سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 17 , از مجموع 17

موضوع: سوره مائده آیات 109 - 106

  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,962
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,271 در 2,898
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ترجمة الميزان ج : 6ص :295

    امت‏ها و مخصوصا مجرمينآنان در قيامت به اين پايه از علم و اطلاع برسند كه مورد مؤاخذه و پرسش پروردگار قرار گيرند چطور ممكن است اين علم را از پيغمبران گرامي (عليهم‏السلام‏) سلب نمود ؟ ! پس بايد همان توجيهي را كه كرديم به ميان آورد .

    گفتاري در معناي شهادت

    اجتماع مدني كه داير در بين ما عائله بشر است و معارضاتي كه در جميع جهات زندگي زميني ما بين قواي فعاله ما هست خواه ناخواه انواع اختلافات و خصومتها پيش مي‏آورد ، زيرا چه بسا اتفاق مي‏افتد كه يك فرد از بشر مي‏خواهد از لذتي كه در نظر دارد تمتعي ببرد ، افراد ديگري هم مي‏خواهند از همان لذت بهره و سهمي داشته باشند و يا اصلا او را بي‏بهره كرده و كنار زده و همه را به خود اختصاص دهند ، اين معارضه خود باعث مي‏شود لذت مذكور بيش از آنچه كه هست جلوه نموده و دلها را شيفته خود كند و دل دادگان ، براي رسيدن به آن به نزاع و كشمكش بپردازند ، و اين كشمكش‏ها كار را به جايي رسانيده كه بشر در خود احساس احتياج به حكومت و قضاوتي كه بتواند از عهده فصل اين خصومات و كشمكش‏ها برآيد بنمايد ، و اولين چيزي را كه دستگاه قضاوت و حكومت لازم دارد اين است كه قضايا و وقايع همانطوري كه واقع شده ، بدون هيچ گونه تغيير و تحريفي ضبط شود ، تا آنكه عين واقعه ، مورد بررسي و قضاوت قضات قرار گيرد ، و اين معنا واضح است و جاي ترديد نيست ، و نيز جاي ترديد نيست كه وقتي وقايع درست ضبط مي‏شود كه كساني شاهد و ناظر بر آن بوده و آنرا به ذهن بسپارند و يا ماجرا را نوشته و يا بوسيله ديگري كه براي كنترل حوادث در دسترس بشر است ضبط نمايند ، و در موقع لزوم به آنچه كه ديده و يا نوشته‏اند شهادت دهند .

    البته ممكن است راه‏هاي ديگري هم براي حفظ و ضبط حوادث باشد و ليكن شهادت از ساير وسايل ممكن از چند جهت امتياز دارد .
    امضاء

  2. Top | #12

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,962
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,271 در 2,898
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ترجمة الميزان ج : 6ص :296

    امكان ندارد حتي امروز كه روز تمدن بشر است باز همه مردم قادر بنوشتن نيستند تا چه رسد به داشتن وسايلي ديگر از قبيل ضبط صوت و امثال آن ، به خلاف شهادت كه هميشه و براي همه افراد امكان دارد .

    دوم اينكه : شهادت كه عبارتست از تشريح زباني ، تحمل و ضبطش از خطر دستخوش عوارض شدن ، دورتر از ساير وسايل است ، و نسبت به نوشتن و امثال آن از دستبرد حوادث مصون‏تر است ، و لذا مي‏بينيم هيچ يك از امت‏ها با همه اختلافي كه در سنن اجتماعي و سليقه‏هاي قومي و ملي و با آن تفاوت فاحشي كه در ترقي و عقب ماندگي و تمدن و توحش دارند ، با اينهمه در مجتمعات خود نسبت به شهادت ، خود را بي‏نياز ندانسته و از قبول آن شانه خالي نكرده و تا اندازه‏اي به اعتبار آن اعتراف دارند ، روي اين حساب شهادت كسي معتبر است كه يكي از افراد مجتمع و جزئي از اجتماع بشمار آيد و لذا اعتباري به شهادت اطفال غير مميز و ديوانگاني كه نمي‏فهمند چه مي‏گويند ، نيست ، و نيز از همين جهت بعضي از ملل وحشي كه زنان را جزو اجتماع بشري نمي‏شمارند شهادت‏شان را هم معتبر نمي‏دانند ، چنانكه سنن اجتماعي غالب امتهاي قديمي مانند روم و يونان و غير آنها به همين منوال جريان داشته است ، و اسلام هم كه دين فطرت است شهادت را معتبر دانسته و در بين ساير وسايل تنها آنرا معتبر داشته و ساير وسايل را از درجه اعتبار ساقط دانسته ، مگر در صورتي كه افاده علم كند و در باره اعتبار شهادت فرموده : و اقيموا الشهادة لله و نيز فرموده : و لا تكتموا الشهادة و من يكتمها فانه اثم قلبه و نيز فرموده : و الذين هم بشهاداتهم قائمون .

    و در باره عدد شهودجز در مساله زنا در جميع موارد دو نفر را كافي دانسته كه هر كدام ديگري را تاييد كند و فرموده : و استشهدوا شهيدين من رجالكم فان لم يكونا رجلين فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخري و لا ياب الشهداء اذا ما دعوا و لا تسئموا ان تكتبوه صغيرا او كبيرا الي اجله ذلكم اقسط عند الله و اقوم للشهادة و ادني الا ترتابوا چون ذيل آيه افاده مي‏كند
    امضاء

  3. Top | #13

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,962
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,271 در 2,898
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ترجمة الميزان ج : 6ص :297

    باره احكام شهادت ذكر شده كه از آن جمله ضميمه شدن يكي است به ديگري به عدالت و اقامه شهادت و رفع سوء غرض بيشتر مطابقت دارد ، چون اسلام در تشخيص اينكه چه كسي از افراد مجتمع بشمار مي‏رود و خلاصه چه كساني مجتمع انساني را تشكيل مي‏دهند زنان را هم جزو مجتمع و مشمول حكم شهادت مي‏دانست ، از اين رو زنان را هم در اقامه شهادت با مردان سهيم نموده و حق اداي شهادات را هم به آنان داده ، الا اينكه چون مجتمعي را كه اسلام بوجود آورده مجتمعي است كه ساختمانش بر پايه عقل نهاده شده نه بر عواطف ، و زنان جنبه عواطفشان بر تعقلشان غلبه دارد ، از اين رو از اين حق به زنان نصف مردان داده .

    بنا بر اين شهادت دو نفر از زنان معادل يك نفر از مردان خواهد بود ، چنانكه آيه شريفه گذشته نيز به اين حكمت اشاره كرده و فرموده : ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخري - تا اگر يكي از آن دو گمراه و دستخوش عواطف شد ديگري متذكرش سازد و ما در جزء چهارم اين كتاب آنجا كه حقوق زن در اسلام را بيان مي‏داشتيم مطالبي كه براي اين بحث نافع باشد گذرانديم ، البته براي شهادت در كتب مفصله فقه احكام زياد و فروعات بسيار مبسوطي هست كه چون از غرض ما در اين بحث خارج است متعرض آن نمي‏شويم .
    امضاء

  4. Top | #14

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,962
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,271 در 2,898
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ترجمة الميزان ج : 6ص :298

    بين دو طرف افراط و تفريط است ، در افراد مجتمعات بشري هم عبارتست از افرادي كه قسمت عمده اجتماع را تشكيل مي‏دهند و آنان همان افراد متوسط الحالند ، كه در حقيقت به منزله جوهره ذات اجتماعند ، و همه تركيب و تاليف‏هاي اجتماعي روي آنان دور مي‏زند .

    زيرا نوابغ و رجالي كه از مزايا و فضايل عالي اجتماعي برخوردارند و همه افراد اجتماع همشان و غرض نهائيشان رسيدن به مقام ايشان مي‏باشد در هر عصري جز عده‏اي انگشت شمار نيستند و در هر جامعه‏اي يافت شوند در طبقه اعضاي رئيسه آن اجتماع قرار مي‏گيرند ، و عده اين چنين افراد آنقدر نيست كه به تنهايي بتوانند جامعه‏اي را تشكيل داده و يا در تكميل و تكون آن اثري داشته باشند .

    همچنين افراد معدودي كه نقطه مقابل آنان و در طرف تفريط قرار دارند ، يعني اشخاص بي شخصيت و فرومايه اجتماع كه پايبند به حقوق اجتماعي نيستند و فضائلي كه مورد غبطه و آرزوي افراد جامعه باشد در آنان نيست و خلاصه بي بند و بارهايي كه پايبند به اصول عامه اجتماعي كه در حقيقت حيات جامعه به رعايت آنها است ، نيستند و رادعي از ارتكاب گناهان اجتماعي كه باعث هلاكت جامعه و بطلان تجاذب و پيوستگي لازم بين اجزاي اجتماع است ندارند ، كه اين چنين افراد هم مانند دسته اول عددشان در هر عصري انگشت شمار بوده و در تشكيل اجتماع اثري نداشته و بود و نبودشان يكسان است و اجتماع وقعي و اعتمادي به رأي و خير خواهي شان ندارد ، از اين دو دسته كه بگذريم تنها افرادي در تشكيل جامعه به حساب مي‏آيند كه مردمي متوسط الحال هستند ، تنها اينانند كه ساختمان و اسكلت جامعه را تشكيل مي‏دهند و بدست اينان است كه مقاصد جامعه و آثار حسنه‏اي كه غرض از تشكيل جامعه حصول آن مقاصد و تمتع از آن آثار است ظاهر مي‏گردد ، و اين مطلب روشن است و هيچ جامعه‏شناسي نيست كه در اولين برخورد به آن به حسن قبول تلقيش نكند ، آري هر كسي به طور قطع احساس مي‏كند كه در زندگي اجتماعي خود به افرادي احتياج دارد كه رفتار اجتماعي‏شان مورد اعتماد و در امور ميانه‏رو باشند ، از بي‏باكي و قانون‏شكني و مخالفت با سنن و آداب جاري پروا داشته باشند ، و تا اندازه‏اي نسبت به حكومت و دستگاه قضا و شهادات و غيره لا ابالي نباشند ، اين است حكم فطري و ارتكازي هر كسي ، اسلام هم اين حكم را كه حكمي است فطري و ضروري و يا نزديك به ضروري در شاهد معتبر دانسته و فرموده : و اشهدوا ذوي عدل منكم و اقيموا الشهادة لله ذلكم يوعظ به من كان يؤمن بالله و اليوم الاخر
    امضاء

  5. Top | #15

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,962
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,271 در 2,898
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ترجمة الميزان ج : 6ص :299

    منكم .

    در اين دو آيه روي سخن با مؤمنين است ، پس اينكه شرط كرده كه اين دو شاهد بايد از دارندگان فضيلت عدالت باشند مفادش اين است كه شاهد بايد نسبت به مجتمع ديني مردي معتدل باشد ، نه نسبت به مجتمع قومي و شهري ، و از همين جا استفاده مي‏شود كه شاهد بايد در جامعه طوري مشي كند كه مردم دين دار به دين وي وثوق و اطمينان داشتهباشند ، و كارهايي را كه در دين گناه كبيره و منافي دين بشمار مي‏رود مرتكب نشود ، چنانكه قرآن هم در اين مقوله مي‏فرمايد : ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما و ما در ذيل همين آيه در جزء چهارم اين كتاب ( جلد 4 ترجمه ) راجع به معناي كبيره بحث كرديم و در آيات ديگري هم به همين معنا اشاره نموده ، از آن جمله مي‏فرمايد : و الذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئك هم الفاسقون نظير آيه مورد بحث از جهت اشتراط عدالت آيه ممن ترضون من الشهداء است ، زيرا رضايتي كه در آن اخذ شده همان خوش بيني مجتمع ديني است ، و معلوم است كه مجتمع ديني از جهت ديني بودنش از كسي راضي و به وي خوشبين مي‏شود كه رفتارش براي جماعت اطمينان‏آور نسبت به ديانتش باشد .

    و اين همان معنايي است كه در اصطلاح فقه آنرا ملكه عدالت مي‏نامند ، البته اين ملكه غير ملكه عدالت در اصطلاح فن اخلاق است ، چون عدالت فقهي هياتي است نفساني كه آدمي را از ارتكاب كارهايي كه به نظر عرف متشرع گناه كبيره است باز مي‏دارد ، و اما ملكه عدالت در اصطلاح اخلاق ملكه راسخ به حسب واقع است نه به نظر عرف ، و اين معنايي كه ما براي عدالت كرديم معنايي است كه از مذاق و مذهب امامان اهل بيت (عليهم‏السلام‏) بنا بر رواياتي كه از آن خاندان نقل شده نيز استفاده مي‏شود ، از آن جمله صدوق در كتاب فقيه به سند خود از ابن ابي يعفور نقل مي‏كند كه گفت حضور حضرت صادق (عليه‏السلام‏) عرض كردم : در بين

    ترجمة الميزان ج : 6ص :300

    مسلمين عدالت مرد با چه چيز شناخته مي‏شود تا شهادت‏هايي كه له يا عليه مسلمين مي‏دهد پذيرفته گردد ؟ امام فرمود : به اينكه مسلمين او را به ستر و عفاف و جلوگيري از شكم و شهوت و دست و زبان بشناسند ، و به اجتناب از گناهان كبيره‏اي كه خداوند متعال مرتكب آنرا وعده آتش داده از قبيل مي‏گساري ، زنا ، ربا ، عقوق پدر و مادر و فرار از جنگ و امثال آن معروف باشد ، و دليل بر اين كه شخص از جميع اين گناهان اجتناب دارد اين است كه جميع معايب خود را بپوشاند ، به طوري كه بر مسلمانان تفتيش ساير معايب و لغزشهايش حرام باشد و ستودن وي به پاكي و اظهار عدالتش در بين مردم واجب شود ، دليل ديگرش اين است كه به رعايت نمازهاي پنجگانه و مواظبت بر آنها و حفظ اوقات آنها معهود باشد و در جماعتهاي مسلمين حضور بهم برساند ، و جز با عذر موجه از اجتماعاتي كه در مصلاها منعقد مي‏شود تخلف نورزد ، وقتي داراي چنين نشانه‏هايي بود و همواره در مواقع نماز در مصلاي خود ديده شد و خلاصه اگر از اهل شهر و قبيله‏اش بپرسند فلاني چطور آدمي است بگويند ما جز نيكي از او نديده‏ايم و همواره او را مواظب نماز و مراقب اوقات آن يافته‏ايم ، همين مقدار براي احراز عدالت و قبول شهادتش در بين مسلمين كافي است ، زيرا نماز خود پرده و كفاره گناهانست ، و ممكن نيست كسي كه در جماعات حاضر نمي‏شود و نماز را در مساجد نمي‏خواند در باره‏اش شهادت دهند كه وي نمازگزار است ، جماعت و اجتماع تنها براي همين منظور تشريع شده كه نمازگزار را از بي نماز بشناسند ، و اگر غير اين بود كسي نمي‏توانست به صلاح و سداد و ديانت اشخاص شهادت دهد ، و لذا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) تصميم گرفت خانه‏هاي مردمي را به جرم كناره گيري از جماعت مسلمين آتش بزند ، و بارها مي‏فرمود : نماز كسي كه بدون عذر در مسجد حاضر نمي‏شود نماز نيست .

    مؤلف : همين روايت را شيخ در تهذيب زيادتر از آنچه ما از صدوق ( عليه الرحمه ) نقل كرديم روايت كرده ، و ستر و عفافي كه در اين روايت است هر دو بنا بر آنچه در صحاح است به معنايتزكيه است ، و اين روايت همانطوري كه مي‏بينيد عدالت را امري معروف در بين مسلمين دانسته ، وسائل از نشانه‏هاي آن پرسش نموده و امام (عليه‏السلام‏) در باره آثار آن فرموده : اثر مترتب بر عدالت كه دلالت بر اين صفت نفساني و حكايت از آن مي‏كند همانا ترك

    ترجمة الميزان ج : 6ص :301

    محرمات پروردگار و خودداري از شهوات ممنوع است ، و در باره نشانه آن فرموده : نشانه عدالت اجتناب از گناهان كبيره است ، و دليل بر اين اجتناب به آن تفصيلي كه امام بيان داشت حسن ظاهر بين مسلمين است .

    و در تهذيب از عبد الله بن مغيره از ابي الحسن علي بن موسي الرضا (عليهماالسلام‏) نقل مي‏كند كه فرمود : كسي كه بر فطرت اسلام به دنيا آمده باشد و مردم نفس او را نفسي صالح بدانند جايز است كه شهادت دهد و شهادتش معتبر است .

    و نيز در همان كتاب است كه سماعه از ابي بصير از ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرمود : در شهادت اشخاص ضعيف عيبي نيست به شرطي كه عفيف و خويشتن دار باشند .

    در كتاب كافي به سند خود از علي بن مهزيار از ابي علي بن راشد نقل مي‏كند كه گفته است : خدمت حضرت ابي جعفر (عليه‏السلام‏) عرض كردم : دوستان شما در بين خود اختلاف دارند، آيا با اين حال مي‏توانم در نماز به همه آنها اقتدا كنم ؟ فرمود : دنبال كسي نماز بخوان كه به ديانتش وثوق داشته باشي .

    مؤلف : دلالت اين چند روايت بر مطالب گذشته ، واضح است .

    البته در ذيل عنوان عدالت بحث‏هاي زيادتري هست و ليكن چون از غرض ما خارج است لذا از ايراد آن خودداري مي‏كنيم .

    گفتاري پيرامون يمين سوگند

    حقيقت معناي اينكه مي‏گوييم : به جان خودم سوگند كه فلان مطلب فلان است ، و يا : به حياتم قسم كه مطلب همانست كه من گفتم ، اين است كه گفته‏هاي خود را در راستي و صحت به جان و زندگي خود كه در نظر ، عزيز و محترم است پيوند دهيم ، بطوري كه صحت و راستي گفتار ما بسته به جان و زندگي ما و عدم صحت آن بسته به عدم زندگي ما باشد ، بطلان گفتارمان ابطال حرمت و منزلت زندگيمان باشد ، با حفظ اينكه نداشتن ارزش و احترام زندگي

    ترجمة الميزان ج : 6ص :302

    سقوط از مقام انسانيت است ، چون انسانيت ، آدمي را دعوت به حفظ احترام زندگي مي‏كند ، و همچنين معناي اينكه مي‏گوييم : تو را به خدا قسم فلان كار را مكن و يا فلان كار را بكن ، اين است كه مي‏خواهيم امر و نهي خود را به مقام و منزلتي كه خداي سبحان در نظر مؤمنين دارد پيوندداده و مربوط سازيم ، به طوري كه مخالفت امر و نهي ما ، خوار شمردن مقام خداي تعالي باشد و همچنين غرض و معناي اينكه مي‏گوييم : و الله هر آينه فلان كار را مي‏كنم ، پيوند مخصوصي است كه بين تصميمي كه بر كاري گرفته‏ايم و بين مقام و منزلتي كه خداي متعال در نظرمان دارد بر قرار كنيم ، بطوري كه فسخ آن عزيمت و نقض آن تصميم ابطال منزلت و اهانت به حرمتي باشد كه خداي سبحان در نظر ما دارد ، و نتيجه اين پيوند اين است كه خود را از فسخ عزيمت و شكستن عهدي كه بسته‏ايم باز داريم .

    بنا بر اين مي‏توان گفت : قسم عبارت است از ايجاد ربط خاصي بين خبر و يا انشاء و بين چيز ديگري كه داراي شرافت و منزلت است ، بطوري كه بر حسب اين قرار داد ، بطلان و دروغ بودن انشا يا خبر مستلزم بطلان آن چيز باشد ، و چون آن چيز در نظر صاحب قرار داد داراي مكانت و احترام لازم الرعايه است و هيچگاه راضي به اهانت به آن نيست از اين جهت فهميده مي‏شود كه در خبري كه داده راستگو است ، و در تصميمي كه گرفته پايدار است ، پس قسم در اينگونه امور تاكيدي است بالغ .

    در بعضي از لغات بجاي قسم و در مقابل آن ، خبر را به چيزي كه فاقد شرف و احترام است مربوط مي‏سازند ، و غرضشان از اين قسم پيوندها ، اظهار بي اعتنايي است نسبت به خبري كه مي‏دهند و يا مي‏شنوند ، در حقيقت اين يك قسم زخم زبان به شمار مي‏رود .

    و ليكن از اين قسم پيوندها در كلام عرب بسيار كم ديده مي‏شود .

    تا آنجا كه ما سراغ داريم سوگند از عادات و رسومي است كه در تمامي زبانها متداول است و پيداست كه آنرا از نياكان خود به ارث برده‏اند ، نه اينكه مختص به يك زبان و از مخترعات يك نسل بوده باشد ، و اين خود دليل بر اين است كه سوگند از شؤون تلفظات يك لغت نيست بلكه حيات اجتماعي انسان وي را بسوي آن هدايت نموده است ، زيرا انسان در بعضي از موارد مي‏فهمد كه چاره‏اي جز توسل به سوگند و استفاده از آن ندارد ، و هميشه توسل به سوگند در بين امم دائر بوده و چه بسا در موارد متفرقه‏اي كه نمي‏توان در تحت قاعده‏اش در آورد و احيانا در مجتمعات انساني پيش مي‏آيد بمنظور دفع تهمت و دروغ و يا تسكين نفس و تاييد خبر به آن متوسل مي‏شده‏اند ، تا اندازه‏اي كه حتي قوانين كشوري هر امت در پاره‏اي از موارد از قبيل تحليف سلاطين و اولياي مملكت در ابتداي تاجگذاري و يا افتتاح مجلس شورا و امثال آن به آن اعتبار و قانونيت داده است ، اسلام

    ترجمة الميزان ج : 6ص :303

    نيز كمال اعتبار را نسبت به سوگندي كه با نام خداوند واقع شود مبذول داشته و اين نيست مگر براي خاطر عنايتي كه اسلام به رعايت احترام مقام ربوبي دارد ، آري اسلام ساحت قدس خداي تعالي را از اينكه مواجه با صحنه‏هايي كه با مراسم ربوبيت و عبوديت منافي باشد حفظ كرده ، و لذا كفاره‏هاي مخصوصي براي شكستن سوگند وضع نموده و سوگند زياد را هم مكروه دانسته ، و فرموده : لا يؤاخذكم الله باللغو في ايمانكم و لكن يؤاخذكم بما عقدتم الايمان فكفارته اطعام عشرة مساكين و نيز فرموده : و لا تجعلوا الله عرضة لايمانكم و سوگند را در مواردي كه مدعي در محكمه ، شاهدي بر دعوي خود ندارد معتبر دانسته و فرموده : فيقسمان بالله لشهادتنا احق من شهادتهما و ما اعتدينا .

    و از كلمات رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) است كه فرموده : شاهد آوردن به عهده مدعي و سوگند خوردن به عهده منكر است .

    و اين اعتبار سوگند در حقيقت اكتفا كردن محكمه است به دلالت سوگند بر ايمان - دروني طرف در جايي كه دليل ديگري بر صدق گفتارش نباشد ، توضيح اينكه : مجتمع ديني مجتمعي است كه بر پايه ايمان به خداي تعالي بنا نهاده شده و اجزاي اين مركب كه با هم تاليف شده و اجتماع را تشكيل داده‏اند ، انسان‏هاي با ايمان است ، خلاصه در چنين مجتمع سرچشمه همه سنت‏هايي كه پيروي مي‏شود و محور جميع احكامي كه جاري مي‏گردد ايمان به خدا است .

    و كوتاه سخن ، جميع آثاري كه از اين چنين مردم بروز مي‏كند همه و همه ناشي از حالت دروني و ايمان آنها است .

    چنانكه در يك مجتمع بي دين محور همه اينها ايمان افراد است به مقاصد قومي خود و همه سنن و قوانين كشوري و آداب و رسومي كه در بينشان دائر است ناشي از ايمان است .

    وقتي حال يك جامعه ديني چنين باشد و صحيح باشد اعتماد و اتكاء بر ايمان افراد در جميع شؤون اجتماعي و لوازم زندگي ، همچنين صحيح است اعتماد به ايمان‏شان در جائي كه جز ايمان به خدا دليل ديگري بر صدق گفتارشان در بين نيست و اين اعتماد به ايمان همان سوگندي است كه شارع در مواردي كه مدعي گواهي بر صدق دعوي خود ندارد براي وي تشريع فرموده ، تا منكر ، انكار خود را مربوط و بسته به ايمان دروني خود كند و بر صدق گفتار خود

    ترجمة الميزان ج : 6ص :304

    سوگند ياد نمايد ، به طوري كه اگر كشف شود كه در انكار و اظهاراتش دروغ گفته ، كشف شود كه در اظهار ايمانش به خدا نيز دروغگو بوده است ، پس در حقيقت ايمانش كه بوسيله عقدقسم مربوط و مرهون صدق گفتارش شده به منزله گروگاني است كه مديون ، آنرا در اختيار طلبكار خود مي‏گذارد كه وقتي مجاز است گروگان را بگيرد كه در وعده‏اي كه داده وفا كند يعني در سر موعد طلب وي را بپردازد و گرنه ديگر دست به گروگان پيدا نمي‏كند ، همچنين منكر كه در عالم اعتبار ايمانش گروگان به مطلبي بسته است كه بر آن سوگند ياد كرده ، به طوري كه اگر خلاف آن مطلب كشف شد ايمانش نيز از بين رفته و از اين سرمايه تهي دست شده و ايمانش در جامعه از درجه اعتبار ساقط مي‏شود ، و از ثمرات ايمانش - كه در چنين مجتمع عبارت است از همه مزاياي اجتماعي - محروم مانده و در اين مجتمع كه گفتيم بايد اجزايش با هم مؤتلف باشند رانده و مطرود شده بلكه رانده زمين و آسمان مي‏شود ، نه در زمين ماوايي دارد كه در آن قرار گيرد و نه آسماني كه بر سرش سايه افكند .

    مؤيد اين مطلب انزجار و تنفر شديدي است كه مسلمين صدر اسلام در برابر كساني كه از سنن ديني مانند نماز جماعت و حضور در جبهه جنگ تخلف مي‏ورزيدند از خود نشان داده‏اند ، چه از اعتراض مسلمين آنروز كه در حقيقت روزگار سلطه دين بر همه هواها بوده به خوبي مي‏فهميم تا چه اندازه يك مرد متخلف از سنن ديني در نظر مجتمع مطرود و منفور بوده است ، و عالم در نظر آن بي‏نوا ، تا چه اندازه تنگ مي‏شده .

    اينكه گفتيم مسلمين صدر اسلام براي اين بود كه اسلام ، مجتمعي كه به تمام معني ديني باشد و دين بر تمامي شؤون اجتماعي حكومت كند جز در صدر اسلام بخود نديده ، است .

    مجتمع كشورهاي اسلامي امروز با اينكه اسمش اسلامي است در حقيقت مجتمعي است كه دين در آنها رسما حكومت و نفوذ ندارد ، و بيشتر تمايلات مادي در دلها حكمفرماست ، مجتمعي است كه از مختصري تمايلات ديني آنهم بسيار ضعيف و مورد اعراض و طعن عموم و از تمايلات مادي بس شديد ، تركيب يافته است ، مجتمعي كه تمدن جديد قسمت عمده توجه مردم را بخود جلب كرده و علاقه‏اش تا اعماق دلها ريشه دوانيده و در نتيجه كشمكشي بس عجيب بين اين دو علاقه و دو داعي در دلها براه انداخته و همواره در نزاع بين داعي دين و دنيا ، غلبه و پيروزي نصيب تمايلات مادي بوده در نتيجه آن وحدت نظامي كه اسلام در مجتمع ديني مسلمين بوجود آورده بود و در همه شؤون اجتماع گسترش داشت از بين رفته و در روحيات مردم هرج و مرج عجيبي بپا خاسته است ، البته در چنين روزگاري سوگند بلكه هر قانون ديگري هر چه هم در حفظ حقوق مردم از سوگند قوي‏تر باشد در مجتمعات امروز كوچكترين اثري ندارد ،

    امضاء

  6. Top | #16

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,962
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,271 در 2,898
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ترجمة الميزان ج : 6ص :305

    براي اينكه در اين اجتماع نه تنها سلب اعتماد از قوانين ديني موجود در مجتمع شده ، بلكه به هيچ يك از نواميس و مقررات جديد هم اعتمادي نيست .

    اين را هم بايد تذكر داد كه ما نمي‏خواهيم بگوييم چون امروز ايمان مردم ضعيف شده پس بايد احكام مربوط به يمين ( سوگند ) از بين برود ، نه ، خداي تعالي به مقتضات هر عصر و روزگاري احكامش را نسخ نمي‏كند و اگر مردم از دين اعراض كنند و از آن به ستوه آيند ، خداوند از شرايع دينيش دست بر نمي‏دارد .

    آري دين در نزد خداي تعالي اسلام است و بس ، و خداوند هيچوقت به كفر بندگانش راضي نمي‏شود ، اگر بنا بود حق و حقيقت پيرو تمايلات آنان شود آسمانها و زمين تباه مي‏گرديد ، جز اين نيست كه اسلام ديني است متعرض جميع شؤون زندگي انساني و شارح و مبين احكام آن ، ديني است كه هر يك از احكام آن نسبت به مابقي متناسب و متلازم است ، به اين معنا كه يك پيوستگي و وحدت خاصي در سراسر احكام آن حكمفرما است و طوري به هم مربوطند كه اگر فتوري در يكي از آنها دست دهد و يا يكي از آنها از بين برود اثرش در سراسر دين بروز مي‏كند ، عينا مانند بدن يك انسان كه اگر يكي از اجزايش مريض شود در مابقي هم اثر مي‏گذارد ، و نيز همانطوري كه در بدن انسان اگر عضوي فاسد و يا مريض شود نبايد از ساير اعضا چشم پوشيد و بدن را يكسره بدست مرض سپرد ، بلكه بايد آنرا سالم نگهداشت و در صدد علاج مريضي آن بر آمد .

    همچنين اگر اخلاق مردم رو به ماديت نهاد خداوند از ساير احكامش چشم نمي‏پوشد ، آري اسلام گر چه ملتي حنيف و ديني آسان و پر گذشت است ، و داراي مراتب مختلف وسيعي است و تكاليف خود را به قدر طاقت انجام و اجراء ، متوجه اشخاص مي‏كند و اگر چه در عين اينكه داراي حالتي است كه در آن حالت بايد حفظ جميع شرايع و قوانينش يكجا و بدون استثناء رعايت شود ، ليكن در عين حال داراي حالت ديگري است و آن حالت انفرادي است .

    همانطوري كه براي روز امنيت و سلامت احكامي دارد همچنين براي روز اضطرار احكام ديگري جعل كرده ، نماز در روز امنيت و سلامت نمازي است شامل جميع شرايط و فاقد جميع موانع و در روز خوف و اضطرار نمازي است فاقد اغلب شرايط و عبارت است از اشاره و بس ، و ليكن اين گذشت و تنزل از مرتبه فوق به مرتبه مادون مشروط است به اضطراري كه رافع تكليف و مجوز ترك آن باشد ، چنانكه فرموده : من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم تا آنجا كه مي‏فرمايد : ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا

    ترجمة الميزان ج : 6ص :306

    ان ربك من بعدها لغفور رحيم و اما اينكه افراد مجتمع در برابر تمتعات مادي شيفته و بي خود شده و دستوراتي را از دين كه منافي آن تمايلات است ترك نموده و بگويند اين دستورات موافق سنن جاري در دنياي امروز نيست ، صرف اين جهت باعث نمي‏شود كه احكام خدا از بين برود ، زيرا همانطوري كه گفتيم تنها اضطرار رفع تكليف مي‏كند و علاقه به تمايلات مادي ، اضطرار و رافع تكليف نيست ، بلكه در حقيقت ماديت و دست از دين كشيدن است .

    در اينجا بحث ديگري به ميان مي‏آيد و آن اين است كه آيا همانطوري كه بعضي‏ها خيال كرده‏اند سوگند به غير اسم خدا ، شرك به خداوند است يا نه ؟ بايد از كسي كه چنين گمان كرده پرسيد مقصود از اين شرك چيست ؟ اگر مقصود اين است كه سوگند چون مبتني بر تعظيم است اگر به غير اسم خدا واقع شود در حقيقت غير خدا را تعظيم نموده و آنرا پرستيده .

    در جواب مي‏گوييم : هر تعظيمي شرك نيست ، بلكه شرك عبارت است از اينكه عظمتي را كه مخصوص ذات خداوندي است و با آن از هر چيزي بي نياز است براي غير خدا قائل شويم ، به دليل اينكه اگر هر تعظيمي شرك بود خود پروردگار در كتاب مجيدش مخلوقات خود را تعظيم نمي‏كرد و حال آنكه مي‏بينيم به آسمان و زمين و مهر و ماده و خنس و كنس از ستارگان و شهاب‏هايي كه فرو مي‏ريزند سوگند خورده است ، و همچنين به كوه و دريا و انجير و زيتون و اسب و شب و روز و صبح و شفق و ظهر و عصر و روز قيامت قسم ياد كرده ، و نيز به نفس و كتاب و قرآن عظيم و زندگي رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) و به ملائكه و مخلوقاتي ديگر در آيات زيادي قسم خورده ، و معلوم است كه سوگند خالي از يك نحوه تعظيم نيست .

    با اين حال چه مانعي دارد همانطوري كه خداوند اشياء را به عظمتي كه خودش به آنها داده ياد فرموده ، ما نيز آنها را به همان موهبت تعظيم ، و به همان مقدار از تعظيم ياد كنيم ؟ و اگر اين تعظيم شرك بود ، كلام خداوند به احتراز از چنين تعظيم و اجتناب از چنين شرك سزاوارتر بود ، و نيز خداوند متعال امور بسياري را در كلام خود احترام نموده ، مثلا در باره قرآن خود فرموده : و القرآن العظيم و در باره عرش فرموده : و هو رب العرش العظيم و در باره

    ترجمة الميزان ج : 6ص :307

    پيغمبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) فرموده : انك لعلي خلق عظيم و نيز براي انبيا و پيغمبران خود و هم چنين براي مؤمنين حقوقي بر عهده خود واجب نموده و آن حقوق را تعظيم و احترام كرده ، از آن جمله فرموده : و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون و نيز فرموده : و كان حقا علينا نصر المؤمنين با اين حال چه مانعي دارد كه ما نيز اين امور را تعظيم نماييم ؟ و از كلامي كه خداي تعالي در باره مطلق قسم دارد تبعيت نموده و خدا را به يكي از همان چيزهايي كه خودش به آن قسم ياد كرده و يا به يكي از حقوقي كه خودش براي اوليايش قرار داده قسمش بدهيم ؟ و چطور مي‏توان گفت كه اين نحوه قسم شرك به خدا است ؟ ! آري اين نحو قسم ، قسم شرعي كه در فقه در باب يمين و قضا ، آثار و احكام مخصوصي دارد نيست ، و قسم شرعي تنها قسمي است كه به اسم خداي سبحان منعقد شود ، و ليكن كلام ما در اين جهت نبود .

    و اگر مقصود اين است كه بطور كلي تعظيم غير خدا چه در قسم و چه در غير قسم جايز نيست ، اين مدعائي است بدون دليل بلكه دليل قطعي بر خلافش هست .

    بعضي هم گفته‏اند كه خدا را به حق رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) و ساير اوليايش قسم دادن و به آنان تقرب جستن و آنان را به هر وجهي كه شده شفيع قرار دادن جايز نيست ، زيرا اين عمل خود يك نحوه پرستش و براي غير خدا نفوذ معنوي قايل شدن است .

    جواب اين حرف هم نظير جوابي است كه از حرف قبلي داده شد ، زيرا از اين آقايان مي‏پرسيم مراد شما از اين نفوذ و سلطه غيبي چيست ؟ اگر مراد از اين سلطه ، سلطه و نفوذ استقلالي است بطوري كه رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) و يا امامان (عليهم‏السلام‏) در مقابل خداي تعالي مستقل در تاثير باشند كه خود روشن است هيچ مسلماني كه به كتاب خدا ايمان داشته باشدچنين خيالي را هرگز نمي‏كند .

    و اگر مراد مطلق سلطه و نفوذ معنوي است و لو به اذن خدا باشد چنين سلطه‏اي هيچ دليلي بر امتناعش نيست ، و هيچ اشكالي ندارد كه بعضي از بندگان خدا مانند اولياي او متصف به چنين قدرتي بشوند ، بلكه قرآن شريف پاره‏اي از

    ترجمة الميزان ج : 6ص :308

    سلطنت‏هاي غيبي را صريحا به بعضي از بندگان خدا مانند ملائكه نسبت داده ، از آن جمله فرموده است : حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا و هم لا يفرطون و نيز فرموده : قل يتوفيكم ملك الموت و نيز فرموده : و النازعات غرقا .

    و الناشطات نشطا .

    و السابحات سبحا .

    فالسابقات سبقا .

    فالمدبرات امرا .

    و نيز فرموده : من كان عدوا لجبريل فانه نزله علي قلبك و آيات كريمه قرآن در اين باره بسيار زيادند .

    در باره شيطان و جنود او هم مي‏فرمايد : انه يريكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤمنون و در باره شفاعت انبيا و غير انبيا در آخرت و همچنين در باره معجزات آنها در دنيا آيات زيادي هست ، و اي كاش مي‏فهميديم چه فرق است بين آثار مادي و غير مادي كه اين آقايان آثار مادي را از قبيل سردي و گرمي را بدون هيچ استنكاف و انكاري براي هندوانه و عسل اثبات مي‏كنند ، و اما وقتي به آثار غير مادي مي‏رسند اسمش را سلطه غيبي گذاشته و آنرا انكار مي‏كنند .

    اگر اثبات تاثير براي غير خدا قدغن است فرقي بين آثار مادي و غير مادي نيست ، و اگر جايز است كه چيزي به اذن خدا داراي اثر شود باز هم فرقي بين مادي و غير مادي نيست ، و هر دو يكسانند .

    بحث روايتي

    در كافي از علي بن ابراهيم از رجال روايتي خود ( اسم رجال را ذكر نكرده ) نقل

    ترجمة الميزان ج : 6ص :309

    مي‏كند كه تميم داري و ابن بندي و ابن ابي ماريه به عزم سفر از خانه بيرون شدند ، تميم داري مسلمان و آن دو يعني ابن بندي و ابن ابي ماريه نصراني بودند ، تميم داري همراه خود خورجيني داشت كه اموال خود را از آن جمله ظرفي طلائي و قلاده‏اي را در آن جاي داده بود ، اموال مزبور را مي‏برد تا در بعضي از بازارهاي عرب بفروشد ، تميم در بين راه به مرض شديدي دچار شد و چون احساس مي‏كرد كه اجلش فرا رسيده آنچه از اموال كه همراه داشت به ابن بندي و ابن ابي ماريه داد و سفارش كرد آنها را به ورثه‏اش برسانند ، نامبردگان وقتي به مدينه برگشتند اموال را در حالي كه ظرف طلا و قلاده را دزديده بودند نزد ورثه آورده و ماجرا را شرح دادند ، ورثه وقتي خورجين را گشودند ديدند همه اموال هست جز ظرف طلا و قلاده ، از آن دو تن پرسيدند آيا تميم مرضش آنقدر طول كشيد كه محتاج فروش اموال خود شود ؟ گفتند نه ، كسالتش جز چند روزي به طول نيانجاميد .

    پرسيدند آيا دزدها در سفر چيزي از اموالش ربودند ؟ گفتند نه .

    پرسيدند آيا دادوستدي كه در آن ضرر كرده باشد صورت داده ؟ گفتند نه .

    گفتند ما گران‏بهاترين متاع او را كه ظرفي طلا كاري و جواهرنشان و قلاده‏اي قيمتي بود در بار و بنه او نمي‏بينيم .

    آن دو تن گفتند ما نيز خبر نداريم ، هر چه به ما سپرده بدون كم و كاست به شما رسانديم .

    ورثه تميم آن دو تن را به شكايت نزد رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) آوردند .

    حضرت به ايشان فرمود : سوگند بخوريد كه شما اين اموال را نبرده‏ايد ، آنها نيز سوگند خوردند ، حضرت رهايشان كرد .

    پس از چندي اولياي تميم ظرف و قلاده را در دست ايشان ديده و نزد رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) آمدند و عرض كردند يا رسول الله ! به آنچه كه بر ابن بندي و ابن ابي ماريه دعوي دار بوديم دست يافتيم ، و اينك معلوم كرديم كه اموال مذكور در دست آنها است ، رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) منتظر شد تا از ناحيه خداوند متعال حكم اين مساله برسد ، خداي متعال اين آيه را نازل فرمود : يا ايها الذين آمنوا شهادة بينكم اذا حضر احدكم الموت حين الوصية اثنان ذوا عدل منكم او اخران من غيركم ان انتم ضربتم في الارض .

    تا اينجا خداي متعال شهادت اهل كتاب را تنها در امر وصيت آنهم در سفري كه از اهل اسلام كسي يافت نشود معتبر دانسته سپس فرموده : فاصابتكم مصيبة الموت تحبسونهما من بعد الصلوة فيقسمان بالله ان ارتبتم لا نشتري به ثمنا و لو كان ذا قربي و لا نكتم شهادة الله انا اذا لمن الاثمين تا اينجا شهادت آن دو تن نصراني و حكم رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) را در باره قسم دادن شان تنفيذ مي‏كند : فان عثر علي انهما استحقا اثما يعني اگر معلوم شد كه به دروغ سوگند خوردند : فاخران يقومان مقامهما يعني دو تن

    ترجمة الميزان ج : 6ص :310

    از اولياي ميت كه مدعي هستند من الذين استحق عليهم الاوليان ، اوليان به معني اولان يعني دوتاي اول است فيقسمان بالله به خدا سوگند مي‏خورند كه آنها به اين ادعا سزاوارتر از آن دوتاي اولند و اينكه آن دو در سوگند خود دروغ گفته‏اند : لشهادتنا احق من شهادتهما و ما اعتدينا انا اذا لمن الظالمين رسول خدا به اولياي تميم فرمود تا مطابق دستوري كه مي‏دهد قسم بخورند آنها نيز قسم خوردند حضرت قلاده و ظرف طلا را از ابن بندي و ابن ابي ماريه گرفت و به اولياي تميم داد ، ذلك ادني ان ياتوا بالشهادة علي وجهها او يخافوا ان ترد ايمان بعد ايمانهم .

    مؤلف : قمي نيز در تفسير خود نظير اين روايت را نقل كرده و در آن روايت بعد از جمله تحبسونهما من بعد الصلوة دارد كه مراد از اين نماز ، نماز عصر است و ظاهرا كلمه : اولين كه در كلام امام است به صيغه تثنيه است ، و مراد از اولين كه در تفسير اوليان است همان دو شاهد اولند .

    و ظاهر معني آيه به اين نحوي كه امام (عليه‏السلام‏) قرائت فرموده يعني كلمه استحق را مبني بر فاعل خوانده و همين قرائت به علي (عليه‏السلام‏) هم نسبت داده شده ، و ما نيز در بيان سابق آنرا تاييد نموديم و گفتيم اين معني واضح‏ترين معاني است كه در آيه احتمال داده شده است .

    در در المنثور است كه ترمذي ( وي روايت را ضعيف دانسته ) و ابن جرير و ابن ابي حاتم و نحاس از باذان مولاي ام هاني از ابن عباس از تميم داري نقل مي‏كند كه در تفسير آيه يا ايها الذين آمنوا شهادة بينكم اذا حضر احدكم الموت در شان نزول اين آيه گفت : غير از من و عدي بن بدا كسي ديگر دخالت نداشت ، آنگاه راوي جريان را چنين نقل مي‏كند كه تميم قبل از اسلام نصراني بود ، و در بين شام و مدينه براي تجارت رفت و آمد داشت ، در يكي از سفرها مردي از آزاد شده‏هاي قبيله بني سهم كه نامش بديل بن ابي مريم بود به اتفاق آن دو به شام آمده بود و جامي از نقره كه عمده سرمايه‏اش بود همراه داشت ، و مي‏خواست تا به در بار سلطنتي شام ببرد ، اتفاقا در راه مريض شد ، به همراهان خود وصيت كرد كه اموالش را به ورثه‏اش برسانند ، تميم مي‏گويد ما بدين حال بوديم كه بديل مرد ، جام نقره‏اي كه داشت برداشته و به مبلغ هزار درهم فروخته و پولش را بين خود تقسيم كرديم .

    در مراجعت مابقي اموالش را به ورثه‏اش رسانديم ، وقتي اثاث او را باز كردند جام را

    ترجمة الميزان ج : 6ص :311

    نيافتند ، پرسيدند جام چه شد ؟ گفتيم غير از اين اموال چيز ديگري نداشت .

    تميم مي‏گويد ، اين بود تا من بعد از آنكه رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) به مدينه تشريف آورد مسلمان شدم ، و از اين گناه خود منفعل بودم ناچار ورثه متوفي را ديده و داستان جام و اسلام خود را شرح داده و مبلغ پانصد درهمي كه سهم من از پول جام بود به آنهادادم ، و گفتم كه همين مقدار هم نزد همسفر من فلاني است ، ورثه رفتند و او را گرفته و نزد رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) بردند ، رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) از آنها گواه خواست ، دو نفر كه حاضر شوند و شهادت دهند نيافتند ، فرمود : پس ابن بدا را به چيزي كه در دين خودش مقدس و عظيم است سوگند دهيد ، آنها نيز چنين كردند ، ابن بدا بر برائت خود سوگند خورد ، در اين ميان آيه مورد بحث : يا ايها الذين آمنوا شهادة بينكم تا آنجا كه مي‏فرمايد : ان ترد ايمان بعد ايمانهم نازل شد ، عمرو بن عاص چون چنين ديد با يك نفر برخاسته و به نفع ورثه سوگند خوردند ، رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) به حكم سوگند پانصد درهم از ابن بدا گرفت و به ورثه داد .

    مؤلف : اين روايت صرفنظر از ضعف سندش همانطوري كه مي‏بينيد كاملا با آيه مطابقت ندارد ، به خلاف روايت قمي .

    و اتفاقا از طرق عامه هم روايتي از ابن عباس و عكرمه قريب به مضمون روايت قمي وارد شده است .

    و نيز در در المنثور است كه فاريابي و عبد بن حميد و ابو عبيده و ابن جرير و ابن منذر و ابو الشيخ از علي ابن ابيطالب (عليه‏السلام‏) نقل كرده‏اند كه آن حضرت در آيه من الذين استحقعليهم الاوليان در كلمه استحق تا را به فتح قرائت فرموده‏اند .

    و نيز در آن كتاب است كه ابن مردويه و حاكم ( وي روايت را صحيح دانسته ) از علي بن ابيطالب (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرمود : رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) نيز استحق را به فتح تاء قرائت فرموده‏اند .

    و نيز در آن كتاب است كه ابن جرير از ابن عباس نقل كرده كه گفت : اين آيه نسخ شده .

    مؤلف : دليلي بر آنچه در اين روايت راجع به نسخ هست نداريم .

    در كافي از محمد بن اسماعيل از فضل بن شاذان و علي بن ابراهيم از پدرش از ابن

    ترجمة الميزان ج : 6ص :312

    ابي عمير از هشام بن حكم از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل مي‏كند كه در باره جمله او اخران من غيركم فرمود : اگر شخص مسلماني در شهري باشد كه مسلمان در آنجا يافت نشود جايز است غير مسلمان را بر وصيت شاهد بگيرد .

    مؤلف : معنا و مفاد اين روايت از آيه به خوبي استفاده مي‏شود .

    و نيز در اين كتاب به اسناد خود از يحيي بن محمد نقل مي‏كند كه گفت : از امام ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) از معناي آيه يا ايها الذين آمنوا شهادة بينكم اذا حضر احدكم الموت حين الوصية اثنان ذوا عدل منكم او اخران من غيركم پرسيدم ، فرمود : مراد از ذوا عدل منكم دو نفر مسلمان و مراد از آخران من غيركم اهل كتابند ، و اگر از اهل كتاب كسي يافت نشد ، از مجوس ، براي اينكه سنت رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسل م‏) در باب جزيه در باره مجوس همان سنتي بود كه در باره اهل كتاب معمول مي‏داشت ، و اين حكم وقتي قابل اجرا است كه مردي در سرزمين غربت بميرد ، و از مسلمانان كسي بر بالينش نباشد ، ناگزير از اهل كتاب دو نفر را شاهد مي‏گيرد .

    و در صورت اتهام ، حاكم شرع آنان را بعد از نماز عصر توقيف مي‏كند تا به خداي تعالي سوگند بخورند كه : لا نشتري به ثمنا و لو كان ذا قربي و لا نكتم شهادة الله انا اذا لمن الاثمين سپس فرمود : اين وقتي است كه ولي ميت در باره شهادت شهود سوء ظن داشته باشد ، پس اگر به دست آوردند كه شهود به باطل شهادت داده و عناد ورزيده‏اند ، در صورتي كه دو شاهد ديگر حاضر شوند و بجاي شهود نخستين شهادت دهند حاكم شهادت شهود نخستين را نقض و از اعتبار ساقط مي‏كند ، فيقسمان بالله پس سوگند مي‏خورند كه شهادت ما به حق نزديك‏تر از شهادت آن دو است و ما در شهادت خود تجاوز نكرده‏ايم ، چه اگر تجاوز كرده باشيم هر آينه از ستمكاران خواهيم بود ، اگر اين دو شاهد چنين شهادتي دادند شهادت اول باطل و بر طبق شهادت دوم حكم مي‏شود ، زيرا خداي تعالي مي‏فرمايد : ذلك ادني ان ياتوا ... .

    مؤلف : اين روايت همانطوري كه مي‏بينيد موافق مطلبي است كه ما قبلا در معني آيه گفتيم ، و در معني آيه غير از اين روايت ، روايات زياد ديگري در كافي و تفسير عياشي از امام ابي عبد الله و امام موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) روايت شده است .


    ترجمة الميزان ج : 6ص :313

    و در بعضي از روايات جمله او اخران من غيركم به كفار كه اعم از اهل كتاب است تفسير شده ، مانند روايتي كه كافي از ابي الصباح كناني از ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) و عياشي در تفسير خود از ابي اسامه نقل كرده‏اند كه گفت : از آن جناب از معناي او اخران من غيركم پرسيدم ، فرمودند : مراد از آنها دو نفر كافرند ، پرسيدم : ذوا عدل منكم يعني چه ؟ فرمود : يعني دو مسلمان .

    اين دو روايت گر چه از نظر اينكه متوافق و هر دو ايجابي هستند و بحسب صناعت علمي نمي‏توان بين آن دو معامله اطلاق و تقييد كرد و گفت كه مراد از كفار در اين روايات همان اهل كتاب در آن روايت است ، ليكن سياق روايت اول صلاحيت تفسير اطلاق دوم را دارد و مي‏تواند آنرا تقييد كند .

    و در تفسير برهان است كه صدوق به اسنادي كه ابي زيد عياش بن يزيد بن حسن دارد از پدرش يزيد بن حسن نقل مي‏كند كه گفت : موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) مرا حديث كرد و فرمود كه پدرم جعفر بن محمد (عليهماالسلام‏) در باره قول خداي عز و جل : يوم يجمع الله الرسل فيقول ما ذا اجبتم قالوا لا علم لنا فرمود : مي‏گويند ما علمي به ما سواي تو نداريم ، موسي بن جعفر فرمود : امام صادق اضافه كرد : كه قرآن تمامش تقريع و باطنش تقريب است .

    صاحب برهان مي‏گويد : صدوق فرموده : مراد از اين جمله اين است كه قرآن غير از آيات توبيخ و وعيد آيات رحمت و غفران همدارد .

    مؤلف : اين معنايي كه صاحب برهان در باره جمله : قرآن تمامش تقريع و باطنش تقريب است ، از صدوق نقل كرده نه با صدر روايت منطبق است و نه با سياق خود جمله .

    اما با صدر روايت منطبق نيست ، براي اينكه معناي گفتار رسولان كه گفتند : لا علم لنا اين باشد كه ما علمي به ما سواي تو نداريم ، معنايي است كه هيچ ربطي به اين جهت كه قرآن مشتمل بر آيات وعد و وعيد است ندارد .

    اما اينكه گفتيم با سياق خود جمله هم منطبق نيست ، براي اينكه ظاهر جمله : قرآن تماميش تقريع و باطنش تقريب است ، اين است كه قرآن تماميش هم تقريع وهم تقريب است ، و تنها فرق آن دو از نظر ظاهر و باطن قرآن است ، يعني تمام قرآن باطنش تقريب است و باز تمامي آن ظاهرش تقريع است ، نه اينكه بعضي از آيات آن تقريب و بعضي ديگر تقريع باشد .

    و ما اگر در اين جمله و در صدر كلام امام (عليه‏السلام‏) تاملي بكنيم خواهيم

    ترجمة الميزان ج : 6ص :314

    ديد كه مراد آن حضرت از تقريع به قرينه مقابله‏اش با تقريب معنايي است كه لازمه آن مقابله با تقريب است و معلوم است كه مقابل تقريب تبعيد است .

    توضيح اينكه قرآن تماميش معارف و حقايق است ، ليكن ظاهرش حقايق را از هم دور و اجزاي معارف را از يكديگر جدا مي‏كند ، و باطنش همه را به هم نزديك و مربوط و مستحكم مي‏سازد ، بنا بر اين ما حصل معناي روايت اين مي‏شود كه قرآن به حسب ظاهر طوري است كه انسان خيال مي‏كند مجموعه‏ايست از حقايق مختلفه‏اي از معارف كه هيچ گونه ربطي بين آنها نيست ، و ليكن در باطن با همه كثرت و بينونت و جدايي كه از هم دارند كمال نزديكي و اتصال را نسبت به هم دارند ، به طوري كه گويي يك روح در جميع اجزاي آن جريان دارد ، و آن همان روح توحيد است ، خداي تعالي هم فرموده : كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير .

    با رعايتاين معنايي كه ما براي جملات آخر روايت كرديم به خوبي روشن مي‏شود اينكه امام (عليه‏السلام‏) در اين جملات ، لا علم لنا را تفسير كرد به اينكه : ما علمي به ماسواي تو نداريم ، تفسيري است كه كاملا با صدر روايت انطباق دارد ، براي اينكه انسان و يا هر صاحب علمي كه فرض شود ، به وسيله و وساطت كسي و يا چيزي علم به هم مي‏رساند و مي‏داند آنچه را كه مي‏داند ، به اين معنا كه خداي سبحان معلوم بالذات و غير خدا معلوم بوسيله خداست ، به عبارت ديگر وقتي علم به چيزي تعلق گيرد اول به خداي سبحان به نحوي كه لايق ساحت قدس و كبريائي اوست تعلق مي‏گيرد ، سپس از ناحيه قدس او عبور كرده و به آن چيز تعلق مي‏گيرد براي اينكه علم هر چيزي نزد خداست ، خداي متعال است كه هر كسي را به هر قدر كه بخواهد علم روزي مي‏كند كما اينكه فرمود : و لا يحيطون بشي‏ء من علمه الا بما شاء وسع كرسيه السموات و الارض .
    امضاء

  7. Top | #17

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    30
    نوشته
    4,962
    تشکر
    3,978
    مورد تشکر
    6,271 در 2,898
    وبلاگ
    5
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    روايتي هم كه در سابق از عبد الاعلي مولاي آل سام از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل كرديم و هم چنين روايات ديگري اين معنا را افاده مي‏كنند ، پس معناي گفتار انبيا كه بنا بر تفسير امام (عليه‏السلام‏) كه گفتند : ما علمي بماسواي تو نداريم بدرستي كه تويي علام الغيوب ، اين است كه ما را علمي به چيزي از ماسواي تو نيست و اگر علمي به چيزي از ماسواي

    ترجمة الميزان ج : 6ص :315

    تو بهم رسانيم از جهت علمي است كه به تو داريم ، براي اينكه همه علم ما از آن تو است ، وقتي مطلب از اين قرار باشد تو از ما به آن چيز داناتري ، زيرا آن مقدار علمي كه ما به چيزي داريم در حقيقت همان علم هم علم تو است كه به مشيت خود پرتوي از آن را به ما روزي كرده‏اي .

    اين جاست كه معنايي دقيق‏تر و لطيف‏تري براي جمله : بدرستي تويي علام الغيوب ، در ذهن تجلي مي‏كند و آن اين است كه هر آفريده‏اي از آفريده‏ها از آنجايي كه هستيش جداي از هستي غير خودش هست از اين نظر از غير خود غايب و نهان است ، براي اينكه وجود آن محدود و مقدر است ، و جز به آنچه كه خدا بخواهد علم و احاطه نمي‏يابد ، تنها خداي سبحان است كه محيط به هر چيز و عالم به هر غيبي است ، و هيچ چيزي به چيز ديگر علم به هم نمي‏رساند مگر از ناحيه خداي تعالي .

    بنا بر اين اگر ما امور را براي خود به دو قسم غيب و شهود تقسيم مي‏كنيم ، و مي‏گوييم بعضي از امور براي ما مشهود و بعضي غايب است ، در حقيقت تقسيم به غيبي است كه خدا ما را به آن آگاه ساخته و غيبي كه ما را از آگهي بر آن محروم نموده ، و چه بسا ظاهر آيه عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول از نظر نكته‏اي كه در اضافه غيب به ضمير است اين معناي دقيق را تاييد كند ، و اين بستگي دارد به اينكه خواننده محترم در اين باره نيكو تامل نمايد .

    و در تفسير عياشي از حضرت ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت شده كه در تفسير آيه يوم يجمع الله الرسل ... فرموده است : خداي تعالي از انبيا مي‏پرسد چه جوابي از امت خود در باره اوصيايي كه جانشين خود بر آنان قرار داديد شنيديد ؟ انبيا در پاسخ اين سؤال مي‏گويند : نمي‏دانيم بعد از ما چه كردند .

    مؤلف : اين روايت را قمي نيز در تفسير خود از محمد بن مسلم از آن جناب نقل نموده .

    و در كافي هم از يزيد از ابي عبد الله (عليه‏السلام‏) نظير آن روايت شده و ذكر مساله وصايت در اين روايات يا از اين باب است كه وصايت انبيا نيز مانند ساير شرايع و بلكه اهم شرايع ايشان است ، و يا از باب تاويل و اشاره به باطن آيه است.

    http://www.andisheqom.com/Files/qura...=4&subid=30227
    امضاء

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی