سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 33

موضوع: ►.✿.◄❀100 خاطره از روحاني شهيد مصطفي رداني پور❀►.✿.◄

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    ►.✿.◄❀100 خاطره از روحاني شهيد مصطفي رداني پور❀►.✿.◄








    نويد شاهد:
    اين جمله از اولين وصيتنامه اش براي شاگردان ورهروانش به يادگار ماند:
    عمامه من كفن من است




    امضاء

  2. تشكرها 3

    مدير اجرايي (23-05-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    1- تب كرده بود ، هذيان مي گفت. مي گفتند سرسام گرفته .
    دكتر ها جوابش كرده بودند . فقط دو سالش بود، پيچيده بودند گذاشته بودندش يك گوشه .
    همسايه ها جمع شده بودند. مادر چند روز، يك سر گريه و زاري مي كرد، آرام نمي شد، مي گفت « مرده ،مصطفي مرده كه خوب نمي شه .»
    صبح زود ، درويش آمد دم در ؛ گفت « اين نامه را براي مصطفي گرفتم، برات عمرشه.»


    امضاء

  5. تشكرها 3

    مدير اجرايي (23-05-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  6. Top | #3

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    2- هفت هشت سالش بيش تر نبود، ولي راهش نمي دادند، چادر مشكي سرش كرده بود، رويش را سفت گرفته بود، رفت تو ، يك گوشه نشست.
    روضه بود ، روضه ي حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود ، سفت و سخت سفارش كرده بود
    « پا نشي بياي دنبال من، ديگه مرد شدي، زشته ، از دم در برت مي گردونند.»
    روضه كه تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زير بغلش و دِ بدو.




    امضاء

  7. تشكرها 3

    مدير اجرايي (23-05-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  8. Top | #4

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    3- هر روز كه از دكان كفاشي بر مي گشتند، يك سنگ بر مي داشت مي داد دست علي كه « پرتش كن توي حياط يارو.»
    سنگ را پرت كرد آن طرف ديوار توي حياط ،دوتايي تا نفس داشتند دويدند، سر پيچ كه رسيدند، صداي باز شدن درآمد ، صاحب خانه بود.
    رنگ علي پريد، مصطفي دستش را محكم كشيد و گفت « زود باش برگرد.» برگشتند طرف صاحب خانه . دادش به هوا بود « نديدين از كدوم طرف رفت؟
    مگه گيرش نيارم ...» شانه هايش را بالا انداخت. مثل اين كه اولين بار است كه از آن كوچه رد مي شود.


    امضاء

  9. تشكرها 3

    مدير اجرايي (11-07-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  10. Top | #5

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    4- نمره اش كم شده بود، بايد ورقه را امضا شده مي برد مدرسه. انگشت پايش را زده بود توي استامپ ،
    بعد هم زير ورقه ي امتحانيش . هيچ كس نفهميد كه انگشت كي پاي ورقه اش خورده است.




    امضاء

  11. تشكرها 3

    مدير اجرايي (11-07-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  12. Top | #6

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    5- روي يكي از بچه ها اسم گذاشته بودند، شپشي، ناراحت مي شد. مصطفي مي دانست يك نفر هست كه از قضيه خبر ندارد.
    بچه ها را جمع كرد، به آن يك نفر گفت« زود باش، بلند بگو شپشي!» او هم گفت« خيله خب بابا، شپشي...» همه فرار كردند .
    طرف ماند ، كتك مفصلي نوش جان كرد.


    امضاء

  13. تشكرها 3

    مدير اجرايي (11-07-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  14. Top | #7

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    6- يك دختر جوان ايستاده بود جلوي مغازه ، رويش را سفت گرفته بود. اين پا و آن پا مي كرد. انگار منتظر كسي بود.
    راننده تا ديد، پريد پشت ماشينش . چند بار بوق زد، چراغ زد،ماشين را جلو وعقب كرد. انگار نه انگار ، نگاهش هم نمي كرد.
    سرش را اين ور و آن ور مي كرد، ناز مي كرد. از ماشين پياده شد ، آمد جلو. گفت « بفرما بالا!» يك هو ديد يك چادر مشكي و يك
    جفت كفش پاشنه بلند ماند روي زمين و يك پسر بچه نه ده ساله از زيرش در رفت. مصطفي بود! بعد هم علي پشت سرش، از ته كوچه سركي كشيد،
    چادر و كفش را برداشتو دِ در رو.



    امضاء

  15. تشكرها 3

    مدير اجرايي (11-07-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  16. Top | #8

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    7- «آقا مرتضي ،مصطفي را نديدي؟ فرستادمش دنبال چرم .هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توي آب،
    نشسته بود لب حوض كتاب مي خواند .يك دستش كتاب بود، يكدستش توي حوض . اوستا به مرتضي گفت
    « حيف اين بچه نيست مي آريش سركار؟ ببين با چه عشقي درس مي خونه. برادر بزرگش هستي .
    بايد حواست به اين چيز ها باشه. » مرتضي گفت «خودش اصرار ميكنه .
    دلش مي خواد كمك خرج مادر باشه. درسش رو هم مي خونه.
    كارنامه ش رو ديده م . نمره هاش بد نيست.»


    امضاء

  17. تشكرها 3

    مدير اجرايي (11-07-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  18. Top | #9

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    8- يك گوشه ي هنرستان كتاب خانه راه انداخته بود؛ كتاب خانه كه نه !
    يك جايي كه بشود كتاب رود و بدل كرد،بيش تر هم كتابهاي انقلابي و مذهبي .
    بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهي هم بين نماز ها حرف مي زد.
    خبرش بعد مدتي به ساواك هم رسيد.



    امضاء

  19. تشكرها 3

    مدير اجرايي (11-07-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

  20. Top | #10

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    9- مادر نشسته بود وسط حياط ، رخت مي شست.مرتضي آمد تو . گفت « يا الله ، مادر چند تا نقاش آورده م، خونه را ببينند.
    يه چادر بنداز سرت.» با لباس شخصي بودند . خانه را گشتند. حسابي هم گشتند. چيزي پيدا نكردند.
    مصطفي همان روز صبح عكس ها و اعلاميه ها با خودش برده بود.وقت رفتن گفتند
    « مراقب جوون هاتون باشين يه عده به اسم اسلام گولشون مي زنن.
    توي كارهاي سياسي مي اندازنشون. خراب كار مي شن.»



    امضاء

  21. تشكرها 3

    مدير اجرايي (11-07-1391), شهیده (25-05-1391), عهد آسمانى (10-07-1391)

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی