سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14

موضوع: چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1397
    شماره عضویت
    6067
    نوشته
    169
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    تشکر
    5,295
    مورد تشکر
    838 در 177
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    setareh رفع کمبود آنچه برای عملی کردن تصمیمم لازم بود


    تو دوران مدرسه همیشه عضو بسیج بودم ،تا اینکه حدودا 6 سال پیش یعنی بعد از کنکورم قرار شد که رتبه های خوب کنکور رو به اردوی مشهد ببرن
    اسم من و دوست صمیمیم هم بود . شرطش هم این بود که چادر سر کنیم. تا اون موقع چادری نداشتم و حجابم هم نسبتا خوب بود اما اشکالاتی داشت.

    با مادرم رفتیم و اولین چادرم رو دوختم ،یه چادر ملی بود . عاشق امام رضا علیه السلام بودم و به شوق دیدار ایشون چادرم رو سر کردم و راهی سفر شدیم. می تونم بگم بهترین سفر عمرم بود ، هم از لحاظ معنوی هم تفریحی خیلی عالی بود .
    خلاصه انقدر این سفر روی من تاثیرات خوب داشت که تصمیم گرفتم چادرم رو بعد از سفر هم حفظ کنم و چادری بشم .

    یک هفته بعد ثبت نام دانشگاه بود .من تهران قبول شده بودم با چادرم رفتیم و ثبت نام کردیم و با چادر وارد دانشگاه شدم
    دوستانی که انتخاب کردم 3 نفر بودن حجاب نسبتا خوبی داشتند اما چادری نبودن به جز یک نفرشون که بهم دلگرمی میداد
    یک هفته گذشت روز به روز چادر گذاشتن برام سخت تر میشد ، یا مدام میرفت عقب یا دست و پامو میگرفت
    منم که تازه چادری شده بودم، تحت تاثیر دوستان و دانشگاه کم کم اون حب چادر از دلم بیرون رفت می خواستم بیشتر دیده بشم ، می خواستم لباسای زیبا بپوشم، می خواستم راحت باشم و ...
    و خلاصه اینطور شد که کم کم چادرم رو برداشتم و دیگه نپوشیدم


    البته می دونم بیشتر از تاثیر محیط و دوستان ، کم آگاهی خودم بوده که باعث شده چادرم رو کنار بذارم هیچ مطالعه ای نداشتم و از فوایدش مطلع نبودم و می تونم بگم چادری شدنم یه نوع جو گیری بود بدون ستونهایی که محکمش کنند
    سه نفر تو کلاسمون چادری بودن و بعد از اینکه من چادرم رو برداشتم اونا هم یکی یکی چادرشون رو برداشتن
    راستش خیلی ناراحتم بابت این قضیه . مطمئنم که من هم در برداشتن چادر اونا نقش داشتم متاسفانه .. امیدوارم خدا منو ببخشه :(


    در حالیکه تو کلاس دوستم خیلی هاشون چادری بودن و هیچکدوم هم چادر از سر برنداشتن و تا آخر هم چادری موندن ( خیلی هاشون هم ازدواج کردن در حالی که تو کلاس ما هیچکس ازدواج نکرد )
    خلاصه چهار سال دانشگاه گذشت و من روز به روز حجابم بدتر میشد...
    با اینکه همیشه اهل نماز و قرآن و .. بودم اما به حجابم چندان اهمیت نمی دادم


    یه هم اتاقی خوب داشتم که خیلی مومن و محجبه بود و خیلی چیزای خوب ازش یاد گرفتم. وقتی باهاش بیرون میرفتم با حجاب بودم ولی وقتی با همکلاسی هام بیرون میرفتم به حجابم زیاد اهمیت نمی دادم
    خلاصه به خواهرای گلم توصیه می کنم تو انتخاب دوست دقت کنن

    ادامه دارد....


    امضاء


  2. Top | #12

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1397
    شماره عضویت
    6067
    نوشته
    169
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    تشکر
    5,295
    مورد تشکر
    838 در 177
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    setareh




    گرفتار یه گناهی بودم که دوست داشتم ترکش کنم اما نمیشد با کمک و به لطف خدای مهربون یه سایت مذهبی پیدا کردم و با کمک بچه های خوبی که داشت سعی کردم اون گناه رو ترک کنم تو اون سایت خیلی چیزای خوب یاد گرفتم و خیلی زندگیم تغییر کرد

    می تونم بگم از این رو به اون رو شد


    چون خودم خواستم که تغییر کنم و خدا هم کمکم کرد
    روز به روز به خدا نزدیک تر شدم و باهاش انس گرفتم
    البته هنوز راه زیاده
    ولی همین انس با خدا باعث شد کم کم یه علاقه ی عمیق به چادر تو قلبم به وجود اومد


    وقتی میرفتم بیرون و خانمها و دخترای چادری رو میدیم یه آرامش عجیبی رو تو چهره شون احساس میکردم
    خیلی به حالشون غبطه میخوردم ؛ خیلی دوست داشتم مثل اونا بشم

    همیشه وقتی میرفتم بیرون عذاب روحی داشتم چون می دونستم حجابم خوب نیست
    کم کم مانتو های بلند و تیره خریدم ، روسریم رو جلوتر کشیدم
    آرایشم رو خیلی کم کردم
    اما باز می دیدم اون آرامش خاص و ویژه ای رو که دنبالشم ندارم
    انگار یه چیزی تو وجودم کم داشتم!

    ادامه ....


    امضاء


  3. Top | #13

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1397
    شماره عضویت
    6067
    نوشته
    169
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    تشکر
    5,295
    مورد تشکر
    838 در 177
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    setareh




    دوست داشتم چادری بشم اما از تغییر کردن و واکنش دیگران میترسیدم خصوصا که میترسیدم دوباره بعد یه هفته نظرم عوض شه و چادرم رو بردارم

    تصمیم گرفتم راجع به حجاب مطالعه کنم . به پیشنهاد دوستام کتاب مساله حجاب شهید مطهری رو خوندم . خوب بود
    با امام رضا علیه السلام عهد بستم که سال بعد اگر قسمت بشه برم مشهد برای همیشه چادری بشم. انگار دنبال یک بهانه بودم برای چادری شدن


    یه روز تصمیم گرفتم تو اینترنت سرچ کنم تا اینکه وبلاگ چی شد چادری شدم رو پیدا کردم
    خاطره ها رو یکی یکی خوندم ..از بس ذوق زده شده بودم، نفهمیدم زمان چطوری میگذره ..هیمنطور پشت سر هم غرق خوندن این خاطرات زیبا شدم . با خوندن خاطره ها کمبود آنچه برای عملی کردن تصمیمم لازم بود در من رفع شد


    موضوع رو به مادرم گفتم ..مادرم قبلا چادری بود اما الان نیست ولی حجابش بدون چادر هم خیلی خوب و کامله
    مادرم خوب برخورد کرد ..اما خیلی تشویقم نکرد به چادر پوشیدن
    ولی من تصمیمم رو گرفته بودم .. فردای اون روز رفتم و یه چادر خریدم مدل لبنانی که خیلی هم گشاد و زیباست

    به خدا و فاطمه ی زهرا توکل و توسل کردم و از روز شنبه حدودا دو ماه پیش با چادر به محل کارم رفتم.

    خیلی حس خوبی داشتم با چادر
    بر خلاف انتظارم همه ازم تعریف میکردن و میگفتن چقدر بهت میاد
    حتی یک نفر هم برخورد بدی نداشت و این خیلی بهم دلگرمی میداد
    خدارو شکر میکنم
    الان دو ماه گذشته و من هنوزم عاشق چادرم هستم و خواهم موند ان شاء الله



    امضاء


  4. Top | #14

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1397
    شماره عضویت
    6067
    نوشته
    169
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    تشکر
    5,295
    مورد تشکر
    838 در 177
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    kabotar همسرم برایم واسطه ی فیض الهی شد



    وقتی خیلی سنم کم بود یه روز تحت تاثیر دخترای روستایی که برای مهمونی رفته بودیم حجاب گذاشتم. مامانم میگه چون هنوز خیلی تا سن تکلیف وقت داشتی بهت اصراری نداشتیم ولی شدید به روسری وابسته شده بودی.

    یه بار هم یکی از همسایه ها که منو با چادر دیده بود با طعنه به مامانم گفته بود اینا احساسات بچگیه حالا باید ببینی بزرگم بشه علاقه داره!

    تا نوجوونی بطور پراکنده تو مناسبت ها چادر سر میکردم. خیلی دوست داشتم ولی انگار هنوز لایقش نبودم.
    وقتی همسرجان اومد خواستگاریم، بعد از چند جلسه که حرفامون جدی تر شد٬ یکبار بین حرفاش گفت که همیشه دوست داشته خانمش چادری باشه (عاشق همین شرمش بودم. نه برام شرط گذاشت و دلم رو شکست نه اصرار کرد تا بمونم تو دوراهی)

    قرار بود با خواهرش بریم امامزاده تا هم حرفای آخرمونو بزنیم و هم جواب بدم.
    از ماشین که پیاده شد تا باهام سلام و علیک کنه٬ چادر رو که روی سرم دید با یه لبخند شیرین نگاهش رو بهم دوخت٬ منم از خجالت زود سوار شدم و حتی یادم رفت جواب سلامش رو بدم .
    وقتی رسیدیم امامزاده هیچ کدوم از حرفهایی رو که آماده کرده بودم نزدم٬ حتی روم نمیشد بهش بگم جوابم مثبته.

    بعد چند لحظه سکوت با یه صدای مهربون و رضایتمند گفت: مطمئن باشید که تو زندگی جبران میکنم.
    چادر مشکی ام جوابمو بهش داده بود.
    حالا که فکرشو میکنم این منم که باید جبران کنم.
    همسرجان واسطه فیض الهی بود.



    امضاء


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی