاقات اين دو نيمه را مباركباد گفتند؛

    كه اينك كيانى نو - برخوردار از صفات «حوّا» و خصال «آدم» - را برمى نهادند.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  12. تشكرها 3


  13. #37
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    صبحگاهى، پيامبر براى ديدار آن دو آمد و از جوانش پرسيد:

    - همسر خود را چگونه يافتى؟

    على با چشمانى آكنده از سپاس پاسخ داد:

    - او بهترين ياور من در مسير بندگى خداست.

    پيامبر به دخترش خطاب كرد:

    - تو همسر خويش را چگونه ديدى؟

    فاطمه با واژه هايى لبريز از حيا و محبّت پاسخ داد:

    - او بهترين همسر هستى است.

    پيامبر به آسمان خيره شد.

    كلمات گرمابخش او از افلاك برگذشت:

    - خداوندا! قلب آن دو را به هم پيوند ده و خاندانى پاك ارمغانشان فرما.

    [اللهم الف بين قلبيهما وارزقهما ذريه طاهره.]

    آنگاه كه پيامبر قصد برخاستن داشت، به دخترش گفت:

    - دختر محبوبم! همسرت نيكو همسرى است... خواست او را برآور.

    سپس دست خود را در دست على گره كرد و به آهستگى گفت:

    - به همسرت لطف بورز و با او مِهربان باش؛ زيرا فاطمه پاره ى پيكر من است:

    هرچه او را به درد آورَد، مرا نيز به درد مى آورَد؛

    و هرچه او را شادمان سازد، مرا نيز شاد مى كند.

    .. فاطمه بضعه منى يولمنى ما يولمها و يسرنى مايسرها.

    چيزى در قلب على ميلاد يافت كه تا اعماق جانش ريشه گسترد؛

    چيزى همانند يك عهد: اين عهد كه تا زنده است،

    فاطمه را به خشم نياورَد و او را به كارى كه دلخواهش نيست واندارد.

    در جان فاطمه نيز مِهرى شكوفا گشت

    و همچون چشمه سارى جوشيد.

    و به راستى، هرگاه انسان به محبوبى عشق بورزد،

    هرچيز جز فرمانبرى از او را فراموش مى كند.

    و على و فاطمه چنين زيستند.

    و بدين سان، روزگاران سپرى گشت...



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  14. تشكرها 3


  15. #38
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فصل 9

    در همه چيز به پدرش همانند بود:

    سخن گفتنش، سكوتش، راه پيمودنش، ن

    ورى كه از چشمانش فرا مى تابيد،

    آنگاه كه در سكوت به كارى مشغول بود،

    آن دَم كه آيات سوره ى «مريم» را ترتيل وار مى نوشيد،

    و آن لحظه كه نفس مى كشيد يا در سايه سارى به سر مى بُرد.

    لباس هاى اندك و مختصرش را مرتّب كرد و بر چوبى نهاد

    كه همسرش در گوشه اى از حجره آويخته بود.

    روبَندش را، بالاپوش سياهش را،

    و پيراهن كم بهايش را نيز به جاى خود نهاد.

    بستر را منظم ساخت و سپس برخاست تا خانه را نظافت كند.

    آنگاه غبارى لطيف به هوا برخاست و در نور خورشيد، درخشيدن گرفت.

    كوزه هاى سفالى را پاك كرد و دوباره در جاى خود چيد.

    اكنون كوزه ها زيباتر به نظر مى رسيدند.

    كوشيد تا آسياب دستى را به جايى مناسب بكشاند،

    امّا احساس كرد كه آسياب به زمين چسبيده است.

    آن را رها كرد تا همسرش به خانه بازگردد.

    از كيسه اى در گوشه ى حجره، چند مشت جو برداشت و كنار آسياب نشست.

    آسياب را به گردش درآورد. آرد را پياپى جمع كرد و در ظرفى كوچك گردآورد.

    دو كاسه ى آب به آن افزود و آن قدر به هم زد كه مخلوطى مناسب پديد آيد.

    سپس سر ظرف را پوشاند و آن را كنارى نهاد تا خمير آماده شود.

    آنگاه نشست و آتش اجاق را برافروخت.

    دودى كبود رنگ به هوا برخاست و شراره هايى سرخ فام پديدارگشتند.

    چوب هاى هيزم يكايك مى شكستند و فاطمه،

    غرق درحال خويش،به صداى آن ها گوش مى سپرد.

    لرزشى اندامش را فراگرفته و اشك در برابر چشمانش حلقه بسته بود.

    از وراى پرده ى اشك به آسمان خيره گشت.

    قلبش بااميد به وعده هاى الهى براى مؤمنان، مى تپيد.

    بوى خوش نان داغ، فضاى خانه را فراگرفت.

    على به خانه بازگشت، در حالى كه قدرى اندوهگين بود.

    همين كه چشم على به فاطمه افتاد، لبخند چهره اش را پوشاند.

    چه دوست مى داشت او را با آن پيكر نحيف،

    با آن روح كه همواره گويى مى خواست از كالبد خويش بيرون آيد

    و به جايى پربكشد كه فرشتگان بال مى زنند.

    على در حالى كه قرص نان جو را به دست فاطمه مى داد، به او خيره گشت.

    بر كف دستانش خطهايى سرخ رنگ به جا مانده بودند.

    به زودى دريافت كه اين، اثر دسته ى آسياب است.

    آرزو كرد مى توانست خدمتكارى بياورد

    تا فاطمه را در انجام كارهاى خانه يارى كند.

    پيش خود انديشيد كه بيشتر چاه خواهد كند

    و مدينه را به چشمه سارى تبديل خواهد ساخت

    تا بتواند مبلغى گردآورد و با آن،

    خدمتكارى براى برترين بانوى جهان به كار گيرد...



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  16. تشكرها 3


  17. #39
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    على در حالى كه شمشيرش «ذوالفقار» را وارسى مى كرد، همچنان در انديشه بود.

    فاطمه از همسر خويش نپرسيد كه چرا چنين به شمشير خود اهتمام مى ورزد.

    اما او شنيده بود كه مسلمانان آماده مى شوند تا به كاروان بازرگانى قريش هجوم برند.

    نيز از برخى زنان مهاجر خبر يافته بود كه كاروانى بزرگ

    به سرپرستى «ابوسفيان» در راه است كه اموالى بسيار با خود دارد.

    در همين حال، فاطمه به خاطر آورد كه مشركان

    چگونه اموال مهاجران را مصادره كرده بودند.

    به ياد ايام محاصره در «شِعب ابى طالب» افتاد

    و نيز ظلم و ستمى كه ابوسفيان و «ابوجهل» و «ابولهب»

    به پيامبر و مؤمنان روا مى داشتند.

    فاطمه با صداى همسرش به خود آمد

    كه خاشعانه و به ترتيل مى خواند:

    - از تو در باره ى ماهى كه كارزار در آن حرام است، مى پرسند.

    بگو: «كارزار در آن، گناهى بزرگ و بازداشتن از راه خدا

    و كفرورزيدن به او و بازداشتن از المسجدالحرام است

    و بيرون راندنِ اهلش از آن جا،

    نزد خدا گناهى بزرگ تر به شمار مى رود؛

    و فتنه از كشتار بزرگ تر است...»

    [بقره/ 217: «يسالونك عن الشهر الحرام قتال فيه قتل قتال فيه كبير

    و صد عن سبيل الله و كفر به و المسجدالحرام

    و اخراج اهله منه اكبر عندالله و الفتنه اكبر من القتل....».]


    گويا على دريافته بود كه در ضمير فاطمه چه مى گذرد:

    اينك اين آسمان بود كه مظلومان رانده شده را يارى مى كرد

    و شمشيرها و پرچم ها را به دستشان مى سپرد

    تا از آنان كه به ايشان ستم ورزيده

    و از سرزمينشان آواره كرده بودند، داد بستانند.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  18. تشكرها 3


  19. #40
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,785      تشکر : 57,597
    171,633 در 50,188 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پيامبر با دخترش، فاطمه، وداع كرد.

    همه ى مسلمانان دريافته بودند كه رسول خدا

    آماده ى راه بستن بر كاروان قريش است

    و نيز مى دانستند كه در مدينه چيزى براى او باقى نمانده است.

    على پرچم «عقاب» را به اهتزاز درآورد

    و همگام با پيامبر به سوى وادى «روحاء» در شمال مدينه روان گشت.

    پيشتر از پيامبر شنيده شده بود كه:

    - اين، بهترين وادى سرزمين عرب است.

    نيروى مسلمانان آرايش نظامى يافت؛

    نيرويى آميخته از سيصد جنگجو كه به نوبت

    بر هفتاد شتر و دو اسب سوار مى شدند.

    در فرصتى كوتاه كه براى استراحت به كف آوردند،

    به نماز پرداختند و آنگاه آماده شدند تا به سوى چاه هاى «بدر»-

    كه در رهگذار كاروان هاى تجارتى بود- رهسپار گردند.

    پيامبر، شتران را ميان رزمندگان تقسيم كرد.

    نصيب او و على و «ابومرشد» يك شتر شد

    تا به نوبت بر آن سوار شوند.

    على، با همراهى و تأييد أبومرشد، گفت:

    - اى رسول خدا! ما هر دو در پىِ شما پياده مى آييم.

    پيامبر، در حالى كه صحرا را با پاى پياده درمى نَوَرديد، پاسخ داد:

    - نه شما از من نيرومندتريد

    و نه من از اجر و پاداش الهى، بى نيازتر از شمايم.

    آنگاه كه به «صفراء» رسيدند،

    پيامبر يك گروه شناسايى را به سوى بدر گسيل داشت.

    در «وادى ذفران» بود كه اخبار هيجان انگيز رسيد.


    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  20. تشكرها 3


صفحه 4 از 24 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •