همسرم اینجا قتلگاه من است! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
همسرم اینجا قتلگاه من است!
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    جديد همسرم اینجا قتلگاه من است!





    همسرم اینجا قتلگاه من است!


    من چشمم را بستم. هنوز ثانیه ای نشده بود که گفت:چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم. دیدم شهید مرادیان کنار یک چشمه ی آب ایستاده و اسب سفیدی هم کنار چشمه ایستاده. گفتم: مرادیان!معنی این اسب چیه؟ گفت: اینجا قتلگاه من است



    آنچه که می خوانید روایت همسر سردار شهید غلامعلی مرادیان از خوابی است که در آن مرادیان، نحوه شهادتش را به همسر فداکارش بیان می کند: «زمانی که در کردستان بودیم، یک شب که خوابیده بودم، با سر و صدا از خواب پریدم. متوجه شدم شهید مرادیان در عالم خواب با کسی حرف می زند. بالای سرش نشستم. شنیدم می گوید: یا امام حسین به من مهلت بده تا زن و بچه ام را به مازندران ببرم و برگردم . دوست دارم به شما ملحق شوم.
    دقیقا یک هفته قبل از شهادتش بود. صبح که از خواب پا شد تصمیم گرفت ما رو به نکا بیاورد. ما رو به نکا رسوند و خودش برگشت کردستان. همین که رسید، نامه داد. گفت: حالم خوب است و صحیح و سالم هستم.
    زمانی که در کردستان بودیم، یک شب که خوابیده بودم، با سر و صدا از خواب پریدم. متوجه شدم شهید مرادیان در عالم خواب با کسی حرف می زند. بالای سرش نشستم. شنیدم می گوید: یا امام حسین به من مهلت بده تا زن و بچه ام را به مازندران ببرم و برگردم . دوست دارم به شما ملحق شوم

    با اون خوابی که دیده بود دلم شور می زد که نکنه براش اتفاقی بیفته. همش منتظر خبربودم تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند.



    کسی از چگونگی به شهادت رسیدنش چیزی نمی دانست. من نمی تونستم طاقت بیارم. همیشه دلم می خواست نحوه ی شهادتش رو بدونم. همیشه به درگاه خدا استغاثه می کردم که نحوه ی شهادتشو توی خواب ببینم. تا اینکه یکی دو ماه بعد از شهادتش یک شب از ماه محرم، خود شهید مرادیان به خوابم اومد. گفت بیا با هم به کردستان برویم. گفتم:راه کردستان دوره، من باردارم برای من سخته این راه رو بیام. بچه ها خواب هستند من نمی تونم اونها رو تنها بذارم. گفت: تو چه کار داری که راهش دوره. تو فقط چشمت را ببند.هر کسی که منو از کردستان آورده اینجا ما رو می بره کردستان. من چشمم را بستم. هنوز ثانیه ای نشده بود که گفت:چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم. دیدم شهید مرادیان کنار یک چشمه ی آب ایستاده و اسب سفیدی هم کنار چشمه ایستاده. گفتم:مرادیان!معنی این اسب چیه؟ گفت: اینجا قتلگاه من است و نحوه ی شهادتشو برام تعریف کرد.گفت: زمانی که با کومله ها درگیر شدم، 30 فشنگ داشتم که به سمت دشمن شلیک کردم و اونها رو از پا درآوردم اما تعدادشون زیاد بود و من هم فشنگ نداشتم. برای اینکه اسلحه ام دست اونها نیفته، اونو با سنگ و چماق تکه تکه کردم . اونها به من نزدیک شده بودند و یک زن منافق که توی جمع اونها بود به پایم شلیک کرد و دیگه نتونستم با خونریزی شدیدی که داشتم راه برم. منو دستگیر کردند و با قل و زنجیر بستند. یکی با قمه به تنم ضربه می زد، یکی با آب جوش من را می سوزاند به طوری که گوشت بدنم می ریخت.

    آنقدر شکنجه ام دادند که بی حال شدم. اما هنوز نفس می کشیدم. اون منافقین کوردل همین که متوجه شدند من هنوز زنده ام، تیر خلاص زدند و منو به شهادت رسوندند. وقتی شهید شدم این اسب سفید در کنارم ایستاد و سوارش شدم. اونها می خواستند جسدم را بسوزانند که یک زن سیاه پوش آمد جسدم را از دست اونها گرفت. جسدم سه روز توی بیابان بود و کسی جرأت نمی کرد به اون منطقه نزدیک بشه تا اینکه یک مرد سیستانی فداکاری کرد و جسدم را برگردوند.
    شهید مرادیان وقتی از نحوه ی شهادتش برام گفت، سوار اسب سفیدش شد و رفت. من از خواب بیدار شدم و شروع کردم به گریه کردن....»

    سردار شهید غلامعلی مرادیان

    شهید غلامعلی مرادیان در روستای آجند شهرستان نکا در خانواده متدین و مذهبی دیده به جهان گشود. دوره مقدماتی تحصیلی را در روستای همجوار حسین آباد و قره تپه با وضع مشقت باری به پایان رسانید ولی به دلیل عدم امکانات و قدرت مالی موفق به ادامه تحصیل نشد و پس به جهت امرار معاش خانواده در کنار پدر بزرگوارش شروع به فعالیت کشاورزی نمود.
    در سال 55 به خدمت سربازی رفت و مشغول خدمت شد که مصادف با نهضت اسلامی ایران شد با فرار از پادگان با لباس سربازی در تظاهرات شرکت می نمود پس از پیروزی انقلاب بر دامنه فعالیت هایش افزود تا اینکه در سال 1359 از طریق بسیج و جبهه غرب منطقه سر پل ذهاب اعزام شد در مرحله اول داوطلبانه به منطقه اسلام دشت به عنوان مسئول دسته فعالیت می نمود. در تاریخ 1/9/61به عضویت رسمی سپاه در آمد و در سمت هائی چون جانشین عملیات سپاه نکا ،مسئول پایگاه و مسئول حراست کارخانه سیمان نکا فعالیت نمود و مردم را نیز به فعالیت های بسیج هدایت می کرد.

    شهید غلامعلی مرادیان در عملیات پاکسازی اسلام دشت منطقه طنیال در جریان در گیری مقاومت زیادی کرد و تا آخرین فشنگ ، و تا آخرین نفس مقاومت نمود و با توجه به قرار گرفتن در محاصره کامل و مجروحیت از ناحیه پا خود را تسلیم نکرد و به مقابله پرداخت که سرانجام به اسارت در آمد و به طرز فجیعی شکنجه شد و پیکر نیمه جان او را در منطقه گرداندند سپس بدن مطهرش را با آب جوش سوزاندند که در اثر تحمل این همه شکنجه در تاریخ 6/6/1365به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در گلزار شهدای روستای آجند در کنار دیگر یاران شهیدش به خاک سپرده شد.

    روحش شاد و یادش گرامی

    فرآوری : رها آرامی
    بخش فرهنگ پایداری تبیان

    منابع : پایگاه خبری رزمندگان شمال
    وبلاگ از دیار اقیانوس




    همسرم اینجا قتلگاه من است!





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. تشكرها 2

    مدير اجرايي (19-12-1390), نرگس منتظر (20-12-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •