سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: *✿* آخرین سینِ سفره هفت‌سین *✿*

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    *✿* آخرین سینِ سفره هفت‌سین *✿*




    در سفره هفت‌سین، پدر هفت‌سین خودش را هم چیده بود. سنباده اسلحه.
    ساعت شماته‌دار ترکش خورده و خاموش.
    پارچه سبز همسنگرش که موقع شهادت به کمرش بسته بود.
    سوزنی که می‌گفت با آن خودش جراحت‌هایش را بخیه کرده و ...



    در سفره هفت‌سین، پدر هفت‌سین خودش را هم چیده بود. سنباده اسلحه. ساعت شماته‌دار ترکش خورده و خاموش.
    پارچه سبز همسنگرش که موقع شهادت به کمرش بسته بود. سوزنی که می‌گفت با آن خودش جراحت‌هایش را بخیه کرده. عکس سودابه مادرم که در جنگ شهید شد و یک برگه آزمایش.
    سین‌ها را شمردم و گفتم: بابا یه سین کمه. سین آخر چیه؟ خندید و به سرفه افتاد. رنگش به کبودی رفت.
    چند بار دارو را در دهانش اسپری کرد تا کمی بهتر شد. جواب آزمایش را برداشت و با خنده گفت: این دو تا سین داره. سرطان ریه. سرطان خون.
    دور سفره نشستیم و دعا کردیم .
    در شب نشینی سال نو پدر به جای داستان های شاهنامه برایمان از یک یک رستم های جبهه گفت که چطور شجاعانه به مبارزه با دیوها رفتند.
    یاد کرد از روزهای حماسه ، یاد آنها که رفتند و جان دادند تا آبی ترین آسمان دنیا مال ما ایرانی‌ها باشد.
    می گفت : شبها وقتی منورها دل آسمان را می‌‌شکستند فکر می‌‌کردند که بر آنها در ساعات و روزها و ماههای گذشته چه گذشته است.
    حساب اعمالشان را می‌‌کردند قبل از اینکه آن ناظر شاهد بر اعمالشان رسیدگی کند.
    شبهای عید بهترین زمان برای محاسبه بود.
    مثل من و تو می‌‌نشستند پای سفره هفت سینی که سیب و سماق و سکه ای هم در کار نبود و برایشان اهمیتی نداشت. مهم سفره دلشان بود که ستاره‌هایش را وقتی یا محول الحول و الاحوال می‌‌خواندند، می‌‌تکاندند...
    نوروز در جبهه همیشه در میان گلوله‌ها با گل و بوسه توام می‌‌شد.
    دو رکعت نماز روی آن سجاده پاک می‌‌خواندند و آن قدر هم رزمان با هم رفیق بودند که یک دستمال سفید پیدا شود، برای پاک کردن آن بلورهای محرمانه !
    و من در فکر بودم که حالا این انسان های زلال نیستند و سفره‌های هفت سین ما پر از سرکه‌های فراموشی شده...
    فرآوری : رها آرامی
    بخش فرهنگ پایداری تبیان



    منبع : برگرفته از وبلاگ حماسه نگاران



    امضاء

  2. تشكرها 2

    مدير اجرايي (13-01-1391), بیقرار ظهور (07-05-1392)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی