llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
صفحه 5 از 24 نخستنخست 12345678915 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 238
  1. #41
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فصل 10

    «مكه در تاريكى فرورفته بود. ستارگان كه نورى ضعيف به زمين مى پراكندند،

    از دوردست به قلب هايى شبيه بودند كه با همه ى پيرى و خستگى هنوز مى تپيدند.

    همه ى چشم ها در خواب بودند، مگر چند چشم سنگى كه هنوز بيدار مانده،

    پيرامون كعبه با بلاهت و نادانى به گوشه اى خيره شده بودند.

    در اين شب خاموش و سستى بار،

    ناگاه مردى پديدار شد كه بر شترى سوار بود

    و خرامان پيش مى آمد تا آن كه به كعبه رسيد

    و با فريادى رسا ندا داد:

    - اى خيانت پيشگان! به گورهاى خويش بگريزيد.

    شتر با سوار خويش بر بلنداى پشت كعبه برآمد

    و ديگر بار سوار فرياد برآورد:

    - اى خيانت پيشگان! به گورهاى خويش بگريزيد.

    سپس شتر به سوى كوه هاى مكّه اوج گرفت.

    بر قله ى «ابوقبيس» فرود آمد و بار ديگر سوار ندا در داد:

    - اى خيانت پيشگان! به گورهاى خويش بگريزيد.

    سوار، صخره اى از كوه جدا ساخت و به سوى خانه هاى مكّه پرتاب كرد.

    صخره در انتهاى درّه متلاشى گشت و به پاره سنگ هايى پراكنده تبديل شد

    و همچون شهاب هايى از خود بيخود بر سر خانه ها و حياطهاى مكه باريدن گرفت.»

    «عاتكه»، زنى از خاندان عبدالمطّلب،

    با حيرت و هراس از خواب برخاست

    و دانه هاى درشت عرق را كه بر پيشانى اش نشسته بود، پاك كرد.

    با آن كه از خواب جَسته بود،

    هنوز آن رؤيا در برابر چشمانش حضور داشت.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************




  2. #42
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    آسمان، بارانى نرم و ريز مى تراويد،

    گويى آهسته آهسته اشك مى ريخت.

    عاتكه از جا برخاسته، در تاريكى به نقطه اى خيره شده بود

    تا آن كه سپيده بردميد.

    آنگاه، او راه خانه ى «عباس» رادر پيش گرفت.

    همچون كلاغى سياه كه خانه به خانه مى گردد،

    خبر رؤياى عاتكه در خانه هاى مكه پيچيد

    و اندوهى سخت بر دل ها نشاند.

    همه بيمناك بودند كه روزگار چه در آستين پنهان كرده است.

    برخى به سوى بت هاى دست تراشيده ى خود روى آوردند

    و با دست كشيدن به آن ها از ايشان طلب آرامش و طمأنينه كردند،

    اما اين جز تباهى برايشان ارمغان نمى آورد.

    بعضى نيز براى خدايان خود نذر كردند:

    دود به هوا برخاسته بود، اما هيچ سودى برايشان نداشت.

    اضطراب و اندوه، همانند بادى طوفان زا،

    دل ها را در هم پيچيده بود.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************




  3. #43
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ابوجهل بسى خشمگين بود واز چشمانش برق كينه مى جهيد.

    در حالى كه به جزئيّات آن رؤيا گوش فرامى داد،

    با لحنى تهديدگرانه بر سر عبّاس فرياد كشيد:

    - اى خاندان عبدالمطّلب!

    آيا هشدارهاى مردانتان كافى نبود

    كه اينك زنانتان نيز به هشدار دادن برخاسته اند؟

    ما سه روز در انتظار مى نشينيم.

    اگر پس از اين فرصت، رويدادى پديد نيايد،

    ثابت مى شود كه شما دروغگوترين خاندان عرب هستيد.

    عباس با خشم فرياد برآورد:

    - اى از ترس به زردى نشسته!

    تو به دروغ گفتن سزاوارتر از مايى.

    سه روز گذشت....

    گويى صفحاتى از كتاب بزرگ هستى ورق خورد

    و صفحه اى گسترده از جهانِ پيش رو، پديدار گشت:

    مكه و يثرب و صحراى گسترده ى سرشار از ماسه ها و حماسه ها پيدا شدند،

    و نيز اسب ها و شترها و مردانى كه درّه ها را پشت سر مى نهادند.

    مكه با بيم واضطراب از جا برخاست.

    فريادهاى «ضمضم» هراس را در قلب ها كاشت:

    خطر، خدايان را تهديد مى كرد؛

    و خدايان قريش، هم دستاويز عبادت بودند و هم مايه ى تجارت:



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************




  4. #44
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    - اى جماعت قريش، اى ماتم زدگان عزيز مرده!

    محمد و يارانش به اموال شما كه همراه ابوسفيان است، هجوم برده اند.

    حالت او كه بر شترى بينى بريده سوار بود و پيراهنى چاك چاك به تن داشت،

    خود، هشدارى بود كه از خطرى ناگهانى خبر مى داد.

    تعصّب جاهلى به جوش آمد. ابوجهل بانگ برآورد:

    - به «لات» و «عزّا» سوگند، هيچ مصيبتى براى شما

    سنگين تر از اين نيست كه محمد و مردم مدينه به شما طمع ورزند.

    برخيزيد! هيچ كس نيز نبايد قدم واپس نهد.

    بدين سان، قريش آماده گشت تا همه ى كينه ى نهفته ى خود را آشكار سازد

    و به دنبال سَرِ مردى رود كه به راه پروردگار خود هجرت كرده بود.

    كينه ورزان گرد آمدند:



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  5. #45
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نهصد وپنجاه جنگجو بودند

    با سيصد و پنجاه شتر، و دويست اسب.

    آنگاه قريش عَزم راه كرد:

    با سوارانش و كبر و تبخترش؛

    با دايره ها و كنيزكان آوازه خوانش؛

    با خمره هاى شراب و با خدايانش.

    و با اين هيأت، دل درّه ها و صحراها را شكافت.

    از آن سو، در صحرا، ابوسفيان كاروان را با شتاب پيش مى بُرد.

    مردمك هايش در كاسه ى چشم مى چرخيدند

    و آفاق صحرا را مى شكافتند تا هر نشانه اى را رديابى كنند.

    هرچند گاه يك بار مى ايستاد و جا پاى شتر يا اسبى را وارسى مى كرد

    يا سرگين حيوانى را خُرد مى كرد تا ردّپاى دشمن را در آن بيابد.

    هرلحظه انتظار مى كشيد كه آن خيزش مقدّس رخ بنمايد،

    امّا هيچ نشانى از رويدادى نبود.

    صحرا همانند دريايى بى پايان به نظر مى آمد.

    ريگ هاى نرم نيز همان موج هاى هميشگى را داشتند.

    آسمان هم لبريز از ابرهاى خاكسترى بود كه همانند كشتى هاى سرگردان،

    بر فراز ريگزاران در حركت بودند.

    كاروان به چاه هاى بدر نزديك مى شد.

    اكنون اضطراب، سراپاى ابوسفيان را در برگرفته بود

    و هراس از چشمان او مى تراويد؛

    هراس از اين كه در چنگ دشمن سرسختش،

    محمّد، گرفتار گردد.

    در حوالى چاه، ابوسفيان به يك صحرانشين برخورد.

    از او درباره ى محمد پرسيد. صحرانشين پاسخ داد:

    - از آنچه مى گويى، نشانى نديده ام.

    امّا بامدادان، دو مرد را ديدم كه مشغول آب كشيدن بودند.

    - آن دو كجا بساط افكنده بودند؟

    آن سو، بر فراز آن تپّه.

    ابوسفيان، با شتاب به سويى رفت كه صحرانشين نشان داده بود:

    - آرى؛ اين جا خوابگاه شتران بوده است.

    در همين حال، چيزى نظرش را جلب كرد.

    سرگين شترى در گوشه اى افتاده بود.

    آن را با احتياط از زمين برداشت،

    همان گونه كه يك گوهرفروش قطعه اى گوهر بى نظير را بر مى دارد.

    سپس آن را با دستانش ماليد و هسته ى خرمايى درون آن يافت.

    با اضطراب و بيم فرياد زد:

    - به «لات» سوگند كه اين، از آنِ شتران يثرب است.

    ابوسفيان با شتاب به استراحتگاه كاروان بازگشت

    و مردانش را برانگيخت تا كاروان را آماده ى حركت سازند

    و به سوى كرانه ى «درياى سرخ» پيش روند.

    كاروان به قصد فرار، بدر را ترك گفت

    و به سوى شمال حركت كرد.

    بدينسان، هرچند براى كوتاه زمانى،

    ابوسفيان خويش را پنهان ساخت.


    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  6. #46
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فصل 11

    باران با قطره هاى درشت و پيوسته فرو مى باريد.

    بدينسان، آبى فراوان در دشت ها و درّه ها جارى گشت.

    پيامبر ايستاد و نگاهى به آسمان افكند:

    ابرها با اشك هاى پُربارشان همچنان آماده ى باريدن بودند.

    دستانش را به سوى عالَمِ بى كرانه دراز كرد و به درگاه خدا ناليد:

    - بار خدايا! به يارى ات كه خود وعده داده اى، اميدوارم.

    خداوندا! ابوجهل، فرعون اين امّت، را از چنگ من رهايى نبخش.

    اندوه و خشم بر چهره ى سيصد مرد جنگجو سايه افكنده بود.

    آنان براى راه بستن بر كاروان تجارى قريش پا در راه نهاده بودند،

    امّا اكنون خبر رسيده بود كه كافران

    با شمشيرها و دشنه هاشان به سوى آن ها مى آيند.

    لشكر قريش با سپاهِ سنگين نهصد و پنجاه تَنى در راه بود.

    پيامبر به يارانش بانگ زد:

    - رأى خود را با من در ميان نهيد!

    اضطراب و ترديد، مردان را در ميان گرفته بود.

    هراس و بيم در جان برخى از آنان خيمه زده بود.

    «عمر» برخاست و گفت:
    - اى رسول خدا! آنان «قريش»اند:

    از آن دَم كه عزّت يافته اند، هرگز رنگ ذلّت نديده اند

    و از آن روز كه كفر ورزيده اند،

    هرگزبه ايمان روى نياورده اند.

    برخى از اصحاب به يكديگر نگريستند،

    در حالى كه از وحشت، دل هاشان تهى شده بود.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 15-12-1390 در ساعت 14:06
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  7. #47
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    «مقداد» ماجراى «بنى اسرائيل» را به ياد آورد.
    برخاست و گفت:

    - اى رسول خدا! هر چه را خدا فرمان مى دهد، انجام ده.

    ما نيز با توايم. به خدا سوگند!

    ما همانند بنى اسرائيل نخواهيم بود كه به «موسى» گفتند:

    «تو و پروردگارت براى جنگ روانه گرديد.

    ما همين جا نشسته ايم...

    [مائده/ 24: «فاذهب انت و ربك فقاتلا انا ها هنا قاعدون.»]

    تو و پرورگارت برويد و بجنگيد، ما از پى شما خواهيم جنگيد.»

    عزمى تازه در چشمان مردان درخشيد

    و سكوتى سنگين بر آن جمع خيمه زد.

    پيامبر در انتظار بود تا انصار نيز موضع خود را آشكار كنند،

    زيرا در روز «عقبه»، آنان با پيامبر عهد و ميثاقى بسته بودند.

    «سعد بن معاذ» برخاست و مؤدّبانه گفت:

    - گويا در انتظار رأى مايى، اى رسول خدا!

    - آرى. و اژه ها با نيرو و نفوذ و تأثير تمام،

    بر زبان «سعد» جارى گشتند:

    - اى رسول خدا! ما به تو ايمان آورديم و پيامت را تصديق كرديم

    و شهادت داديم كه دين تو حق است.

    به همين انگيزه، فرمانبردارانه با تو عهد و پيمان بستيم.

    اينك اى رسول خدا! هرچه را اراده مى كنى انجام ده.

    سوگند به آن كه تو را به حق برانگيخت!

    اگر ما را به ميان دريا ببرى و در آن غوطه ور گردانى،

    ما نيز با تو در آن غوطه ور خواهيم گشت

    و هيچ يك از ما عقب نخواهد نشست.

    تأثير كلمه در قلب ها، همانند تأثير بذر است در زمينى حاصلخيز

    كه با شتاب مى رويد و مى بالد و سايه مى گسترد و بار مى دهد.

    كلمات سعد، روح اميد را گستراند

    و پس از اندوه و اضطرابى كه پديدار شده بود،

    ديگر بار همّت ها را بيدار كرد.

    بدينسان، در چهره ى آسمانى پيامبر شادى و خشنودى درخشيد.

    پيامبر به مردان خود ندا داد:

    - در سايه ى بركت و خير الهى، روانه گرديد

    و مژده بخشِ شادى باشيد؛

    زيرا خداوند يكى از دو خير را به من وعده داده است.

    به خدا سوگند! گويى گورهاى قريش را به چشم خود مى بينم.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  8. #48
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پيامبر، نيروهاى خود را سازمان داد و پس از ترك «ذفران»،

    به سوى «اصافر» رهسپار گشت.

    سپس از آن جا راهِ فرود در پيش گرفت تا آن كه

    تپّه ى «سحنان» همچون كوهى سرافراز چهره نمود.

    پيامبر، مردان خويش را به سمت راست تپّه هدايت كرد

    و آنگاه كه به چاه هاى «بدر» نزديك گشت،

    فرمانِ توقّف داد تا به وارسى موضع بپردازد.

    پيامبر، على را به فرماندهى يك گروه شناسايى مأمور ساخت

    تا اخبارى از نيروهاى قريش بازآورند.

    على باشتاب حركت كرد و به چاه هاى بدر رسيد؛

    چاه هايى كه براى جنگجويان آن صحرا بسى حياتى بودند.

    گروه شناسايى، دو مرد را كه در حال آب كشيدن از چاه بودند،

    دستگير و روانه ى لشكرگاه مسلمانان ساخت.

    پيامبر به نماز پرداخته بود:

    در كرانه هاى آسمان، دور از شُرور زمينى و رخدادهاى جارى بر تپّه هاى شنى،

    غرق در سفرى الهى بود.

    آنگاه كه به زمين بازگشت،

    نگريست كه برخى از مسلمانان،

    آن دو مرد را زير ضربه هاى خود گرفته اند.

    با ناخشنودى بانگ برآورد:

    - اگر راست بگويند، مى زنيدشان؛

    و اگر دروغ بگويند، رهاشان مى كنيد؟!

    پيامبر به آن دو نگاهى افكند و ندا داد:

    - به خدا سوگند! آن دو راست مى گويند:

    آن ها قريشى اند؛ از شوكتشان پيداست. و سپس پرسيد:

    - قريش با چند نفر آمده اند؟ - بسيارند.

    - چند نفرند؟ - نمى دانيم.

    - چند شتر ذبح مى كنند؟

    - يك روز نُه شتر و روزى ديگر دَه شتر.

    پيامبر به اصحاب خود روى كرد و گفت:

    - لشكر قريش ميان نهصد تا هزار تَن است.

    آنگاه، پرسيد:

    - از اَشراف قريش، چه كسى در ميان آن هاست؟

    يكى شان پاسخ داد:

    - «عُتْبَة بن ربيعه» و برادرش «شَيبه»، و «نضر بن حارث».

    ديگرى افزود:

    - و نيز «اميّة بن خلف»، «نبية بن حجاج»

    و برادرش «منبه»، و «عمرو بن ود».

    پيامبر، با لحنى آميخته به حزن، به اصحاب خطاب كرد:

    - اين، مكّه است كه با پاره هاى جگر خويش به سوى شما آمده است.

    خشمى مقدّس در قلب هاى مهاجران شعله كشيد:

    سران شرك اكنون به جانب آنان مى آمدند

    و هنگام انتقام مظلوم از ظالم فرامى رسيد.



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  9. #49
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    «بلال» احساس كرد چيزى بر جانش چنگ مى زند.

    تصويرهايى سياه در ذهنش جان گرفتند.

    چهره ى «اميّة بن خلف» همراه با همه ى سنگدلى هايش در ذهن او زنده شد.

    هنوز پيكرش از تازيانه هاى اميّه رنجور بود

    و سنگينىِ صخره هاى بزرگى را كه او بر سينه اش مى نهاد، حس مى كرد.

    با آهى دردمندانه نجوا كرد:

    - آه! اميّه... از پاى نخواهم نشست تا او را از پاى درآورم.

    شراره ى خشم در چشمانش جهيد و در همين حال،

    چيزى نظرش را جلب كرد. «عمّار» را ديد

    كه هاله اى از اندوه و خشم گرداگرد چهره اش را فرا گرفته است.

    بلال دريافت كه او نيز صحنه هاى دردناك گذشته را به ياد آورده است.

    آرى، عمّار صحنه ى شهادت پدر و مادرش را به ياد مى آورد

    كه با نيزه هاى «ابو جهل»، اين قريشى وحشى، جان سپردند.

    پيامبر فرمان داد كه سپاهيان اسلام به سوى چاه هاى بدر روى آورند.

    آنگاه كه به آب نزديك شدند، پيامبر فرود آمد.

    «حباب» كه جوانى بلندبالا بود،

    با چشمان نافذش زمين را پيمود و به پيامبر نزديك گشت و مؤدّبانه گفت:

    - اى رسول خدا! آيا اين مكان را به فرمان خدا برگزيده اى

    تا با همه ى وجود به آن تسليم گرديم،

    يا آن را با صلاحديد جنگى انتخاب كرده اى؟

    پيامبر، با عنايت و حوصله پاسخ داد:

    - با صلاحديد و تدبير جنگى چنين كرده ام.

    - اى رسول خدا! اين جا، مكانى مناسب براى فرود آمدن نيست.

    نيروها را برخيزان تا در كنار چاه خيمه زنيم.

    بدينسان، ما به آب دسترسى خواهيم داشت،

    ليكن آنان از آب محروم خواهند ماند.

    - به راستى، تدبيرى نيكو كردى.

    مسلمانان، با شتاب، مواضع خود را

    در سمت شرقى آن درّه ى پهناور استوار كردند.

    شب فرا رسيد و چشم ها با خواب گرفتگى

    در انتظار ماندند تا فردا چه فرا رسد
    ...................



    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  10. #50
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,586
    171,621 در 50,183 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فصل 12

    آفتاب روز جمعه، هفدهم ماه رمضان، سر بر زد.

    نيروهاى قريش، پيشاپيشِ تپّه هاى نزديك به درّه ى بدر لشكر آراستند.

    «ابوجهل» همانند افعى خال دارى بود كه براى يافتن طعمه زبان مى گرداند.

    او در حالى كه تعداد كم مسلمانان را به ريشخند مى گرفت، بانگ برآورد:

    - اينان تنها خوراك يك وعده ى ما هستند كه اگر غلامانمان را به سراغشان بفرستيم،

    آن ها را دست بسته خواهند آورد.

    «عتبة بن ربيعه» گفت:

    - چه بسا كسانى را در كمين گاه نهاده باشند يا پشتيبانانى به يارى آنان بيايند.

    - دوست من! هرگز چنين نيست.«ابن وهب» را پيشتر فرستاده ام

    تا اطراف مواضع آنان را وارسى كند. او چيزى نديده است.

    «شيبه» سخن را پى گرفت:

    - امّا او گزارشى ديگر داده است.

    ابوجهل، خشمگينانه، از عتبه پرسيد:

    - او چه گزارش داد؟

    - او نفس نفس زنان آمد و كلماتى تيرگونه را به سوى ما پرتاب كرد:

    «من چيزى نديدم. امّا اى گروه قريش!

    من بلاها را ديدم كه مرگ را با خودحمل مى كردند.

    شتران يثرب، مرگى تلخ را با خود مى آورند.»

    عتبه سر به زير افكند.

    او به سرنوشت قريش مى انديشيد.

    ابوجهل نگاهى خشمگينانه به او افكند و آب دهانش را بر زمين انداخت.

    سپس آن جا را ترك كرد.

    عتبه بر شتر سرخ خويش سوار شد.

    انديشه ى بازگشت به مكّه، در ذهن او غوغا مى كرد.

    ده ها مَرد به سخنان صاحب شتر سرخ، گوش سپرده بودند:

    - اى قريشيان! در رويارويى با محمّد و يارانش، كارى از شما برنمى آيد.

    ميان ياران او، پسرانِ عموها و دايى هاى شما به چشم مى خورند.

    آيا كسى پسرِ عمو يا دايى يا خويشاوند خود را مى كُشد؟

    بازگرديد و بگذاريد محمّد با ديگر مردم عرب رويارو شود.

    اى قريشيان! تنها اين بار از من اطاعت كنيد و همه ى عمر از فرمانم سر بپيچيد.

    محمّد به عهد و سوگند پايبند است: اگر راست بگويد،

    شما بيش از ديگران نزد او محترميد؛

    و اگر دروغ بگويد، گرگ هاى عرب، خود، به كار او خواهند پرداخت،

    بى آن كه به شما نيازى باشد.

    چشمان ابوجهل از خشم برآمده شده بود.

    واژه ها آميخته به آب دهان، از لبان او بيرون زدند:

    - بنگريد كه هراس و بيم در دل ها چه مى كند.

    بنگريد به بزرگى از بزرگان قريش كه از شمشيرهاى يثرب به لرزه درآمده است!

    در فرودستِ وادى، پيامبر به دقّت شاهد رويدادى بود كه در آن سوى جريان داشت.

    آن جا، بر فراز شترى سرخ، مردى قوم خود را از فرجام نامباركشان بيم مى داد.




    llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



صفحه 5 از 24 نخستنخست 12345678915 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •