حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
صفحه 7 از 10 نخستنخست ... 345678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 95
  1. #61
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    22851
    دلنوشته
    41
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    نوشته : 56,212      تشکر : 53,469
    165,387 در 47,032 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض





    بنام تو اي انیس خلوت انس






    لذت زندگی
    لذت زندگی دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند.

    گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.

    میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.

    هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.

    پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.







    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************





  2. #62
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    22851
    دلنوشته
    41
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    نوشته : 56,212      تشکر : 53,469
    165,387 در 47,032 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بنام تو ای قرار دل بیقراران






    وقتی همسفرخداست , توفقط رکاب بزن


    زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است.آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.


    اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت.

    ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
    اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
    آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم. یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.
    حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
    بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
    او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.
    هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى.
    آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم.
    سفر ما؛ سفر من و خدا.
    و ما باز رفتیم و رفتیم ....
    حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت:
    « همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند! »
    و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

    من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم. این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
    هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم

    او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید:
    «تو فقط رکاب بزن من با تو هستم »





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************





  3. #63
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    22851
    دلنوشته
    41
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    نوشته : 56,212      تشکر : 53,469
    165,387 در 47,032 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بنام تو ای پناه بی پناهان






    وقتی همسفرخداست , توفقط رکاب بزن


    در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

    ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

    گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

    ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست.

    ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

    ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

    گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

    ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ پس شما هم بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

    نکته:

    با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************





  4. #64
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    22851
    دلنوشته
    41
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    نوشته : 56,212      تشکر : 53,469
    165,387 در 47,032 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بنام تو ای قرار هستی







    جوان پاک

    آوازه باتقوا بودنش همه جا پیچیده بود تا اینکه روزی خبر پرهیزکاری وتقوای اوبه گوش شاه رسید وشاه تصمیم به آزمایش سیدمحمد گرفت، به دخترش دستور داد،به بهترین وجه آرایش کند، سپس اورا شبانه به درحجره سیدمحمد فرستاد،تادرخلوت شب اورا وسوسه نماید.

    دختر درب حجره سیدمحمدراکوبید وسید- که مشغول مطالعه بودگفت:کیستی؟دختر گفت:دختری تنها هستم که راه راگم کرده ام ،فقط امشب ازتو پناه میخواهم.

    سیدمحمد نیزاوراپناه داد.بسترخویش رابرایش پهن نمود وخودمشغول مطالعه شد.پس از ساعتی آن دختر شروع به عشوه گری و.....وسوسه سیدبه گناه نمود،ولی سیداصلا توجهی به اونمی کردوهرگاه فکر گناه درذهنش می امد دستش را روی شمع می گرفت، تاسوزش دستش اورا ازفکرگناه باز دارد .

    خلاصه دختر تاسپیده به وسوسه کردن پرداخت وسید ،نیز تاصبح دستش راروی شمع نگهداشت.

    تا اینکه دختر از حجره بیرون رفت، وداستان را به عرض شاه رساند.شاه نیزهمان دختررابه ازدواج سیدمحمد، در آورد.وازاین گونه بود که سیدمحمد به میرداماد معروف شد.

    ماراهمه ره به کوی بدنامی باد
    وز سوختگان نصیب ما خامی باد

    ناکامی ماهست چون کام دل دوست
    کام دل ماهمیشه ناکامی باد

    خواهی که رسی به کام بردار دو گام
    یک گام ز دنیا و دگر گام زکام



    منبع :کتاب چهل سرگذشت





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************





  5. #65
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    نوشته : 28,920      تشکر : 51,445
    85,028 در 27,945 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بنام تو اي مهربان مهر آفرين



    هم نشین بهشتی

    پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) می فرمایند: خداوند پدر و مادری را رحمت کند، که فرزندان خود را طوری تربیت کنند، که به ایشان (پدر ومادر) احترام بگذارند.

    یک روز حضرت موسی (علیه السلام) به خداوند عرض کرد: یک نفر از افرادی که قرار است، در بهشت هم نشین من شود به من نشان بده.خداوند متعال توسط جبرئیل وحی فرستاد: که ای موسی به فلان محل برو تا آن قصاب جوانی را که دربهشت هم نشین توست ببینی. حضرت موسی به آن محل رفت و مغازه قصاب را پیداکرد. حضرت موسی(ع) منتظر شد، ...

    تا آفتاب غروب کرد و جوان مغازه راتعطیل کرد و به طرف منزل راه افتاد و حضرت موسی(ع) به دنبال او راه افتاد، تا اینکه جوان به منزلش رسید.موسی(ع) جوان را صدا زد و فرمود: میهمان نمی خواهی؟ جوان گفت: خوش آمدید! او را به داخل خانه برد و غذایی برایش تهیه نمود سپس زنبیلی را که از سقف منزل آویزان کرده بود، پایین آورد. پیر زن ناتوانی داخل زنبیل بود!جوان پیر زن را شست و شو داد سپس به او با دستانش غذا داد بعد نزد حضرت موسی(ع) آمد و نشست.

    حضرت موسی(ع) پرسید آن پیر زن کیست؟ جوان گفت: او مادرم است و چون قدرت خریدن کنیزی راندارم، خودم به کارهایش می رسم ،حضرت موسی(ع) پرسید؟ وقتی که مشغول غذا دادن بودی مادرت زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد. او چه میگفت؟

    جوان گفت: هر موقع به مادرم غذا می دهم می گوید:خداوند تو را ببخشد و در بهشت هم نشین موسی(ع) قرار دهد.

    موسی(ع) نیز به آن جوان بشارت داد و فرمود: من نیز به تو بشارت می دهم که جبرئیل به من گفت:تو در بهشت همنشین من خواهی بود.





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـلّـهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــْفــَرَجْ







    اَلـلّـهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــْفــَرَجْ





  6. #66
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,560      تشکر : 113,605
    41,810 در 11,136 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض











    گفت: هرکی میخواد بره حرم، باید دست راستشو قطع کنیم.

    پیر زنه اومد جلوی جلاد و دست چپشو گذاشت رو میز.

    جلاد متوکل با عصبانیت گفت: دست راست!!!

    گفت: پارسال دست راستمو برای حسین (ع) دادم ،

    حالا چپی رو میخوام بدم و برم زیارت...





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  7. #67
    مدير بخش
    ال یاسین آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    السلام علیک یا بقیه الله
    نوشته : 1,434      تشکر : 4,049
    5,338 در 1,360 پست تشکر شده
    وبلاگ : 3
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ال یاسین آنلاین نیست.

    پیش فرض حکایت




    مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،
    کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:
    (تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز
    به خیاط هیچ برای فقیران . . .)
    اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.
    پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟
    برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:
    «تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط.
    هیچ برای فقیران.»

    خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
    «تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط.
    هیچ برای فقیران.»
    خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش
    خودش نقطه‌گذاری کرد:
    «تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط.
    هیچ برای فقیران.»

    پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
    «تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟
    هیچ. برای فقیران.»

    نکته اخلاقی:
    به واقع زندگی نیز این چنین است‌:
    او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست
    و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.
    اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاری ها دست ماست.
    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)


  8. #68
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    22851
    دلنوشته
    41
    اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    نوشته : 56,212      تشکر : 53,469
    165,387 در 47,032 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بنام تو ای قرار دل بیقراران






    حکایت پیرمرد و بقال


    مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنهارا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنهارا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

    روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم ، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آنها ۹۰۰گرم است.

    مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت : ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما می خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم !

    نتیجه :

    «هرچه بکاری همان بدروی »





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************





  9. #69
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,142      تشکر : 27,295
    57,695 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    بنام تو ای قرار دل بیقراران






    ادب گوسفند

    يكي از شاگردان حضرت استاد كه به تحصيل علوم ديني اشتغال دارد، چندين مرتبه از حضور در محفل سراسر معنويت استاد، غفلت ورزيده و غيبت نمود. در اين مدت حوادث و اتفاقات گوناگوني براي او به وقوع پيوست كه به عقيده خود او همه آنها به خاطر بي‌توجهي به محفل معنوي و عرفاني استاد بزرگوارش بوده است تا او متنبه گشته و از پوستين غفلت به درآيد.


    يك روز كه از آن همه غيبت و سهل‌انگاري نادم و پشيمان گرديد، به منزل استاد رجوع نمود و از حضرتش سراغ گرفت. اهل خانه جواب دادند كه «ايشان در بيابان هستند». او غمگين و ناراحت از كردار خويش به سمت بيابان حركت كرد. وقتي آن استاد الهي را از دور مشاهده نمود از خوف، ترسي بر اندامش مستولي شد و قلبش به تپش افتاد. بغض گلويش را گرفته بود و قطرات اشك چشمانش را لبريز كرده بود. وقتي خدمت جناب استاد رسيد، پس از عرض ادب در نزديكي ايشان جلوس نمود. هرچقدر خواست نيت خود را مبني بر پشيماني از عملكرد خوش ابراز كند، نتوانست. اما سعي نمود تا با گريه به اين خواسته جامه عمل بپوشاند. مدتي بعد يكي ديگر از شاگردان حضرت استاد كه از محصلين علوم دانشگاهي است از دور نمايان شد. آنگاه كه به سوي استاد گام برمي‌داشت اين فكر را در سر مي‌پرورانيد كه «آيا مي‌شود آقا كرامتي از خود نشان دهند تا بر اعتقاد و اطمينانم افزوده شود».


    وقتي به حضرت ايشان رسيد، بعد از عرض سلام و احترام در كنار دوست خويش نشست. بعد از لحظاتي، سكوت جرأت آن را يافت تا در محضر آن صاحبدل عارف، رخ نشان دهد. اما پس از اندكي صداي گله گوسفني كه در صد متري آنها براي چرا به آنجا نزديك مي‌شد سكوت را شكست و نسيم كرامتي ديگر وزيدن گرفت. ناگاه گوسفندي درشت و جوان از ميان گله جدا شد و مستقيم به سوي حضرت استاد به راه افتاد. آنگاه كه نيمي از راه را پيمود، ايستاد و سرش را بالا گرفت و دقايقي چند به چهره استاد خيره ماند. سپس به حركت خويش ادامه داد تا اينكه در يكه متري ايشان توقف نمود و گردنش را بطرف جلو كشيد. جناب استاد دستان مباركشان را به سوي گوسفند دراز كردند. گوسفند نيز يكي دو قدم پا جلوتر نهاد و با لبانش به بازي كردن با دست ايشان مشغول شد. سپس شاگرد دانشجو گفت: «آقا چشمهايش را بنگريد، دارد اشك مي‌ريزد»!.


    پس از اين استاد سكوت را شكسته، خطاب به شاگردي كه به خاطر غيبتهاي خود سر ندامت را در آغوش گرفته بود، فرمودند: «اين گوسفند، هم از شما جوانتر است و هم عالمتر. زيرا مردم علاوه بر اينكه از شير آن بهره‌مند مي‌گردند از ديگر بركات و منافعش نيز استفاده مطلوب مي‌برند و عالم آن است كه بيشتر به ديگران منفعت برساند. ضمن آنكه ادب را بيشتر از شما رعايت كرده است، زيرا شما نشسته‌ايد ولي او ايستاده است، درحالي‌كه اصلا برخورد و آشنايي قبلي با بنده نداشته است، ولي اين‌گونه مطيع و مؤدب مي‌باشد».


    بيش از بيست دقيقه حضرتش پيرامون آن گوسفند و نحوه رفتارش صحببت فرمودند و آن محصل علوم ديني را كه از لحاظ روحي متحول بود با سخنان دلنشين خود پند و موعظه مي‌دادند. عجيب اين است كه در تمام اين مدت آن گوسفند همانطور مؤدب ايستاده بود و همچنان اشك مي‌ريخت. گويي سخنان ايشان را مي‌شنيد، مي‌فهميد و گريه مي‌كرد و چوپان گله با شگفتي اين منظره را از دور نظاره مي‌نمود.


    مدتي گذشت و چوپان گله گوسفندانش را جمع‌آوري كرد تا كم‌كم از آن منطقه برود، زيرا آفتاب مي‌رفت كم‌كم بساط خود را از زمين برچيند و روشنايي عالم‌تاب خود را در زير چتر تاريكي پنهان كند. اما موقعي كه اين گوسفند خواست حركت كند به گونه‌اي محضر استاد را ترك گفت كه پشتش به ايشان قرار نگرفت. ابتدا چندين متر به عقب قدم برداشت و بعد به صورت نيمرخ حركت كرد. در صورتي كه اگر مي‌خواست به طور معمولي خود را به گله برساند، بايستي پشت به استاد مي‌كرد. ولي به پهلو حركت نمود و در فاصله دور به گله پيوست.

    شاگرد ايشان كه آن همه ادب و متانت را از اين گوسفند مشاهده كرده بود از بي‌ادبي خويش نسبت به حضرت استاد و سهل‌انگاري و سستي نسبت به شركت در آن جلسه معنوي خجل و شرمگين شد و لحظه‌اي گونه‌هايش از باران اشك خالي نمي‌گشت. سپس استاد خطاب به او فرمودند: «اين جريان براي اين بود كه شما متوجه شويد و از خواب غفلت بيدار شويد. شما ديديد كه اين گوسفند چقدر مؤدبانه اينجا را ترك نمود، شما نيز اگر مشكل داريد و براي مدتي قصد شركت در جلسه را نداريد، بايد مؤدبانه باشد. يعني قبلا با بنده مشورت كنيد و مرا در جريان كار خود بگذاريد تا مبادا به خاطر امور مادي و دنيوي از معنويات محروم شويد و از سلوك باز بمانيد. هرچند سالك عاشق هيچگاه مقام حضور در نزد استاد معنوي خود را با چيزي عوض نمي‌كند».


    در اين بين كه جناب استاد شاگرد خويش را نصيحت مي‌فرمودند، ديگر شاگرد ايشان به سخن آمده و نيت خويش را در لحظه آمدن به محضر آن حضرت آشكار ساخت و بواسطه اينكه كرامتي بديع را بروشني به نظاره نشسته بود به گريه افتاد و دقايقي چند اشك بر رخسارش جاري شد. اين‌گونه هر دو از بي‌توجهي و غفلت خود به شدت پشيمان شده، با حالي منقلب اشك ريختند و دل خشكيده‌شان را نرم ساختند و درون زنگار گرفته‌شان را صيقل داده و جلا بخشيدند و دقايقي بعد، از آن محضر روحاني، سبكبار و مطمئن فارغ شدند.


    برگرفته از كتاب سجده رمز خلاقيت عشق (نويسنده: علي نعيم‌الدّين خاني)



    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)

  10. تشكرها 7


  11. #70
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,142      تشکر : 27,295
    57,695 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض





    بنام تو ای قرار دل بیقراران








    در شأن و منزلت بسم الله همین بس که به فرموده امیرالمومنین امام علی بن ابیطالب سلام الله علیه، اسرار کلام خداوند در قرآن است و اسرار قرآن در سوره فاتحه و اسرار فاتحه در "بسم الله الرحمن الرحیم" نهفته است.

    گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین.

    این زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.

    روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.

    وی بعد از این کار به مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.

    زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت.

    شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید.

    [خزینةالجواهر ص 612]
    منبع : سبطین





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)


صفحه 7 از 10 نخستنخست ... 345678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •