یه خاطره..... سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
یه خاطره.....
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض یه خاطره.....




    شب عملیات والفجر 8 یکی از فرماندهان جنگ که از عملیات بی خبر بوده خواب وجود نازنین حضرت زهرا سلام الله علیه را می بینه که ایشون در کنار اروند در حال قدم زدن بودن و مضطرب به نظر می رسیدن ، از ایشون علت را جویا میشن و خانم در جواب می فرماین که تا لحظاتی دیگه فرزندان من در کنار این رود قصد انجام عملیات را دارن و من نگران حال آنها هستم….

    عملیات والفجر 8 کاملا سری بوده و قرار بوده هیچ کس از اون خبر دار نشه و عملیات در عین سری بودن به انجام برسه بنابراین هرکس در این عملیات مجروح یا زخمی میشد باید توسط بقیه رزمندگان رها میشد تا کار پیش بره …و دشمن متوجه انجام عملیات نشه .
    در عملیات والفجر 8، بچه ها دست های یکدیگر را مثل زنجیر گرفته بودن و رود اروند مثل تازیانه به اونها ضربه می زد …
    دشمن خورشیدی هایی را در آب رها کرده بود تا اگر غواصی قصد عبور از رود را داشت با خورشیدی ها درگیر بشه و جان بده (خورشیدی ها میله های فلزی و نوک تیزی بودن که شکل گرد داشتن و بوسیله جریان آب حرکت می کردن)
    تو این عملیات دو برادر دو قلو که از بچه های با صفا و با اخلاص بودن شرکت داشتن در حین انجام عملیات برادر کوچکتر با خورشیدی برخورد می کنه و مجروح میشه و از درد ناله می کنه …
    این در حالی بود که حتی کوچکترین صدا از جانب بچه ها موجب لو رفتن عملیات می شد و دشمن تمام بچه ها را شهید می کرد و نیتجه ماهها تمرین و زحمت از بین می رفت …

    برادر بزرگتر وقتی دید که جان بهترین بنده های خدا در خطر نابودی قرار گرفته با دست خود سر برادر کوچکتر خود ، پاره تن خود، همراه و همسنگر و هم بازی کودکی های خود را در زیر آب کرد و او را به فیض شهادت رساند….و چند ساعت بعد خودش هم پرواز کرد …
    بردار کوچکتر مفقود الاثر شد و بردار بزرگتر به تهران برگشت …
    بارها به این لحظه فکر کردم …خدایا چه ایمانی دراین شهید وجود داشت که جز تو هیچ چیز ندید و برای رضای تو از همه چیز حتی از پاره جگر خود گذشت ….
    هیچ کس اسمش رو نمی گفت…میگفتن شهید راضی نیست بشناسنش …
    داشتم بین قبور شهدا قدم می زدم نیرویی من را به سمت قبری کشوند …دو تا قبر بهم چسبیده …دو تا برادر که تو عملیات والفجر 8 شهید شده بودن …روی قبر یکی شون نوشته شده بود: یادبود شهید ….

    ----------------------
    برگرفته از سایت :پلاک،شهادت
    یه خاطره.....

  2. تشكرها 2

    محب فاطمه (26-08-1388), آسیه سادات (25-08-1388)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •