داستانهاي کوتاه مذهبي سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستانهاي کوتاه مذهبي
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 50
  1. #11
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض به مولايم مهدى(عج)





    به مولايم مهدى(عج)

    امشب شب عروسى پسرم است. آن ‏قدر كار براى انجام دادن دارم كه نمى ‏دانم به كدامشان برسم. جواب تلفن خواهرم را كه مى‏دهم، صداى در حياط را مى‏ شنوم.
    هيچ ‏كس در خانه نيست. چادرم را به سرم مى‏ اندازم و از ميان حياط چراغانى ‏شده و ميز و صندلي ها مى‏ گذرم. لحظه ‏اى مى‏ ايستم. به آسمان نگاه مى ‏كنم. ابرهاى سفيد زير نور خورشيد صورتى شده ‏اند. هوا دارد تاريك مى‏ شود و الان مهمانها از راه مى ‏رسند. پس محمد كجاست؟
    كنار در حياط ، دو شاخه ريسه‏ ها را به برق مى ‏زنم. حياط روشن مى ‏شود. قدم هايم را تندتر مى‏ كنم. پشت در كه مى‏ رسم، رويم را مى ‏گيرم و در را باز مى‏ كنم.
    مرد بلند بالايى پشت در ايستاده. حتماً از دوستان محمد است. سلام مى‏ كنم و تعارف كه داخل شود. مى‏ گويد كارى برايش پيش آمده كه نمى ‏تواند در مراسم شركت كند. نمى‏دانم چه بگويم. اگر محمد بفهمد خيلى ناراحت مى‏ شود. دست و پايم را گم كرده‏ ام. برمى ‏گردم. مى ‏روم و يك ديس شیرينى از روى يكى از ميزها برمى‏ دارم.
    وقتى تعارف مى‏ كنم، دستش را دراز مى‏ كند و دانه‏اى برمى‏ دارد. بعد پاكتى به طرفم مى‏ گيرد. پاكت كارت عروسى محمد است. پاكت را مى ‏گيرم و خداحافظى مى ‏كنم كه محمد از راه برسد.
    چقدر دير كرده! چرا اينقدر نگران شده‏ ام. خودم را تنها حس مى كنم. تنهاتر از هميشه. بايد اسمش را بپرسم. سرم را بلند مى ‏كنم كه نشانيهايش را ببينم و اسمش را بپرسم؛ اما كسى جلو در نيست. مرد رفته و من هنوز مات و مبهوت ايستاده‏ ام. انگار هيچ‏ وقت كسى آنجا نبوده! انگار خواب ديده‏ام! انگار...
    يك هفته از عروسى محمد مى‏ گذرد. امشب محمد و عروسم مهمان من هستند. نزديك اذان مغرب است. به طرف تلويزيون مى‏ روم و آن را روشن مى‏ كنم. صداى قرآن در اتاق مى‏ پيچد. كمى بعد بچه‏ها از راه مى‏ رسند. خيلى خوشحالم. نمى‏ گذارم دست به كارى بزنند. قسمشان مى‏ دهم كه بنشينند. عروسم به حياط مى‏ رود و آب را روى درختان آن مى ‏گيرد.
    سفره را پهن مى‏ كنم و بشقاب ها را مى ‏چينم و گلدان گلهايى رإ؛ كه از حياط چيده ‏ام، وسط سفره مى‏ گذارم. در يخچال را كه براى برداشتن سبزى باز مى‏ كنم، چشمم به بشقاب شيرينى مى‏افتد كه از شب عروسى مانده. به ياد دوست محمد مى ‏افتم. سبزى را برمى ‏دارم و برمى‏ گردم كه ماجرا را برايش تعريف كنم. اما محمد سجاده‏اش را روى زمين باز مى‏ كند. مى‏ نشيند. قرآنش را از ميان آن برمى ‏دارد و مى ‏بوسد و دوباره روى سجاده مى ‏گذارد. بعد بلند مى‏ شود. دستانش را بالا مى‏ برد و صداى حمد و سوره‏اش اتاق را پر مى‏ كند.
    سبزى را در سبدهاى كوچك مى‏ چينم و با تربچه زيبايش مى‏ كنم و آن را در سفره مى‏ گذارم. مى‏ روم و كنارش مى ‏نشينم. وقتى نمازش تمام مى ‏شود، صدايش مى‏ كنم. خم مى‏ شود. تسبيح شاه مقصودش را از جانماز برمى‏ دارد و به طرفم برمى ‏گردد. جريان آن شب را برايش مى‏ گويم. به فكر مى ‏رود، اما چيزى يادش نمى‏ آيد. آخرين دانه‏ هاى تسبيح را كه از ميان انگشتانش رد مى‏ كند، شانه‏هايش را بالا مى‏ اندازد. تسبيح را دور مهر حلقه مى ‏كند و بلند مى ‏شود.
    پاكت آن روز را از روى كمد برمى ‏دارم و كنار سجاده‏ اش مى ‏گذارم. پرده را كنار مى‏ كشم. بوى خاك مرطوب را به ريه‏ هايم مى ‏فرستم و در اتاق راه مى‏ روم تا نمازش تمام شود. بعد از نماز دستش را دراز مى‏ كند و قرآنش را برمى‏ دارد. آرام بازش مى ‏كند. آن را ورق مى ‏زند. بين ورق هايش را مى گردد. كم ‏كم حركاتش تندتر مى ‏شود. يك بار هم از آخر ورق مى ‏زند. نگاهش مى ‏كنم. رنگش پريده و دستهايش مى ‏لرزند. دوباره ورق مى ‏زند. دوباره بين ورقهاى قرآن را مى‏ گردد. تپش قلبم تندتر مى ‏شود. جلو مى‏ روم و كنارش مى ‏نشينم. آرام قرآن را مى ‏بندد و روى سجاده‏ اش مى‏ گذارد. عرق از كنار پيشانيش به راه افتاده. پاكت را مى ‏بيند. آن را برمى ‏دارد و كارت دعوت را از آن بيرون ميكشد. كارت را باز مى‏ كند. نگاه مى‏ كند. با همان نگاه. با همان حال. بعد كارت را مى‏ بندد و روى لبهايش مى‏ گذارد. اشك از گوشه چشمش سرازير مى‏شود. خم مى‏شود. كارت را بين ورقهاى قرآن مى‏ گذارد و به سجده مى‏ افتد. اشكهاى من هم مى‏ جوشد. خودم را جلو مى ‏كشم و كارت را برمى‏ دارم. شانه‏ هاى محمد در سجده مى‏ لرزند. بازش مى‏ كنم. محمد با خط زيبايش در آن نوشته است: به مولايم مهدى(ع)
    داستانهاي کوتاه مذهبي
    ویرایش توسط عهد آسمانى : 12-12-1389 در ساعت 21:11

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  2. تشكرها 4

    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (17-07-1388), ملکوت (12-12-1389), گل ياس (13-12-1389), عهد آسمانى (12-12-1389)

  3. #12
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض ديدار در بهشت






    ديدار در بهشت



    فرشتگان‌ بال‌ در بال‌ پرواز مي‌كردند و فرود مي‌آمدند، آنچنانكه‌ آسمان‌ را به‌ تمامي‌ مي‌پوشاندند.
    دو فرشته‌ پيش‌ روي‌ آنها بودند كه‌ طلايه‌دارشان‌ به‌نظر مي‌آمدند. ناگهان‌ بوي‌ بهشت‌ به‌ مشامم‌ رسيد و بعد باغ‌ها و بوستان‌ها و جويبارها، چشمم‌ را خيره‌ كردند.
    حوريه‌ها صف‌ در صف‌ ايستاده‌ بودند و ورود مرا انتظار مي‌كشيدند.
    اول‌ خنده‌اي‌ بسان‌ واشدن‌ گلي‌ و بعد همه‌ با هم‌ گفتند:
    ـ خوش‌ آمدي‌ اي‌ مقصود خلقت‌ بهشت‌ و اي‌ فرزند مخاطب‌ ?لولاك‌ لما خلقت‌ الافلاك‌?.
    ملائكه‌ باز هم‌ مرا بالاتر بردند. قصرهاي‌ بي‌انتها، حله‌هاي‌ بي‌همانند، زيورهاي‌ بي‌نظير.
    آنچه‌ چشم‌ از حيرت‌ خيره‌ و دهان‌ از تعجب‌ گشاده‌ مي‌ماند.
    و بعد نهر آبي‌ سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك‌.
    و بعد قصري‌. و چه‌ قصري‌!
    گفتم‌:
    ـ اينجا كجاست‌؟ اين‌ چيست‌؟ از آن‌ كيست‌؟
    گفتند:
    ـ اينجا فردوس‌ اعلي‌ است‌، برترين‌ مرتبة‌ بهشت‌. منزل‌ و مسكن‌ پدر تو و پيامبران‌ همراه‌ او و هر كه‌ خدا با اوست‌. و اين‌ نهر، كوثر است‌.
    قصر انگار از دُرّ سفيد بود و پدر بر سريري‌ تكيه‌ زده‌ بود.
    مرا كه‌ ديد، از جا برخاست‌، در آغوشم‌ گرفت‌. به‌ سينه‌اش‌ چسباند و ميان‌ دو چشمم‌ را بوسه‌ زد. به‌ من‌ گفت‌:
    ـ اينجا جايگاه‌ تو، شوي‌ تو و فرزندان‌ و دوستداران‌ توست‌. بيا دخترم‌ كه‌ سخت‌ مشتاق‌ توام‌. من‌ گفتم‌:
    ـ بابا! باباجان‌! من‌ مشتاق‌ترم‌ به‌ تو. من‌ در آتش‌ اشتياق‌ تو مي‌سوزم‌.
    زنده‌ شدم‌ وقتي‌ كه‌ باز ـ اگرچه‌ در خواب‌ ـ پيامبر را، پدر را صدا كردم‌ و صداي‌ او را شنيدم‌. يادم‌ آمد كه‌ اين‌ افتخار، تنها از آن‌ من‌ است‌ كه‌ مي‌توانم‌ او را بي‌هيچ‌ كنيه‌ و لقب‌، بابا صدا كنم‌. وقتي‌ آن‌ آيه‌ نازل‌ شد كه‌:
    ?لا تَجعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَينَكُم‌ كُدُعاءِ بَعضُكُم‌ بَعضا...?
    من‌ پدر را پيامبر و رسول‌ الله صدا كردم‌ و او دستي‌ از سر مهر بر سرم‌ كشيد و گفت‌:
    ـ اين‌ آيه‌ براي‌ ديگران‌ است‌ فاطمه‌ جان‌. تو مرا همان‌ بابا صدا كن‌. تو به‌ من‌ بابا بگو. بابا گفتن‌ تو قلب‌ مرا زنده‌تر مي‌كند و خدا را خشنودتر.
    شايد او هم‌ مي‌دانست‌ كه‌ چه‌ لطفي‌ دارد براي‌ من‌، پيامبر با آن‌ عظمت‌ را بابا صدا كردن‌.
    پدر گفت‌ كه‌ همين‌ امشب‌ ميهمان‌ او خواهم‌ بود.
    اكنون‌ علي‌جان‌! اي‌ شوي‌ هميشه‌ وفادارم‌! اي‌ همسر هماره‌ مهربانم‌! من‌ عازمم‌. بر من‌ مسلم‌ است‌ كه‌ از امشب‌ ميهمان‌ پدرم‌ و خداي‌ خود خواهم‌ بود.


    داستانهاي کوتاه مذهبي

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  4. تشكرها 2


  5. #13
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ديدار در بهشت








    گريزانم‌ از اين‌ دنياي‌ پربلا و سراسر مشتاقم‌ به‌ خانة‌ بقا. تنها دل‌ نگراني‌ام‌ براي‌ رفتن‌، تويي‌ و فرزندانم‌. شما تنها پيوند ميان‌ من‌ و اين‌ دنيائيد كه‌ كار رفتن‌ را سخت‌ مي‌كنيد امّا دلخوشم‌ به‌ اينكه‌ شما هم‌ آخرتي‌ هستيد، مال‌ آنجائيد. شما جسمتان‌ در اينجاست‌. ديدار با شما از آنجا و در آنجا آسان‌تر است‌.
    علي‌جان‌! ولي‌ جدا شدن‌ از تو همين‌قدر هم‌ سخت‌ است‌. به‌همين‌ شكل‌ هم‌ مشكل‌ است‌. به‌ خدا مي‌سپارم‌ شما را و از او مي‌خواهم‌ كه‌ سختي‌هاي‌ اين‌ دنيا را بر شما آسان‌ كند.
    علي‌جان‌! من‌ در سالهاي‌ حياتم‌ هميشه‌ با تو وفادار بوده‌ام‌، از من‌ دروغ‌، خدعه‌، خيانت‌ هرگز نديده‌اي‌. لحظه‌اي‌ پا را از حريم‌ مهر و وفا و عفاف‌ بيرون‌ نگذاشته‌ام‌. برخلاف‌ فرمان‌ و خواست‌ و ميل‌ تو حرفي‌ نگفته‌ام‌، كاري‌ نكرده‌ام‌.
    اعتقادم‌ هميشه‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ جهاد زن‌، رفتار نيكو با همسر است‌، خوب‌ شوهرداري‌ است‌. و از اين‌ عقيده‌ تخطي‌ نكرده‌ام‌.
    علي‌جان‌! مرگ‌، ناگزير است‌ و انسانِ ميرنده‌ ناگزير از وصيت‌ و سفارش‌.
    علي‌جان‌! به‌ وصيت‌هايم‌ عمل‌ كن‌، چه‌ آنها را كه‌ در رقعه‌اي‌ مكتوب‌ آورده‌ام‌ و چه‌ اينها را كه‌ اكنون‌ مي‌گويم‌.
    در آنجا باغ‌هاي‌ وقفي‌ پيامبر را نوشته‌ام‌ كه‌ به‌ حسن‌ بسپاري‌ و او به‌ حسين‌ و حسين‌ به‌ امامان‌ پس‌ از خويش‌ تا آخر.
    و نيز سهمي‌ براي‌ زنان‌ پيامبر و زنان‌ بني‌هاشم‌ و بخصوص‌ أمامه‌ دختر خواهرم‌ قائل‌ شده‌ام‌ و اگر چيزي‌ ماند براي‌ ام‌كلثوم‌ دخترم‌.
    اينها را نوشته‌ام‌ امّا حرفهاي‌ مهم‌ترم‌ مانده‌ است‌.
    اول‌ اينكه‌ تو پس‌ از من‌ ناگزيري‌ به‌ ازدواج‌ كردن‌، ازدواج‌ كن‌ و امامه‌، خواهر زاده‌ام‌ را بگير كه‌ او به‌ فرزندان‌ ما مهربانتر است‌.
    دوم‌ اينكه‌ مرا در تابوتي‌ به‌ همان‌ شكل‌ كه‌ گفته‌ام‌ حمل‌ كن‌ تا محفوظ‌تر بمانم‌.
    و سوم‌، مرا شبانه‌ غسل‌ بده‌ ـ از روي‌ پيراهن‌ ـ بر من‌ شبانه‌ نماز بگذار و مرا شبانه‌ و مخفيانه‌ دفن‌ كن‌ و مدفنم‌ را مخفي‌ بدار. مبادا مردمي‌ كه‌ بر من‌ ستم‌ كرده‌اند. بخصوص‌ آن‌ دو، بر جنازه‌ و نماز و دفنم‌ حاضر شوند و از مكان‌ دفنم‌ آگاهي‌ بيابند.
    ياران‌ معدود و محدودمان‌ با تو شركت‌ بجويند در نماز خواندن‌ و تشييع‌ جنازه‌ و دفن‌، امّا بقيه‌ نه‌. از زنان‌، فقط‌ ام‌ سلمه‌، ام‌ ايمن‌، فضه‌ و اسماء بنت‌ عميس‌ و از مردان‌، فقط‌ سلمان‌، ابوذر، مقدار، عمار، عبدالله و حذيفه‌، همين‌.
    ... واي‌ گريه‌ نكن‌ علي‌ جان‌! من‌ گريه‌ام‌ براي‌ توست‌، تو چرا گريه‌ مي‌كني‌. تو مظلوم‌ترين‌ مظلوم‌ عالمي‌، گريه‌ بر تو رواتر است‌. من‌ آنچه‌ كردم‌ براي‌ دفاع‌ از حقوق‌ مغضوب‌ تو بود. من‌ مي‌دانستم‌ كه‌ رفتني‌ام‌، پدر مرا مطمئن‌ كرده‌ بود ولي‌ هم‌ مي‌دانستم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ پس‌ از رفتنم‌ بر تو چه‌ خواهد رفت‌. و اين‌ جگر مرا آتش‌ مي‌زد و مرا به‌ تلاطم‌ وامي‌داشت‌.
    پس‌ تو گريه‌ نكن‌ علي‌ جان‌! عالم‌ بايد براي‌ اينهمه‌ مظلوميت‌ تو گريه‌ كند.
    اكنون‌ اول‌ خلاصي‌ من‌ است‌، ابتداي‌ راحتي‌ من‌ است‌ امّا آغاز مصيبت‌ توست‌.
    پس‌ تو گريه‌ نكن‌ و جگر مرا در اين‌ گاه‌ رفتن‌، بيش‌ از اين‌ مسوزان‌.
    تو را و كودكانمان‌ را به‌ خدا مي‌سپارم‌ علي‌ جان‌! سلام‌ مرا تا قيامت‌ به‌ فرزندان‌ آينده‌مان‌ برسان‌.
    راستي‌ علي‌ جان‌! پسر عمو! تو هم‌ مي‌بيني‌ آنچه‌ را كه‌ من‌ مي‌بينم‌؟ اين‌ جبرئيل‌ است‌ كه‌ به‌ من‌ سلام‌ مي‌كند و تهنيت‌ مي‌گويد.
    ـ و عليك‌ السلام‌
    اين‌ ميكائيل‌ است‌ كه‌ سلام‌ مي‌كند و خير مقدم‌ مي‌گويد:
    ـ و عليك‌ السلام‌
    اينها فرشتگان‌ خدايند، اينها فرستادگان‌ خداوندند كه‌ از سوي‌ خدا به‌ استقبال‌ آمده‌اند.
    چه‌ شكوهي‌! چه‌ غوغايي‌! چه‌ عظمتي‌!
    ـ و عليكم‌ السلام‌.
    اين‌ امّا علي‌ جان‌ به‌ خدا عزرائيل‌ است‌ كه‌ بر من‌ سلام‌ مي‌كند.
    ـ و عليك‌ السلام‌ يا قابِضَ الارواح‌. بگير جان‌ مرا ولي‌ با مدارا.
    ?خداي‌ من‌! مولاي‌ من‌! به‌سوي‌ تو مي‌آيم‌، نه‌ به‌ سوي‌ آتش‌.?
    ?سلام‌ بابا! سلام‌ به‌ وعده‌هاي‌ راستين‌ تو! سلام‌ به‌ لبخند شيرين‌ تو! سلام‌ به‌ چشمهاي‌ روشن‌ تو!?





    * برگرفته‌ از كتاب‌ كشتي‌ پهلو گرفته‌.

    داستانهاي کوتاه مذهبي

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  6. تشكرها 2


  7. #14
    کاربر عادی

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    نوشته : 1      تشکر : 0
    2 بار در 1 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    yeclergy آنلاین نیست.

    پیش فرض آفتاب و آیینه




    آفتاب تندي بالاي سرمان بود. سوز داغي در کوير در جريان بود. ما همه عرق مي ريختيم. هم خسته بوديم و هم تشنه.چندين مرحله از بازرسي را طي کرده بوديم. مراحل موفقيت آميز و گاهي سخت فراواني داشتيم. بعضي ها بين راه غالب تهي کرده بودند.مرحله به مرحله به مقصد نزديکتر مي شديم. با هم توي يک صف بوديم و البته او دو نفر جلوتر از من بود. معمولا در صف هايي که مي ايستاديم او جلوتر از من بود. هميشه حتي به اندازه چند لحظه اي هم که شده زودتر از من خودش را جمع و جور مي کرد.اين هم يک نمونه ديگرش بود. صف درازي بود که تهش معلوم نبود.اما خوبيش اين بود که ما اول صف رسيده بوديم و زياد معطلي نداشتيم. صف قبلي مان هم خيلي شلوغ بود.صف نماز را مي گويم. خيلي ها در آن صف متوقف شدند اما من و صادق و خيلي هاي ديگر توانستيم از آن مرحله نمره قبولي بگيريم. نوبت صادق که شد و جلوي ميز رفت پوشه اي را نشانش دادند و او همين که پرونده اش را نگاه کرد از خوشحالي ناخودآگاه گريه اش گرفت. ما هم با شادي او شاد شديم. از متصدي پيشخوان پرسيد چرا اين همه نمره هاي مثبت در پرونده من ثبت شده؟ من که همه اينها را انجام نداده بودم! مسئول مربوطه تبسمي کرد و گفت: درست است که همه اين کارها را تو انجام نداده اي اما اين نيکي ها از پرونده کساني که پشت سر تو بدگويي کرده اند برداشته شده و در پرونده تو ثبت شده است. و او با شادي و خوشحالي از صف خارج شد و به راهش ادامه داد.

    نفر بعدي که پاي ميز رسيد پوشه اش را که بهش دادند يک دفعه از ناراحتي فريادي کشيد که باعث شد همه به طرفش برگشته و با تعجب نگاهش کنند. نهههههه؛ اين همه مشروطي و مردودي و زشتي در پرونده من؟ من که خيلي از اينها را انجام نداده ام. اين انصاف نيست. شما را به خدا يک بار ديگر نگاه کنيد شايد اشتباهي شده باشد. اما مسئول بخش در کمال جديت در حالي که پرونده او را مي ديد به او گفت. درست است که تو همه اين زشتي ها را انجام نداده اي اما تو معتاد به عادت زشت ديگري بودي. تو هميشه پشت سر ديگران بدگويي مي کردي و از بردن آبروي آنان دريغ نمي کردي. الان هم در کنار عواقبي که در قبال رفتارت در انتظار توست، يک قسمت هم از گناهان آنها که بدگويي شان کرده اي به پرونده تو منتقل شده و بايد عواقب آن را هم پذيرا باشي و اين کار تو آتشي بود که بر خرمن رفتارهاي درستت زدي . بفرماييد نفر بعدي

    اما آقا اينها که من گفته ام که دروغ نبوده. همه اينها را ديده و گفته ام. ديدي و گفتي؟ ديگران هم مي ديدند و شاهد رفتارش بودند؟ نه که نمي ديدند. خوب همين. تو باعث شدي آبروي مرد و زن مومن ريخته شود. شايد او توبه مي کرد، شايد خدايش او را مي بخشيد، و يک نکته ديگر؛ آيا او به صورت علني هم گناه مي کرد؟ يعني همه مي دانستند اهل گناه است؟ نه خوب نمي دانستند. اين هم يک نکته ديگر. وقتي ديگران نمي دانستند و آگاهي نداشتند تو نبايد عيب او را فاش مي کردي حتي اگر او گناهکار بود.

    حالا نمره هاي ديگرم چه؟ من کلي نماز داشتم. کلي صدقه دادم. کلي با ديگران مهرباني کرده بودم. کلي... خب. صبر کن. اين صفحه را ببين؛ صفحه چهارم، بند سوم. اين همان محتواي کلام نبي خدا است که فرمود تأثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريع‏تر است. درست است که کار خوب زيادي داشتي اما همه آنها به خاطر بدگوييي که از يک مسلمان انجام دادي سوخته و نابود شده است.

    من خودم زماني مامور بالا بردن عمل مومني بودم. عملي که مثل خورشيد در آسمان مي درخشيد عمل را که نزد فرشته مسئولش بردم نگاهي کرد و گفت:اين عمل را به صورت صاحبش بزنيد چون من از طرف پروردگارم مأموريت دارم که نگذارم عمل شايسته غيبت کنندگان از من بگذرد و به سوى پروردگارم برود.

    داستانهاي کوتاه مذهبي

  8. تشكرها 2


  9. #15
    مدیر افتخاری
    ganjineh آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    نوشته : 1,150      تشکر : 122
    736 در 462 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ganjineh آنلاین نیست.

    پیش فرض شیطان




    شیطان:

    مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
    لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
    در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
    خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
    مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد و
    در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
    او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش
    را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
    در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
    مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..
    از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
    مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
    ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
    در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
    مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
    مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
    مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
    مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد..
    شیطان در ادامه توضیح می دهد:
    ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
    وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
    خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
    و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
    به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
    بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

    نتیجه داستان:
    کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
    چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
    دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
    این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
    داستانهاي کوتاه مذهبي
    12سال اهنگر نفس خود بودم برکوره ریاضت می نهادم و بر اتش مجاهده می تافتم و بر سندان مذمت می نهادم و پتک ملامت بر او می کوفتم تا نفس خویش را اینه ساختم و اسلامی تازه اوردم و همه خلق مرده دیدم.
    *بایزید بسطامی*
    مركز انجمنهاي اعتقادي گنجينه الهي:http://ganjineh-elahi.com/
    مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه دانش:http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

  10. تشكر

    عهد آسمانى (12-12-1389)

  11. #16
    مدیر افتخاری
    ganjineh آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    نوشته : 1,150      تشکر : 122
    736 در 462 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ganjineh آنلاین نیست.

    پیش فرض شیطان و بساط فریب فروشی




    دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
    توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
    شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
    انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
    جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
    از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
    ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
    با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

    به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
    تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
    آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
    و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .
    داستانهاي کوتاه مذهبي
    12سال اهنگر نفس خود بودم برکوره ریاضت می نهادم و بر اتش مجاهده می تافتم و بر سندان مذمت می نهادم و پتک ملامت بر او می کوفتم تا نفس خویش را اینه ساختم و اسلامی تازه اوردم و همه خلق مرده دیدم.
    *بایزید بسطامی*
    مركز انجمنهاي اعتقادي گنجينه الهي:http://ganjineh-elahi.com/
    مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه دانش:http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

  12. تشكرها 2

    محب فاطمه (18-08-1388), عهد آسمانى (12-12-1389)

  13. #17
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض از دیار حبیب




    « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم »




    سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند...</span>


    دو سايه ، دو اسب ، دو سوار از دو سوى كوچه به هم نزديك مى شوند.
    از آسمان ، حرارت مى بارد و از زمين آتش مى رويد. سايه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع تر مى كنند و در آغوش كاهگلى ديوارها فروتر مى روند.

    در كمركش كوچه ، عده اى در پناه سايه بانى خود را يله كرده اند، دستارها از سر گرفته اند، آرنجها از پشت بر زمين تكيه داده اند
    تا رسيدن اولين نسيم خنك غروب ، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
    سايه هاى دو اسب ، متين و سنگين و با وقار به هم نزديكتر مى شوند.

    نه تنها دو سوار ، كه انگار دو اسب نيز همديگر را خوب مى شناسند .


    آن مرد كه چهره اى گلگون دارد و دو گيسوى كم و بيش سپيد، چهره اش را قابى جو گندمى گرفته است ، دهانه اسب را مى كشد
    و او را به كنار كوچه مى كشاند.
    آن سوار ديگر كه پيشانى بلند، شكمى برآمده و چهره اى مليح دارد، اسبش ‍ را به سمت سوار ديگر مى كشاند تا آنجا كه چهار گوش دو اسب
    به موازات هم قرار مى گيرد و نفس دو اسب در هم مى پيچد .

    نشستگان در زير سايه بان ، مبهوت ، نظاره گر اين دو سوارند كه چه مى خواهند بكنند.


    پيش از آنكه پيرمرد، لب به سخن باز كند، آن ديگرى در سلام پيشى مى گيرد :

    سلام اى حبيب مظاهر! در چه حالى پيرمرد؟


    تبسمى شيرين بر لبهاى پيرمرد مى نشيند:

    سلام ميثم ! كجا اين وقت روز؟


    حبيب ، اسبش را قدمى به پيش مى راند تا زانو به زانوى سوار ديگر، و بعد دستش را از سر مهر بر شانه ميثم مى گذارد و بى مقدمه مى گويد:

    من مردى را مى شناسم با پيشانى بلند و سرى كم مو كه شكمى برآمده دارد و در بازار دارلرزق خربزه مى فروشد...

    ميثم به خنده مى گويد:

    خب ؟ خب ؟


    حبيب ادامه مى دهد:

    آرى اين مرد بدين خاطر كه دوستدار پيامبر و على است ، سرش در كوچه هاى همين كوفه بر دار مى رود و شكمش در بالاى دار،

    دريده مى شود... خب ؟ باز هم بگويم ؟


    سايه نشينان از شنيدن اين خبر دهشتزا، حيرت مى كنند، آرنجها را از زمين مى كنند و سرها را بلند مى كنند و نزديك مى گردانند
    تا عكس العمل حيرت و وحشت را در چهره ميثم ببينند، اما ميثم ، آرام لبخند مى زند و دست حبيب را بر شانه خويش مى فشارد و مى گويد:

    بگذار من بگويم
    .

    چروك تعجب بر پيشانى حبيب مى نشيند:

    تو بگويى ؟
    آرى ، من نيز پيرمردى گلگون چهره را مى شناسم ، با گيسوانى بلند و آويخته بر دو سوى شانه كه به يارى فرزند پيامبر از كوفه بيرون مى زند،

    سر از بدنش جدا مى شود و سر بى پيكر، در كوچه پس كوچه هاى كوفه ، مى گردد.


    انگار چشم و چهره حبيب از شادى و لبخند، لبريز مى شود. دو سوار دستها و شانه هاى هم را مى فشارند و بى هيچ كلام ديگر وداع مى كنند.

    طنين گامهاى دو اسب ، بر ذهن و دل سايه نشينان چنگ مى زند .يكى براى خلاص از اينهمه حيرت ، مى گويد:

    دروغ است ، چه كسى مى تواند آينده را به اين روشنى ببيند.
    ديگرى نيز شانه از زير بار وحشت خالى مى كند و سعى مى كند بى خيال بگويد :
    من كه دروغگوتر از اين دو در عمرم نديده ام ؛ ميثم تمار و حبيب بن مظاهر
    هرم حيرت و وحشت قدرى فروكش مى كند اما صداى پاى اسبى ديگر بر ذهن كوچه خراش مى اندازد.
    سايه اسب ، نزديك و نزديكتر مى شود.

    سوار، رشيد هجرى است :

    حبيب را نديديد؟ يا ميثم را ؟

    ديديم ، هردو را ديديم ، آمدند،در اينجا ايستادند، قدرى دروغ بافتند و رفتند.
    مگر چه گفتند؟
    يكى از سايه نشينان بر سكوى انكار تكيه مى زند و از ابتدا تا انتهاى ماجرا را نقل مى كند.
    رشيد؛ آرام و بى خيال ، اسب را، هى مى كند اما پيش از رفتن ، نگاهش را بر روى سايه نشينان مى گرداند و مى گويد:

    خدا رحمت كند ميثم را، يادش رفت بگويد:
    به آنكه سر حبيب بن مظاهر را مى آورد، صد درهم جايزه افزونتر مى دهند !



    .
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  14. تشكر

    عهد آسمانى (12-12-1389)

  15. #18
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : از دیار حبیب




    بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم



    غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى


    پيرمردان و ريش سپيدان ، در صدر دو اتاقِ تو در تو نشسته اند و باقى ، بعضى ايستاده و بعضى نشسته ؛ تمام فضاى خانه را اشغال كرده اند.

    عده اى كه ديرتر آمده اند، در پشت در خانه سليمان ايستاده اند و از شدت ازدحام مجال داخل شدن نمى يابند.

    سليمان ، سخت از اتلاف وقت مى ترسد. رو مى كند به حبيب و مى گويد: حبيب ! شروع كنيد.

    حبيب دستى به ريشهاى سپيدش مى كشد و جا به جا مى شود، اما شروع نمى كند:

    من چرا سليمان ؟ شما هستيد، رفاعه هست ، مسيب هست . اصلا خود شما شروع كن سليمان ! حرف روشن است .

    سليمان از جا برمى خيزد و غلغله فرو مى نشيند. همه به هم خبر مى دهند كه سليمان ايستاده است براى سخن گفتن .

    سكوت بر سر جمع سايه مى اندازد و سليمان آغاز مى كند:

    معاويه مرده و كار را به يزيد سپرده است .

    اين فرزند نيز - كه همچنان كه پدر - شايسته خلافت نيست . و حسين عليه السلام بر يزيد شوريده و به سمت مكه خروج كرده است .

    او اكنون نيازمند يارى شماست . شما كه شيعه او هستيد؛ شما كه شيعه پدر او بوده ايد. پس ‍ اگر مى دانيد كه اهل يارى و مجاهدت ايد،

    برايش نامه بنويسيد و اعلام بيعت كنيد. والسلام .

    سليمان مى نشيند و حرفى كه در گلوى حبيب ، گره خورده است ، او را از جا بلند مى كند:

    اگر مى ترسيد از ادامه راه ، اگر رفيق نيمه راه مى شويد، اگر بيم ماندن داريد، اگر احتمال سستى مى دهيد، پا پيش نگذاريد. همين .

    ترديد چند تن در زير دست و پاى تأييد عموم گم مى شود و همه يكصدا فرياد مى زنند:

    ما بيعت مى كنيم .
    نامه مى نويسيم .
    مى كشيم و كشته مى شويم .
    جان و مالمان فداى حسين .


    سليمان ، كاغذ و قلمى را كه از پيش آماده كرده است ، مى آورد. در كنار حبيب مى نشيند. كاغذ را روى زانو مى گذارد و شروع مى كند به نوشتن .

    تا ريش سپيدان ، با مشاورت ، نامه را به پايان ببرند. همچنان نجوا و زمزمه و گاهى شعار و فرياد، در تأييد و تسريع دعوت از امام ، ادامه مى يابد.

    سليمان بر مى خيزد براى خواندن نامه و تا سكوت بر همه جاى خانه حاكم نمى شود شروع نمى كند. حرف را همه بايد تمام و كمال بشنوند

    تا بتوانند زير آن را امضاء كنند:

    بسم الله الرحمن الرحيم

    به : حسين بن على عليه السلام
    از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه ، رفاعة بن شداد، حبيب بن مظاهر، و جمعى از شيعيان ساكن كوفه .

    سلام بر شما! خداى لاشريك را به خاطر وجود نعمت بى بديل شما شكر مى كنيم .
    و اما بعد: حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه دشمن خونخوار و كينه توز شما، معاويه را به هلاكت رساند.
    معاويه اى كه به ناحق بر اين امت حكم مى راند. خوبان را مى كشت و تبهكاران و جنايت پيشه گان را باقى مى گذاشت
    و بيت المال را ميان گمراهان و آلودگان تقسيم مى كرد.
    لعنت خدا بر او بسان لعنت قوم ثمود. به ما خبر رسيده كه معاويه ملعون ، يزيد بى لياقت را بى هيچ قاعده و قانونى جانشين خود قرار داده است .
    اما
    ما را هرگز امامى جز شما نبوده است . پس بياييد اى امام و ولى و مرشد و امير ما تا خدا اين امت متفرق را به حضور شما وحدت ببخشد
    و دلهايمان به حقيقت حضور شما روشنى گيرد. در كوفه ، نعمان بن بشير حكومت مى كند. او در قصر حكومتى هم تنهاست .
    هيچكس در نماز جمعه و جماعت و عيد و او حاضر نمى شود. اگر دعوت ما را اجابت كنيد و راهى كوفه شويد، ما او را اخراج و روانه شام مى كنيم .
    بپذيريد دعوت و بيعت ما را. سلام و رحمت و بركت خداوند بر شما اى فرزند رسول الله !



    خواندن نامه كه به اتمام مى رسد، فرياد و غوغاى تأييد و تحسين ، در گوش ‍ خانه مى پيچد و ذهن خانه را آشفته مى كند.
    سليمان در ميان جمعيت راه مى افتد و تا از تك تك افراد تأييد نمى گيرد، نامشان را ثبت نمى كند.


    نامه را چه كسى به امام مى رساند؟


    چند نفرى داوطلب مى شوند و از ميان آنها عبدالله همدانى و يك نفر ديگر به تأييد همگان مى رسند. نامه را برمى دارند، اسب را زين مى كنند

    و هماندم راهى مكه مى شوند.

    ...


    .
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  16. تشكر

    عهد آسمانى (12-12-1389)

  17. #19
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : از دیار حبیب





    بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم


    كوفه آبستن حادثه است

    كوفه آبستن حادثه است . رفت و آمدها، ديد و باز ديدها و حرف و سخنها به سان اولين بادهايى است كه ظهور حتمى طوفان را وعده مى دهد.

    بازار كوفه مركز ثقل اين بيقرارى و نا آرامى است . صداى جان فرساى آهنگريها، لحظه اى قطع نمى شود؛ چه آنها كه از حكومت ،

    سفارش شمشير و خود و نيزه پذيرفته اند و چه آنها كه براى مردم ، سلاح مى سازند.

    حبيب ، آرام و با احتياط از كنار آهنگريها مى گذرد و بغضى سخت گلويش را مى فشارد؛ اين همه سلاح ، اين همه تجهيزات ،

    براى جنگ با كى ؟ براى جنگ با چند نفر؟

    حبيب ، چهره تك تك آهنگرها را كه در كوره مى دمند يا پتك بر آهن گداخته مى كوبند، از نظر مى گذراند، و با خود مى انديشد:

    كاش دلهاى شما به اين سختى نبود؛ كاش لااقل همانند آهن بود؛ اگر نه در كوره عشق ، لااقل در كوره اين حوادث غريب ، گداخته مى شد و شكل تازه مى گرفت ؛ كاش دلهاى شما از سنگ نبود. تو، تو و تو كه براى حسين نامه نوشتيد. از او دعوت كرديد، با او بيعت كرديد، چگونه اكنون بى هيچ شرم و حيايى براى دشمن او سلاح مى سازيد.

    تو چگونه دلت مى آيد خنجرى بسازى كه با آن قلب فرزند رسول الله(ص) ... واى ... واى بر شما... واى بر دلهاى سخت شما و واى بر دنيا و آخرت شما...
    حبيب همچنان آرام و بى صدا مى گذرد و قطرات اشك از لابه لاى شيارهاى صورتش مى گذرد و ريشهاى سپيدش را مى شويد.

    اشكريزان و زمزمه كنان ، آهنگران را پشت سر مى گذارد و در كنار عطار آشنايى مى ايستد: سلام بنده خدا! قدرى از آن رنگهايت به من بده .

    چهره عطار به ديدن سيماى آشناى حبيب از هم گشوده مى شود:
    عليك سلام اى حبيب خدا! در اين بازار آشفته تو در فكر رنگ موى خودى ؟
    حبيب لب به لبخندى تلخ مى گشايد و مى گويد:
    در همين بازار آشفته است كه تو هم به كاسبى ات مى رسى .

    پيش از آنكه عطار پاسخى ديگر تدارك ببيند، مسلم بن عوسجه از راه مى رسد و از چند قدمى سلام مى كند.
    حبيب سلام او را به گرمى پاسخ مى گويد و آغوش مى گشايد و هر دو همديگر را گرم در بغل مى گيرند و حال مى پرسند.

    عطار رنگ را به حبيب مى دهد و پولش را مى ستاند. حبيب و مسلم آرام آرام از دكان فاصله مى گيرند. حزنى غريب در چهره و كلام هر دو نشسته است و هيچكدام توان پوشاندن اين غم را ندارند.
    مى بينى مسلم ؟ مى بينى بازار كوفه چه خبر است ؟ همه در كار ساختن و خريدن شمشير و زره و خنجر و نيزه اند؛ اسبهاى جنگى مى خرند؛ زين و برگ تدارك مى بينند.
    بغض مسلم مى تركد و اشك به پهناى صورتش فرو مى ريزد:

    همه دارند مهياى جنگ با حسين مى شوند.


    لبها و دستهاى حبيب از هجوم غصه مى لرزد؛ آنچنان كه بسته رنگ از دستش به زمين مى افتد. رازش را به مسلم بن عوسجه كه مى تواند بگويد؛ شايد بيان اين راز التيامى براى دل هر دو باشد. سر به گوش مسلم مى برد و بغض آلوده نجوا مى كند:
    اين رنگ را خريده ام تا جوان شوم براى حضور در سپاه حسين و به خدا كه از پا نمى نشينم مگر كه از خون خودم بر اين سر و صورت رنگ بزنم - در راه حسين .
    اين كلام نه تنها از التهاب هر دو كم نمى كند كه انگار به آتش درد و اشتياقشان دامن مى زند. هر دو آنچنان غرقه در دنياى ديگرند كه نمى فهمند چگونه با هم وداع مى كنند.

    حبيب ، گريان و مضطرب ، اما استوار و مصمم ، كوچه پس كوچه هاى كوفه را يكى پس از ديگرى پشت سر مى گذارد و به خانه مى رسد.
    زن سفره را پهن كرده و چشم انتظار حبيب در كنار سفره نشسته است . حبيب بى آنكه ميلى به غذا داشته باشد، دستهايش را مى شويد و در كنار سفره مى نشيند.
    زن بر خلاف حبيب ، سرمست و شادمان است :
    غمگين نباش شوى من ! اكنون ، گاه غصه خوردن نيست .

    حبيب مات و متحير به چهره خندان زن مى نگرد:
    چه مى گويى زن ؟ از كجا مى گويى ؟
    زن دستهايش را به سينه مى فشارد:
    به دلم آمده است كه از سوى محبوب ، قاصدى خواهد آمد، خبرى ، حرفى نامه اى ... غمگين نباش حبيب ، محبوب به تو عنايت دارد؛ محبت دارد؛
    ديگر چه جاى غصه است ...؟
    هنوز كلام زن به پايان نرسيده است كه سحورى در، به تعجيل نواخته مى شود. زن فرياد مى زند:
    آمد. خودش بايد باشد .

    حبيب از جا بر مى خيزد و همچنان مبهوت به زن نگاه مى كند:

    چه مى گويى زن !؟

    و به سمت در مى رود و وقتى باز مى گردد، دستهايش كه دو سوى نامه را گرفته اند، از شدت شعف مى لرزد:



    بسم الله الرحمن الرحيم

    از: حسين بن على
    به : فقيه گرانقدر، حبيب بن مظاهر


    اما بعد؛
    اى حبيب ! تو نزديكى ما را به رسول الله(ص) نيك مى دانى و بيشتر و بهتر از ديگران ما را مى شناسى . تو مرد فطرت و غيرتى .
    خودت را از ما دريغ نكن .
    جدم رسول خدا در قيامت قدر دان تو خواهد بود.



    زن ، گريه و خنده و غبطه را به هم مى آميزد و نجوا مى كند:

    فداى نام و نامه تو اى امام ! خوشا به حالت حبيب ! گوارا باد بر تو اين باران لطف . كاش نام من هم به زبان و قلم محبوب مى آمد. كاش لحظه اى ياد من هم در خاطره او جارى مى شد. كاش يك بار مرا هم به نام مى خواند. به اسم صدا مى كرد. بال در بياور مرد! پرواز كن حبيب ! ببين امام به تو چه گفته است ! ببين امام با تو چه كرده است . ببين امام ، چه عنوانى به تو كرامت فرموده است ! اى شوى من ! اى شوى فقيه من ! برخيز كه درنگ جايز نيست .

    اما... اما درنگ كن . يك خواهش . يك درخواست . يك التماس .


    وقتى به محبوب رسيدى ، سلام مرا به او برسان ؛ دست و پاى او را به نيابت من ببوس و به آن عزيز بگو
    پيرزنى در كوفه هست كه كنيز تو است !
    كه تو را بسيار دوست مى دارد.
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  18. تشكر

    عهد آسمانى (12-12-1389)

  19. #20
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    محب فاطمه آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 9,293      تشکر : 2,655
    6,967 در 3,863 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب فاطمه آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : از دیار حبیب




    بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم



    خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو !

    كاش خدا جاى ترا با من عوض مى كرد.
    كاش خدا مرا به جاى تو مى آفريد .
    اى كاش من به جاى تو رونده اين راه بودم .

    اگر من به جاى تو رونده اين راه بودم ، دست كه روى اين دشت نمى گذاشتم ، با پا كه روى اين دشت راه نمى پيمودم .
    من چشم مى گذاشتم بر كف اين دشت . من به پاى مژگان راه اين دشت داغ را مى سپردم من تاولها را بر دل مى خريدم .
    بر جگر مى نشاندم .
    تو چه مى دانى چه راهى است اين راه ؟ تو چه مى دانى مقصد كجاست و معشوق كيست .

    آقاى من حبيب خيال مى كند كه من هم نمى دانم ، خيال مى كند كه من كودكم ، كَرَم ، كورم ، جاهلم . باز اينها مهم نيست .
    خيال مى كند كه من دل ندارم ، بى دلم . من اگر چه سواد خواندن عشق ندارم اما دل كه براى عاشق شدن دارم .
    دل كه براى دوست داشتن ، نياز به الفبا ندارد. دل كه براى عاشق شدن وابسته حروف و كتاب نيست .

    او خيال مى كند كه من دل ندارم . به من گفته است تو را در اين سايه روشن سحر، مخفيانه و آرام از كوچه پس كوچه هاى شهر بگذرانم .
    كوفه را به طرفة العينى پشت سر بگذارم و در پشت اين كاروانسراى متروكه منتظرش ‍ بمانم .

    خيال مى كند كه من نمى دانم مقصدش كجاست . مقصودش ‍ كيست .


    خيال مى كند كه من اينهمه بى تابى او را نمى فهمم ، درك نمى كنم ، در نمى يابم .
    بيا عزيز دل ! بيا به اين سمت ! بيا در زير اين سرپناه ، آرام بگير و اين ماحضرى را بخور تا آقامان حبيب بيايد.
    بيا، بيا اين طور مظلومانه به من نگاه نكن ، مظلوم منم نه تو. تو راهى ديار معشوقى ، تو به ديدار كسى مى روى كه خورشيد هر روز به خاطر او طلوع مى كند.
    تو زائر كسى مى شوى كه فرشتگان آسمان به زيارت او مى روند.

    خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
    بگذار ببوسم اين چشمهاى تو را كه تا ساعاتى ديگر به روى معشوقم گشوده مى شود.
    اى كاش من به جاى تو رونده اين راه بودم .
    اگر كسى مرا در اين سايه روشن سحر مى ديد، حتم به من مى خنديد كه با اسب و در كنار اسب ، پياده راه مى روم .
    ولى مردم چه مى دانند كه اين اسب به كجا مى خواهد برود. و من كى ام كه سوار بر اسبى شوم كه چشمش به معشوق مى افتد.

    خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
    بگو كه از من خشنود هستى ؟بگو كه آيا دلت از من راضى است ؟ آن چنان كه شايسته اين سفر عاشقانه است تيمارت كردم ؟
    ترا آنچنان كه بايد و شايد، مهياى اين سفر كردم ؟

    اى عزيز دل ! اى اسب ! مبادا در راه بلغزى ؟ مبادا سوار خود را بلغزانى ؟ مبادا در مقابل گرسنگى بنشينى ؟ مبادا در مقابل تشنگى فرو بيفتى ؟
    مبادا به خستگى روى خوش نشان دهى ؟ مبادا سستى كنى ؟ مبادا از اسبى و اسبانگى چيزى كم بگذارى .
    چنين سفرى براى همه كس پيش نمى آيد. و براى تو بيش از همين يك بار وصال نمى دهد.

    پس چرا نيامد اين آقايمان ؟! وقت گذشت . آفتاب ، پيش از او راهى آسمان شده است . پس چرا نيامد؟ نكند دلش لرزيده باشد؟ نكند به زمين دنيا چسبيده باشد؟
    نكند سگ تعلق پايش را گرفته باشد؟ نكند زنجير محبتى او را نشانده باشد! نكند رعب حكومت بر دلش چنگ انداخته باشد! نكند...

    ولى ... نه ... اى اسب ، سوار تو ماندنى نيست . سوار تو كسى نيست كه در راه معشوق ، هيچ تعلقى پايش را سست كند.

    مى آيد، حبيب مى آيد.

    بى تابى مكن اى اسب ! سوار تو آمدنى است . سوار تو كسى نيست كه معشوق را در مقابل كرور كرور دشمن تنها بگذارد. يك يار هم يك يار است ،
    در اين برهوت بى ياورى .

    حبيب مى آيد.

    اما... اما... چه باك اگر نيامد، من خودم بر تو سوار مى شوم و جاى او را در سپاه معشوق پر مى كنم .
    مشوش نباش اى عزيز! غم به دل راه مده اى اسب ! اين شمشير، اندازه دست من هم هست . اين كلاه خود بر سر من هم مى نشيند.
    اين زره بر تن من هم قاعده مى شود.

    بيم به دل راه مده اى اسب ! اگر آقايم حبيب ، آمدنى نشد، اگر حكومت او را پشت ميله هاى زندان نشاند. من خودم با تو همراه مى شوم و با هم ،
    جانمان را فداى معشوق مى كنيم .


    اما نه ، انگار دارد مى آيد؛ آن قامت بلند و خميده ، آن كمان استوار دارد مى آيد؛ با گيسوان رها شده اش در باد.

    چرا گيسوان سپيد خود را سياه كرده است ؟ چرا خود را به جوانى زده است ؟


    انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگويد من هنوز جوانم ، من همان جنگجوى بى بديل سپاه على بن ابى طالبم (ع)

    من به همان صلابت كه در سپاه پدر حقيقت شمشير مى زدم اكنون در ركاب حقيقت پسر شمشير مى زنم .

    انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگويد كه من همان حبيب بن مظاهر سى و چند ساله ام و اين چند سال پس از على تا كنون ،

    زندگى نكرده ام كه عمر افزوده باشم . من جوانم هنوز و آماده جنگ .

    بيا! بيا حبيب و برو اما نه تنها.

    به خدا اگر بگذارم كه بى من به يارى فرزند رسول الله بروى ؟
    آنجا در سپاه حسين ، برده و آزاد فرقى نمى كند، در چشم حسين غلام و آقا يكى است كه همه بنده و برده اويند.
    او مرا نيز شايد نياز داشته باشد و من ، بيشتر نيازمند اويم .


    مرا هم با خود ببر حبيب !


    اين اولين بارى است كه غلامى به آقاى خود فرمان مى دهد، اما تو در ركاب حسين ، بيش از بنده نيستى و ما هر دو بنده حسينيم .

    مرا هم با خود ببر حبيب !
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  20. تشكر

    عهد آسمانى (12-12-1389)

صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •