چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14
  1. #1
    عضو صمیمی
    فاتح خیبر آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1391
    نوشته : 438      تشکر : 799
    1,710 در 456 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاتح خیبر آنلاین نیست.

    joheh1 چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟






    هدیه به آنهایی که سیاهی چادر را رنگین تر از سرخی خونشان میدیدند...
    ..

    ..
    ..
    تو این تاپیک قصد دارم داستان چادری شدن یکی از خواهرای دینی خودمو نقل کنم که چندی پیش توی یکی از سایتا باهاش مواجه شدم. امیدوارم خواهرای بزرگوار تالار هم افتخار بدند و تو این تاپیک داستان چادری شدنشون رو تعریف کنند...
    میتونه جالب باشه...

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود ، البته حجابم کامل نبود . به خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم ) .همیشه یک مانتوی معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از موهام از جلوش زده بود بیرون . گرچه از نظر خیلی ها عادی بود .

    آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم خیلی کم . خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد .تو گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت .

    اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی – دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها می بایست چادر سر می کردند . البته می شد که سر نکرد اما حکایت ، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمی داد که با همون تیپ همیشگی برم . اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا بود(همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم ) .

    علی رضا دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم . البته نه مثل دوستی های این روزها . ظاهر ساده ای داشت ، قد بلند و خوش برخورد . مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من هم در واقع داشتم ناز می کردم . به هر حال با چادر مشکی یکی از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم اردو اونم تو اون هوای گرم .

    شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع شد . در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می کردیم . اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی اومد چادر از سر بردارم . یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم . ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن بود ، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم .

    به هر حال همه چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت . من هم با همون تیپ همیشگی بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود ، انگار لخت بودم یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم . جالبه که بدونید یک سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم . این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم . اما تلاش می کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون خانواده بی توجه به حجاب ، محجبه شد .

    پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم . اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته باشه .

    هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند که تو چرا به خودت نمی رسی .

    خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی سرخ و سفید شد تا اینو گفت .

    حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و هوامو نگه داری .

    خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید . همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم .

    یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان . احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم . کسی چیزی نمی گفت .

    همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود .

    هیچ کس چیزی نمی گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه .

    از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسی نمیدید .

    به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم .(خودمونیما ، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که ارتجاعی یا طالبانی هستم ) . واقعا از صمیم دل میگم که از تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها ! من هیچ وقت به کسی نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن . به نظر من قشنگه که هر کسی یه سلیقه ای داشته باشه اما قرار نیست که این سلیقه را به هم تحمیل کنیم که (البته رعایت حدود شرعی و عرف واجبه) .



    منبع:http://islamichejab.blogspot.com


    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 03-12-1392 در ساعت 13:53
    «بسم الله الرحمن الرحیم»
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...1493393015.jpg
    تعجیل در فرج آقامون امام زمان و سلامتی و طول عمر رهبر فرزانه و عزیز انقلاب امام خامنه ایصلوات:
    ""اللهم صلّی علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم""



  2. تشكرها 17

    *مهدی* (13-12-1392), ╬✿╬ فاطمه ╬ ✿╬ (09-01-1392), mahyjoon (13-12-1392), ranji (25-04-1391), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (09-01-1392), فاطیما (05-12-1392), منتظرمولا (28-03-1391), مریم منتظر (09-01-1392), معصومه خانم (30-07-1392), نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (11-12-1392), نرگس منتظر (28-03-1391), یاس بهشتی (09-01-1392), zahra sadat (10-12-1392), بیقرار ظهور (23-04-1391), خادمه صدیقه طاهره(س) (28-03-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (09-01-1392), عبدالله91 (09-01-1392)

  3.  

  4. #2
    عضو وفادار
    عبدالله91 آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1391
    نوشته : 466      تشکر : 4,493
    2,848 در 493 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عبدالله91 آنلاین نیست.

    پیش فرض اردوی مشهد








    نه اینكه از چادر بدم می آمد ها نه! اصلا! تا جاییكه یادم می یاد هیچ وقت بی حجاب یا بدحجاب نبودم. روی روسری ام از بچگی خیلی حساسیت داشتم اما چادر ...

    به نظرم دست و پاگیر می آمد می گفتم نمی تونم جمع و جورش كنم روسری یا مقنعه رو می كشه عقب و بیشتر موهام می یاد بیرون. اصلا مگه الان پوشش من چه عیبی داره و ...
    البته بعضی اوقات خاص مثل وقتی می رفتیم زیارت چادر سرم بود اما برای همیشه خب نه

    یادم می یاد دبیرستان مدرسه ای كه ما می رفتیم تا سال قبلش چادر اجباری بود اون سال هم كه ما رفتیم بهمون نگفتن الزام چادر برداشته شده مدرسه ی نمونه بود و نمی شد از خیرش گذشت اجبارا چادر سرم كردم یه مدت كه گذشت متوجه شدیم دیگه الزامی نیست از اولین كسانی بودم كه چادر رو برداشتم. مگه حجاب من چه عیبی داشت خب؟

    حتی اینكه بابا غیر مستقیم موقع نگاه كردن به تلویزیون با دیدن یه دختر چادری می گفت چقدر چادر برای یك دختر وقار می یاره هم منو چادری نكرد. من كه حجابم مشكل نداشت چرا باید خودم رو به دردسر می انداختم سخته جمع و جور كردنش خب تازه مردم و این آدمایی كه به خاطر روسری هم به آدم می گفتند حزب اللهی كه در زبان اونا معادل امل بود چی؟ حالا چادر كه واجب نیست آدم به خاطرش با ملت دربیفته منم حجابم عیبی نداره خب...

    خلاصه به نظرم چادر هم مثل خمس مثل نماز مثل هرچیزی كه آدم باید فقط به خاطر معشوقش انجام بده ظاهر سختی داره و حلاوتش رو تا وقتی انجام ندی نمی تونی بفهمی حتی وقتی به زور قانون و فشار خانواده ... چادر سرت كنی هم نمی فهمی باید فقط به خاطر او به قصد قربت او این كارها رو انجام بدی تا بفهمی تا حالا خودت رو از چه موهبتی محروم كردی

    اما می دونید برای من از كجا شروع شد؟
    خیلی ساده این اتفاق افتاد


    ادامه داره ها...برین پست بعدی و ماجرا رو بخونین.وای که چی بگم از ماجرا





    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 03-12-1392 در ساعت 13:54

  5. تشكرها 9

    *مهدی* (13-12-1392), ╬✿╬ فاطمه ╬ ✿╬ (09-01-1392), mahyjoon (13-12-1392), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (09-01-1392), فاطیما (05-12-1392), مریم منتظر (09-01-1392), معصومه خانم (30-07-1392), یاس بهشتی (09-01-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (09-01-1392)

  6. #3
    عضو وفادار
    عبدالله91 آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1391
    نوشته : 466      تشکر : 4,493
    2,848 در 493 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عبدالله91 آنلاین نیست.

    پیش فرض






    ...
    اما ماجرا از اینجا شروع شد که:


    یك اردوی سه روزه بود به مشهد مقدس ... اینقدر این مدت كم بود كه آدم دلش نمی آمد به جز حرم مطهر امام رئوفش جای دیگه ای بره

    از خونه كه بیرون می آمدیم صاف می رفتیم حرم و از حرم صاف می آمدیم خونه و به همین دلیل من اون سه روز دائم چادر سرم بود

    خب من دوست نداشتم دقیقا جلوی در حرم چادر سرم كنم آخه آدم از لحظه ای كه پاشو از در خونه به سمت حرم مقدس بیرون می زاره انگار مورد توجه امام رضاست و خب ...

    برگشتیم به شهرمون
    چادرم رو تا كردم و صاف گذاشتم تو كشو برای زیارت دفعه ی بعد

    اولین باری كه می خواستم از خونه برم بیرون آماده شده بودم داشتم از پله ها می رفتم پایین تو همین فاصله از خودم پرسیدم تو مشهد برای چی چادر سرت می كردی؟ و به خودم جواب دادم: به حرمت امام رضا

    یكدفعه از خودم پرسیدم خب اینجا هم شهر امام زمانه اینجا هم مورد توجه امام زمان هستی آقا داره تو رو می بینه
    چطوری می خوای بری توی خیابون وقتی امام زمان داره تو رو می بینه

    رسیده بودم به در خونه
    در رو باز نكردم برگشتم تو اتاقم چادرم رو برداشتم و چادری شدم برای همیشه برای همیشه به حرمت امام زمانم عاشق چادرم هستم اینم تاج بندگی منه برای خدا و نشونه ی حرمتی كه برای آخرین حجتش دارم . و شاهدی كه هر لحظه بهم یادآوری می كنه الان جلوی چشم امام زمانت هستی

    پ. ن :
    شاید براتون جالب باشه هیچ كدوم از دوستان و آشنایان و فامیل هیچ عكس العمل سختی نشون نداند شایدم نشون داند ولی حتی اونقدر مهم نبود كه الان یادم مونده باشه شاید
    این از مكرهای شیطانه كه آدم رو از بهترین ها محروم می كنه با تهدید و ترس از واكنش دیگران وگرنه واقعا واكنش دیگران چقدر اهمیت داره وقتی آدم به درستی كارش مطمئنه


    منبع:سایت نخبگان جوان

    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 03-12-1392 در ساعت 13:54

  7. تشكرها 10


  8. #4
    عضو ماندگار
    فاطیما آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    نوشته : 169      تشکر : 5,295
    838 در 177 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطیما آنلاین نیست.

    roz1 ☆☆☆با چادر از حصار ها و عقده های درونی آزاد شدم☆☆☆







    من دکتر م.ض. عضو کوچکی از جامعه ی پزشکی هستم و یکی از افتخارات بزرگ من محجبه بودنم است.آنچه از دوران کودکی ، نوجوانی ، جوانی و زمان دانشجویی ام به یاد دارم این است که همیشه با چیزی در درونم آرامش می یافتم، صحبت می کردم و از هم صحبتی اش لذت می بردم، به نصیحت هایش گوش جان می سپردم و هرگاه نافرمانی اش می کردم تا مدت ها دل چرکین و پژمرده بودم مثل بچه ای که پدر و مادرش با او قهر کرده اند.

    در یک خانواده ی سنتی ایرانی بزرگ شدم و شکل گرفتم، با مفاهیم اسلامی و قرآنی فقط به صورت ظاهری آشنا بودم، از بچگی نماز می خواندم، روزه می گرفتم و حجابی معمولی و ساده داشتم ولی حتی اگر منزل نزدیکان می رفتم و شب می ماندم در تاریکی شب هم روسری و حجابم را محکم نگاهبانی می کردم، مبادا کسی بی حجاب مرا ببیند با وجود اینکه هیچ اجباری بالای سرم نبود فقط به این دلیل که در تمام حالات خدا را شاهد بر تمام افکار و اعمالم می دیدم و رضایت او را می خواستم.



    دوران دانشجویی ام را در دانشکده پزشکی یکی از دانشگاه های تهران سپری کردم، در آن زمان هم پوششم مانتویی معمولی و مقنعه ای ساده بود ، می دیدم که بعضی همکلاسی های شهرستانی ام که موقع ورود به دانشگاه با لباس پوشیده و چادر و مقنعه هستند بعد از یکی دو ترم چه بر سر پوششان می آید ولی چیزی در درونم بود و نمی گذاشت من هم همرنگ محیط شوم و بیشتر کارهای دور و بری هایم به نظرم سبک می آمد.

    در آن دوران زیاد بودند دختران نجیب و محجبه ای که تحت تاثیر محیط بیرونی و برای پیدا کردن یک زندگی به ظاهر بهتر همه چیزشان را از دست دادند و آرام آرام دین و آخرت شان را به دنیا فروختند که مثلا یک همسر خوب و یک زندگی مرفه به دست آوردند ولی بعد از گذشت مدت نه چندان طولانی فهمیدند چه فریبی خورده اند که شیفته ی ظاهر بعضی مردها شده اند اما دیگر برای خیلی هایشان فرصت برگشت و جبران گذشته ها وجود نداشت.







    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟

  9. تشكرها 6


  10. #5
    عضو ماندگار
    فاطیما آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    نوشته : 169      تشکر : 5,295
    838 در 177 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطیما آنلاین نیست.

    پیش فرض






    گذشت زمان به من آموخت که ایمان واقعی، قلبی است ولی نشانه هایی در ظاهر نیز دارد که یکی از نشانه های آن حجاب برتر است. و این حجاب برتر باید اصیل باشد و با گذشت تغییرات زمانی و تحولات دستنخورده باقی بماند ، مثل نماز که پرچم اسلام است و با گذشت زمان باید کامل تر و اثربخش تر شود.

    نذر کرده بودم که شروع چادری شدنم را با سفر حج آغاز کنم اما بعد از مدتی با خودم فکر کردم شاید اصلا سعادت زیارت بیت الله الحرام به من حقیر دست ندهد آیا باید آنچه می دانم درست است را بیشتر از این به تعویق بیندازم و آرزویم را به گور ببرم؟


    پس اراده کردم و بسم الله گفتم . دقیقا روز اول عید نوروز بود و به نظرم بسیار برای این تحول مناسب شروع کار سخت بود من فکر میکردم فقط نگهداری و طرز پوشیدن چادر است که مشکل می باشد ولی بعد فهمیدم که اتفاقا راحت ترین قسمت ماجرا این بوده است.طرز برخورد دیگران بسی سخت تر و ناراحت کننده تر بود، عجیب بود که آنها از چادر سر کردن من ناراحت بودند، مدام از طرف دوستان و آشنایان مورد سوال قرار می گرفتم که آیا کار تازه یا موقعیت اجتماعی جدیدی پیدا کرده ای؟ آیا قرار است جایی استخدام شوی یا بورسیه ای بگیری؟ حتی به بعضی ها آنقدر برخورده بود که تا مدتی با من قهر بودند و به من برچسب امل بودن می زدند.


    آن زمان بود که فهمیدم چقدر طرز برخورد بعضی فروشنده ی مغازه ها و برتیک ها با یک فرد محجبه فرق دارد و با گفتن یک جواب سربالا یا "نداریم" شر او را کم می کنند تا تمام وقت خود را صرف گپ زدن با مشتری های امروزی! و سبک و از خدا بی خبر کنند تا رزق خود را از راه برآوردن خواسته های چینی افرادی درآورند!هیچ کدام از این برخوردها مرا دلسرد و مایوس نکرد ، بلکه تصمیمم جدی تر شد و چیزی که مرا خوشحال می کرد احساس آزادی و راحتی ای بود که قبلا احساس نکرده بودم و همچنین احساس نزدیک تر شدنم به خداوند که از همه ی چیز بالاتر است. خدا را شکر.




    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟

  11. تشكرها 5


  12. #6
    عضو ماندگار
    فاطیما آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    نوشته : 169      تشکر : 5,295
    838 در 177 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطیما آنلاین نیست.

    پیش فرض







    شاید قدم اول را با سختی و مقاومت برداشتم ولی او که قادر و مقتدر مطلق است قدم های بعدی مرا آسان تر کرد و در انواع رحمتش به سویم باز شد؛ از کلاس های تفسیر قرآن و اخلاق پزشکی و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و چهل حدیث گرفته تا توفیق زیارت حج تمتع و کمک به همنوعان و ...در این مسیر دوستان یکرنگی یافتم که وجودشان در زندگی هر انسانی مثل پیدا کردن ستاره سهیل است و هرکدام به نحوی به کمک من شتافتند و مرا در این راه یاری دادند.




    حالا دیگر قرآن و نهج البلاغه را با چشم نیم خوانم ، بلکه با دل می خوانم خط به خطشان را در تاریکی شب با نور چراغ نمی بینم بلکه با اشک لغزان می بینم. سختی ها و مرارت های زندگی برایم به شیرینی تبدیل شد، نمازم واقعی تر شد، قلبم نسبت به دیگران مهربانتر شد، در برخورد با بیمارانم دلسوزتر شده ام و به عبارتی تازه خود را شناخته ام ، تولدی دیگر یافته ام و احساس میکنم انسان دیگری شده ام در دنیایی بهتر.به عبارتی چادر سرکردن برای من تبدیل پوچی های درون بود به معنویات بیرون و برخلاف آنچه تبلیغ می کنند که حجاب محدودیت است ، چادر برای من آزادی از حصار ها و عقده های درونی شد.


    نمی دانم باید چگونه بگویم یک چادر سیاه 4/5 متری برای من همان ریسمان الهی شد که بدان چنگ زدم و همیشه به خاطر آن بسیار شاکرم.امیدوارم جوانان امروزی با نگاه عمیق تری به تعالیم روحبخش اسلام توجه کرده و سنتهای خوب ایرانی و شیعه بودن خود را حفظ کنند.
    ان شاء الله



    منبع راسخون






    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟
    ویرایش توسط فاطیما : 03-12-1392 در ساعت 12:48 دلیل: افزودن لینک منبع

  13. تشكرها 5


  14. #7
    عضو ماندگار
    فاطیما آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    نوشته : 169      تشکر : 5,295
    838 در 177 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطیما آنلاین نیست.

    kabotar عنایت حضرت معصومه (سلام الله علیها) مرا چادری کرد






    بعد از سه سال چادری شدن انگار سالهاست که چادریم. چطور بگم انگار از اول چادری بودم ؛ من چادرنازمو - به تعبیر زیبای شما تاج بندگیم برا خدا- دوست دارم، خیلی خیلی دوست دارم ...

    چند روز پیش که راهی اصفهان شده بودیم تو اصفهان که با خانواده در صف بلیط بنای چهلستون بودیم یه خانوم با داشتن چند برگه ای تو دستشون نزدیک من شدن گفتن چند نفرید؟ اولش نگران شدم فکر کردم چطور شده این سوال رو ازم میپرسه؟ اون برگه ها چیه دستش؟! ولی بعد از دیدن برگه ها متوجه شدم برای حجاب کاملم تموم جاهای دیدنی رو میتونیم نیم بهاء دیدن کنیم و من به یاد چادری شدنم افتادم و خاطرات آن برایم تازه شد و ترغیب به نوشتن خاطره شدم...


    سه سال پیش همچین روزی بعد از مسافرت چند روزه عید که از شمال به طرف شیراز عازم بودیم - که بین مسیر این دو شهر، به قم مقدس و اصفهان هم رفتیم- وقتی به زیارت حرم مطهر شاه چراغ رفتم دوست نداشتم دیگه چادرمو بردارم.
    به مامانم گفتم چادر ملی (فکر میکردم نسبت به بقیه چادرا راحتتره) بخرم؟
    هرچی گشتیم نشد که بخرم، نمیدونم شاید هنوز شک داشتم چون خودم هدفمو- چادری شدن برا همیشه- میدونستم.


    برای برگشت یه توقف یه روزه تو قم مقدس داشتیم که بعد زیارت خانم حضرت معصومه(سلام الله علیها)- شاید سومین باری بود که تو عمرم قسمت شده بود ولی حس دیگه ای از این زیارت داشتم- دوست نداشتم چادرمو بردارم، اینو بگم من محجبه بودم و همیشه دوست داشتم چادری بشم- کامل بودن این حجابو نسبت به بقیه حجابا قبول داشتم- حتی وقتی دانشگاه قبول شدم به خونواده گفته بودم که دیگه میتونم چادر سرکنم ولی اونا میگفتن ممکنه دست و پاگیر باشه، سخته، بهت نمیاد و از طرفی خودم هم فکر میکردم حرف مردم که وقتی چادر سرکنم چی میگن و یا فکر میکردم لیاقت خاصی میخواد که من هنوز ندارم(به برکت چادرم بعد سرکردنش خیلی چیزا بدست آوردم این تفکر که باید به مرحله خاصی برسیم و بعد چادر سرکنیم واقعا اشتباهه! و اصلا درست نیست چادر سرکردنو به خاطر این تفکر به تاخیر بندازیم) و ...


    و خودمو توجیه میکردم که حجابم کامله! و نیازی به چادر نیست .
    بالاخره شیطون اگه بخواد هرطوری با هرفکری و هر حرفی نفوذ میکنه
    ولی من مطمئن به کامل بودن این حجاب زیبا و دوست داشتنی(چادر –زیبایی بی نهایت وقار-) بودم و هستم...
    بالاخره چادر ملی رو خریدم و رفتم زیارت خانم
    و دیگه برنداشتم تو ماشین با همون نشستم وقتی بین راه به شهرای دیگه رفتیم چادر سرم بود
    وقتی به شهرمون رسیدیم برا عید دیدنی میرفتیم با چادر نازم رفتم
    ادامه دارد....

    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟


  15. #8
    عضو ماندگار
    فاطیما آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    نوشته : 169      تشکر : 5,295
    838 در 177 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطیما آنلاین نیست.

    پیش فرض عنایت حضرت معصومه (سلام الله علیها) مرا چادری کرد







    البته آشناهامون چیزایی میگفتن ولی دیگه مهم نبود راستش قبلش در پی اون بودم حجابم رو با راضی نگه داشتن اونا داشته باشم بعضی هاشون میگفتن با حجابی ولی خوش تیپی!(الان با چادرقشنگم بیشتر احساس خوش تیپی میکنم) ولی بعضی هاشون: نه!

    نمیشد! هرطوری مدل روسری و هد و زیرشالی و سنجاقای مختلف ... همه و همه، هیچ بود و اونا حرف خودشونو داشتن مثلا اونا ازم میخواستن شال یا روسریمو شل کنم یا میگفتن اون چیه زیرشالت و ...
    البته الحمدلله الان بعضی هاشون باحجاب تر نسبت به قبل شدن ...


    خوشحالم امیدوارم خدا باقیشون رو هم به راه راست هدایت کنه و قدرت درکشون نسبت به این موضوع بالا بره
    بعد تعطیلاتم تو دانشگاه بعضی دوستام تبریک میگفتن بهت خیلی میاد بعضی میپرسیدن چطور چادری شدی؟! میگفتم از قم خریدم، میگفتن پس عنایت خانومه!


    راستی یه سال و نیمه که چادر ملی رو کنار گذاشتم و چادر معمولی سرمی کنم چادر معمولی رو اگه کش دار کنیم و جلوشو -تا جایی که راحت بتونیم کارامونو کنیم - دکمه منگنه ای چادر بذاریم بنظرم حجاب کامل تر میشه، من با حجاب کاملم احساس آرامش و اعتماد بنفس میکنم.


    و در آخر خدا رو شکر میکنم و سلام بر حضرت معصومه(س) میدم(السلام علیک یا فاطمه المعصومه سلام الله علیها السلام علیک یا کریمه اهل بیت السلام علیک یا بانوی کرامت) که واسطه این عنایت الهی شدن و از خدا خیر دنیا و آخرت رو برای پدر و مادرم میخوام بخاطر تربیت و رفتار صحیحشون که در شناخت صحیح حجاب و عفاف در این راه موثر بودن .
    ببخشید اگه طولانی شد؛ از این عنایات الهی هرچی بگی کمه! در حالی که اونطور هم که باید نمیشه وصفشون کرد!

    منبع راسخون

    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟


  16. #9
    عضو ماندگار
    فاطیما آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    نوشته : 169      تشکر : 5,295
    838 در 177 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطیما آنلاین نیست.

    توجه دیداری شیرین، آغازی دلنشین+ عکس




    زمان جنگ بود؛ سال ۶۷. آن روز را با خبری که پدرم برایمان داشت آغاز کردیم. خبر این بود:تا یکی دو ساعت دیگر! آقای رئیس جمهور، آقای خامنه ای (حفظه الله)، قرار است برای بازدید کارخانه ما بیایند.پدرم که هنوز هم در حسرت جنگیدن رو در رو با دشمن، و در آرزوی شهادت است مدیر عامل کارخانه ای بود که تجهیزات موشک ها را می ساختند. کارخانه ای در شهرک صنعتی کاوه که آن موقع ها تازه تأسیس بود. ما هم در مجتمعی که کنار کارخانه ساخته بودند زندگی می کردیم.

    حالا این خبر می توانست چه ربطی به یک دختر ۵ ساله داشته باشد؟
    چند وقت پیش در مراسم ۲۲ بهمن توی سالن بزرگ کارخانه جشنی برپا شده بود. این شعر را که یادتان هست؟
    مثل غنچه بود آن روز
    غنچه ای که روئیده
    در هوای بهمن ماه
    بر درخت خشکیده

    من این شعر را دکلمه کرده بودم و پدر و همکارانش، که از این دکلمه خوانی خوششان آمده بود، برای خوشامدگویی به حضرت آقا، مرا انتخاب کرده بودند.
    اما برای حضور در محضر ایشان باید چه لباسی می پوشیدم؟ مادرم دست به کار شد. یکی از چادرهای خودش را برداشت و روی سرم گذاشت. اندازه زد و کوتاهش کرد.

    نوبت به دوختن پائین چادر که رسید، خبر دادند آقای خامنه ای رسیده اند.

    چادر کوتاه شده مادرم را همان طوری سرم کردم و برای استقبال از ایشان رفتم.


    جمله های ابتدایی را که احتمالا سلام و عرض ادب و احترام و خیر مقدم بود یادم نیست. اما این جمله را در پایان گفتم: سلام ما را به رهبر عزیزمان برسانید!
    و بعد حضرت آقا خم شدند و با محبتی پدرانه سرم را بوسیدند.


    و این گونه بود که اولین تجربه چادر مشکی پوشیدن من هم زمان شد با اولین دیدار با رهبرم و مقتدایم. شاید همین نور ولایت بود که باعث شد این مشکی دلنشین همراه همیشگی من باقی بماند.
    من یه دختر بچه ی پر جنب و جوش بودم، چادرم همیشه همراهم بود همه جا حتی کوه هم با هم می رفتیم.
    هرچقدر گذشت علاقه و اشتیاقم به چادر بیشتر شد ، هیچ وقت نشد ازش خسته بشم یا نخوامش ، هرچه نگاهم به دنیا و مسائل اطرافم بازتر می شد به چادرم بیشتر افتخار می کردم

    حالا من چادر رو بزرگترین نماد فرهنگی می دونم که همیشه همراه آدمه و بدون هیچ حرف و بحث و هزینه ای با تمام انگیزه و اهدافی که باعث انتخاب همیشگی اش میشه پیام بلند خودش رو فریاد می زنه.

    منبع



    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟


  17. #10
    عضو ماندگار
    فاطیما آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    100
    دلنوشته
    1
    خدایافرج اخرین سلاله ی پاک فاطمه یارجمکرانی مون اقاامام زمان،عج،رابرسان
    نوشته : 169      تشکر : 5,295
    838 در 177 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطیما آنلاین نیست.

    ghalb یک فرشته ی 90 سانتی+ عکس





    من یک دختر سه ساله دارم که چادری شده نمیدونم چی شد که چادری شد از یک سالگی اعلام امادگی کرد که میخواد چادر سر کنه هنوز بلد نبود درست حرف بزنه دقیقا به خاطر دارم که گفت من چاقور میخوام...


    منم دست به کار شدم به شب نکشیده سریع براش یه چادر تهیه کردم اونم از همون موقع چادری شد . اصلا بدون چادر از خونه بیرون نمیره . دو ساله بود که چادر مشکی خواست منم براش دوختم .
    حالا یه دختر سه ساله دارم با 90 سانت قد که شده یه خانم محجبه و مطمئنم که تا اخرش محکم و استوار خواهد ماند ان شاءالله.


    میخوام یه توصیه به مامانای عزیز کنم اونم اینکه همیشه به اینطور خواسته های بچه هاتون لبیک بگید و هرگز واژه ی تو نمی تونی هنوز زوده رو به کار نبرید.






    چــــی شــد چـــادری شـــدم ؟!؟!؟

  18. تشكرها 7


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •