داستانهاي کوتاه مذهبي سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستانهاي کوتاه مذهبي
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 50
  1. #31
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان بنای جمکران به دستور امام(ع)




    حسن‌ بن‌ مثله‌، داستان‌ را مشروحاً برای‌ او نقل‌ كرد. سید ابوالحسن‌، دستور داد بر اسب‌ها زین‌ نهادند. سوار شدند. به‌ سوی‌ دِه‌ (جمكران‌) رهسپار گردیدند.
    چون‌ به‌ نزدیك‌ دِه‌ رسیدند، جعفر شبان‌ را دیدند كه‌ گله‌اش‌ را در كنار راه‌ به‌ چرا آورده‌ بود. حسن‌ بن‌ مثله‌، به‌ میان‌ گله‌ رفت‌ آن‌ بز كه‌ از پشت‌ سر گله‌ می‌ آمد، به‌ سویش‌ دوید. حسن‌ بن‌ مثله‌، آن‌ بُز را گرفت‌ و خواست‌ پولش‌ را پرداخت‌ كند كه‌ جعفر گفت‌: به‌ خدا سوگند! تا به‌ امروز، من‌ این‌ بز را ندیده‌ بودم‌ و هرگز در گلة‌ من‌ نبود، جز امروز كه‌ در میان‌ گله‌، آن‌ را دیدم‌ و هرچند خواستم‌ كه‌ آن‌ رابگیرم‌، میسّر نشد.
    پس‌ آن‌ بُز را به‌ جایگاه‌ آوردند و در آن‌ جا سر بریدند.
    سید ابوالحسن‌ الرضا به‌ آن‌ محل‌ معهود آمد و حسن‌ بن‌ مسلم‌ را احضار كرد و منافع‌ زمین‌ را از او گرفت‌.
    آن‌ گاه‌ وجوه‌ رهق‌ را نیز از اهالی‌ آن‌ جا گرفتند و به‌ ساختمان‌ مسجد پرداختند و سقف‌ مسجد را با چوب‌ پوشانیدند.
    سید ابوالحسن‌ الرضا، زنجیرها و میخ‌ها را به‌ قم‌ آورد و در خانة‌ خود نگهداری‌ كرد. هر بیماری‌ صعب‌ العلاجی‌ كه‌ خود را به‌ این‌ زنجیرها می‌مالید، در حال‌، شفا می‌یافت‌.
    ابوالحسن‌ الرضا وفات‌ كرد و در محلة‌ موسویان‌ (خیابان‌ آذر فعلی‌) مدفون‌ شد، یكی‌ از فرزندان‌اش‌ بیمار گردید. داخل‌ اطاق‌ شده‌ سر صندوق‌ را برداشت‌ زنجیرها و میخ‌ها را نیافت‌.

    تنظیم توسط آقامیری
    بخش دین و اندیشه تبیان
    داستانهاي کوتاه مذهبي

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  2. تشكر

    عهد آسمانى (12-12-1389)

  3. #32
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض داستاني شگفت از زني كه جز قرآن نمي‌گفت!






    از ابوالقاسم قشيرى نقل شده كه در باديه زنى را تنها ديدم گفتم كيستى؟ جواب داد:
    « وَقُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ » ( و بگو به سلامت! پس زودا كه بدانند.) (1)
    از قرائت آيه فهميدم كه مى گويد اوّل سلام كن سپس سؤال كن كه سلام علامت ادب و و ظيفه و ارد بر مورود است.
    به او سلام كردم و گفتم در اين بيابان آن هم با تن تنها چه مى كنى؟
    پاسخ داد:
    « مَن يَهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُضِلٍّ » (وهر كه را خدا هدايت كند گمراه كننده اي ندارد.) (2)
    از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم اين زن با كمال كه نمونه او را نديده بودم و نشنيده بودم كيست جواب دادند: اى مرد اين زن حضرت فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله عليهاست كه بيست سال است جز قرآن سخن نگفته است!
    از آيه شريفه دانستم راه را گم كرده ولى براى يافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا اميدوار است.
    گفتم جنّى يا آدم؟ جواب داد:
    « يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِد » ( اي فرزندان آدم! جامه خود را در هر نمازي بر گيريد .) (3)
    از قرائت اين آيه درك كردم كه از آدميان است.
    گفتم از كجا مى آئى؟ پاسخ داد:
    « يُنَادَوْنَ مِن مَكَان بَعِيد » ( آنان را از جايي دور ندا مي دهند.) (4)
    از خواندن اين آيه پى بردم كه از راه دور مى آيد.
    گفتم كجا مى روى؟ جواب داد:
    « وَللهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً »
    ( و براي خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] كسي ‌كه بتواند به سوي آن راه يابد.) (5)
    فهميدم قصد خانه خدا دارد.
    گفتم چند روز است حركت كرده اى؟ پاسخ داد:
    « وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّام »
    آري، قرآن احسن قول، قصص و قانون است و هركه در تمامي ابعاد حيات و حركتش بدان تمسك جويد و از آن نور برگيرد بر مركب سعادت نشسته و در طريق هدايت خواهد راند.
    ( و در حقيقت، آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آندو است در شش هنگام آفريديم.) (6)
    فهميدم شش روز است از شهر خود حركت كرده و بسوى مكه معظّمه مى رود.
    پرسيدم غذا خورده اى؟ جواب داد:
    « لاَ يُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا »
    ( خداوند هيچ كس را جز به قدر توانايي‌اش تكليف نمي‌كند.) (7)
    فهميدم كه به اندازه من در مسئله حركت و تند روى قدرت ندارد. به او گفتم بر مركب من در رديف من سوار شو تا به مقصد برو يم پاسخ داد:
    « لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا »
    ( اگر در آنها [ آسمان و زمين] جز خدا، خداياني[ ديگر] وجود داشت، قطعا زمين و آسمان تباه مي‌شد.) (8)
    معلومم شد كه تماس بدن زن و مرد در يك مركب يا يك خانه يا يك محل موجب فساد است، به همين خاطر از مركب پياده شدم و به او گفتم شما به تنهائى بر مركب سوار شو، چون بر مركب قرار گرفت گفت:
    گفتم جنّى يا آدم؟ جواب داد:
    « يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِد » ( اي فرزندان آدم! جامه خود را در هر نمازي بر گيريد .) (3) از قرائت اين آيه درك كردم كه از آدميان است.
    « سُبْحَانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ »
    ( پاك است كسي كه اين را براي ما رام كرد و [گرنه] ما را ياراي [رام ساختن] آنها نبود.) (9)
    چون اين آيه را قرائت كرد فهميدم در مقام شكر حق برآمده و از عنايت خداوند عزيز، سخت خوشحال است.
    وقتى به قافله رسيديم گفتم در اين قافله آشنائى دارى جواب داد:
    « وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ »
    ( و محمد جز فرستاده اي‌كه پيش از او [هم ]‌ پيامبراني [آمده و] گذشتند نيست.) (10)
    « يَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّة » ( اي يحيي كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير.) (11)
    « يَامُوسَى إِنِّي أَنَا اللهُ » ( اي موسي! منم، من، خداوند، پروردگار جهانيان.) (12)
    « يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الاَْرْضِ » ( اي داود ما تو را در زمين خليفه [و جانشين] گردانديم. ) (13)
    از قرائت اين چهار آيه دانستم چهار آشنا به نامهاى محمد و يحيى و موسى و داود در قافله دارد.
    چون آن چهار نفر نزديك آمدند، اين آيه را خواند:
    « الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا» ( مال و پسران زيور زندگي دنيايند. ) (14)
    فهميدم اين چهار نفر پسران اويند، به آنان گفت:
    « يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الاَْمِينُ »
    ( اي پدر! او را استخدام كن چراكه بهترين كسي است كه استخدام مي‌كني. ) (15)
    از قرائت اين آيه فهميدم به فرزندانش مى گويد به اين مرد زحمت كشيده امين مزد بدهيد ، چون فرزندانش به من مقدارى درهم و دينار دادند و او حس كرد كم است اين آيه را خواند:
    گفتم كجا مى روى؟ جواب داد:
    « وَللهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً »
    ( و براي خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] كسي ‌كه بتواند به سوي آن راه يابد.) (5) فهميدم قصد خانه خدا دارد.
    « وَاللهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ »
    ( وخداوند براي هر كس كه بخواهد [آنرا] چند برابر مي‌كند. ) (16)
    يعنى به مزد او اضافه كنيد.
    از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم اين زن با كمال كه نمونه او را نديده بودم و نشنيده بودم كيست جواب دادند: اى مرد اين زن حضرت فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله عليهاست كه بيست سال است جز قرآن سخن نگفته است!!
    آري، قرآن احسن قول، قصص و قانون است و هركه در تمامي ابعاد حيات و حركتش بدان تمسك جويد و از آن نور برگيرد بر مركب سعادت نشسته و در طريق هدايت خواهد راند.
    پي‌نوشت‌ها:
    1 ـ زخرف (43) : 89 .
    2 ـ زمر (39) : 37 .
    3 ـ اعراف (7) : 31 .
    4 ـ فصلت (41) : 44 .
    5 ـ آل عمران (3) : 97 .
    6 ـ ق (50) : 38 .
    7 ـ بقره (2) : 286 .
    8 ـ انبيا (21) : 22 .
    9 ـ زخرف (43) : 13 .
    10 ـ آل عمران (3) : 144 .
    11 ـ مريم (19) : 12 .
    12 ـ قصص (28) : 30 .
    13 ـ ص (38) : 26 .
    14 ـ كهف (18) : 46 .
    15ـ قصص (28) : 26 .
    16 ـ بقره (2) : 261 .
    بر‌‌گرفته‌ از:
    انصاريان، حسين، عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، ج10.


    منبع : سایت دارالقرآن کریم


    داستانهاي کوتاه مذهبي

  4. تشكرها 3

    parsa (06-01-1389), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (20-10-1393), عهد آسمانى (12-12-1389)

  5. #33
    مدیر افتخاری
    درگاه محبوب آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 729      تشکر : 2,082
    2,086 در 648 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    درگاه محبوب آنلاین نیست.

    حکایت قرآنی آن پرواز غریب








    حکایت قرآنی آن پرواز غریب




    تمامی 168 مسافر و خدمه جان باختند و حتی از بدن‌های ایشان هم چیزی باقی نماند (به جز تكه‌های كوچكی كه چون معلوم نبود از كیست به هیچ‌كس تحویل داده نشد) همین‌طور از وسایل همراه ایشان هم تقریباً چیزی باقی نماند، اما سه روز بعد خبرگزاری فارس این خبر را منتشر كرد:


    «قرآن جیبی یكی از مسافرین این هواپیما سالم مانده است.» در هواپیمایی كه هیچ قطعه‌ای از آن سالم نمانده و حتی پوسته موتور و یكی از بال‌های آن در فاصله یك كیلومتری كشف شده، قرآن جیبی به‌طور معجزه‌آسایی سالم مانده، نكته جالب این‌كه مقداری از جلد چرمی قرآن سوخته، كه به نظر من بدین‌وسیله معجزه بودنش بیش‌تر آشكار می‌شود، چرا كه نشان می‌دهد قرآن در آتش بوده و نسوخته (ممكن است بگویند لباس آن جودوكار هم سالم مانده بود پس سالم ماندن قرآن معجزه نیست. من فكر می‌كنم لباس جودوكار با توجه به این‌كه سوختگی نداشت در اثر انفجار هواپیما به بیرون پرتاب شده، ولی همسر من كه این قرآن متعلق به ایشان بوده و چون اسم داشته شناسایی شده، قرآن را صبح در كیف‌شان گذاشتند و هنگام انفجار هم، این قرآن یا در كیف‌شان بوده یا در دست‌شان و از بدن ایشان و وسایل‌شان هیچ چیز باقی نمانده، پس باقی ماندن قرآن معجزه الهی است.)


    در ضمن وقتی من این قرآن را به نمایشگاه قرآن برده بودم (برای بیان این معجزه) دو تن از آقایان آتش‌نشانی كه در مصلی حاضر بودند و مطلب را شنیدند گفتند: تا الان در هر حریقی ما رفته‌ایم حتی وقتی همه چیز سوخته بوده قرآن سالم مانده و این مطلب برایشان خیلی عادی بود، این را از آتش‌نشانی هم می‌شود سؤال كرد، به نظر من این‌ها مطلب كمی نیست باید به اطلاع مردم برسد تا در جذب قلوب به قرآن كریم مؤثر باشد.


    این امر نشان می‌دهد همان‌طور كه این قرآن در این انفجار عظیم سالم مانده قلب ما هم اگر ظرف قرآن شود، بدن ما هم اگر عامل به قرآن شود می‌توانیم مطمئن باشیم كه در روز قیامت سالم می‌ماند، در آتش فتنه‌های غرائز سالم می‌ماند، آتش گناه نمی‌تواند آن را بسوزاند...


    در ضمن این قرآن نزد من موجود است و آماده هر گونه همكاری برای تهیه گزارش، نشان دادن قرآن در مدارس و محافل قرآنی به افراد، برای اثبات معجزه قرآن هستم.


    زهرا زرتابی


    تبیان
    داستانهاي کوتاه مذهبي

    تاکه ما همسفر عشق به افلاک شویم

    بارالها!مددی کن که همه پاک شویم

    دست تقدیر چنان کن که پس از دادن جان

    درجوارحرم عشق همه خاک شویم


  6. تشكرها 4

    parsa (06-01-1389), نوای عشق (03-01-1389), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (20-10-1393), عهد آسمانى (12-12-1389)

  7. #34
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض چهل سال گناه




    در دوران حضرت موسى (ع ) در بنى اسرائیل قحطى شدیدى پیش آمد. مؤمنین هفتاد مرتبه به استسقاء و طلب باران رفتند، دعایشان مستجاب نشد، یك شب موسى بن عمران به كوه طور رفت و مناجات و گریه زیادى كرد و بعد عرض كرد: پروردگارا! اگر مقام و منزلت من در نزد تو بى ارزش ‍ شده ، از تو مى خواهم به مقام پیامبرى كه وعده دادى در آخر الزمان مبعوث كنى ، باران رحمتت را بر ما نازل فرما.
    خطاب آمد: اى موسى ! مقام و منزلت تو در نزد ما بى ارزش نشده ، تو در پیش ما وجیه و آبرومندى ، لیكن در میان شما شخصى است كه مدت چهل سال است آشكارا معصیت مرا مى كند، اگر او را از میان خود بیرون كنید من باران رحمتم را بر شما نازل مى كنم .
    موسى (ع ) در میان بنى اسرائیل فریاد بر آورد: اى بنده اى كه چهل سال است معصیت پروردگار مى كنى ، از میان ما بیرون رو تا خداوند باران رحمتش را بر ما نازل كند كه به خاطر تو ما را از رحمتش محروم كرده است .
    آن مرد عاصى نداى حضرت موسى را كه شنید، فهمید او مانع نزول رحمت الهى است ، با خود گفت : چه كنم اگر بمانم خداوند رحمت نمى فرستد، و اگر از میان آنها بیرون بروم ، مرا خواهند شناخت و آنگاه رسوا و مفتضح خواهم شد. عرض كرد: الهى مى دانم كه معصیت تو را كردم ، از روى جهل و نادانى گناه و عصیان كردم ، حال به درگاه با عظمت تو آمده ام در حالى كه از كرده ها و اعمال خود نادم و پشیمانم ، توبه كردم ، قبولم نما و به خاطر من رحمتت را از این جماعت منع نكن !!
    هنوز سخنش تمام نشده بود كه ابرى ظاهر شد و باران زیادى بارید.
    حضرت موسى (ع ) عرض كرد: خداوندا! تو باران رحمت بر ما نازل كردى با آن كه كسى از میان ما بیرون نرفت ، خطاب رسید: اى موسى ! همان كسى كه به خاطر او رحمتم را از شما قطع كردم ، حال به واسطه او براى شما رحمتم را فرو فرستادم . موسى عرض كرد: خدایا آن بنده ات را به من نشان بده ، خطاب آمد: اى موسى ! من او را در حالى كه گناه و معصیت مى كرد رسوا نكردم ، حال كه توبه كرده مفتضح نمایم ؟ اى موسى ! من نمام و سخن چین را دشمن مى دارم و مى گویى خود نمامى كنم ؟


    جواهر، ص 82 - 83.
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  8. تشكرها 3

    parsa (13-01-1389), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (20-10-1393), عهد آسمانى (12-12-1389)

  9. #35
    مدیر افتخاری
    ganjineh آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    نوشته : 1,150      تشکر : 122
    736 در 462 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ganjineh آنلاین نیست.

    پیش فرض خداوند چه مي خورد، چه مي پوشد ، و چه کار مي کند!!!




    حکايت است که پادشاهي از وزيرخدا پرستش پرسيد :

    بگو خداوندي که تو مي پرستي چه مي خورد، چه مي پوشد ، و چه کار مي کند و اگر تا فردا جوابم نگويي عزل مي گردي!!!

    وزير سر در گريبان به خانه رفت ...

    وي را غلامي بود که وقتي او را در اين حال ديد پرسيد که او را چه شده؟

    و او حکايت بازگو کرد.

    غلام خنديد و گفت : اي وزير عزيز اين سوال که جوابي آسان دارد.

    وزيز با تعجب گفت : يعني تو آن ميداني؟ پس برايم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه ميخورد؟

    - غم بندگانش را، که ميفرمايد من شما را براي بهشت و قرب خود آفريدم. چرا دوزخ را برميگزينيد؟

    - آفرين غلام دانا.

    - خدا چه ميپوشد؟

    - رازها و گناه هاي بندگانش را

    - مرحبا اي غلام

    وزير که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

    ولي باز در سوال سوم درماند، رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومين را پرسيد.

    غلام گفت : براي سومين پاسخ بايد کاري کني.

    - چه کاري ؟

    - رداي وزارت را بر من بپوشاني، و رداي مرا بپوشي و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببري تا پاسخ را باز گويم.

    وزير که چاره اي ديگر نديد قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

    پادشاه با تعجب از اين حال پرسيد اي وزير اي چه حاليست تو را؟

    و غلام آنگاه پاسخ داد که اين همان کار خداست اي شاه که وزيري را در خلعت غلام و غلامي را در خلعت وزيري حاضر نمايد.

    پادشاه از درايت غلام خوشنود شد و بسيار پاداشش داد و او را وزير دست راست خود کرد
    داستانهاي کوتاه مذهبي
    12سال اهنگر نفس خود بودم برکوره ریاضت می نهادم و بر اتش مجاهده می تافتم و بر سندان مذمت می نهادم و پتک ملامت بر او می کوفتم تا نفس خویش را اینه ساختم و اسلامی تازه اوردم و همه خلق مرده دیدم.
    *بایزید بسطامی*
    مركز انجمنهاي اعتقادي گنجينه الهي:http://ganjineh-elahi.com/
    مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه دانش:http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

  10. تشكرها 3


  11. #36
    مدیر افتخاری
    ganjineh آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1388
    نوشته : 1,150      تشکر : 122
    736 در 462 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ganjineh آنلاین نیست.

    پیش فرض فرد نابکار و صالح




    بسم الله الرحمن الرحیم
    صالح و نابکار
    می خوام داستان دو فرد از نوع انسان با زندگی متضاد بر روی کره خاکی رو براتون بنویسیم
    صالح جزو افرادی هست که روی زمین نمونه اش کم پیدا میشود
    ونابکار فردیست که نمونه اش زیاد یافت می شود
    شخصیت داستان ما 3 نفر هستن 1-صالح 2- نابکار 3- فرشته مرگ
    داستان از روزی اغاز شد که فرشته مرگ ،در سنه 10 سالگی به سراغ نابکار امد و به اون گفت : اهای نابکار اکنون می خواهم تو رو از این دنیا ببرم ،نابکار خیلی خشمگین و ناراحت شد و ،گفت: چرا می خواهی من را از دنیا ببری من که بچه بیش نیستم ، اکنون می خواهم تازه با جهان پیرامون خود اشنا شوم .
    فرشته مرگ بعد از شنیدن سخنان نابکار اجازه داد تا زنده بماند.
    فرشته مرگ به سراغ صالح رفت و گفت: اکنون می خواهم تو رو از دنیا ببرم. صالح با سنی کمی که داشت (سن 10 سالگی) کمی درنک کرد و گفت: درست است که من سنی کمی دارم و دوست دارم جهان پیرامون خود رو ببینم و اشنا بشم ولی من تسلیم امر خدا هستم
    فرشته مرگ نگاه محبت امیزی به صالح کرد و پاسخ داد: صالح تو اجازه داری زندگی کنی

    10 سال از این ماجرا گذشت ...
    نابکار و صالح اکنون 20 سال سن داشتن
    فرشته مرگ به سراغ نابکار امد و گفت:اکنون دیگر وقت رفتن است. نابکار که تمام وجودش خشم و حرص و تمع و نارحتی گرفته بود پاسخ داد: چرا می خواهی تویه سنی که اوج لذت زندگیم رو می گزرانم من را از دنیا ببری ؟!
    فرشته مرگ پاسخ داد:باشد،بازهم به تو مهلت داد خواهد شد
    فرشته مرگ به سراغ صالح رفت، و گفت صالح مهلتت به پایان رسیده.و تو باید همراه من بیایی
    صالح بی درنگ و شجانه پاسخ داد من همیشه منتظر تو بودم
    فرشته مرگ وقتی پاسخ صالح را شنید، چند دقیقه سوکت و مبحوت شده بود
    سپس پاسخ داد: تو رو بازهم فرستی زیستن بر روی زمین هست

    40 سال از این ماجرا گذشت
    اکنون صالحو نابکار حدود 60 سال سن داشتن و پیر و فرسوده شده بودن

    فرشته مرگ به سراغ نابکار رفت . و با قاطعیت به نابکارگفت اکنون دیگر وقت رفتن است و تمام خوشی های زندگیت را هم انجام داد ای اکنون دیگر وقت رفتن است و فکر نمی کنم بهانیه داشته باشی
    نابکار پس از شنیدن سخنانفرشته مرگ بسیار خشمگین و غضبناک شده بود و چند برابر دوره جوانیش تمع کار شده بود
    با بغض که در دهان داشت پاسخ داد: اکنون که تازه می خواهم نوه های خودم رو ببینم و عروسی چند فرزند اخرم رو ببینم ؟!
    فرشته مرگ باز هم به اون فرصت داد
    فرشته مرگ به سراغ صالح رفت: و گفت ای صالح مهربان ای عزیز ای انسان پاک اکنون دیگر باید همراه من بیایی .
    صالح با دیدن فرشته مرگ خوشحال شد و گفت خودت می دانی من همیشه در انتظار تو بودم و تو من را غافل گیر نکردی !
    فرشته مرگ پاسخ داد:اری می دانم، اکنون امدهم تورو به جایی ببرم که شایسته توست،زمین لیاقت و شایستگی تو رو ندارد، تو رو به جایی خواهم برد که زیبایی های زمین در مقابلش هیچ هستن،از همه مهمتر تو را نزد نیک و پاکان و خود خدا با عزمت خواهم برد .

    گفتنیس نابکار هنوز زنده هست و حدود 1000 سال سن دارد و داستان همیشگی بافرشته مرگ را دارد.
    .
    پایان داستان
    نویسنده و تنظیم:sinaset
    نوع داستان: مذهبی
    نوع الهام گیری: از قران کریم
    دروغ یا راست بودن داستان: روح داستان حقیقیست ولی متن می تونه صحیح نباشه
    قصد نویسنده از داستان: امادگی در برابر مرگ
    پیام اخلاقی داستان: طوری زندگی کن که وقتی مرگ به سراغت اماد قافل گیر نشی،همیشه در انتظار مرگ باش
    داستانهاي کوتاه مذهبي
    12سال اهنگر نفس خود بودم برکوره ریاضت می نهادم و بر اتش مجاهده می تافتم و بر سندان مذمت می نهادم و پتک ملامت بر او می کوفتم تا نفس خویش را اینه ساختم و اسلامی تازه اوردم و همه خلق مرده دیدم.
    *بایزید بسطامی*
    مركز انجمنهاي اعتقادي گنجينه الهي:http://ganjineh-elahi.com/
    مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه دانش:http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

  12. تشكرها 2


  13. #37
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض سوال حضرت یحیی از شیطان!!





    شیطان نزد پیامبران الهى مى آمد و بیشتر از همه با حضرت یحیى انس ‍ داشت .
    روزى حضرت یحیى به او گفت :من از تو سؤالى دارم.
    شیطان در پاسخ گفت :مقام تو بالاتر از آن است كه سؤال تو را جواب ندهم ، هر چه مى خواهى بپرس ‍ پاسخت را خواهم داد.
    حضرت یحیى گفت: دوست دارم دامهایت را كه به وسیله آنها فرزندان آدم شكار كرده و گمراه مى‌كنى، به من نشان دهى .
    شیطان گفت: با كمال میل خواسته تو را بجا مى آورم .
    شیطان در قیافه‌اى عجیب و با وسایل گوناگون خود را به حضرت نشان داد و توضیح داد كه چگونه با آن وسایل رنگارنگ فرزندان آدم را گول زده و به سوى گمراهى مى‌برد.
    حضرت یحیى پرسید: آیا هیچ شده كه لحظه‌اى به من پیروز شوى؟
    ابلیس جواب داد: نه، هرگز! ولى در تو خصلتى هست كه از آن شاد و خرسندم .
    حضرت یحیی فرمود: آن خصلت چیست؟
    شیطان پاسخ داد:

    تو مردی پرخور هستی و هنگامى كه بر سر سفره می‌نشینی زیاد مى‌خورى و سنگین مى‌شوى، بدین جهت از انجام بعضى نمازهاى مستحبى و شب زنده دارى باز مى‌مانى.


    آنگاه حضرت یحیى گفت :من با خداوند عهد كردم كه هرگز غذا را به طور كامل نخورم و از طعام سیر نشوم ، تا خدا را ملاقات نمایم .
    و شیطان گفت :من نیز با خود پیمان بستم كه هیچ مؤمنى را نصیحت نكنم ، تا خدا را ملاقات كنم.
    شیطان این را گفت و رفت و دیگر هیچ‌گاه بازنگشت
    بدین وسیله حضرت یحیى یكى از مهمترین دامهاى شیطان را از خود دور نمود.




    بحار الأنوار - علامة مجلسی - ج 14 - صص 171 - 173
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  14. تشكرها 3


  15. #38
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض حضرت موسی(ع) و مرد کشاورز




    روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: به صحرا برو.
    آنجا مردی کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست. حضرت به صحرا آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید. حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسش کرد. جبرئیل عرض کرد: در همین لحظه خداوند او را امتحان میکند، عکس العمل او را مشاهده کن.
    بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا نابینا می پسندی من نابینایی را بیش از بینایی دوست می دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد! من پیغمبرم و مستجاب الدعوه ، میخواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد؟
    مرد گفت: خیر.
    حضرت فرمود: چرا؟
    گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست می دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  16. تشكرها 4

    parsa (27-02-1389), آسیه سادات (25-02-1389), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (20-10-1393), عهد آسمانى (12-12-1389)

  17. #39
    مدیر افتخاری
    خراباتي آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 4,962      تشکر : 3,978
    6,248 در 2,892 پست تشکر شده
    وبلاگ : 5
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خراباتي آنلاین نیست.

    پیش فرض اول هرچه می‌خواهی با ریش و سبیلت بازی کن بعد نماز بخوان




    اول هرچه می‌خواهی با ریش و سبیلت بازی کن بعد نماز بخوان!
    رَاَى النَبىُ صَلى اللهُ عَلیهِ وَ آلهِ رَجُلاً یَعبثُ بلِحیَتِهِ فِى صَلوتِهِ فَقالَ صَلى اللهُ علیهِ و آلهِ : اَما اَنَّهُ لَو خَشَعَ قَلبُهُ لَخَشعتْ جَوارِحُهُُُُُُُُُُ
    پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله دیدند مردى در حال نماز با ریش خود بازى مى كند، که فرمودند: اگر قلب او خشوع مى‌داشت ، قطعا همه اعضایش نیز خاشع مى‌بود.
    کسی که هنگام نماز واقعا خود را در پیشگاه خداوند ببیند نه تنها با اعضا و جوارحش بازی نمی کند بلکه از عظمت خداوند و شدت فروتنی به لرزه نیز در می‌آید. مثل بعضی آدمها، وقتی که پیش مدیرشان می‌روند! یا مثل پیامبر، وقتی که کلام خدا نازل می شد و یا به نماز می ایستاد. بیاید در نماز اگر حضور قلب نداریم لااقل به این چیزها فکر کنیم، نه ریش و سبیل و .....
    بحارالانوار ، ج 84 ، ص :288
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  18. تشكرها 3


  19. #40
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض ارزش كار خير پنهان




    ارزش كار خير پنهان
    *=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*
    منبع:روزنامه کیهان

    مردي خدمت امام رضا(ع) رسيد و سلام كرد و عرض نمود: «من از دوستان شما و پدران شما هستم كه از حج برگشته ام، و خرج سفرم تمام شده است. اگر صلاح بدانيد خرج سفر مرا تا رسيدن به محل سكونتم بدهيد، هنگامي كه به شهر خود رسيدم، آن جا داراي اموال هستم، پس به نيت شما آن مقدار مال را صدقه خواهم داد، چون خودم اهل صدقه نيستم. امام به داخل اتاق رفت و برگشت و پشت در خانه ايستاد و دست خود را از بالاي در خارج نمود و فرمود:
    «اين دويست دينار را بگير و به مصرف سفرت برسان، و از جانب من هم در مقابل آن صدقه نده، حال برو كه من تو را نبينم و تو مرا نبيني.
    شخصي از امام سوال كرد، چرا از پشت در خانه آن را داديد و نخواستيد او شما را ببيند؟
    فرمود: مبادا ذلت سوال را در چهره اش ببينم. آيا حديث پيامبر(ص) را نشنيده اي كه فرمود: «كار خير پنهان ، برابر هفتاد حج، ثواب و اجر دارد؟» مگر نشنيدي كه شاعر گفت:
    «هر وقت به خاطرطلب حاجتي به نزد او رفتم، درحالتي به نزد خانواده ام برمي گشتم، كه آبرويم همچنان محفوظ بود.»
    داستانهاي کوتاه مذهبي

  20. تشكرها 2


صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •