*** خلاصه اي از زندگينامه شهيد علي ذاكري *** سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*** خلاصه اي از زندگينامه شهيد علي ذاكري ***
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض *** خلاصه اي از زندگينامه شهيد علي ذاكري ***




    بسم رب الشهداء

    پاسدار شهيد علي ذاكري در 6/ اسفند/ 1346 هـ. ش در شهرستان تبريز در كانون پرمهر خانواده اي متدين اما مستضعف رشد كرد. پدرش كارگر ساده اي بود و چرخ زندگيشان به سختي مي چرخيد.
    هفت ساله بود كه براي گذراندن دوره ابتدايي وارد دبستان «ترقي» شد. او كه وجودش مالامال مهر و محبت بود. بعد از فارغ شدن از كار درس و مدرسه به كمك پدر مي شتافت. سيزده سال بيشتر نداشت كه در تظاهرات ضد رژيم شركت مي كرد و در مجالس آموزش قرآن و احكام ديني حاضر مي شد. وي دوران تحصيل راهنمائي را در مدرسه استقلال حكم آباد آغاز كرد و با پيروزي انقلاب بيشتر اوقاتش را در مساجد و نهادهاي انقلابي به فعاليت و حراست از آرمان هاي اسلام و انقلاب سپري مي كرد.
    در شهريورماه 1360 هـ.ش روح بي تاب علي او را براي آموزش دوره نظامي به پادگان خاصبان كشاند و بعد از اتمام دوره آموزش عازم جبهه آبادان شد و در عمليات «ثامن الائمه» شركت كرد.
    دو ماه در
    جبهه حضور داشت و بعد از آن به مرخصي آمد. او كه عاشق خدمت در راه خدا بود در واحد احتياط منطقه 16 مشغول فعاليت شد. ديگر لذات و رفاه پشت جبهه روح ناآرام او را راضي نمي ساخت.علي دوباره در بهمن ماه 1360 هـ. ش در جبهه داربلوط گيلانغرب براي نبرد با كفار بعثي به سپاه حق پيوست و در عمليات «مطلع الفجر» به عنوان بي سيم چي به اداي تكليف مشغول شد.
    علي ذاكري در تاريخ 10/خرداد/ 1361 هـ. ش براي سومين و آخرين بار با شوقي وصف ناپذير به سوي جبهه مأمن روح ناشكيبايش بال گشود و همانگونه كه آرزوي قلبي اش بود در عمليات «رمضان» در شرق بصره (در تاريخ 3/مرداد/ 1361 هـ. ش)
    با زباني روزه براثر اصابت تركش، به كاروانيان «عندربهم يرزقون» پيوست و روح آسماني اش تا بلنداي افلاك اوج گرفت.
    *** خلاصه اي از زندگينامه شهيد علي ذاكري ***

  2. تشكر

    مدير اجرايي (23-01-1391)

  3.  

  4. #2
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    گوشه اي از كرامات شهيد علي ذاكري
    خاطره از پدر شهيد علي ذاكري:سه روز به چهلم على مانده، يكى از دوستانش ساك او را برايمان آورد. يادگار على، عطر على، رد دست هاى على دوباره به خانه بازگشته بود. چون پروانه به دور نشانى از او طواف كرديم. دوربين، ساعت و وصيت‏نامه‏ اى داخل ساك بود. وصيت‏نامه را باز كرديم على در قسمتى از وصيت‏نامه‏ اش، وصيتى قريب به اين مضمون نوشته بود:
    «پدر! سلام بر شما. پدر جان! من دوست دارم كه در وادى رحمت در كنار ساير دوستانم به خاك سپرده شوم و...»
    وصيت‏نامه به دستمان رسيده بود امّا دير! زيرا جنازه مطهرش را در قبرستان منبع (ستارخان) به خاك سپرده بوديم و از اين بابت احساس پشيمانى می كرديم. به هر كجا سر زديم تا اجازه انتقال جنازه‏ اش را به گلزار شهداى وادى رحمت بگيريم موفق نشديم.
    نامه‏ اى به محضر حضرت امام‏ قدس سره نوشتيم، امام در جواب فرموده بودند: «اگر اعضای جسد از هم جدا شوند تكان دادن آن حرام است.» ما هم اگر چه وصيت شهيد بود نتوانستيم كارى برايش انجام دهيم.

    تا اينكه يازده سال گذشت!
    از طرف شهردارى اطلاعيه دادند كه «گورستان ستارخان» در مسير احداث خيابان قرار می گيرد لذا صاحبان قبور نسبت به انتقال اموات خود اقدام نمايند. ما نيز بعد از طى مراحل قانونى براى نبش قبر، خلعتى را كه از سوريه آورده بودند برداشتيم و روز پنجشنبه عازم گورستان ستارخان شديم. دلم می لرزيد.
    شايد از اينكه بعد از يازده سال على را دوباره می خواستم ببينم. از فكر خودم تعجب می كردم و با خود می گفتم:
    «پس از يازده سال جز خاك و چند تكه استخوان كه چيزى از على باقى نمی ماند.»

    صداى گام هاى زائرين رفتگان، سكوت سنگين گورستان را شكسته و آرامش آن آرامگاه را در هم ريخته بود. از گوشه و كنار صداى تلاوت قرآن می آمد و مادرى در دورترها بر سر خاك فرزندش بی قرار ناله می كرد. دلم گرفته بود. بد دردى است پدر و مادرى شاهد رفتن جگر گوشه‏ هايشان باشند. راستى اگر اين فراق نه در راه خدا بود، اگر اين قربانيان را نه به عشق دين، راهى مسلخ كرده بودم كى توان صبوريم بود؟
    به آرامگاه على نزديك و نزديك تر شديم و دورش حلقه زديم:
    «على جان! آمده‏ ام، على‏ جان! روسياهم هر چند دير شده، هر چند يازده سال عمل به وصيت تو به تأخير افتاده است، امّا عزيز بابا! آمده‏ ام تو را نزد يارانت ببرم. بلند نمی شوى على جان؟ به بابا سلام نمی كنى؟ مادرت را مهربان صدا نمی زنى؟ مگر نه اينكه به احترام ما همواره از جا برق‏ آسا می جهيدى. على جان! عزيز بابا سلام.»
    به اندازه يازده سال بی قرارى گريستيم!
    يكى از سنگ هاى قبر على را برداشتيم،
    عطر گل هاى محمّدى فضا را پر كرد. اطرافيان با تعجّب نگاهم می نمودند، فكر می كردند گلاب پاشيده‏ ام امّا گلابى در كار نبود. عطر گل وجود على در فضا پيچيده بود.
    خدايا! صبوريم ده.
    سنگ ديگر را برداشتيم، همه مات و مبهوت مانديم. باورمان نمی شد چشم هايم را ماليدم. درست می بينم؟ جنازه على آنقدر سالم و صاف مانده بود مثل اينكه همين ديروز بود كه دفنش كرده بوديم. گذر يازده سال را بر آن پيكر آسمانى اصلاً نمی شد ديد و احساس كرد.
    نگاهش كردم آرام خوابيده بود. فكر كردم هر لحظه بيدار خواهد شد و با لبخند سلاممان خواهد كرد. آرام صدايش زدم:
    «على جان! بلند شو. پس از سال ها انتظار چشمانمان به ديدار رويت روشن شده است، بلند شو بابا!»

    *** خلاصه اي از زندگينامه شهيد علي ذاكري ***

  5. تشكر

    مدير اجرايي (23-01-1391)

  6. #3
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    شهيد ايوب ذاكري برادر بزرگ شهيد علي ذاكري جاويد الاثر است. در كنار قبر شهيد علي ذاكري قبري خالي ديده مي شود كه روي سنگ قبر چيزي نوشته نشده است ولي در پشت شيشه آلومينيومي كه كنار قبر است است نوشته شده: ايوب ذاكري. شايد كسي كه اين را نوشته اميد داشته روزي پيكر پاك ايوب ذاكري نيز همچون برادرش بر مي گردد. پدرش نوشته و يا شايد هم مادرش و شايد هم ....

    -------------------------

    برادران ذاكري روحتان شاد تا ابديت



    متن نوشته شده در عكس:
    از طرف شهردارى اطلاعيه دادند كه «گورستان ستارخان» در مسير احداث خيابان قرار می گيرد لذا صاحبان قبور نسبت به انتقال اموات خود اقدام نمايند. ما نيز بعد از طى مراحل قانونى براى نبش قبر، خلعتى را كه از سوريه آورده بودند برداشتيم و روز پنجشنبه عازم گورستان ستارخان شديم. دلم می لرزيد. شايد از اينكه بعد از يازده سال على را دوباره می خواستم ببينم. از فكر خودم تعجب می كردم و با خود می گفتم:
    «پس از يازده سال جز خاك و چند تكه استخوان كه چيزى از على باقى نمی ماند.»
    به آرامگاه على نزديك و نزديك تر شديم و دورش حلقه زديم ...
    يكى از سنگ هاى قبر على را برداشتيم، عطر گل هاى محمّدى فضا را پر كرد. اطرافيان با تعجّب نگاهم می نمودند، فكر می كردند گلاب پاشيده‏ ام امّا گلابى در كار نبود ...
    سنگ ديگر را برداشتيم، همه مات و مبهوت مانديم. باورمان نمی شد چشم هايم را ماليدم. درست می بينم؟ جنازه على آنقدر سالم و صاف مانده بود مثل اينكه همين ديروز بود كه دفنش كرده بوديم. گذر يازده سال را بر آن پيكر آسمانى اصلاً نمی شد ديد و احساس كرد.
    نگاهش كردم آرام خوابيده بود. فكر كردم هر لحظه بيدار خواهد شد و با لبخند سلاممان خواهد كرد. آرام صدايش زدم:
    «على جان! بلند شو. پس از سال ها انتظار چشمانمان به ديدار رويت روشن شده است، بلند شو بابا!»
    *** خلاصه اي از زندگينامه شهيد علي ذاكري ***

  7. تشكر

    مدير اجرايي (23-01-1391)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •