سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 11 , از مجموع 11

موضوع: پاي خاطرات سردار شهيد حاج احمد كاظميان

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,776
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,694
    مورد تشکر
    177,902 در 52,564
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض پاسخ : پاي خاطرات سردار شهيد حاج احمد كاظميان

    ترس و عشق

    بچه‌ها هر چه بیشتر با حاج احمد همكاری می‌كردند، بیشتر عاشقش می‌شدند. آن زمان ما همه كار می‌كردیم؛ مثلاً من مسئول تعمیرگاه و ترابری بودم و رضا سلطانی مسئول لجستیك، رضا دستواره مسئول شركت تعاونی و حسن زمانی هم فرمانده كمیته بود؛ یكی دیگر از بچه‌ها را گذاشتیم مسئول روابط عمومی. فرماندار شهر هم از بچه‌های ما بود. هر وقت عملیات می‌شد همه اسلحه می‌گرفتیم و آماده می‌شدیم. وقتی نیروی جایگزین می‌آمد، نیروها را می‌چیدیم و دوباره به شهر برمی‌گشتیم و كارهای عادی شهر را انجام می‌دادیم. یك روز از زمستان سال 1360 بچه‌ها روی تپه‌های تته و مریوان بودند، روی تپه‌ها را برف گرفته بود، ماشین و كامیون بالا نمی‌رفت، حاج احمد از پادگان به من زنگ زد. گفت: مهمات و آذوقه نرسیده بالای ارتفاعات. من گفتم: برادر احمد! نمی‌شود. ماشین نمی‌رود بالا.خدا شاهد است پشت تلفن طوری با من حرف زد كه بدنم لرزید. آن موقع ما خیلی از حاجی می‌ترسیدیم. دوستش داشتیم، ولی خیلی هم می‌ترسیدیم. محكم گفت: باید برود. گفتم: چشم.

    منبع نشریه امتداد



    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************



  2. تشكر

    محب فاطمه (24-08-1388)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی