هنگامی که آخرین پیامبر آمد... سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
هنگامی که آخرین پیامبر آمد...
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو كوشا
    *فاطمه* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 171      تشکر : 841
    709 در 170 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    *فاطمه* آنلاین نیست.

    parandeh هنگامی که آخرین پیامبر آمد...








    پدرم یکی دو روزی بود که از سفر به کشور عراق و زیارت شهرهای مقدس آن بازگشته بود، فامیل و آشنایان دسته دسته به دیدارش می آمدند و او هم از دیده ها، شنیده ها و لحظه های زیبای معنوی اش برای آنها سخن می گفت.
    از ضریح شش گوش و قتله گاه و خیمه گاه و زینبیه گرفته، تا حرم مطهر حضرت علی (علیه السلام).
    از دو گنبد طلایی زیبای شهر کاظمین نقل کرد تا حرم نیمه کاره ی امام هادی و امام عسگری (علیه السلام).
    زمان گفتن خاطرات، هیجان و شوق عجیبی را در چهره ی پدرم می دیدم و حسابی دلم برای رفتن به این سفر آب می شد.
    وقتی جمع ها خصوصی تر بود، او از جاهای دیگری هم که دیده بود سخن می گفت.
    مثلاً یکبار مفصل از سفرش به شهر مدائن در نزدیکی بغداد (پایتخت عراق) تعریف کرد و البته گفت که زوّار ایرانی را به جهت ناامنی آنجا نمی برند و او به همراه عده ای از بصورت ویژه از آنجا بازدید نموده.
    در مدائن به کنار قبر سلمان فارسی و حذیفه بن یمان از صحابه ی بزرگوار پیامبر رفته بودند و از آنجا به سمت باقیمانده های قصر کسری در نزدیکی مدائن رهسپار شده بودند، نام این قصر برایم آشنا بود و مرا کنجکاو نمود.
    بعداً از پدرم خواستم بیشتر از آن برایم بگوید.


    او برایم چنین گفت که: " زمانی ایران وسعت بسیاری داشت و عراق و چند کشور دیگر جزء آن بودند و مرکز آن همین شهر مدائن بوده .
    این کاخ، محل بسیاری از پادشاهان ساسانی و پیش از آن بوده است و در زمان پادشاهی انوشیروان، در شبی تعدادی از بخشهای تزئین ایوان این کاخ فرو ریخت. می دانی آن شب چه شبی بود؟
    من با خوشحالی دستانم را به هم زدم گفتم ها! حالا یادم آمد اسم کسری را کجا شنیده ام.
    این همان است که همزمان با ولادت پیغمبر ما حضرت محمد (ص) آسیب دید.


    پدرم از حالت من به خنده افتاد و اضافه کرد:
    در هفدهم ماه ربیع الاول که همزمان شده بود با هفدهم دی ماه ما ایرانیها، از همان سالی که قصه اصحاب فیل اتفاق افتاد، در صبحگاه یک روز جمعه در زمان تولد پیامبر گرامی ما، 14 کنگره از سقف این کاخ -که در آن موقع بسیار مجلل و باشکوه بوده- بی دلیل به زمین می افتد.
    پسرم تا حالا فکر کرده ای که چرا 14 قطعه؟
    من جواب دادم: نه! یعنی دلیل خاصی داشته؟ پدر: شاید به این معنا باشد که از پس این تولد پربرکت، 14 معصوم پاک در دنیا خواهند آمد و ریشه ی کفر و شرک را بر هم می زنند. پرسیدم: پدر مثل اینکه به جز این حادثه اتفاقات دیگری هم همان شب رخ داده. پدر: بله
    .در شهر فارس از ایران، آتشکده ای بوده که هزاران سال آتش روشن در خودش داشته و تا آن لحظه هیچ وقت خاموش نشده.
    اما آن شب به یکباره طوری تاریک شد که انگار هیچ وقت در آن آتش نبوده
    .
    یا در اطراف شهر ساوه ایران، دریاچه ای بوده که همان شب خشکیده و از بین رفته. بسیاری از بتها در بتکده های مختلف آن روز به یکباره به زمین افتادند.
    اینها را فکر می کنم تا حدودی شنیده باشی اما این یکی را نشنیدی؛
    می دانستی که در طول آن روز، شاهان جهان توان سخن گفتن را به قدرت خدا از دست دادند و یک روز کامل نتوانستند کلامی بگویند؟
    گفتم: نه! اصلاً نشنیده بودم.
    پس حتماً این را هم نمی دانی که بسیار از تختهای سلاطین و پادشاهان آن روز سرنگون شد و مجبور شدند که دوباره آنرا سرپا کنند.


    من پرسیدم: بابا معنی اینهمه اتفاق در یک شبانه روز چیست؟
    بابا: سوال خوبی کردی؛ وقتی تک تک این اتفاقات را بررسی می کنیم، می بینیم که هر کدام به یک مدل باعث شرک و مشرک بودن مردم بودهاند.
    مثلاً پادشاهان قدیم ایرانی به نوعی ادعای خدایی داشتند و حکومتشان را نابود نشدنی می دانستند و این خراب شدن کاخ، یعنی هیچ قدرتی مقابل قدرت خدا ماندنی نیست.
    و یا دریاچه ساوه و آتشکده به غلط برای عده ای مقدس بوده که با آمدن پیامبر از بین می رود، تا کسی بی دلیل به سراغ چیزهای دیگری برای پرستش نرود.
    همین طور افتادن بتها و تختها، قدرت نمایی خدا بوده برای اعلام آمدن آخرین پیامبرش.


    صحبتهای پدر به اینجا که رسید، احساس غرور می کردم که پیرو این دین و این پیامبر هستم و خدا را شکر کردم که لیاقت داشتن ارادت به این خاندان را به من عطا نموده است.



    علیرضا عمرانی


    هنگامی که آخرین پیامبر آمد...
    من خدایی را که من را اینقدر زیبا آفرید دوست دارم.
    خدایا شکرت

  2. تشكرها 2

    مدير اجرايي (19-02-1391), نرگس منتظر (19-02-1391)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •