~~~_-_~~~هرگز فراموشم نکن~~~_-_~~~ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
~~~_-_~~~هرگز فراموشم نکن~~~_-_~~~
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض ~~~_-_~~~هرگز فراموشم نکن~~~_-_~~~





    هرگز فراموشم نکن



    کمی دورتر از تهران، درست در نزدیکی بزرگراه دکتر حکیم، در آسایشگاهی با وسعتی بزرگ مادرانی هستند که چشم انتظاری در عمق نگاهشان موج می زند و گوشی برای شنیدن می خواهند!




    وقتی با اولین گریه متولد می شوی به مادر معنی زندگی را می بخشی، شروع به راه رفتن که می کنی دستان مادر را تکیه گاهت قرار می دهی، نوشتن که آموختی تمام مسیر را تا خانه می دوی که مژدگانی اش را از مادر بگیری، وقتی ناملایمات زندگی خم به ابرویت انداخت، آغوش مادر را آرامش بخش ترین مکان دنیا می بینی، خودت که مادر شدی منتظری تا تمام عشقی که از مادرت آموختی را برای فرزندت به یادگار بسپاری؛ اما گاهی فراموش می کنی لحظه زمین خوردن های کودکی و اشک های پنهان مادرت را…
    شاید تقصیر تو نیز نباشد، گاهی مجبوری! گاهی معذور و خدای نکرده گاهی مسئولیت ناپذیری!
    کمی دورتر از تهران، درست در نزدیکی بزرگراه دکتر حکیم، در آسایشگاهی با وسعتی بزرگ مادرانی هستند که چشم انتظاری در عمق نگاهشان موج می زند و گوشی برای شنیدن می خواهند!
    آری ! اینجا آسایشگاه سالمندان کهریزک است، همان خانه ای که دور است اما نزدیک! صدای اذان ظهر در فضای آسایشگاه پیچیده است، نمازخانه در سمت راست آسایشگاه و در نزدیکی واحدهای مسکونی قرار دارد، جلوی نمازخانه ازدحام کفش ها را می بینی که هر لحظه به تعدادشان اضافه می شود، نماز در حال شروع شدن است، همه با چادرهای گل گلی در صف ایستاده اند و برخی نفس زنان خودشان را به نماز جماعت می رسانند، بعضی نشسته نماز می خوانند، عده ای هم روی صندلی های مخصوص نمازشان را شروع می کنند، نماز که تمام می شود در یک زاویه از نگاهم تسبیح های رنگارنگی را می بینم که در دست ها به گردش می آیند و لبهایی که همزمان با حرکت تسبیح تکان می خورند، یکی قرآن می خواند و دیگری دست هایش را به آسمان بلند کرده و زیر لب با خدایش حرف می زند، از او می خواهم برای ما هم دعا کند با لبخندی می گوید:”‌ من همیشه بعد از دعا برای عاقبت به خیری پسرم از خدا می خواهم تا مشکل کار و ازدواج جوان ها حل شود”‌
    پس از نمازخانه وارد سالن نارون می شوم، به کسانی که در راهرو سالن ایستاده ام سلام می کنم، برخی سلامم را با لبخندی گرم پاسخ می دهند، بعضی دیگر وقتی می بینند ناآشنا هستم بی تفاوت از کنارم می گذرند و دیگری دستانم را به راحتی رها نمی کند!
    پانزده اتاق در اطراف سالن دیده می شود، پنج و یا شش تخته، اتاق ها بزرگ است در هر کدام یخچال و تلویزیون قرار دارد، اکثرا پیراهن به تن کرده اند، از بویی که در فضا پیچیده متوجه شدم غذایشان قورمه سبزی است، البته خیلی ها قبل از نماز ناهارشان را خورده اند؛ کارکنان در حال نظافت میز ناهارخوری بزرگی که در انتهای سالن قرار دارد هستند، عده ای هم غذایشان را برروی تخت هایشان می خورند.
    به قول خودش چاره ای جز دوست داشتن اینجا ندارد، مرا می بوسد، جوری نگاهم می کند که انگار می خواهد بیشتر کنارش بمانم تا برایم حرف بزند؛ اما حیف که فرصت کوتاه است!

    چاره ای جز دوست داشتن اینجا ندارم!

    وارد اولین اتاق می شوم، دو نفر بیشتر در اتاق نیستند، بقیه یا بر روی صندلی های سالن نشسته اند و یا در فضای بیرون هستند، یکی روی تخت خوابیده و من به کنار یکی از مادران می روم که جانمازش هنوز روی تخت پهن است، از من به خاطر اینکه چیزی برای پذیرایی ندارد عذرخواهی می کند، 75 ساله است، دو سال است از تبریز به اینجا آمده، تنها یک دختر دارد که مستاجر است و از پس مخارج زندگی خویش هم بر نمی آید، اینجا را دوست دارد؛ اما دلش برای دختر و نوه هایش تنگ است؛ به قول خودش چاره ای جز دوست داشتن اینجا ندارد، مرا می بوسد، جوری نگاهم می کند که انگار می خواهد بیشتر کنارش بمانم تا برایم حرف بزند؛ اما حیف که فرصت کوتاه است!

    دلم برای اتاقم تنگ شده است!

    در اتاق روبرویی زنی کوتاه قد را می بینم که چین و چروک دور چشمانش نشان از تجربه‌ها و خستگی راه زندگی دارد، با او وارد صحبت می شوم تا از گنجینه ارزشمند تجربه هایش استفاده کنم، بشقابی میوه در دست دارد، 75 ساله است، چادر گل گلی به سر کرده و سیبی به من تعارف می کند، وقتی از او می پرسم اینجا را دوست داری یا نه؟ نگاهی به دور و برش می اندازد و می گوید: اینجا همه چیز خوب است، همه با ما مهربان هستند، دوستان زیادی دارم و سرگرمی های بسیار؛‌ اما دلم برای اتاق کوچکم در خانه ام تنگ شده!

    سرنوشت مرا به اینجا آورد!

    لیلی زنی 61 ساله ای است که در راهرو قدم می زند، به سمتم می آید روی صندلی در کنار سالن می نشینیم، از تنهایی اش می گوید و از اینکه کسی را به جز برادرش ندارد، تا به حال ازدواج نکرده است، بودنش در اینجا را جزیی از سرنوشتش می داند، چند سال پیش سکته می کند و بیست و یک روز در کما بوده، پس از هوشیاری دیگر نمی توانسته با خانواده برادرش زندگی کند و از سال 86 به اینجا منتقل می شود، همسر برادرش ماهی یکبار به آسایشگاه می آید و به او سر می زند.



    دخترم زیاد به دیدنم نمی آید!

    وارد اتاقی دیگر می شوم، شش تخت دارد، همه در حال گفت و شنود هستند و می خندند، زنی در گوشه ای از اتاق روی تخت نشسته و خنده ای بر لب ندارد، به سمتش می روم، عصایش را از روی تخت بر می دارد و جایی برای نشستن من باز می کند، زبیده 75 ساله است و حدود یک سال پیش از اردبیل به اینجا آمده، نمی تواند راه برود حتی شام و ناهارش را نیز روی تخت می خورد، هم اتاقی اش می گوید”‌ با عصا می تواند راه برود، من بارها به او گفته ام بیا من دستانت را می گیرم و با هم به حیاط برویم اما حرف گوش نمی دهد و می گوید من حوصله ندارم و هنوز حال و هوای خانه اش را دارد،‌ فقط یک دختر دارد که زیاد هم به دیدنش نمی آید”‌!
    وسط سالن ایستگاه پرستاری قرار داد که در آن وسایل پزشکی و درمانی دیده می شود، لیست اتاق ها و اسامی افراد در آن دیده می شود، کنار ایستگاه پرستاری پیرزنی را می بینم که روی صندلی نشسته و منتظر زنگ تلفن است.

    با عشق از دخترش حرف می زند!

    روبروی ایستگاه پرستاری اتاقی است با پرده های بنفش، در گوشه اتاق صنم زن 71 ساله ای است که لبخندی ملیح بر لب دارد بر روی تخت مشغول غذا خوردن است، کنارش می نشینم، او از سال 79 در اینجا سکونت دارد، یک دختر دارد که زیاد به دیدارش می آید، بدون عصا نمی تواند راه برود؛ چراکه 11 سال پیش تصادف کرده و چون تنها دخترش از پس نگهداری اش بر نمی آمد به خواست خودش به اینجا آمده است.
    اینجا را دوست دارد؛ اما دلش مدام برای دخترش که در حال حاضر باردار است تنگ شده و نگرانش است! با عشق از دخترش حرف می زند، شاید به این فکر می کند که در این لحظات که هر دختری به مادرش احتیاج دارد نمی تواند در کنارش باشد و افسوس می خورد!

    نگران پسرم هستم

    در کنار تخت صنم، زنی با حالتی افسرده نشسته است، 63 سال دارد، با اصرار زیاد داستان زندگی اش را از اینگونه بازگو می کند: “همسر خوش اخلاقی نداشتم، همیشه با هم دعوا داشتیم و از این زندگی تنها یک پسر برایم باقی ماند، دوبار از همسرم جدا شدم؛ اما به خاطر پسرم باز هم رجوع کردم، دفعه آخر دیگر برای همیشه طلاق گرفتم و همسرم تنها پسرم را نیز به من نداد، کسی را نداشتم که در کنارش زندگی کنم، خودم به آسایشگاه آمدم ”‌ اکنون پسرش به خاطر آسیب های روحی که در زندگی با پدرش و نامادری اش داشته در بیمارستان روانی بستری است و همین مسئله اشک های این مادر را سرازیر می کند.

    نگاه به حوض آسایشگاه بزرگترین سرگرمی من است

    آبنمای بزرگی در وسط آسایشگاه قرار دارد با صندلی هایی که دورتادورش چیده شده! زنی بر روی یکی از صندلی ها نشسته و به اردک های داخل حوض نگاه نگاه می کند، کنارش می نشینم، دستم را می‌کشد تا رویم را ببوسد، کلی دعای خیر برایم می‌کند و دستانم را در دستان چروکیده اما گرمش می گذارد و می گوید:‌ “نگاه کردن به این حوض بزرگترین سرگرمی من در اینجاست”‌
    همین امروز باید سری به وجدان های خفته بزنیم و با یک شاخه گل به دیدن دل هایی برویم که در بزرگی اتاقشان نوازش دستان فرزندان و یا اقوامشان را کم دارند و یادمان باشد ما هم روزی پیر خواهیم شد!

    تلنگری به خود بزنیم

    شعارشان به دلم نشست، وقتی قرار است کسی زندگی کند دیگر برایش فرقی نمی کند که کجا باشد، درست است که شاید هیج کدام از این افراد اتاقهای کوچک خانه های خود را به فضای 40 هکتاری آسایشگاه ترجیح ندهند؛ اما آسمان در اینجا هم آبی است!
    چشمان این افراد حکایت‌ها در خود دارد؛ چین و چروک دستانشان نشان از روزهای رفته است، آری در اینجا مادربزرگ‌هایی هستند که مهربانی‌هایشان پایان ندارد و مشغولیت‌های ذهنی و کاری فرزندانشان کمتر به آن ها فرصت می‌دهد تا روزهای رفته را برایشان جبران کنند، با این کهولت سن باز هم نگران احوال فرزندانشان هستند و دلشوره کارهایشان را دارند!
    شاید این گزارش تلنگری باشد برای کسانی که پدران یا مادرانشان در گوشه آسایشگاه منتظر شنیدن صدایشان و یا گرفتن دستانشان هستند، درست است که خدمات ارائه شده در آسایشگاه خلایی برای این مادران و پدران باقی نمی گذارد؛ اما باید برای مهروزی تلاش کنیم تا ذره‌ای از محبت‌های وسیع آنان را که در سن کهن‌سالی احتیاج به عاطفه و مهربانی بیشتر را از جانب ما دارند جبران کنیم.
    همین امروز باید سری به وجدان های خفته بزنیم و با یک شاخه گل به دیدن دل هایی برویم که در بزرگی اتاقشان نوازش دستان فرزندان و یا اقوامشان را کم دارند و یادمان باشد ما هم روزی پیر خواهیم شد!


    فرآوری: نسرین صفری
    بخش خانواده ایرانی تبیان



    منابع: مهرخانه همراه با تغییرات





    ~~~_-_~~~هرگز فراموشم نکن~~~_-_~~~
    ویرایش توسط خادمه صدیقه طاهره(س) : 24-03-1391 در ساعت 18:47





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. تشكرها 4

    فاتح خیبر (24-03-1391), مدير اجرايي (24-03-1391), ياس مدينه (17-05-1391), بیقرار ظهور (02-08-1391)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •