***سال ها است که خيلي کم از خانه بيرون مي رود... سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
***سال ها است که خيلي کم از خانه بيرون مي رود...
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    عضو آشنا
    hastie آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    نوشته : 20      تشکر : 116
    134 در 25 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    hastie آنلاین نیست.

    پیش فرض ***سال ها است که خيلي کم از خانه بيرون مي رود...




    سال ها است که خيلي کم از خانه بيرون مي رود...

    گاه گداري هم که به اصرار ما مي رويم توي شهر،قدمي بزنيم بايد آداب خاصي را رعايت کنيم تا دفعه بعد هم با ما همراه شود...

    مثلا يکي دو نفر از بچه ها کمي جلوتر مي روند،تا اگر بوي کباب احساس کردند،خبرش کنند ؛ حساسيت دارد به بوي کباب،حالش خيلي

    بد مي شود.يک بار خيلي اصرار کرديم که چرا؟






    گفت:اگر در ميدان مين بودي و به خاطر اشتباهي،چاشني مين فسفري(منور) عمل مي کرد...

    و دوستت براي اين که معبر و عمليات لو نرود آن را مي گرفت زير شکمش و ذره ذره آب مي شد ...

    و حتي داد نمي زد و از اين ماجرا ،فقط بوي گوشت کباب شده توي فضا مي ماند،..

    تو به اين بو حساس نمي شدي؟
    ***سال ها است که خيلي کم از خانه بيرون مي رود...

  2. تشكرها 6


  3.  

  4. #2
    عضو آشنا
    hastie آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    نوشته : 20      تشکر : 116
    134 در 25 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    hastie آنلاین نیست.

    پیش فرض





    دفعه آخر که داشت مي رفت جبهه ازش پرسيدم عليرضا جون کي بر ميگردي مادر؟
    صورت نازش را بلند کرد نگاهش با نگاهم جفت شد
    بعد سرش انداخت پايين و گفت
    هر وقت که راه کربلا باز شد
    ساکشو دستش گرفت، تو انتهاي کوچه دلواپسي هاي من ذره ذره محوشد
    عمليات والفجر يک بچم شده بود مسئول دسته دوم گروهان حضرت ابالفضل عليه السلام
    تو همون عمليات، عزيز دلم عليرضاي رشيدم شهيد شد


    آخ مادر جون دلم هنوز ميسوزه ... شانزده سالش تازه تموم شده بود شانزده سالم طول کشيد تا اوردنش درست شب تاسوعا وقتي برگشت اولين کاروان زائران ايراني رفتن کربلا آخه راه کربلا باز شده بود
    نقل از مادر شهيد عليرضا کريمي

    ***سال ها است که خيلي کم از خانه بيرون مي رود...

  5. تشكرها 6


  6. #3
    عضو آشنا
    hastie آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    نوشته : 20      تشکر : 116
    134 در 25 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    hastie آنلاین نیست.

    پیش فرض




    خاطره يک سرباز عراقي
    ---------------------------
    يه پسر بچه رو گرفتيم که ازش حرف بکشيم....
    آوردنش سنگر من. خيلي کم سن و سال بود....
    بهش گفتم: « مگه سن سربازي توي ايران هجده سال تمام نيست؟ »
    سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! »
    بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شايد به خاطر جنگ ، امام خميني کارش به جايي رسيده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازي رو کم کرده؟ »
    جوابش خيلي من رو اذيت کرد.
    با لحن فيلسوفانه اي گفت:« سن سربازي پايين نيومده ،
    سن عاشقي پايين اومده».....................

    ***سال ها است که خيلي کم از خانه بيرون مي رود...

  7. تشكرها 4


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •