حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
صفحه 8 از 9 نخستنخست ... 456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 89
  1. #71
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    22609
    دلنوشته
    38
    بحق حرمت صلوات ، زیارت کربلا را قسمت ما کن
    نوشته : 52,749      تشکر : 51,098
    162,257 در 45,380 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 87
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بنام تو ای قرار دل بیقراران








    دیدار با خدا

    زن با تقوائی خدا را در خواب دید و به او گفت : " خدایا ، من خیلی تنهایم آیا تو میهمان خانه من میشوی ؟ " خدا قبول کرد و به او گفت : فردا بدیدنش خواهد آمد.

    زن از خواب بیدار شد ، خوشحال و با عجله شروع به تمیز کردن خانه کرد .نان تازه خرید . خوشمزه ترین غذائی را که بلد بود ، پخت . و بیتاب منتظر نشست !

    چند دقیقه بعد در خانه بصدا در آمد ، زن با عجله بسوی در رفت و آن را باز کرد !

    پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد گرسنه بود . از او خواست تا غذائی به او بدهد.زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست !

    ساعتی بعد باز در خانه کوبیده شد ، زن دو باره در را گشود . این بار کودکی که ازسرما میلرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ! زن با ناراحتی در را بست وغرغرکنان بخانه برگشت !

    نزدیک غروب بار دیگر در خانه را زدند ! این بار زن مطمئن بود که خدا به دیدنش آمده پس با شتاب بسوی در دوید ! در را باز کرد . اما این بار نیز زن فقیری پشت در بود !

    زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذائی بخرد ، زن که از نیامدن خدا خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد !

    شب شد ، ولی خدا نیامد ! زن نا امید رفت و خوابید ، بار دیگر خدا را در خواب دید !

    با ناراحتی و گله مند بخدا گفت : " خدایا ، مگر تو قول نداده بودی که امروز را به دیدنم می آئی ؟ "

    خداوند با مهربانی جواب داد : " ولی ، من سه بار بخانه ات آمدم اما تو هر سه باردر به رویم با عصبانیت بستی ! "


    نتیجه اخلاقی :

    عشق بهترین نغمه بر موسیقی زندگیست ! انسان بدون عشق ،هرگز با همسرائی با شکوه زندگی ، همنوا نخواهد شد !اوست عشق و عشق است خدا. این عشق در نوعدوستی و خدمت به خلق تجلی می یابد




    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************




  2. #72
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,142      تشکر : 27,295
    57,686 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض







    بنام تو ای قرار دل بیقراران





    حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید:
    بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

    وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو.

    - اول آنکه خدا چه می خورد؟
    غم بندگانش را. که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را بر می گزینید؟

    - آفرین غلام دانا.

    - دوم خدا چه می پوشد؟
    رازها و گناه های بندگانش را.

    - مرحبا ای غلام

    وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد. ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

    غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

    - چه کاری؟

    - ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

    وزیر که چاره ای دیگر ندید، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.

    پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر این چه حالیست تو را؟

    و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

    پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.




    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)


  3. #73
    عضو آشنا

    تاریخ عضویت : مهر 1392
    نوشته : 27      تشکر : 197
    135 در 28 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    daryayi آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بنام تو ای قرار دل بیقراران





    یک نقطه ی سیاه

    کوچک که بودم یکروز در مدرسه معلم وارد کلاس شد و بلافاصله
    یک ورق کاغذ سفید روی تخته چسباند و یک نقطه سیاه وسط آن کشید.
    سپس به کناری رفت و به دیوار اشاره کرد و پرسید:
    بچه ها این جا چه می بینید؟

    همه یکصدا گفتند:
    یک نقطه ی سیاه!

    معلم لبخندی زد و گفت: بچه های خوبم دیوار به این سفیدی و بزرگی
    تخته سبز به این عریضی و کاغذ سفید به این زیبایی را ندیده گرفتید و تنها همین نقطه ی کوچک را دیدید؟
    و بعد ادامه داد: عزیزانم همیشه در زندگی سعی کنید اول سفیدی ها و زیبایی
    ها را ببینید.
    و این برای من درس بزرگی شد.
    .
    برگرفته از خاطرات نلسون ماندلا.
    روحش غریق نور الهی باد



    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 09-01-1393 در ساعت 21:43


  4. #74
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,142      تشکر : 27,295
    57,686 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض






    بنام تو ای قرار دل بیقراران







    حکایت؛ شیوه تک بعدی هدایت


    مادری به فرزند دلبندش می آموخت، به هنگام شب در گذر از گورستان و هر جای سهمگین اگر با شَبحی رو به رو شد، دل قوی دارد و با شجاعت بر او حمله ور شود؛ زیرا با این کار موجب می شود که شبح از وی روگرداند و فرار را بر قرار ترجیح دهد. فرزند زیرک در برابر آموخته های مادرش به او گفت:

    اگر همین آموزش هایی که تو به من می آموزی، مادر شبح به او آموخته باشد و او به من حمله ور شود، آن وقت تکلیف چیست.



    در این حکایت مادری ناآشنا به اصول صحیح هدایت که در مقام راهنما قرار گرفته است، قصد دارد به فرزند خود بیاموزد که می تواند با شیوه پیش دستی درزدن ضربه به حریف، از گذرگاه های خطرناک، خود را به سر منزل مقصود سالم برساند. در حالی که، فرزند تیزهوش او که به شیوه راهنمایی مادر و میزان موفقیت طرح او مردد است و می کوشد با طرح پرسشی به جا، احتمال ناموفق بودن طرح را به راهنمای خود گوشزد کند.




    درواقع مولوی در این حکایت شیرین، ضمن نکوهش یک سونگری، به نوعی معلمان و تمام کسانی را که در مقام راهنمایی و هدایت انسان ها قرار دارند، از یک سونگری بازمی دارد و آنان را آگاه می سازد که اعتماد به یک شیوه و به کارگیری آن، برای ارشاد و هدایتگری کافی و مطمئن نیست.
    پیام متن:

    پرهیز از یک سونگری در پند و هدایت.



    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)


  5. #75
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,142      تشکر : 27,295
    57,686 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض








    بنام تو ای قرار دل بیقراران





    حکایت از این قرار هست که پادشاهی به همراه اصحاب و لشکر خویش با غرور تمام داشت راه می رفت که سر راه به یک ژنده پوش (درویش) که پیر راه بود بر می خورد.(پیر در اصطلاح صوفیه به اون درویش کارکشته ای گفته می شود که به همراه مریدانش راه پُر پیچ و خم طریقت را طی می کنند)


    ژنده ای پوشید می شد پیر راه
    ناگهان او را بدید آن پادشاه


    گفت "من به یا تو؟هان ای ژنده پوش!"
    پیر گفت "ای بی خبر تن زن خموش!


    گرچه ما را خود ستودن راه نیست
    کان که او خود را ستود آگاه نیست


    لیک چون شد واجبم :چون من یکی
    به زتو چون صد هزاران بی شکی



    پیر ژنده پوش که برای راه داشت آماده می شد توسط پادشاه دیده شد و پادشاه (ظاهرا برای تمسخر و دست انداختن ژنده پوش) به او گفت "ای ژنده پوش من بهترم یا تو؟ " و درویش جواب داد "ای بی خبر حرف نزن، گرچه ما دراویش نباید از خود تعریف کنیم زیرا کسی که خود را می ستاید از حقیقت آگاه نیست ولی چون لازم شد اینجا جواب تو را میدهم ، یکی مثل من بیشک صد هزاران بهتر از کسی مثل تو هست.



    زانکه جانت روی دین نشناخته است
    نفس تو از تو خری برساخته است


    وانگهی بر تو نشسته ،ای امیر
    تو شده در زیر بار او اسیر


    بر سرت افسار کرده روز و شب
    تو ، به امر او ، فتاده در طَلَب


    هرچه فرماید تو را ای هیچ کس
    کام و ناکام آن توانی کرد و بس




    معنی : درویش در ادامه جوابش گفت "ای پادشاه ، جان تو حقیقت را هنوز نشناخته است و نفس تو از تو خری ساخته و سوارت شده و تو زیر بار او اسیر شدی و اون سوارکار (همان نفس) شب و روز بر سرت افسار انداخته و تو هم مدام خواسته های او را به ناچاری اطاعت می کنی" .



    لیک چو من سرّ دین بشناختم
    نفس سگ را هم خر خود ساخته ام


    چون خرم شد نفس بنشستم برو
    نفس سگ بر توست ، من هستم برو


    چون خر من بر تو می گردد سوار
    چون منی بهتر زتو چون صد هزار."




    معنی : درویش در ادامه میگوید "من جریانات و بدبختی تو را گفتم و حالا ببین من چه کردم. من چون از اسرار پی بردم نفس سگ صفت خودم را کردم یک خر و بر عکس تو بر او سوار شده ام. حالا من سوار خری هستم که اون هم سوار تو هست ای پادشاه. و به همین دلیل من از تو صد هزاران بار بهتر و بالاترم".







    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)


  6. #76
    کاربر عادی
    mahtiti آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1393
    نوشته : 6      تشکر : 0
    36 در 6 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    mahtiti آنلاین نیست.

    ghalbha قالیچه




    هـــــوالحكيــــــم





    قالیچه

    بدهکارشد...
    فقط یک قالیچه داشت... گوشه قالیچه سوخته شده بود... هر مغازه ای میرفت میگفتند:"این قالیچه اگر سالم بود 500هزار تومن می ارزید... اما حالا که سوخته ما100 یا 150 تومن بیشتر نمیخریم"

    گرفتار بود...به امید اینکه بیشتربخرند هی از این مغازه به آن مغازه میرفت،در یکی از مغازه ها،مغازه دار پرسید : "چه شده؟ چرا قالی به این خوبی را مراقبت نکردی؟"

    گفت: "ما منزلمان روضه خوانی داشتیم منقل چایی روی این قالی بود زیر منقل پوسیده بود ذغالها ریخت روی قالی و سوخت"

    مغازه دار گفت: " این قالی اگر سالم بود500هزار تومن می ارزید اما حالا که برای اربابم سوخته من یک میلیون این را از تو میخرم...





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 09-01-1393 در ساعت 22:03


  7. #77
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,142      تشکر : 27,295
    57,686 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض







    هـــــوالحكيــــــم





    معروف است که حسن بصري و شفيق بلخي و مالک دينار به عيادت رابعه‌ي عدويه رفتند.

    حسن گفت:
    هر کس در شرايط محبت چيزي بگويد.

    سپس گفت:
    راستگو نيست در محبت کسي که از معشوق خود چون ضربتي ببيند بر آن صبر نکند.

    رابعه گفت:
    بهتر از اين بايد گفت.

    -صادق نيست محبي که چون از محبوب اَلَمي ببيند بر آن شکر نکند.

    رابعه گفت:
    باز هم بهتر از اين بايد گفت.

    مالک گفت:
    مستقيم نيست در طريق عاشقي کسي که چون از معشوق خود ضربتي ببيند لذت نبرد.

    رابعه گفت :
    باز هم بهتر از اين بايد گفت.

    رابعه گفت:
    در طريق عاشقي کسي صادق است که اساساً با ديدار معشوق اَلَمي نبيند.




    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)


  8. #78
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    22609
    دلنوشته
    38
    بحق حرمت صلوات ، زیارت کربلا را قسمت ما کن
    نوشته : 52,749      تشکر : 51,098
    162,257 در 45,380 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 87
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************




  9. #79
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    22609
    دلنوشته
    38
    بحق حرمت صلوات ، زیارت کربلا را قسمت ما کن
    نوشته : 52,749      تشکر : 51,098
    162,257 در 45,380 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 87
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************




  10. #80
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    22609
    دلنوشته
    38
    بحق حرمت صلوات ، زیارت کربلا را قسمت ما کن
    نوشته : 52,749      تشکر : 51,098
    162,257 در 45,380 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 87
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض











    حکایت زنی که جز به زبان قرآن سخن نمی گفت

    گويند: شخصى زنى را در باديه تنها ديد، گفت: کيستى؟


    جواب داد:«وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ.»«بگو سلام بزودى ميدانيد!»

    از قرائت اين آيه فهميدم که مي گويد: اوّل سلام کن، سپس سئوال! که سلام دادن علامت و وظفيه شخصى است که بر ديگرى وارد ميشود.

    به او سلام کردم و گفتم: در اين بيابان آن هم تنها چه ميکنى؟

    پاسخ داد:«مَنْ يَهْدِ اللهُ فَمالَهُ مِنْ مُضِلٍّ.»«کسى را که خدا هدايت کند گمراه کنندهاى براى او نيست.»از اين آيه شريف دانستم که راه را گم کرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حقّ اميدوار است.

    گفتم: از جنّى يا آدم؟ جواب داد:يابَنى آدم خُذُوا زينَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِد.»«اى فرزندان آدم زينتتان را نزد هر مسجد برداريد.»از قرائت اين آيه فهميدم که از آدميان است.

    گفتم: از کجا ميآيى؟ پاسخ داد:«يُنادَونَ مِنْ مَکان بِعيد»«از جايى دور ندا داده ميشوند.»فهميدم از راه دور ميآيد.

    گفتم: کجا ميروى؟ جواب داد:«ولِلّهِ عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَيْهِ.»«بر مردم است که براى خداوند حج به جاى آورند، البته کسى که استطاعت به سوى آن پيدا کند.»فهميدم قصد خانه خدا دارد.

    گفتم: چند روز است حرکت کرده اى؟ گفت :«وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ وَالا ْ َ رْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّام.»«ما آسمانها و زمين و هر چه را بين اين دو است در شش روز خلق کرديم.»فهميدم شش روز است از شهرش حرکت کرده و به سوى مکه مى رود

    .پرسيدم غذا خورده اى؟ جواب داد:«وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَاْکُلُونَ الطَّعامَ.»«ما پيامبران را مثل فرشتگان بدون بدن قرار نداديم تا غذا نخورند.»فهميدم چند روزى است غذا نخورده است.

    گفتم: عجله کن تا تو را به قافله رسانم.جواب داد:«لايُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها.»«خداوند هيچ کسى را بيشتر از طاقتش تکليف نمى کند.»فهميدم که مثل من در حرکت تندرو نيست و طاقت ندارد.

    به او گفتم: بر مرکب من در رديف من سوار شو تا به مقصد برويم.پاسخ داد:«لَوْ کانَ فيهِما آلِهَةٌ اِلاّالله لَفَسَدَتا.»«اگر در آسمان و زمين چند خدا غير از خداى يگانه بود فاسد مى شدند.»آگاه شدم که تماس بدن زن و مرد در يک مرکب يا يک خانه و يک محل موجب فساد است.

    به همين علّت از مرکب پياده شدم و به او گفتم: شما به تنهايى سوار شويد.وقتى سوار شد گفت:«سُبْحْانَ الَّذى سَخَّرَ لَنا هَذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنينَ.»«منزه است خداوندى که براى ما اين (کشتيها) را مسخر گردانيد و ما هرگز قادر به تسخير آن نبوديم.»

    وقتى به قافله رسيديم گفتم: در اين قافله آشنايى دارى؟جواب داد:«وَ ما مُحَمَّدٌ الاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الّرُسُلُ.»«محمد نيست مگر رسولى و قبل از او رسولانى ديگر بوده اند.»
    «يا يَحْيى خُذِالْکِتابَ بِقَّوة.»«اى يحيى کتاب را باقوّت بگير.»
    «يا مُوسى اِنّى اَنااللهُ..»«اى موسى منم خداوند.»
    «يا داوُودُ اِنّا جَعَلْناکَ خَليفَةً فى الا ْ َرْضِ.»«اى داوود ما تو را در زمين جانشين و خليفه قرار داديم.»

    از قرائت اين چهار آيه دانستم که چهار نفر آشنا به نام محمد و داوود و يحيى و موسى دارد.چون آن چهار نفر نزديک آمدند اين آيه را خواند:

    «اَلْمالُ وَ الْبَنُونُ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا.»«مال و فرزندان زينت زندگانى دنيوى هستند.»فهميدم اين چهار نفر فرزندان او هستند.

    به آنها گفت:«يا أَبَتِ اسْتاجِرْهُ إنَّ خَيْرَ مِنْاسْتَاْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمينَ.»«اى پدر، موسى را به خدمت گير بهترين کسى که بايد به خدمت برگزينى کسى است که امين و توانا باشد.»فهميدم به آنها گفت: به اين مرد امين که زحمت کشيده و مرا تا اينجا آورده مزد دهيد.
    آنها هم به من مقدارى درهم و دينار دادند و او حسّ کرد کم است .

    گفت:«واللهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ.»«خداوند براى کسى که بخواهد، پاداش را دوچندان گرداند.»فهميدم مى گويد به مزد او اضافه کنيد.

    از رفتار آن زن سخت به تعجب آمده بودم و به فرزندانش گفتم: اين زنِ با کمال که نمونه او را نديده بودم کيست؟
    جواب دادند: اين زن، فضّه خادم حضرت زهرا(س) است که بيست سال است جز با قرآن سخن نگفته است.





    حكايتها و حكمتها (شما هم بنويسيد)
    *******************************
    من اونی ام که هرگز سایه ای نداشت .... اما توبخاطر بسپار،
    گرچه گذر زمان فرصت
    مهرورزیدن رادریغ نمی کند،اما مرگ
    رااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************




صفحه 8 از 9 نخستنخست ... 456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •