۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 24
  1. #11
    عضو ماندگار
    *❀*نازبانو*❀* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 486      تشکر : 5,386
    2,590 در 513 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    *❀*نازبانو*❀* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط منتظرمولا نمایش پست ها
    سلام و سلام
    يك خاطره اي هم من با اجازه بگم و زود برم:
    كلاس پنجم ابتدائي بودم روزه گرفتن برام خيلي راحت بود و احساس گرسنگي و تشنگي نميكردم. يك روز عصر از مدرسه به خانه آمدم اون روز مهماني داشتيم و مادرم غذاهاي پر چرب درست كرده بود. هر كاري كردم نتونستم جلوي خودم را بگيرم و همش سعي ميكردم از چلو مرغي كه مامانم پخته و بوش همه خونه را گرفته يك تكه بخورم ولي خونه شلوغ بود و نميتونستم مخفيانه بخورم. بسوزد پدر شيطان كه آخرش كار خودش را كرد.
    اگر يادتون باشه آن روزها (تقريبا پانزده سال پيش) عرف و عوام كه ما هم جزء شون بوديم ميگفتند هر كس استفراغ كند روزه اش باطل ميشود. منم از اين حربه استفاده كردم و به مامانم گفتم در مدرسه استفراغ كردم و حالا چيكار كنم؟
    بنده خدا مادرم كه نگرانم شده بود يك بشقاب چلو مرغ با تمام مخلفاتش برام آماده كرد و من هم نوش جان كردم. اون روزها نميدونستم روزه خواري عمدي كفاره دارد ولي چند سال بعد كه مثلا بزرگ شدم فهميدم كه چه كار احمقانه اي كردم.
    چشمتان روز بد نبيند شصت روز به خاطر چلو مرغ پر چرب مجبور شدم روزه بگيرم و مدام به شيطان و به نفس سركشم لعنت بفرستم.


    احسنت به اراده
    من اگر بودم کفارشو میدادم و بی خیال روزه میشدم
    60روز پشت هم که آدم چیزی ازش نمیمونه
    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝

    دلم به مستحبی خوش است
    که جوابش واجب است
    السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه




  2. تشكرها 14

    **موعود** (08-05-1391), فاتح خیبر (03-05-1391), قیام (03-05-1391), منتظرمولا (02-05-1391), مدير اجرايي (01-05-1391), ناجی دلها (10-04-1393), نرگس منتظر (02-05-1391), بیقرار ظهور (01-05-1391), خادمه صدیقه طاهره(س) (02-05-1391), زهرای مرضیه (09-05-1391), سابحات (20-05-1391), ساجده (17-05-1391), شهیده (01-05-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-04-1392)

  3. #12
    عضو ماندگار
    *❀*نازبانو*❀* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 486      تشکر : 5,386
    2,590 در 513 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    *❀*نازبانو*❀* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    آدم ها وقتی بچه ان عاشق نماز و روزه ان
    همه تفریحات و خوشی هاشون رو ول میکنن فقط دوست دارن که مثل بزرگترها بنده خدا باشن

    نمیدونم چی میشه وقتی بزرگ میشیم نه نمازمون اون صفا رو داره و نه اون اشتیاق رو برای روزه داریم
    به جای نگاه کردن از سر شوق به روزه به گرسنگی و تشنگیش نگاه میکنیم

    یادمه 4سالم که بود(من حتی 4سالگیم رو خوب یادمه) خیلی دلم میخواست نماز بخونم
    اما مامانم بهم یاد نمیدادن
    میگفتن زوده نمیتونی ذکرا رو بگی کنار من واستا هر کار من کردم تو هم بکن
    چه حالی میداد ها
    همش نکاه به مامانم میکردم و اون چارد گل دار ابجیم رو کش میرفتم و وایمیستادم نماز بخونم
    خوب یادمه رکوع و سجده های بدون ذکر رو
    اونقدر التماس کردم تا واسم یه چادر خوشگل دوختن و نماز رو بهم یاد دادن
    اوایل فقط نماز صبح بلد بودم و به جای تمام نماز ها دورکعت نماز میخوندم و هر مهمونی میومد خونمون وقت اذان میشد مجبورش میکردم با من نماز بخونه

    وقتی مسجد میرفتیم و خواهش میکردم بذارن منم تو صف واستم نماز بخونم

    خیلی خوب بود خیلی...حالا گه گداری گه میرم مسجد دخترای کوچولو با چادر نمازاشون رو میبینم فقط یاد قدیمای خودم میفتم
    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝

    دلم به مستحبی خوش است
    که جوابش واجب است
    السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه




  4. تشكرها 14

    فاتح خیبر (03-05-1391), قیام (03-05-1391), منتظرمولا (02-05-1391), مدير اجرايي (01-05-1391), ناجی دلها (10-04-1393), نرگس منتظر (02-05-1391), بیقرار ظهور (01-05-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-04-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (28-08-1392), زهرای مرضیه (09-05-1391), سابحات (20-05-1391), ساجده (17-05-1391), شهیده (01-05-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-04-1392)

  5. #13
    عضو ماندگار
    *❀*نازبانو*❀* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 486      تشکر : 5,386
    2,590 در 513 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    *❀*نازبانو*❀* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    یادمه سنم کم بود و دختر عموم هم همسن وسال من بود
    من کلاس قرآن میرفتم و اون کلاس ژیمناستیک

    بعد یه روز که همه خونه بابابزرگم جمع بودیم اون داشت توی جمع هنر نمایی میکرد و من توی یه اتاق دیگه تنها نشسته بودم
    بعد یه عمو داشتم اصلا نرفتن دختر عموم رو نگاه کنن
    اومدن طرف من گفتن قرآن بخون
    هرچی سوره بلد بودم خوندم و بهم گفتن قرآن خوندنه تو ارزشش از همه چی بیشتره
    یادش بخیر!
    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝

    دلم به مستحبی خوش است
    که جوابش واجب است
    السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه




  6. تشكرها 13

    قیام (03-05-1391), منتظرمولا (02-05-1391), مدير اجرايي (01-05-1391), ناجی دلها (10-04-1393), نرگس منتظر (02-05-1391), بیقرار ظهور (01-05-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-04-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (04-05-1391), زهرای مرضیه (09-05-1391), سابحات (20-05-1391), ساجده (17-05-1391), شهیده (01-05-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-04-1392)

  7. #14
    عضو ثابت
    منتظرمولا آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1390
    نوشته : 865      تشکر : 2,288
    3,894 در 915 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    منتظرمولا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نقل قول نوشته اصلی توسط نازبانو نمایش پست ها
    احسنت به اراده
    من اگر بودم کفارشو میدادم و بی خیال روزه میشدم
    60روز پشت هم که آدم چیزی ازش نمیمونه
    اراده كجا بووووووووووود
    پياپي نبود. يك روز در ميان گرفتم به اميد اينكه اون بالايي قبول كنه. شايد هم قبول نكرده
    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝

  8. تشكرها 12

    *❀*نازبانو*❀* (03-05-1391), قیام (03-05-1391), مدير اجرايي (02-05-1391), ناجی دلها (10-04-1393), نرگس منتظر (07-05-1391), بیقرار ظهور (02-05-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-04-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (04-05-1391), زهرای مرضیه (09-05-1391), سابحات (20-05-1391), ساجده (17-05-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-04-1392)

  9. #15
    عضو ماندگار
    *❀*نازبانو*❀* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 486      تشکر : 5,386
    2,590 در 513 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    *❀*نازبانو*❀* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    اگر بچه بودی حتما خدا قبول کرده

    آدم حساب با خدا رو میتونه یه کاریش کنه

    حساب با بنده رو چیکار کنم؟
    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝

    دلم به مستحبی خوش است
    که جوابش واجب است
    السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه




  10. تشكرها 12

    **موعود** (08-05-1391), فاتح خیبر (03-05-1391), منتظرمولا (05-05-1391), مدير اجرايي (03-05-1391), نرگس منتظر (07-05-1391), بیقرار ظهور (09-04-1392), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (21-04-1392), خادمه صدیقه طاهره(س) (04-05-1391), زهرای مرضیه (09-05-1391), سابحات (20-05-1391), ساجده (17-05-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (21-04-1392)

  11. #16

  12. تشكرها 9


  13. #17
    عضو ماندگار
    *❀*نازبانو*❀* آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 486      تشکر : 5,386
    2,590 در 513 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 0
    *❀*نازبانو*❀* آنلاین نیست.

    پیش فرض




    اتفاقا پریشب خوابیده بودم
    خواب دیدم که روزه هستم و مامانم یک لیوان خنک شربت با کلی یخ برام آورد
    توی خواب همش رو که خوردم یادم افتاد روزه هستم
    و توی همون خواب به خودم میگفتم چه باحال من بالاخره یه بار یادم رفت روزه ام برم حتما این رو واسه بچه ها تعریف کنم

    من هر خبری تو سایت میشه رو خواب میبینم
    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝

    دلم به مستحبی خوش است
    که جوابش واجب است
    السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه




  14. تشكرها 8


  15. #18
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام به همه

    یه جایی یه خاطره ای دیدم گفتم بزارم شما هم بخونین
    خوندنش خالی از لطف نیست:



    هفت سالم بود که پدرم برایم دوچرخه قرمز ٬قشنگی خرید.

    و از همان روز اول با مخالفت های شدید پدر بزرگم مواجه شد.آخر چه کسی برای دختر بچه دوچرخه میخرد که تو خریدی؟
    این دوره ، دوره آخر زمان است که دختر بخواهد دوچرخه سوارشود و...
    حضور پدر بزرگ در خانه مساوی بود با تعطیل ٬بازی با دوچرخه.
    پدر بزرگم شرکت نفت کار می کردو برای اسکورت ماشین آلات شرکت از آبادان به تهران و...مدام با آریای آبی رنگش مأموریت می رفت . وقتی می آمد کلی برایمان هدیه می آورد.
    وقتی یکی دو روز در خانه استراحت می کرد من جرأت نمی کردم دوچرخه را از ایوان بر دارم و به کوچه بروم.
    روز اولی که با دوچرخه به کوچه رفتم رضا پسر همسایه مان . به طرفم آمد نگاهی به دوچرخه کرد و گفت : بیا پایین من یه دور بزنم.
    گفتم : اِ ، مال خودمه ، نمی دم.
    او قلدر محله بود و کسی حریفش نبود. یکی زد پس کله ام و گفت : وقتی می گم پیاده شو یعنی ، بیا پایین می خوام سوار شم.
    ناچار پیاده شدم که عمه ام در را باز کرد. همه بچه ها یی که دور دوچرخه جمع شده بودند سلام کردند.
    عمه ام سلام همه را با یک سلام محکم جواب داد.یعنی ختم کلام.
    و به رضا گفت بیا پایین برو با پسرا بازی کن دیگه نبینمت این دور و برا پیدات شه.
    رضا هیچ نگفت پیاده شد و من دوچرخه را از دستش گرفتم ...


    بعد از سه سال دوچرخه برای همه کوچک شده بوده از رنگ و رو افتاده . اما برای انجام مأ موریت های خانواده وسیله خوبی بود مثل خرید نان ، قرقره و...
    پدر بزرگ خانه نبود دوچرخه را برداشتم بروم کتابخانه کتابهایم را پس بدهم و کتاب جدید بگیرم پا را از در که بیرون گذاشتم طبق معمول رضا مثل اجل معلق از راه رسید و گفت : از صبح منتظرتم دوچرخه رو بده می خوام برم .
    گفتم : می خوام برم کتابخانه کتابهامو پس بدم .
    گفت : کتاب که مهم نیست مسابقه داریم با بچه ها باید برم و پا گذاشت رو رکاب بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد دست کرد توی جیب پیرهنش و 2 تا بادام در آورد و گفت : بیا اینارو بگیر .حالا دوچرخه رو بده.از آنجایی که باج گیری برای دوچرخه سوار شدن بچه های محله یک امر طبیعی شده بود . دو تا بادام کم بود.اما یادم آمد که من روزه دارم.
    گفتم : من روزه ام بادام نمی خوام.
    بادام ها را بر گرداند توی جیب و با خیال راحت گفت : دیگه بد تر دختر که روزه است نباید دوچرخه سوار شه ، روزه اش میشکنه.
    او دوسال از من بزرگتر بود و علاوه بر زور گوییش به نظرم آمد باید بیشتر از من، از این چیز ها سر در آورد.
    اما من نمی خواستم دو چرخه ام را به او بدهم سرم را بر گرداندم به طرف دالان و با صدای بلند گفتم : عمهههههههههههههه
    که دهنم رو گرفت گفت : خفه خفه . کی گفته عمه ات رو صدا کنی حالا می یاد می گه چون با من حرف زدی روزه ات باطل شده . اصلا بیا یه کاری بکنیم تا کتابخانه تو رکاب بزن اونجا دوچرخه را به من بده من توی پارک دور می زنم تا تو بیای ، خوبه ؟؟
    گفتم :مگه تو نگفتی اگه سوار دوچرخه بشم روزه ام درست نیست ؟
    گفت : نه بابا .این فرق می کنه چون داری خوبی می کنی و بعد سریع دست کرد توی جیب و گفت : بیا اینارو هم برای افطارت بخور . معامله را پذیرفتم.......
    حالا سالها ست که از آن ماجرا می گذرد. اما لطف و صفای خاطره شیرینی خاصی را برایم تداعی می کند.
    و این اشکهایی که از پی هم گو نه ام را تر می کنند، گویای چیز دیگریست .
    2 یا 3 سالی از جنگ گذشته بود .با پدرم به سر بندر ، خانه رضا رفته بودم
    تابستان بود و گرمای همیشگیش . خستۀ 28 ساعت راه بودم خواهر کوچک رضا که حالا برای خودش خانمی شده بودمرا به اتاقی راهنمایی کرد از فرط خستگی خوابم برد وقتی چشم باز کردم که بابا صدایم می کرد. گفت : بیدار شو چیزی بخور که باید بر گردیم اهواز.
    خسته بودم سر جایم به اطراف نگاه می کردم که روی سینه دیوار عکس قاب گرفتۀ رضا را دیدم با نوشته و آرمی که فریاد می زد: شهید رضا ...
    .....................
    عزیزان من بیایید امروز سر سفره افطارمان خدا را به ارواح طیبه شهدایمان قسم بدهیم که گناهان ما را بیامرزد.
    که آنها پاکند و جایگاهشان بهشت برین .

    منبع
    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝
    باز ای موعود! بی تو جمعه ای دیگر گذشت.... کُشت ما را بی قراری! پس قرار ما چه شد؟

  16. تشكرها 9


  17. #19
    عضو خودماني
    ساجده آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 1,785      تشکر : 1,289
    2,012 در 773 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ساجده آنلاین نیست.

    پیش فرض




    خوش به حال همه تون

    اولین روزه هاتون مصادف بوده با زمستان و پائیز

    منه طفلکی سی و سه سال پیش ، زمان اولین روزه هام بود. اون زمونا مثل الان گرد و قلنبه و پراز ذخائر نبودم!! مامانم میگفت تو جون نداری. نمیتونی روزه بگیری. ولی همونطور که نازبانوجون گفتن، توی اون دوران بچه ها بیشتر ذوق و شوق دارن. منم همش اصرار داشتم روزه بگیرم. بالاخره مامان رو راضی کردم تا دیگه کله گنچشکی نگیرم. سحر رو خوب خوردم. و روزه رو شروع کردم. چون تابستون بود، مدرسه نمیرفتیم. همه اش تو خونه و زیر باد کولر! فقط ظهر یه سر تا مسجد برای نماز جماعت میرفتم. بعدشم دوباره توی خونه تا عصر.
    موقع افطار مامانم حسابی هوامو داشت. و جالب که حتی موقع افطار احساس گرسنگی نمیکردم. ولی وقتی اولی لقمه رو میخوردم، دیگه شروع میکردم و همش میخوردم!
    تا سه روز به راحتی روزه هارو گرفتم. همه در عجب بودن که این فسقلی چه خوب تونسته روزه هاشو بگیره. و بهم میگفتی: آفرین دیگه بزرگ شدی. برای خودت خانمی شدی!
    اما چشمتون روز بد نبینه. روز چهارم وقتی از مسجد اومدم خونه ، حسابی چپه رو شدم. تهوع و استفراق و سرم.... دکتر دعوام کرد. گفت توروچی به روزه. و دیگه اون سال نذاشتن روزه بگیرم.

    در مورد فراموش کردن. جالبه. منم هیچوقت فراموش نمیکنم روزه ام. فقط نمیدون چرا گاهی اوقات موقع آشپزی، وقتی توی غذا رب میزنم، آخرش قاشق رب رو میزارم تو دهنم!! و بعد یه هویی یادم میاد!

    درسته که خاطه ها باید ماله روزه ها باشه. ولی الان که از نمازهای جماعت توی مسجد محله گفتم، یه خاطره دیگه هم یادم اومد. مسجد محله مون مثل اکثر مساجد قسمت بانوانش در ایوانی بود که به مشرف به قسمت مردانه بود. و جلوی ایوان سرتاسر پرده داشت. ولی از لابه لای پرده ها باد پنکه سقفی میومد. ملی حاج خانم هایی که اومده بودن برای نماز. مارو میفرستادن ته صف. میگفتن شما ها جوونین. نمازاتون درست نیست. نماز ماهارو خراب میکنین. ته صف جایی بود که پشت سرمون پنجره های همیشه بسته بود. سر ظهر آفتاب داغی میتابید به پشتمون و در عین اینکه لاغر مردنی بودیم، ولی در طول اقامه نماز حسابی خیس عرق میشدیم. و این باعث میشد. مهر به پیشونی مون بچسبه. بعضی بچه ها (من نه. من دختر خوبی بودم!موقع نماز خیل جوگیر میشدم و مراقب رفتارم بودم) بعضی بچه ها ، وقتی سر از سجده برمیداشتن، مهر رو از پیشونی شون جدا نمیکردن. و در زمانی که ایستاده بودن. در حین نماز. یکی یکی تالاپ تولوپ مهر ها می افتاد روی زمین. و باعث خنده شون میشد. این شد که عصبانی شدم و گفتم حاج خانوما حق دارن مارو بفرستن ته صف. و اون سال بعد مریض شدنم دیگه نرفتم مسجد.


    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝
    ویرایش توسط نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* : 10-04-1393 در ساعت 10:50


  18. #20
    كاربر ويژه
    سابحات آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1389
    نوشته : 4,017      تشکر : 9,324
    9,371 در 3,220 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    سابحات آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام به گلهای زیبای آیه های انتظار

    خاطرات روزهای قشنگ ماه رمضان در دوران کودکی همیشه همراهمه
    افطارهای باصفاش و سفره های قشنگش و سحرهای مخلصانه اش و مناجاتهای لحظات ملکوتیش
    و صوت دلنشین استاد منشاوی و ختم قرآنهاش...
    ای کاش همیشه چنین لحظات شیرینی رو میتونستیم احساس کنیم
    ۝ღĦღ۝ یادش به خیر چه روزایی بود...(خاطرات شما از اولین روزه هایی که گرفتید)۝ღĦღ۝
    او منتظر ماست تا شرایط را برای ظهورش مهیا کنیم

    هر یک از ما در قبال خون هر مظلومی که در جهان بر زمین میریزد مسوولیم



صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. Root کردن چیست و چه کارایی هایی دارد ؟
    توسط رایکا در انجمن مقالات آموزش و ترفندها
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 09-01-1392, 23:00
  2. ناگفته هایی از حاج آقا قرائتی
    توسط سکوت در انجمن در محضر عرفا و صلحا
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 19-05-1389, 14:25
  3. آشنایی با سرطان و راههای مقابله با آن
    توسط كيان در انجمن اشنايي با بيماريها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 18-05-1389, 13:03
  4. دعوت شدم...همانجایی که انتظارش دلم را سوزاندواما امید...
    توسط خادمه صدیقه طاهره(س) در انجمن دل نوشته هاي كاربران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 16-05-1389, 11:33
  5. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 14-01-1389, 16:42

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •