داستانهاي کوتاه مذهبي سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستانهاي کوتاه مذهبي
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 50
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,833      تشکر : 57,670
    171,696 در 50,222 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* هم اکنون آنلاین است.

    goll داستانهاي کوتاه مذهبي










    الله الله و استجابت دعا

    شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت
    شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت:
    آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟
    این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
    آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست.
    در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود:
    چه شده الله الله نمی گویی مگر از راز و نیاز پشیمان شده ای؟
    آن شخص گفت: آخر هر چه می گویم، جواب نمی شنوم، بنابراین ناامید شده ام.
    حضرت خضر فرمود: مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟
    همین که الله الله می گویی معنایش این است که
    جذبه ای خدایی تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.

    نی، که آن الله تو، لبیک ماست
    آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست.
    ترس و عشق تو کمند لطف ماست
    زیر هر یا رب تو لبیکهاست.


    پس از این معانی و هشدار، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد
    که این الله الله دلیل راه یابی و پذیرش به آن درگاه است.


    داستانهاي کوتاه مذهبي
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 07-12-1389 در ساعت 19:42

  2. تشكرها 3


  3.  

  4. #2
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض خدایا هر چی تو میخوای








    یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

    آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

    داستانهاي کوتاه مذهبي

  5. تشكرها 5


  6. #3
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض داستان خدا و شیطان...




    استاد دانشگاه با این سؤال‌ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.
    - آیا "خدا" همۀ موجودات را خلق کرد؟
    - شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
    - استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
    - شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
    - استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد.چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانونی که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
    شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانسته ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه ای بیش نیست.
    شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد می‌توانم از شما سؤالی بپرسم؟"
    استاد پاسخ داد: "البته"
    شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
    استاد پاسخ داد: "این چه سؤالی است؟ البته که وجود دارد.آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
    شاگردان به سؤال مرد جوان خندیدند.
    مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد.مطابق قانون فیـزیک چیـزی که ما از آن به سـرما یاد می‌کنیم در حقیقت، نبودن گرماست.هر موجود یا شیء را وقتی که انرژی داشته باشد، یا آن را انتقال دهد، می‌توان مطالعه و آزمایش کرد و گرما چیزی است که باعث می‌شود بدن یا هر شیء، انرژی را انتقال دهد، یا آن را دارا باشد.صفر مطلق (460- f) نبود کامل گرماست.تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده حیاتی می‌شوند.سرما وجود ندارد.این کلمه را بشر برای این که از نبودن گرما توصیفی داشته باشد، خلق کرده است." شاگرد ادامه داد:
    "استاد تاریکی وجود دارد؟"
    استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
    شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد.تاریکی در حقیقت نبودن نور است.نور چیزی است که می‌توان آن را مطالعه و آزمایش کرد.اما تاریکی را نمی‌توان.در واقع با استفاده از قانون نیوتن می‌توان نور را به رنگ‌های مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.اما شما نمی‌توانید تاریکی را اندازه بگیرید.یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می‌شکند و آن را روشن می‌سازد.شما چطور می‌توانید تعیین کنید که در یک فضای به خصوص چه میزان از تاریکی وجود دارد؟ تنها کاری که می‌کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید.درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد، به کار می‌برد."
    در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
    استاد پاسخ داد: "البته همان طور که قبلا هم گفتم.ما او را هر روز می‌بینیم.او هر روز در مثال‌هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده می‌شود.او در جنایت‌ها و خشونت‌های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می‌افتد، وجود دارد.این‌ها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
    و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا.یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.شیطان را به سادگی می‌توان نبود خدا در دل دانست.درست مثل تاریکی و سرما.این کلمه را بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.خدا شیطان را خلق نکرد.شیطان نتیجه آن است که بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضـر نبیند، مثل سـرما که وقتی اثری از گـرما نیست، خود به خود می‌آید و تاریکـی که در نبـود نور می‌آید.
    آن مرد جوان یا شاگرد تیز هوش كسی نبود جز " آلبرت انیشتین "!
    داستانهاي کوتاه مذهبي
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  7. تشكرها 3


  8. #4
    كاربر ويژه
    رایکا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    نوشته : 7,147      تشکر : 1,515
    3,990 در 2,073 پست تشکر شده
    دریافت : 6      آپلود : 8
    رایکا آنلاین نیست.

    پیش فرض راه بهشت




    مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
    پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
    دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
    - «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
    دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

    مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
    مسافر گفت: روز به خیر
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
    مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
    مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.


    مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
    مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
    - بهشت
    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
    مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
    - كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...
    داستانهاي کوتاه مذهبي
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  9. تشكرها 3


  10. #5
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض عطر حضور








    عطر حضور


    هوا صاف‌ و آبي‌ بود. عقیق‌ زردي‌ در دل‌ آبي‌ آسمان‌ خودنمایي‌ مي‌كرد. عقیق‌ زردي‌ به‌ درشتي‌ یك‌ گنبد. مرد غمگین‌، تا چشمش‌ به‌ گنبد طلایي‌ امام‌رضا(ع‌) افتاد، دست‌ بر سینه‌ گذاشت‌ و با اشارة‌ سر سلامي‌ به‌ آقا كرد و آهسته‌ آهسته‌ به‌ سمت‌ حرم‌ رفت‌.
    كبوتراي‌ حرم‌ بق‌ بقو كنان‌ پایین‌ مي‌آمدند دانه‌ مي‌خوردند و با قلبي‌ پر نشاط‌ به‌ سوي‌ آغوش‌ رضوي‌ برمي‌گشتند. مرد نگاهش‌ از كبوترها و پنجرة‌ فولاد گذشت‌ و به‌ گنبد طلایي‌ رسید.
    چند وقت‌ پیش‌ براي‌ علاج‌ درد دندانش‌ پیش‌ دكتر رفته‌ بود. دكتر گفته‌ بود ?غده‌اي‌ مشكوك‌ كنار زبانت‌ است‌ كه‌ باید حتماً عمل‌ شود?. مرد هم‌ این‌ كار را انجام‌ داده‌ بود. ولي‌ اي‌ كاش‌ عمل‌ نمي‌كرد. بعد از عمل‌ زبانش‌ الكن‌ و سپس‌ براي‌ همیشه‌ لال‌ شده‌بود. پیش‌ هر دكتري‌ كه‌ رفت‌ گفتند تارهاي‌ صوتي‌ات‌ آسیب‌ دیده‌ و هیچ‌ كاري‌ هم‌ نمي‌توان‌ كرد.
    مرد وقتي‌ یاد گذشته‌ مي‌افتاد به‌ جز حسرت‌ چیزي‌ به‌ قلبش‌ راه‌ نمي‌یافت‌. نگاهش‌ به‌ سمت‌ گنبد امام‌رضا(ع‌) كشیده‌ شده‌ و با زبان‌ بي‌زباني‌ به‌ راز و نیاز با امامش‌ پرداخت‌ و از او مدد خواست‌.
    اشك‌ از گونه‌هاي‌ مرد جاري‌ بود. وقتي‌ به‌ خودش‌ آمد دید مردم‌ دور او را گرفته‌اند و نگاهش‌ مي‌كنند. پسربچه‌اي‌ چادر مادرش‌ را كشید و گفت‌، مامان‌ مامان‌ آقاهه‌ مثل‌ اینكه‌ لاله‌ نه‌؟ مرد جواني‌ گفت‌ ان‌شاءالله خود امام‌ رضا(ع‌) شفاش‌ بده‌! پیرزني‌ كه‌ چادر چروكي‌ به‌ سرش‌ بود و گوشه‌اي‌ از آن‌ را هم‌ به‌ دهان‌ گرفته‌ بود گفت‌، ?ننه‌! خدا بهت‌ كمك‌ كنه‌. ما كه‌ نفهمیدیم‌ تو به‌ امام‌ رضا چي‌ مي‌گي‌ ننه‌. قربون‌ غریبي‌ امام‌ رضا برم‌. این‌ آدم‌ با زبون‌ دلش‌ اینقدر ناله‌ كرد كه‌ دل‌ ما براش‌ سوخت‌.? بعد رو كرد به‌ حرم‌ و گفت‌: یا امام‌ غریب‌، خودت‌ شفاش‌ بده‌!
    مرد كه‌ تازه‌ متوجه‌ شده‌ بود كه‌ مردم‌ دوره‌اش‌ كردن‌، خجالت‌ كشید و به‌ سمت‌ صحني‌ دیگر رفت‌. توي‌ راه‌ متوجه‌ سلام‌ یكي‌ از خدام‌ شد. با سرش‌ علیك‌ گفت‌. خادم‌ كه‌ مي‌شناختش‌ و مي‌دانست‌ كه‌ پس‌ از عمل‌ قدرت‌ تكلمش‌ را از دست‌ داده‌ توصیه‌ كرد كه‌ پیش‌ یكي‌ دو دكتر متخصص‌ در تهران‌ برود.
    به‌ دیدن‌ آقاي‌ علوي‌ رفت‌ كه‌ از دوستانش‌ بود و حال‌ و روز او را طاقت‌ نمي‌آورد. آقاي‌ علوي‌ اصرار مي‌كرد و مي‌گفت‌:
    نذر كن‌ و چهل‌ شب‌ چهارشنبه‌، برو به‌ مسجد جمكران‌. برو خدمت‌ آقا امام‌زمان‌(عج‌) و از او بخواه‌ تا كمكت‌ كنه‌.
    مرد ته‌ دلش‌ روشن‌ بود. به‌ دلش‌ افتاده‌ بود كه‌ حتماً امام‌ زمان‌(عج‌) خواستة‌ او را بي‌جواب‌ نمي‌گذارد. تصمیم‌ گرفت‌ هر هفته‌ شب‌ چهارشنبه‌ با هواپیما برود تهران‌ و سپس‌ جمكران‌ و بعد به‌ مشهد برگردد. توكلت‌ علي‌اللهي‌ توي‌ دلش‌ گفت‌ و از همان‌ هفته‌ شروع‌ كرد.
    هفتة‌ سي‌ و هشتم‌ بود، داخل‌ مسجد نشسته‌ بود و نماز امام‌زمان‌(عج‌) مي‌خواند. سرش‌ را روي‌ مهر گذاشت‌ و شروع‌ كرد به‌ صلوات‌ فرستادن‌. عطر گل‌ محمدي‌ همه‌ جا را پر كرده‌ بود. نوري‌ سفید نه‌، نارنجي‌، یك‌ نور عجیبي‌ كه‌ تا حالا ندیده‌ بود همه‌ جا را گرفت‌. هیاهویي‌ شنید. انگار كسي‌ وارد مسجد شده‌ بود. جرأت‌ نداشت‌ سرش‌ را از روي‌ مهر بردارد. حال‌ غریبي‌ بهش‌ دست‌ داد. سر از مهر برداشت‌. مرد نوراني‌ و زیبارویي‌ داخل‌ مسجد شده‌ بود. مردم‌ دورادورش‌ را گرفته‌ بودند. درست‌ مي‌شنید. همه‌ مي‌گفتند یا حجة‌بن‌الحسن‌العسكري‌! یعني‌ او امام‌ زمان‌ بود. باورش‌ براي‌ او سخت‌ بود. همه‌ سلام‌ مي‌كردند. هر كسي‌ حاجت‌ خودش‌ را مي‌گفت‌. مرد مات‌ و مبهوت‌ ایستاده‌ بود. در دلش‌ گفت‌ ?اي‌ كاش‌ مي‌تونستم‌ به‌ آقا سلام‌ بدهم‌? و شروع‌ به‌ گریه‌ كرد. سراسر وجودش‌ پر از نور شد. خودش‌ را توي‌ یك‌ بهشت‌ بزرگ‌ مي‌دید. همه‌ جا پر از نور و عطر خوش‌ گل‌هاي‌ محمدي‌ بود. حضرت‌ به‌ سمت‌ او آمده‌ بود. رو به‌ او كرد و فرمود ?سلام‌ كن‌!? مرد ناباورانه‌ نگاه‌ مي‌كرد. چگونه‌ مي‌توانست‌ سلام‌ بكند. اگر مي‌توانست‌ نه‌ یك‌ سلام‌، صد سلام‌ به‌ او مي‌گفت‌. اگر مي‌توانست‌ خیلي‌ حرف‌ها داشت‌ كه‌ بزند. با شرمندگي‌ به‌ زبانش‌ اشاره‌ كرد و كلمات‌ گنگ‌ و نامفهومي‌ را ادا كرد.
    حضرت‌ حجت‌(عج‌) دوباره‌ گفت‌: ?سلام‌ كن‌?. مرد خجالت‌ زده‌ شد. آنقدر كه‌ دوست‌ داشت‌ زمین‌ دهان‌ باز كند و او را ببلعد. نگاهش‌ از پشت‌ دریاي‌ مواج‌ اشك‌هایش‌ گذر كرد تا به‌ امام‌ رسید. بلند گفت‌، ?السلام‌ علیك‌ یا اباصالح‌?. زبانش‌ باز شد. متحیر شد. به‌ خود آمد. دید هنوز در سجده‌ است‌ و دارد براي‌ امام‌ زمان‌(عج‌) صلوات‌ مي‌فرستد. با خود گفت‌ یعني‌ من‌ شفا گرفتم‌.
    مرد تمام‌ راه‌ تا برگردد به‌ مشهد در فكر اتفاقي‌ بود كه‌ برایش‌ افتاده‌ بود. وقتي‌ ماوقع‌ را براي‌ خدام‌ گفت‌ همگي‌ اشك‌ در چشمانشان‌ حلقه‌ زده‌ بود. *

    افروز ساده‌






    پي‌نوشت‌ :
    *. برگرفته‌ از كتاب‌ كرامات‌ المهدي‌ ـ چاپ‌ انتشارات‌ مسجد مقدس‌ جمكران‌. این‌ بازآفریني‌ شرح‌ كرامت‌ حضرت‌ ولي‌عصر(عج‌) به‌ یكي‌ از خدام‌ امام‌ رضا(ع‌) است‌.
    داستانهاي کوتاه مذهبي

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم



  11. #6
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض عطر مهمان‌ نوازي‌ امام‌ زمان‌ (عج‌)







    عطر مهمان‌ نوازي‌ امام‌ زمان‌ (عج‌)



    با اینكه‌ چند روزي‌ بیشتر از آمدن‌ بهار نگذشته‌ بود و هوا هنوز بهاري‌ نشده‌ بود، درخت‌ها اندكي‌ جوانه‌ زده‌ بودند. هنوز از شمیم‌ گل‌هاي‌ بهاري‌ مست‌ نمي‌شدي‌ و نسیم‌ نوازشت‌ نمي‌كرد.
    زمین‌ هنوز مهربان‌ نشده‌ بود و دلش‌ نمي‌خواست‌ آنچه‌ در دل‌ دارد ارزان‌ و به‌ راحتي‌ بیرون‌ بریزد. شاید دلش‌ مي‌خواست‌ دستي‌ بر سرو رویش‌ بكشي‌ و نازش‌ كني‌، تا دلش‌ كم‌ كمك‌ نرم‌ شود.
    زمستان‌ مغرور گویي‌ دلش‌ نمي‌آمد، جایش‌ را به‌ بهار بدهد. حالا هم‌ كه‌ رفته‌ بود، دارو دسته‌اش‌ را جا گذاشته‌ بود. هنوز توي‌ آسماني‌ كه‌ این‌ روزها لاجوردي‌ اش‌ باید ببیني‌، ابرهاي‌ عقده‌اي‌ را مي‌دیدي‌ كه‌ چون‌ در زمستان‌ فرصت‌ آمدن‌ پیدا نكرده‌ بودند، حالا مي‌خواستند تلافي‌ اش‌ را سر بهار در بیاورند.
    آخر این‌ ابرها كه‌ مثل‌ ابرهاي‌ بهاري‌ مهربان‌ نیستند، آنها در رؤیاهاي‌ شیرین‌ بچه‌ها جایي‌ ندارند و حاضر نیستند رختخوابي‌ شوند براي‌ آنها، تا از فكر زمستان‌ رهایي‌ یابند.
    هوا سرد بود و شب‌ اضطرابي‌ دیگر، غیر از اضطراب‌ سرما را در دل‌ پدید مي‌آورد.
    ساعت‌ دوازده‌ شب‌ بود و چند ساعتي‌ از ورود ما به‌ شهر قم‌ مي‌گذشت‌، امّا هنوز جایي‌ براي‌ استراحت‌ پیدا نكرده‌ بودیم‌ . اگر همسر و بچه‌هایم‌ همراهم‌ نبودند، حاضر بودم‌ گوشه‌اي‌، توي‌ همین‌ هواي‌ سرد استراحت‌ كنم‌ و بعد به‌ عبادت‌ بپردازم‌. به‌ امید اینكه‌ جایي‌ براي‌ استراحت‌ بیابیم‌ به‌ جمكران‌ رفتیم‌ .از مسؤولان‌ براي‌ گرفتن‌ اتاق‌ پرس‌وجو كردم‌، ولي‌ حتي‌ یك‌ اتاق‌ خالي‌ هم‌ نداشتند. در قم‌ هم‌ هیچ‌ آشنایي‌ نداشتیم‌ .
    خدایا حالا به‌ زن‌ و فرزندم‌ چه‌ بگویم‌؟
    با چه‌ اشتیاقي‌ انتظار كشیده‌ بودند تا به‌ جمكران‌ بیایند و مهمان‌ آقا امام‌ زمان‌ (ع‌) باشند .
    نمي‌دانستم‌ چه‌ كنم‌. مطمئن‌ بودم‌ كه‌ آقا خوب‌ مهمان‌نوازي‌ مي‌كند و با اینكه‌ جایي‌ براي‌ اقامت‌ و استراحت‌ پیدا نكرده‌ بودیم‌، دلم‌ به‌ مهرباني‌ آقا گرم‌ بود. آخر مگر مي‌شود كسي‌ به‌ خانه‌اي‌ دعوت‌ شود ولي‌ میزبان‌ وسایلي‌ برایش‌ مهیا نكند؟
    به‌ كریمه‌ اهل‌ بیت‌، حضرت‌ معصومه‌ (س‌) توسل‌ كردم‌ و زمزمه‌ كردم‌:
    ?خانم‌! خودتان‌ كه‌ مي‌دانید هوا سرد است‌، مي‌ترسم‌ بچه‌ها سرما بخورند، دستم‌ به‌ دامنتان‌...?
    هنوز حرف‌هایم‌ تمام‌ نشده‌ بود كه‌ موتور سواري‌ كنارم‌ توقف‌ كرد، گفت‌:
    ?مسافرید؟?
    گفتم‌:
    ?بله‌!?
    گفت‌:
    ?این‌ طور كه‌ معلوم‌ است‌، جا پیدا نكرده‌اید? .
    و منتظر جواب‌ ماند. نمي‌دانستم‌ چه‌ بگویم‌. كمي‌ این‌ دست‌ و آن‌ دست‌ كردم‌ و با من‌ من‌ گفتم‌:
    ?نخیر، هنوز جایي‌ پیدا نكرده‌ایم‌?
    مرد لبخند زد و گفت‌:
    ?تشریف‌ بیاورید منزل‌ ما خوشحال‌ مي‌شویم‌?
    فكر كردم‌ تعارف‌ مي‌كند، گفتم‌:
    ?نه‌! خیلي‌ ممنون‌! حالا، بالاخره‌...?
    نمي‌دانستم‌ چه‌ بگویم‌. آخر جایي‌ نداشتیم‌ كه‌ شب‌ را آنجا بگذرانیم‌. حرفم‌ را خوردم‌، مرد گفت‌:
    ? چقدر تعارف‌ مي‌كنید?
    امشب‌ آقا توفیقي‌ نصیبمان‌ كرده‌ تا خدمت‌ زائرانش‌ باشیم‌. بفرمایید راه‌ را نشانتان‌ بدهم‌. امشب‌ در منزل‌ ما استراحت‌ كنید، ان‌ شاء الله‌ فردا هم‌ به‌ زیارت‌ و عبادتتان‌ مي‌رسید.
    خیلي‌ خوشحال‌ شدیم‌. مرد آنقدر بي‌غلّ و غش‌ بود كه‌ دیگر جایي‌ براي‌ شك‌ و تردید باقي‌ نگذاشت‌ و همگي‌ به‌ دنبالش‌ راه‌ افتادیم‌ .
    به‌ خانه‌ ایشان‌ كه‌ رسیدیم‌، اتاقي‌ در اختیارمان‌ گذاشتند و تمام‌ وسایل‌ مورد نیاز را برایمان‌ آماده‌ نمودند. بعد از چند دقیقه‌اي‌ مرد در زد و با سیني‌ چاي‌ وارد اتاق‌ شد. چاي‌ داغ‌، خستگي‌ سفر را از تنمان‌ بیرون‌ آورد...

    صبح‌ شده‌ بود. عطر مهمان‌ نوازي‌ آقا امام‌ زمان‌ (عج‌) مستمان‌ كرده‌ بود و تصویر شكوفه‌ مهر بر درخت‌ عنایت‌، در دیدگانمان‌ انعكاس‌ یافته‌ بود.
    امّا زمین‌ هنوز سخت‌ بود؛ سخت‌ بود و در انتظار. زمین‌ سرمازده‌، منتظر دست‌هاي‌ مهرباني‌ بود تا نوازشش‌ كند و مخملي‌ سبز بر او بپوشاند.
    آن‌ وقت‌ زمین‌ زیبا به‌ عالم‌ فخر مي‌فروخت‌ و زحل‌ از كنارش‌ سر به‌ زیر رد مي‌شد. از مرد و خانواده‌اش‌ تشكر كردیم‌، پس‌ از خداحافظي‌ همراه‌ پسر بچه‌ ایشان‌ به‌ امامزاده‌ پنج‌ تن‌ رفتیم‌ تا بعد از زیارت‌، ما را به‌ جمكران‌ برساند.
    در كوچه‌هاي‌ روستاي‌ جمكران‌، بوي‌ بهار به‌ مشام‌ مي‌رسید...

    طهورا حیدري‌
    بر اساس‌ خاطره‌ ق‌. پ‌ از مشهد
    داستانهاي کوتاه مذهبي

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم


  12. تشكرها 3


  13. #7
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض باغبان‌ باغستان‌ توحید





    باغبان‌ باغستان‌ توحید


    بیابان‌ در كوره‌ خورشید مي‌سوخت‌. تا چشم‌ كار مي‌كرد خشكي‌ بود و صحراي‌ لخت‌ و عور كه‌ سایة‌ تك‌ درختي‌ هم‌ نوید آسایشي‌ در گذرنده‌ برنمي‌انگیخت‌.
    هرم‌ گرما از زمین‌ برمي‌خاست‌ و سرابي‌ مي‌ساخت‌ كه‌ ذهن‌ عطشان‌ رهگذر را به‌ رؤیائي‌ شیرین‌ و لذت‌بخش‌ مي‌كشید، رؤیاي‌ بركة‌ آبي‌ زلال‌ و سایه‌سار چندین‌ نخل‌ و جان‌پناهي‌ در برابر هجوم‌ گرماي‌ بي‌امان‌ كویر...
    بوته‌هاي‌ خار، بي‌بهره‌اي‌ بر شاخه‌، خاكستري‌ و ساكت‌، در غربت‌ صحرا، همراه‌ باد گرم‌ مویه‌ مي‌كردند.
    گاهي‌ هجوم‌ باد، موجي‌ از شنهاي‌ زمین‌ را مي‌پراكند و به‌ صورت‌ رهگذر مي‌ریخت‌.
    گرسنه‌ و تشنه‌ از راهي‌ دور مي‌آمد، لباسي‌ مندرس‌ بر تن‌ داشت‌، دستار را دور سر و صورت‌ پیچیده‌ بود و جز دو ردیف‌ مژه‌ خاك‌آلود كه‌ چشمان‌ تشنه‌ و مضطرب‌ مرد را حفاظت‌ مي‌كرد همة‌ صورتش‌ در سربند پنهان‌ بود.
    تا مدینه‌، ساعتي‌ راه‌ مانده‌ بود. از عمق‌ سراب‌ در سمت‌ راست‌ او گاهي‌ بلندي‌ كوههاي‌ سنگي‌ و تیره‌ در چشمان‌ او پیدا مي‌شد و زماني‌ در سراب‌ ناپدید مي‌گشت‌.
    زبان‌ خشكیده‌اش‌ به‌ كام‌ چسبیده‌ بود. فقیر بادیه‌نشیني‌ بود كه‌ به‌ امید زندگي‌ راحتي‌ به‌ سوي‌ مدینه‌ راه‌ مي‌سپرد. باد پیراهن‌ بلند عربي‌اش‌ را كه‌ از ساق‌ پا مي‌گذشت‌ به‌ بازي‌ مي‌گرفت‌.
    دست‌ را حمایل‌ چشمها نمود و دو پلك‌ را بر هم‌ فشرد و دیده‌ را به‌ دورسوي‌ افق‌ دوخت‌. دیگر ردیف‌ كوههاي‌ نه‌چندان‌ بلند از دامن‌ سراب‌ بالا ایستاده‌ بودند.
    با دست‌ راست‌ دامن‌ لباس‌ را از خاك‌ صحرا تكاند و بستة‌ زیربغل‌ را روي‌ سر نهاد و با دست‌ دیگر تعادل‌ بسته‌ را روي‌ سر نگاهداشت‌. او همة‌ دار و ندارش‌ را روي‌ سر داشت‌ و به‌ سرعت‌ قدمها مي‌افزود.
    موج‌ گرم‌ باد، دستانش‌ را مي‌آزرد و شن‌ پراكنده‌ در فضا مجبورش‌ مي‌ساخت‌ تا دست‌ را گاهي‌ سپر چشمها سازد. تنها شیون‌ نسیم‌ در لابلاي‌ خاربوته‌ها بود كه‌ تنهایي‌ كویر را فریاد مي‌كرد. از آخرین‌ تپة‌ شني‌ بالا آمد و بر فراز ارتفاع‌ كوتاه‌ آن‌ ایستاد. نگاهي‌ به‌ كوههاي‌ روبرویش‌ انداخت‌ و سپس‌ دیده‌ها سنگین‌ شد و به‌ پایین‌تر نگریست‌.
    زیرپا، در امتداد نگه‌ عطشان‌ و گرسنه‌اش‌، حلقة‌ سبز نخلستانهاي‌ مدینه‌ به‌ گرد شهر و زیر حرارت‌ آفتاب‌ لمیده‌ بود و آنهمه‌ باغستانهاي‌ زمردگون‌، بشارت‌ زمزمة‌ جویهاي‌ جاري‌ آب‌ بود كه‌ روح‌ خسته‌اش‌ را نوازش‌ مي‌كرد، و دل‌ محرومش‌ را امیدوار مي‌ساخت‌.
    قدمها را یله‌ كرد تا هر كجا كه‌ دلخواهش‌ است‌ بر زمین‌ استوار شود و پیش‌ رود. در افكار دراز خودش‌ غوطه‌ مي‌خورد: ?شاید در مدینه‌ بتوان‌ نان‌ راحتي‌ به‌ دست‌ آورد، شاید بتوان‌ كاري‌ براي‌ خود دست‌ و پا كرد، شاید...?.
    از زادگاه‌ كوچك‌ خود خسته‌ شده‌ بود. آنهمه‌ صحراگردي‌ و هر روز چشم‌ به‌ غروب‌ خونین‌ صحرا دوختن‌ و هر سحر با ستاره‌هاي‌ درشت‌ و روشن‌ و دست‌چین‌ كویر به‌ صبح‌ نگریستن‌ برایش‌ یكنواخت‌ و ملالت‌آور بود. دل‌ پرعاطفه‌اش‌ از رنج‌ فقر و بي‌عدالتیهاي‌ محیطش‌ مي‌گداخت‌ و روحش‌ كه‌ به‌ پاكي‌ و سادگي‌ گلبوته‌هاي‌ غریب‌ دهكده‌اش‌ بود به‌ امید فضاي‌ سالم‌تري‌ به‌ سوي‌ شهر پرواز مي‌كرد.
    از واحه‌ اي‌ در عمق‌ صحرا مي‌آمد و اكنون‌ به‌ سرزمین‌ پیامبر، صلي‌اللهعلیه‌وآله‌، و علي‌، علیه‌السلام‌، گام‌ مي‌نهاد. جانش‌ مثل‌ فوج‌ چلچله‌ها كه‌ مژده‌ بهاران‌ با خود دارند به‌ سوي‌ این‌ شهر مقدس‌ بال‌ و پر گشوده‌ بود.
    چقدر دوست‌ داشت‌ فرزندان‌ فاطمه‌، علیهاالسلام‌، دختر پیامبر خدا را ببیند،
    در محفل‌ حسن‌ بن‌ علي‌، علیه‌السلام‌، فرزند بزرگ‌ علي‌، علیه‌السلام‌، بنشیند،
    به‌ گفتار حسن‌ بن‌ علي‌، علیه‌السلام‌، ریحانه‌ رسول‌ خدا گوش‌ بسپارد،
    و برتر از همه‌، در مسجدالرسول‌، بلندترین‌ شخصیت‌ اسلام‌، وارث‌ علم‌ الهي‌ علي‌، علیه‌السلام‌، را ببیند و چشم‌ را به‌ چشمان‌ مقدسش‌ بدوزد و از عطر روحاني‌ آن‌ ملكوتي‌ جان‌ را عطرآگین‌ سازد.
    داستانهاي کوتاه مذهبي

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم



  14. #8
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : باغبان‌ باغستان‌ توحید






    از كشتزاري‌ گذشت‌ و چشمانش‌ دنبال‌ جوي‌ آبي‌ مي‌گشت‌ تا جگر تفته‌اش‌ را آسوده‌ سازد ولي‌ آبي‌ نیافت‌.
    باغها را گویا چند روز پیش‌تر آب‌ بسته‌ بودند و اكنون‌ در جویها از آب‌ خبري‌ نبود. به‌ نخلها رسید كه‌ انبوه‌ و سردرهم‌ قد برافراشته‌ بودند. خود را به‌ سایه‌ آنها كشید، راه‌ را كوتاه‌تر كرد و از كنارة‌ جوي‌ به‌ میان‌ باغ‌ رفت‌. شاید هم‌ امیدوار بود قبل‌ از اینكه‌ وارد شهر شود جوي‌ آبي‌ بیابد...
    نسیم‌ نسبتاً خنكي‌ به‌ صورتش‌ خورد و حریرگونه‌ نوازشش‌ كرد. در زیر سایة‌ نخلي‌ تكیه‌ بر تنه‌ ستبر آن‌ داد و نشست‌ تا كمي‌ بیاساید.
    غیر از صداي‌ جیرجیركها و گنجشكها كه‌ از فراز نخلها مي‌خواندند، صدایي‌ چون‌ تماس‌ لبه‌ تبري‌ بر تنه‌ درختي‌ یا ضربه‌ بیلي‌ بر لبه‌ جویي‌ به‌ گوشش‌ خورد و بدقت‌ گوش‌ سپرد.
    گویا باغباني‌ در انبوه‌ نخلها مشغول‌ آبیاري‌ زمین‌ یا بریدن‌ شاخه‌ها و علفهاي‌ هرزه‌ بود. با خود گفت‌:
    حتماً آبي‌ و غذایي‌ پیش‌ او یافت‌ مي‌شود تا بتوان‌ لب‌ تشنه‌ را تر كرد و شكم‌ گرسنه‌ را به‌ لقمه‌اي‌ راضي‌ نمود.
    برخاست‌ و به‌ دنبال‌ صدا روان‌ شد. هرچه‌ پیش‌ مي‌رفت‌ صدا واضح‌تر و رساتر به‌ گوش‌ مي‌رسید. راهش‌ را به‌ سوي‌ وسط‌ باغ‌ و به‌ دنبال‌ صدا كج‌ كرد تا اینكه‌ بالاخره‌ از پشت‌ چند نخل‌ مردي‌ را دید كه‌ پشت‌ به‌ او مشغول‌ كار بود. جلوتر رفت‌ و سلام‌ كرد. مرد باغبان‌ برگشت‌ و با مهرباني‌ و لبخند جواب‌ سلام‌ گفت‌.
    میانه‌ بالا بود
    با چشمهایي‌ به‌ گیرایي‌ یك‌ باغ‌ پر از نرگس‌
    با برآمدگي‌ شكمي‌ برابر سینه‌
    علامت‌ سجده‌ بر پیشاني‌
    با لباسي‌ وصله‌دار
    كمربندي‌ از لیف‌ خرما بر كمر
    دامن‌ لباسش‌ كوتاه‌ بود و پا را نمي‌پوشاند
    سپیدرو بود و دانه‌هاي‌ عرق‌ بر صورت‌ مهربانش‌ نشسته‌ بود
    انبوه‌ محاسن‌ سپید، هیبتي‌ روحاني‌ بر آن‌ چهره‌ بخشیده‌ بود
    ابرواني‌ كشیده‌
    و پیشاني‌ بلند، چون‌ آئینه‌ صفات‌ الهي‌ داشت‌.
    مرد غریب‌ به‌ این‌ منظره‌ باشكوه‌ نگریست‌ و حالتي‌ روحاني‌ دلش‌ را انباشت‌ و آهسته‌ گفت‌:
    از راه‌ دور مي‌آیم‌. گرسنه‌ و تشنه‌ هستم‌. آیا پیش‌ شما غذایي‌ یا آبي‌ پیدا مي‌شود كه‌ رفع‌ خستگي‌ كنم‌؟
    مرد با لبخند گفت‌:
    زیر آن‌ درخت‌ كوزه‌ آبي‌ و سفره‌ ناني‌ هست‌.
    و با دست‌ اشاره‌ به‌ نخل‌ كهني‌ در همان‌ نزدیكي‌ نمود.
    مرد به‌ سوي‌ درخت‌ رفت‌. كوزه‌ آبي‌ یافت‌ و سفره‌اي‌ كه‌ در آن‌ چند گرده‌ نان‌ جو بود. بفراغت‌ نشست‌ و از كوزه‌ آب‌ نوشید. قدري‌ مكث‌ كرد و دوباره‌ نوشید تا سیراب‌ شد. سپس‌ دست‌ به‌ سفره‌ برد و قرص‌ ناني‌ برداشت‌ اما هرچه‌ كرد آن‌ را بشكند نتوانست‌.
    با خود گفت‌:
    ـ بنده‌ خدا از من‌ فقیرتر است‌. چه‌ نان‌ سخت‌ و خشكي‌ براي‌ ناهار آورده‌. چطور مي‌تواند چنین‌ نان‌ مانده‌ و خشك‌ شده‌اي‌ را بخورد؟
    دلش‌ به‌ حال‌ مرد باغبان‌ سوخت‌. بعد از تلاش‌ بسیار وقتي‌ دید كه‌ نمي‌تواند نانها را بخورد برخاست‌ و به‌ سوي‌ باغبان‌ بازگشت‌ و گفت‌:
    ـ برادر عزیز، از لطفي‌ كه‌ در حق‌ من‌ كردي‌ ممنونم‌. ولي‌...
    باغبان‌ لبخندي‌ زد و عرق‌ پیشاني‌ را با پشت‌ دست‌ پاك‌ كرد و گفت‌:
    ـ فكر مي‌كردم‌ بتواني‌ نانهاي‌ جو را بخوري‌، اما خشك‌ شده‌ است‌، باید در آب‌ خیساند یا لااقل‌ عادت‌ به‌ خوردنش‌ داشت‌. حال‌ كه‌ نتوانستي‌ غذاي‌ مرا بخوري‌ من‌ تو را به‌ جایي‌ راهنمایي‌ مي‌كنم‌ تا آسوده‌ و بي‌منت‌ بتواني‌ غذایي‌ بیابي‌. اگر هم‌ حاجتت‌ را بگویي‌ یقیناً كمكت‌ خواهند كرد.
    مرد پرسید:
    ـ این‌ سخاوتمند چه‌ كسي‌ است‌؟ او را كجا بیابم‌؟
    باغبان‌ گفت‌:
    ـ به‌ داخل‌ شهر مي‌روي‌ و از مردم‌ سراغ‌ خانه‌ حسن‌بن‌علي‌ را مي‌گیري‌. وقتي‌ به‌ خانه‌ او رسیدي‌ خواهي‌ دید كه‌ در باز است‌ و سفره‌ طعام‌ را پهن‌ كرده‌اند. ناهارت‌ را بخور و گرفتاریت‌ را هم‌ با او در میان‌ بگذار. رهگذر پرسید:
    ـ مي‌شود براحتي‌ او را دید؟
    باغبان‌ جواب‌ داد:
    ـ چرا نمي‌شود؟ او در همان‌ اطاقي‌ كه‌ از مهمانان‌ پذیرایي‌ مي‌كند نشسته‌ است‌ و منتظر افرادي‌ چون‌ تو است‌.
    برو، خودت‌ خواهي‌ دید و یقین‌ داشته‌ باش‌ كه‌ در آنجا مشكلت‌ را هم‌ برطرف‌ خواهند كرد.
    ـ گفتي‌ حسن‌بن‌علي‌؟
    ـ بله‌... حسن‌بن‌علي‌.
    مرد گفت‌:
    ـ سالها آرزوي‌ دیدار این‌ خاندان‌ را داشته‌ام‌. حتماً خواهم‌ رفت‌. اما از كدام‌ طرف‌ باید بروم‌؟
    باغبان‌ در حالیكه‌ تكیه‌ بر بیل‌ داشت‌ و عرق‌ از چهره‌اش‌ پاك‌ مي‌كرد گفت‌:
    ـ از این‌ راه‌...
    و اشاره‌ به‌ سویي‌ كرد.


    داستانهاي کوتاه مذهبي

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم



  15. #9
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : باغبان‌ باغستان‌ توحید







    مرد گفت‌:
    ـ از محبتي‌ كه‌ كردي‌ شرمنده‌ام‌. ان‌شاءالله اگر عمري‌ باقي‌ بود جبران‌ خواهم‌ كرد.
    لبخند بر لبهاي‌ مرد باغبان‌ نشست‌ و گفت‌:
    ـ احتیاجي‌ به‌ جبران‌ ندارد. زودتر حركت‌ كن‌، در پناه‌ خدا برادرم‌!
    مرد خداحافظي‌ كرد و از راهي‌ كه‌ باغبان‌ نشانش‌ داده‌ بود به‌ سوي‌ شهر رفت‌ در حالیكه‌ فكر باغبان‌ پیر و نانهاي‌ جوینش‌ مشغولش‌ داشته‌ بود.

    شهر در آرامش‌ نیمروز، مي‌رفت‌ تا از مرز ظهر بگذرد. صداي‌ مؤذن‌ از مسجد رسول‌ خدا برخاست‌. صداي‌ زنگ‌ كارواني‌ كه‌ وارد شهر مي‌شد از دور به‌ گوش‌ مي‌رسید. مردي‌ در كناري‌ مشغول‌ وضو گرفتن‌ بود. بچه‌ها در سایه‌ نخلها به‌ بازي‌ مشغول‌ بودند و صداي‌ مؤذن‌ به‌ هر كوي‌ و برزن‌ سر مي‌كشید. آواي‌ اذان‌، رسا و گیرا در فضا مي‌پراكند:
    ?أشهد أنّ محمداً رسول‌الله?
    مرد غریب‌ زیرلب‌ درودي‌ فرستاد و از رهگذري‌ سراغ‌ خانه‌ حسن‌بن‌علي‌، علیهماالسلام‌، را گرفت‌. گذرنده‌، با دست‌ به‌ كوچه‌اي‌ اشاره‌ كرد. تشنگي‌ او فرو نشسته‌ بود ولي‌ گرسنگي‌ توان‌ او را بریده‌ بود. غریبانه‌ و پرسان‌پرسان‌ دنبال‌ خانه‌ را گرفت‌. مدتي‌ از ظهر مي‌گذشت‌ كه‌ در مقابل‌ دري‌ باز توقف‌ كرد.
    بله‌، همانجا بود... مضیف‌خانه‌ حسن‌بن‌علي‌.
    وارد شد. در اطاقي‌ بزرگ‌، جمعي‌ نشسته‌ بودند و سفره‌اي‌ با غذایي‌ ساده‌ گسترده‌ بود. سلامي‌ كرد و جوابي‌ نیكو شنید.
    سر راست‌ كرد، مردي‌ در حدود سي‌ و پنج‌ سال‌ با لبخندي‌ دائمي‌ بر لب‌ جواب‌ سلامش‌ را داده‌ بود. با او احوالپرسي‌ كرد و خوشامد گفت‌ و به‌ سفره‌ دعوتش‌ نمود. وقتي‌ كناره‌ سفره‌ نشست‌، دعوت‌كننده‌ با وقاري‌ كه‌ تنها در قدیسان‌ مي‌توان‌ سراغش‌ را گرفت‌ از مسكن‌ و مقصدش‌ پرسید و مرد غریب‌ خلاصه‌ و مختصر جواب‌ گفت‌ و شروع‌ به‌ خوردن‌ كرد.
    وقتي‌ قدري‌ از گرسنگي‌ آسوده‌ شد با چشم‌ دنبال‌ حسن‌بن‌علي‌، علیهماالسلام‌، گشت‌ و حدس‌ زد كدامیك‌ باید باشند ولي‌ براي‌ اطمینان‌ از مردي‌ كه‌ كنار دستش‌ مشغول‌ صرف‌ غذا بود آهسته‌ پرسید:
    ـ كدامیك‌ از این‌ مردان‌ حسن‌بن‌علي‌ است‌؟
    مرد پاسخ‌ داد:
    ـ همان‌ كه‌ جواب‌ سلامت‌ را داد و احوالت‌ را پرسید.
    حدسش‌ درست‌ بود. بدقت‌ به‌ چهره‌ آسماني‌ آن‌ معصوم‌ نگریست‌. جلالي‌ در آن‌ رخسار ملكوتي‌ بود كه‌ هر بیننده‌ را مجذوب‌ مي‌كرد. مرد همانطور كه‌ مشغول‌ غذا خوردن‌ و تماشاي‌ حسن‌بن‌علي‌ بود به‌ یاد مرد باغبان‌ و آن‌ نانهاي‌ خشكش‌ افتاد كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ بود بشكندشان‌.
    با خود گفت‌:
    ـ شرط‌ مروت‌ نیست‌ كه‌ من‌ اینجا خود را سیر كنم‌ و از این‌ غذا براي‌ او نبرم‌.
    به‌ این‌ خیال‌ قدري‌ به‌ اطراف‌ خود نگاه‌ كرد و وقتي‌ كسي‌ را متوجه‌ ندید، مقداري‌ نان‌ برداشت‌ و لابلاي‌ آن‌ قدري‌ غذا ریخت‌ و آهسته‌ در بقچه‌اي‌ كه‌ لباس‌ سفرش‌ را در آن‌ نهاده‌ بود گذاشت‌.
    این‌ حركت‌ از چشمان‌ حسن‌بن‌علي‌، علیهماالسلام‌، پنهان‌ نماند. دید كه‌ مرد غریب‌ لقمه‌اي‌ مي‌خورد و لقمه‌اي‌ در بسته‌اش‌ پنهان‌ مي‌كند.
    وقتي‌ غذا تمام‌ شد و سفره‌ را برچیدند، حضرت‌ او را صدا كرد و در نزد خود نشاند و آهسته‌ فرمود:
    ـ برادر، چرا در هنگام‌ غذا، خودت‌ را به‌ زحمت‌ مي‌انداختي‌؟ مي‌خواستي‌ راحت‌ غذایت‌ را بخوري‌ و بعد هرچه‌ مي‌خواستي‌ برمي‌داشتي‌ یا مي‌گفتي‌ برایت‌ در ظرفي‌ كنار بگذارند تا با خودت‌ ببري‌. از این‌ گذشته‌ تو مي‌تواني‌ تا هر وقت‌ كه‌ بخواهي‌ پیش‌ ما بماني‌.
    مرد غریب‌ شرمنده‌ از كار خویش‌ گفت‌:
    ـ به‌ خدا قسم‌ براي‌ خود برنمي‌داشتم‌، بلكه‌ خواستم‌ براي‌ كسي‌ ببرم‌.
    حضرت‌ فرمود:
    ـ مي‌خواستي‌ او را هم‌ همراه‌ بیاوري‌.
    مرد گفت‌:
    ـ او در بیرون‌ شهر است‌. من‌ خسته‌ و تشنه‌ و گرسنه‌ از راه‌ رسیده‌ بودم‌. در ابتداي‌ باغهاي‌ اطراف‌ شهر در نخلستاني‌ با او برخوردم‌ و در حالیكه‌ از شدت‌ كار و گرمي‌ هوا، عرق‌ از سر و رویش‌ مي‌ریخت‌ از او طلب‌ آب‌ و غذا كردم‌. او هرچه‌ داشت‌ پیش‌ من‌ نهاد. در سفره‌اش‌ فقط‌ چند قرص‌ نان‌ جو بود، آنهم‌ بقدري‌ خشك‌ و سخت‌ بود كه‌ نتوانستم‌ بخورم‌. وقتي‌ در محضر شما مشغول‌ غذا خوردن‌ بودم‌ به‌ یاد او و آن‌ غذاي‌ فقیرانه‌ غیرقابل‌ خوراكش‌ افتادم‌ و دلم‌ به‌ حالش‌ سوخت‌. داشتم‌ براي‌ او غذا كنار مي‌گذاشتم‌. او در حق‌ من‌ نیكي‌ كرد، خواستم‌ فراموشش‌ نكرده‌ باشم‌.
    حضرت‌ فرمود:
    ـ این‌ نشانه‌ها كه‌ تو مي‌دهي‌ برایم‌ آشناست‌. آیا محاسنش‌ سپید نبود؟
    مرد با تعجب‌ گفت‌:
    ـ بلي‌ موي‌ صورتش‌ سپید بود. رویي‌ چون‌ آفتاب‌ داشت‌، پیشاني‌اش‌ بلند و چشمانش‌ درشت‌ بود و لباسي‌ وصله‌دار بر تن‌ داشت‌، او نشاني‌ منزل‌ شما را به‌ من‌ داد، آیا او را مي‌شناسید؟
    حضرت‌ فرمود:
    ـ بله‌، برادر. من‌ او را مي‌شناسم‌. او همیشه‌ غذایش‌ همانطور است‌. او با توانایي‌ چنین‌ روزگار مي‌گذراند.
    مرد با تعجب‌ پرسید:
    ـ او كیست‌ كه‌ شما را مي‌شناسد و مرا به‌ اینجا راهنمایي‌ مي‌كند و شما هم‌ او را مي‌شناسید ولي‌ به‌ خانه‌ شما نمي‌آید كه‌ غذاي‌ بهتري‌ بیابد؟
    لبخندي‌ بر لبان‌ مقدس‌ حسن‌بن‌علي‌، علیهماالسلام‌، نشست‌ و چشمان‌ خدابینش‌ غرق‌ اشك‌ شد و فرمود:
    ـ او پدر من‌ ?علي‌? است‌.
    غریب‌ رهگذر، مبهوت‌ به‌ لبان‌ حضرت‌ مجتبي‌، علیه‌السلام‌، مي‌نگریست‌ در عمق‌ دو چشم‌ به‌ بهت‌ نشسته‌اش‌ همه‌ وجدان‌ و عاطفه‌اش‌ بود كه‌ به‌ اشك‌ تبدیل‌ مي‌شد. احساس‌ كرد كه‌ زمزمة‌ جویبار یگانگي‌ است‌ كه‌ او را به‌ باغستانهاي‌ توحید مي‌برد.



    پي‌نوشتها:
    1. آبادي‌ در میانه‌ ریگستان‌
    2. مضیف‌خانه‌ = مهمانخانه‌: بزرگان‌ عرب‌، مهمانخانه‌اي‌ داشتند كه‌ از مساكین‌ و در راه‌ ماندگان‌ نگهداري‌ مي‌كردند.

    سید صادق‌ موسوي‌ گرمارودی


    داستانهاي کوتاه مذهبي

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم



  16. #10
    مدیر افتخاری
    شكوفه ياس آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 2,557      تشکر : 4,053
    5,625 در 2,309 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوفه ياس آنلاین نیست.

    پیش فرض به‌ ما نگفتند...






    به‌ ما نگفتند...

    راستش‌ را به‌ ما نگفتند یا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.
    گفتند: تو كه‌ بیایي‌ خون‌ به‌ پا مي‌كني‌،جوي‌ خون‌ به‌ راه‌ مي‌اندازي‌ و از كشته‌ پشته‌ مي‌سازي‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.
    درست‌ مثل‌ اینكه‌ حادثه‌اي‌ به‌ شیریني‌ تولد را كتمان‌ كنند و تنها از درد زادن‌ بگویند.
    ما از همان‌ كودكي‌، تو را دوست‌ داشتیم‌. با همة‌ فطرتمان‌ به‌ تو عشق‌ مي‌ورزیدیم‌ و با همة‌ وجودمان‌ بي‌تاب‌ آمدنت‌ بودیم‌.
    عشق‌ تو با سرشت‌ ما عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌، طبیعي‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.
    اما ... اما كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ چه‌ گلستاني‌ مي‌شود جهان‌، وقتي‌ كه‌ تو بیایي‌.
    همه‌، پیش‌ از آنكه‌ نگاه‌ مهرگستر و دست‌هاي‌ عاطفه‌ تو را توصیف‌ كنند، شمشیر تو را نشانمان‌ دادند.
    آري‌، براي‌ اینكه‌ گل‌ها و نهال‌ها رشد كنند، باید علف‌هاي‌ هرز را وجین‌ كرد و این‌ جز با داسي‌ برنده‌ و سهمگین‌، ممكن‌ نیست‌.
    آري‌، براي‌ اینكه‌ مظلومان‌ تاریخ‌، نفسي‌ به‌ راحتي‌ بكشند، باید پشت‌ و پوزة‌ ظالمان‌ و ستمگران‌ را به‌ خاك‌ مالید و نسلشان‌ را از روي‌ زمین‌ برچید.
    آري‌، براي‌ اینكه‌ عدالت‌ بر كرسي‌ بنشیند، هر چه‌ سریر ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را باید واژگون‌ كرد و به‌ دست‌ نابودي‌ سپرد.
    و اینها همه‌، همان‌ معجزه‌اي‌ است‌ كه‌ تنها از دست‌ تو برمي‌آید و تنها با دست‌ تو محقق‌ مي‌شود.
    اما مگر نه‌ اینكه‌ اینها همه‌ مقدمه‌ است‌ براي‌ رسیدن‌ به‌ بهشتي‌ كه‌ تو باني‌ آني‌ .
    آن‌ بهشت‌ را كسي‌ براي‌ ما ترسیم‌ نكرد.
    كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ آن‌ ساحل‌ امید كه‌ در پس‌ این‌ دریاي‌ خون‌ نشسته‌ است‌، چگونه‌ ساحلي‌ است‌؟!
    كسي‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ وقتي‌ تو بیایي‌:
    پرندگان‌ در آشیانه‌هاي‌ خود جشن‌ مي‌گیرند و ماهیان‌ دریاها شادمان‌ مي‌شوند و چشمه‌ساران‌ مي‌جوشند و زمین‌ چندین‌ برابر محصول‌ خویش‌ را عرضه‌ مي‌كند.
    به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بیایي‌:
    دل‌هاي‌ بندگان‌ را آكنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ مي‌كني‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ مي‌گسترد و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ریشه‌كن‌ مي‌كند و خوي‌ ستمگري‌ و درندگي‌ را محو مي‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگي‌ را از گردن‌ خلایق‌ برمي‌دارد.
    به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بیایي‌:
    ساكنان‌ زمین‌ و آسمان‌ به‌ تو عشق‌ مي‌ورزند، آسمان‌ بارانش‌ را فرو مي‌فرستد، زمین‌، گیاهان‌ خود را مي‌رویاند... و زندگان‌ آرزو مي‌كنند كه‌ كاش‌ مردگانشان‌ زنده‌ بودند و عدل‌ و آرامش‌ حقیقي‌ را مي‌دیدند و مي‌دیدند كه‌ خداوند چگونه‌ بركاتش‌ را بر اهل‌ زمین‌ فرو مي‌فرستد.
    به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بیایي‌:
    همة‌ امت‌ به‌ آغوش‌ تو پناه‌ مي‌آورند همانند زنبوران‌ عسل‌ به‌ ملكة‌ خویش‌.
    و تو عدالت‌ را آنچنان‌ كه‌ باید و شاید در پهنة‌ جهان‌ مي‌گستري‌ و خفته‌اي‌ را بیدار نمي‌كني‌ و خوني‌ را نمي‌ریزي‌.
    به‌ ما نگفته‌ بودند كه‌ وقتي‌ تو بیایي‌:
    رفاه‌ و آسایشي‌ مي‌آید كه‌ نظیر آن‌ پیش‌ از این‌، نیامده‌ است‌. مال‌ و ثروت‌ آنچنان‌ وفور مي‌یابد كه‌ هر كه‌ نزد تو بیاید فوق‌ تصورش‌، دریافت‌ مي‌كند.
    به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بیایي‌:
    اموال‌ را چون‌ سیل‌، جاري‌ مي‌كني‌، و بخشش‌هاي‌ كلان‌ خویش‌ را هرگز شماره‌ نمي‌كني‌.
    به‌ ما نگفتند كه‌ وقتي‌ تو بیایي‌:
    هیچ‌كس‌ فقیر نمي‌ماند و مردم‌ براي‌ صدقه‌ دادن‌ به‌ دنبال‌ نیازمند مي‌گردند و پیدا نمي‌كنند. مال‌ را به‌ هر كه‌ عرضه‌ مي‌كنند، مي‌گوید: بي‌نیازم‌.
    اي‌ محبوب‌ ازلي‌ و اي‌ معشوق‌ آسماني‌!
    ما بي‌آنكه‌ مختصات‌ آن‌ بهشت‌ موعود را بدانیم‌ و مدینة‌ فاضلة‌ حضور تو را بشناسیم‌ تو را دوست‌ مي‌داشتیم‌ و به‌ تو عشق‌ مي‌ورزیدیم‌.
    كه‌ عشق‌ تو با سرشت‌ها عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌ طبیعي‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.
    ظهور تو بي‌تردید بزرگترین‌ جشن‌ عالم‌ خواهد بود و عاقبت‌ جهان‌ را ختم‌ به‌ خیر خواهد كرد.
    كلك‌ مشاطه‌ صنعش‌ نكشد نقش‌ مراد
    هركه‌ اقرار بدین‌ حسن‌ خداداد نكرد
    سید مهدي‌ شجاعی

    .
    داستانهاي کوتاه مذهبي
    ویرایش توسط شكوفه ياس : 17-07-1388 در ساعت 22:37

    http://upload.tazkereh.ir/images/836...5081474558.gifhttp://shiaupload.ir/images/66430553806342539936.gif


    تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
    بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم

    اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
    تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم



صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •