سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 6 از 24 نخستنخست ... 234567891016 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 238

موضوع: llı. *.*.ıllبهشت ارغوان{قصه ناتمام حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها}llı. *.*.ıll

  1. Top | #51

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    پيامبر با لحنى آميخته به نااميدى، زمزمه كرد:

    - از اين گروه، اگر در كسى خيرى باشد،

    آن كس همين صاحب شتر سرخ است.

    آسمان به زمين پيوست و در آن نقطه از زمينِ خدا،

    جبرئيل به سيّاره ى ما پا نهاد.

    آنگاه، كلمات آسمان در قلب محمّد جارى گشت:

    - اگر آنان به صلح گراييدند، تو نيز به آن بگراى.

    [انفال/ 61: «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها.]

    پيشانى پيامبر چون مرواريدى تابان مى درخشيد.

    در اين حال، بانگ برآورد:

    - اى قريشيان! به همان جا كه بوديد بازگرديد.

    براى من دوست داشتنى تر است كه گروهى ديگر، به اين ميدان روى آورند.

    عتبه در حالى كه به سخنان فرزند مكّه- كه دو سال پيشتر،

    از آن هجرت گزيده بود- گوش سپرده بود، نجوا كرد:

    - قومى نيست كه سخنان اين مرد را رد كند و آنگاه رستگار شود.

    فريادهاى بيم آور در فضا پيچيدند.

    شمشيرها با درخششى رعدآميز چهره نمودند.

    عتبه از شتر سرخش فرود آمد و همراه با برادرش شيبه و پسرش «وليد»

    به منطقه ى ميان دو جبهه روان گشت.

    عتبه كه ابوجهل او را به نبرد تحريك كرده بود، بانگ برداشت:

    - اى محمّد! همترازان ما از قريش را به سويمان روانه كن.

    پيامبر روى به سوى «عبيده» كرد:

    - اى «عبيدة بن حارث» برخيز!

    و آنگاه به «حمزه بن عبدالمطّلب»

    و «علىّ بن أبى طالب» فرمان خيزش داد.


    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  2. Top | #52

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    پرچم «عقاب» هنوز در دست على تكان مى خورْد.

    على پرچم را در زمين استوار كرد و به سوى ميدان نبرد روان گشت.

    در اين حال، در خيالش نقش رنگين كمانى زيبا پديدار شد:

    فاطمه به او لبخند مى زد و از چشمانش نورى آسمانى مى تابيد.

    سكوت بر هر دو جبهه چيره گشت.

    تنها صداى ميدان، آواى شمشيرهايى بود كه در ميان توده هاى غبار،

    همچون آذرخشى خشم بار مى درخشيدند.

    ناگاه، «ذوالفقار» به پرواز درآمد

    و همزمان، جمجمه ى وليد بر زمين افتاد.

    سپس ديگر بار پرواز كرد تا بر سر عتبه و آنگاه شيبه فرود آيد.

    و بدينسان، سران شرك بر خاك افتادند و سرهاشان با ريگ هاى صحرا درآميخت.

    چشم ها با شگفتى بسيار، بيمناكانه، به اين صحنه خيره گشته بودند.

    پيامبر لب به تكبير گشود. همراه با او مسلمانان نيز بانگ تكبير سر دادند.

    بدينسان، نام على در فضاى آن ميدان و نيز در همه ى تاريخ، بر سر زبان ها افتاد.

    آنگاه، اين سخن پيامبر در همه جا پيچيد:

    - سوگند به آن كه جان محمّد به دست اوست!

    هر مردى كه امروز شكيبايى ورزد و تنها براى خشنودى خدا

    روى به ميدان آورَد و هرگز پشت نكند،

    بى ترديد خداوند وى را روانه ى بهشت مى سازد.

    [و الذى نفس محمد بيده لايقاتلهم اليوم رجل صابرا محتسبا مقبلا غير مدبر الا ادخله الله الجنه.]

    پيش چشم آنان كه كلمات پيامبر را مى شنيدند،

    منظره ى باغ هايى چهره نمود كه در فرو دستِ آن ها، جويباران جارى است.

    و بدينسان، دريافتند كه در سايه سار شمشيرها نهفته است

    آن بهشتى كه به پهناورى آسمان ها و زمين است.


    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  3. Top | #53

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    بى جان فروافتادن دلاوران قريش بر ريگزاران،

    طلايه ى يك نبرد سخت بود.

    قريش هجومى بى امان را آغاز كرد

    و باران تيرها و نيزه ها شدّت گرفت.

    مسلمانان در صفى واحد همچون بِنايى ريخته شده از سُرب،

    قامت راست كردند و در برابر حمله هاى ويرانگر

    كه به سان طوفانى شتابناك بود، مقاومت نمودند.

    غبارى انبوه به هوا برخاست و كشتگان و زخميان

    همچون ملخ هايى پراكنده بر زمين افتادند.

    آهسته آهسته از شدّت نبرد كاسته شد.

    در اين لحظه ى حسّاس، كلمه اى كوتاه و سرنوشت ساز

    از گلوى رهبر بزرگ برخاست:

    - سخت بجنگيد!

    مسلمانان چون سيل هجوم آوردند.

    پرچم «عقاب»، پايدار و استوار، در دست على به اهتزاز بود.

    شيهه ى اسبان و بانگ شتران و چكاچك شمشيرها و فريادهاى مردان درهم آميختند.

    در اين ميانه، نداى «اَحَد... اَحَد!» در فضاى ميدان پيچيد.

    خشمى مقدّس در قلب ها موج مى زد:

    شكنجه شدگان، جلاّدان خويش را رويارو مى ديدند.

    پيامبر جايگاه فرماندهى را ترك گفت و «ابوبكر» تنها ماند.

    پيامبر براى رزم به خطّ نخست جبهه شتافت.

    ناگاه در افق، ابرهايى سفيد و شفّاف همچون بال هاى فرشتگان پديدار گشتند.

    پيامبر دليرانه فرياد برآورد:

    - زود است كه اين جمع در هم بشكند و همگى پشت كنند.

    بلكه موعدشان قيامت است و قيامت بسى سخت تر و تلخ تر است.

    [قمر/ 45 و 46: «سيهزم الجمع و يولون الدبر. بل الساعه موعدهم و الساعه ادهى و امر.».]


    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 20-12-1390 در ساعت 13:16
    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  4. Top | #54

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    جنگ، نيرومندانه ادامه داشت، پس از درهم پاشيدن صف مشركان،

    نبرد به انتهاى خود نزديك شد

    و شكستى شتابنده براى آنان در افق رقم خورد.

    پيامبر مشتى سنگريزه به هوا پرتاب كرد و خشمگينانه فرياد زد:

    - ننگين باد چهره ى كافران!

    لحظه ى انتقام، طوفان برانگيخت و آتشفشان خونخواهى به جوش آمد؛

    بلال به جلاّد خود خيره شده، با خشم فرياد زد:

    - اى اميّه؛ اى پيشواى كفر!

    از پاى نخواهم نشست تا تو را از پاى درآورم.

    برخى از مسلمانان كوشيدند تا راه را بر بلال ببندند.

    آنان مى خواستند دشمن را به اسيرى بگيرند. بلال فرياد كشيد:

    - اى ياران خدا! او اميّه است، پيشواى كفر...

    من از پاى نخواهم نشست تا او را از پاى درآورم.

    بلال بر سر جلاّد خود فرود آمد.

    ناگاه اميّه نقش زمين شد.

    گويى از كوهى سر به فلك كشيده بر زمين افتاده باشد.

    براى بار نخست، بلال نفسى به آسودگى كشيد

    و آن صخره هاى سخت كه اميّه بر سينه اش مى نهاد، فرو افتاد.

    اشكش جارى شد و با سپاس به سوى آسمان نگريست.


    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  5. Top | #55

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    ابوجهل، با همان سرسختى هميشگى،

    مى خواست از شكست قريش پيشگيرى كند.

    او در وراى ديوارى آهنين از نيزه هاى مردانش-

    كه پيشاپيش آن ها پسرش «عكرمه» قرار داشت- مى جنگيد.

    امّا اين مُشتى نادان كجا مى توانستند با نسيم پيروزى

    كه از فرودستِ وادى پيش مى آمد، چهره به چهره شوند؟

    صداها نزديك تر مى شد: «اَحَد... اَحَد!»

    چند لحظه بيشتر به طول نينجاميد

    تا ابوجهل نيز بر زمين افتاد و سرش با شن و خاك درآميخت.

    «عبداللّه بن مسعود» پاى خويش را بر گردن ابوجهل نهاده بود

    كه با چشمانى خيره از او مى پرسيد:

    - ميدان از آنِ كيست؟

    - از آن خدا و رسول و يارانش.

    پاهاى «ابن مسعود» گردن ابوجهل را خُرد مى كرد.

    ابوجهل در حال خفگى زمزمه كرد:

    - اى چوپان بى مقدار گوسفندان من!

    به راستى كه بر بلندايى سخت فرا رفتى.

    آنگاه كوشيد تا به عادت خود، آب دهان اندازد.

    امّا اين بار آب دهانش بر صورتش فرود آمد

    و چشمان برآمده اش با هراس و اضطراب به نقطه اى خيره ماند.




    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  6. Top | #56

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    فصل 13

    «يثرب» در شادى و سرور مى درخشيد.

    پيامبر برگشته بود و پرچم هاى پيروزى بر فراز سرش در اهتزاز بودند.

    شاخه هاى درختان خرما، با شادى و طرب، مى رقصيدند.

    پيامبر به سوى مسجد رهسپار شد و دو ركعت نماز گزارد.

    مسجد آرام بود و آسايش و آرامش،

    چون چشمه سارى در هر گوشه ى آن جريان داشت.

    پيامبر برخاست و به عادت خويش، روى به سوى خانه ى فاطمه نهاد.

    دختر جوان براى استقبال از پدر بزرگوارش پيش شتافت.

    لبخندى آفتاب وَش از چهره ى جميل و درخشانش مى تابيد.

    پدر، بوسه اى گرم بر پيشانى دخترش نشاند

    و با اين بوسه همه ى احساس پدرانه و دوستانه ى خويش را نثار او كرد.

    فاطمه احساس كرد كه در آغوش گرم مادر خويش جاى گرفته است.




    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  7. Top | #57

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    در اين حال، «عايشه» كه به فاطمه رشك مى بُرد، به درون آمد و ناخشنودانه گفت:

    - او را كه خود داراى شوهر است، مى بوسى؟

    پيامبر با مدارا و نرمى پاسخ داد:

    - به خدا سوگند! اگر مى دانستى او را چه بيكران دوست مى دارم،

    تو نيز به وى بيشتر علاقه مى ورزيدى.

    [و الله لو علمت و ذى لها لازددت لها حبا.]


    عايشه با خشم گفت:

    - تو همواره همين سخن را باز مى گويى

    و از مادر پيرش ياد مى آورى،

    در حالى كه او سال هاست به كام مرگ فرو رفته

    و خداوند همسرى بهتر نصيبت كرده است.

    پيامبر با اندوه پاسخ گفت:

    - به خدا سوگند! چنين نيست.

    هرگز خداوند همسرى بهتر از خديجه نصيبم نكرده است.

    آنگاه كه همگان از دين من روى مى گرداندند،

    او بود كه به دين من ايمان آورد.

    آن دَم كه ديگران مرا دروغگو مى شمردند،

    راستىِ سخنم را باور كرد.

    روزگارى كه مردم مرا تحريم كرده بودند،

    همه ى دارايى اش را به پايم ريخت.

    و خداوند، از او، و نه از زنان ديگر،

    خاندان مرا امتداد بخشيد.

    صداى عايشه اوج گرفت.

    فاطمه با اين سخن، او را به آرامش فرا خواند:

    - اى مؤمنان! صداتان را بلندتر از صداى پيامبر برنياوريد.

    [حجرات/ 2: «يا ايها الذين آمنوا لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى.».]

    عايشه كه چهره اش از خشم سرخ شده بود، پاسخ داد:

    - اى فرزند خديجه! به خدا سوگند، تو همواره در اين گمانى كه مادرت از ما برتر بوده است.

    به راستى، مايه ى برترى او بر ما چيست؟




    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  8. Top | #58

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    سه سال بود كه اين زن، در هر حال از خديجه چنين ياد مى كرد.

    به راستى، آيا دليل اين ياد كرد،

    جز آن بود كه خديجه، فاطمه را زاده بود؟

    فاطمه، به سانِ بلورى كه آن سوىِ خويش را باز مى تابانَد، بازتاب خديجه بود،

    زنى كه بانوىِ زنان جهان را به دنيا ارمغان آورد.

    پيامبر خشمگينانه پاى در ميان نهاد:

    - اى «حميراء»! [لقب عايشه و به معناى «سرخ كوچك».]

    خداوند در زنى خير نهاده است كه عشق بورزد و فرزند بياوَرَد.

    آنگاه، در حالى كه قطره هاى آفتاب گون اشك را از چشم خويش پاك مى كرد، گفت:

    - خداوند، خديجه را رحمت كند.

    عايشه با هيجان فرياد برآورد:

    - تو، فاطمه و على را بيش از من و پدرم دوست مى دارى.



    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  9. Top | #59

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    چه بگويد فاطمه به اين زن؟ آيا به او بگويد:

    «چگونه پدرم، على رادوست نداشته باشد،

    او را كه در دامان خود پرورانده است؛

    او كه در نوجوانى به پدرم ايمان آورد

    و به گاه هجرت، جانش را فداى او ساخت؛

    و نيز در گرماگرم «بدر»- كه خداوند گروه اندك مسلمانان را يارى نمود-»؟

    آيا به او بگويد: «آنگاه كه على سرگرم كارزار بود،

    پدر تو در كجاوه پنهان گشته بود.

    و على در همين كارزار، با نبردى بى اَمان، به تنهايى

    سى و پنج دلاور قريش- از ميان هفتاد تَن- را هلاك ساخت»؟

    به راستى، چه بگويد فاطمه به اين زن كه تعصّب،

    چشم صلاحديدش را بسته است؟

    او از پدر و همسر فاطمه، چه مى خواهد؟

    اين، سوز و گدازى بود كه در جان فاطمه زبانه مى كشيد:

    - پدرم! خدا تو را پاداش نيك دهد.

    چه مى توانست بكند، جز آن كه سكوت ورزد؟

    او حتّى كلمه اى بر زبان نراند تا اندوه تازه

    براى پيامبر- كه مردم عرب، يكپارچه، در برابرش به پا خاسته بودند- پديد نياورد.

    فاطمه صبر را پيشتر آموخته بود.

    او صبر را آميخته با شير مادر نوشيده بود؛

    صبرى تلخ و ناگوار را كه اينك به آن خو گرفته بود.




    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  10. Top | #60

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,625
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,606
    مورد تشکر
    177,677 در 52,452
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض

    در خانه ى خود، فاطمه پدر را فراخواند:

    - اى رسول خدا!

    پاسخى نيامد. ديگر بار ندا داد:

    - اى رسول خدا! و در همين حال، آيات خدا در جانش جارى بود:

    - همچنان كه برخى از شما برخى ديگر را مورد خطاب قرار مى دهند، پيامبر را خطاب نكنيد

    [نور/63: «لاتجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا.».]

    باز ندا برآورد:

    - اى رسول خدا!

    پدر بزرگوار كه در انتظار واژه اى دوست داشتنى تر بود، گفت:

    - فاطمه! آن آيه درباره ى تو نازل نشده است.

    تو از من هستى و من از تواَم.

    بگو: «پدر جان!» اين، هم قلب مرا شاد مى كند و هم خداوند را.

    على كه مى خواست شادمانى را در خانه بگسترانَد، با چهره اى خندان پرسيد:

    - اى رسول خدا! مرا بيشتر دوست مى دارى يا فاطمه را؟

    پيامبر نيز لب به خنده گشود و با مِهربانى گفت:

    - تو عزيزترى و فاطمه دوست داشتنى تر!

    همچون پروانه اى گرداگرد آن سه گُل،

    لبخند گرداگرد چهره ها چرخيد.

    ديگر بار، پيامبر از خديجه يادآورد.




    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




صفحه 6 از 24 نخستنخست ... 234567891016 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی