سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    goll •*✿*• حاج احمد شهيد شد! •*✿*•

    حاج احمد شهيد شد!

    نويد شاهد: يك تركش به اندازه نصف كف دست من، تو گوشتش فرو رفته بود. بچه ها مي گفتند اگر به فيل مي خورد، افتاده بود. همه توي سر و كله خودشان مي زدند كه اي واي! حاج احمد شهيد شد...
    به گزارش خبرنگار نويد شاهد روايتي خواندني از مقاومت كم نظير حاج احمد متوسليان فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص) در ذيل عنوان مي شود:

    بالاخره به شلمچه رسيديم. بعدازظهر داغي بود. آفتاب و عراقيها هر دو روي سرمان آتش مي ريختند. در منطقه "سه گوشه شهدا" ماندگار شديم. از صبح زود، هجوم تير و تركش عراقي ها به راه بود. ما هم براي اينكه نفسشان را بگيريم، به اين در و آن در مي زديم كه يكدفعه چشمم به حاجي افتاد. دوتا عصا زير بغلهايش بود. دهانم باز ماند!

    به شانه مرتضوي كوبيدم:"چه خبر شده؟ حاج احمد چرا عصا دارد؟ اصلا از مرحله دوم عمليات كجا بود؟ چه بلايي سرش آمده بود كه ما بيخبريم؟" مرتضوي پاك گيج شده بود:" اي بابا، در عمليات به رانش تركش خورد، نبودي ببيني. يك تركش به اندازه نصف كف دست من، تو گوشتش فرو رفته بود. بچه ها مي گفتند اگر به فيل مي خورد، افتاده بود. همه توي سر و كله خودشان مي زدند كه اي واي! حاج احمد شهيد شد.

    يك وقت ديديم حاجي مثل شير از جايش بلند شد، كمربندش را را باز كرد و آن را محكم بالاي ران پايش بست. بعد با خنده گفت:"اين تركش نقلي براي من است و گريه و زاري اش مال شما. چرا اينطور آبغوره مي گيريد؟!" خلاصه حال همه را گرفت."

    گفتم:"به جاي اين حرفها بگو چرا گذاشتيد با اين وضع به خط بيايد. الان اگر يك گلوله توپ يا خمپاره به اينجا بيفتد، او كه نمي تواند خيز برود."

    بازويم را كشيد و همين طور كه من را به طرف حاجي مي برد، جواب داد:"كجاي كاري؟ تا حالا بيشتر از صدتا گلوله زده اند. همه خيز رفتند و بلند شديم، ولي حاجي همينطور مثل كوه سرجايش ايستاد و و هيچ طوري اش هم نشد."

    منبع: كتاب خاطرات ناب(1)، صفحه 134، انتشارات قدر ولايت.



    امضاء

  2. تشكرها 2

    *آیه های انتظار* (22-05-1391), شکيبا (22-05-1391)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی